logo





«کلام نود و پنجم از حکایت قفس - اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! »

شنبه ۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۵ آپريل ۲۰۲۶

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
....( اگر وقتی دارند تعقيبش می کنند، هفت تيرشو از توی کوله پشتيش، بيرون بياره و يا ضامن نارنجکشو بکشه و....).
(اصلا، تو، معلوم هست کدام طرف واستادی؟!).
( اکبر! غدبازی را بگذار کنار! اگه به فکر خودت و احمد نيستی، به فکر اون زن بدبختت باش که با آن قلب مريضش، فکر نمی کنم تحمل شنيدن خبرمرگ ....).
( خجالت بکش!).
( از چی خجالت بکشم؟!).
(تطميع، کارساز نشد، حالا داری منو تهديد می کنی؟!).
( منظورت چيه؟! کدوم تطميع؟! کدوم تهديد؟! از اينکه دلم برای يک رفيق قديمی و زن و بچه اش می سوزه، بايد خجالت بکشم؟!).
( نميخواد بسوزه! ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان!).
( شر، تو هستی اکبر! شر، تو هستی و آن چندتا کله پوکی که فیلتان هوای هندوستان کرده است و دوباره دور هم جمع شده اید و منتظرید تا......).
( شغل جديد مبارک است!).
( کدام شغل جديد؟!).
( نکنه برای تأمين مخارج ترياکت، امنيتی شده باشی و حالا، داری فوت و فن های بازجوئی رو، رو رفيقت پياده می کنی؟!).
(حرف دهنتو بفهم سرگرد!).
(خاک بر سرت کنند که تو هم، تو زرد در آمدی!).
(خيلی داری کرکری ميخونی! دمت به کجا وصل شده؟!)
سرگرد اکبر دولت آبادی درحالی که با عصبانیت از جایش برمی خیزد و به طرف در اتاق را ه می افتد، می گوید:(به جولاشگا!)
سرهنگ نویدی هم با عصبانیت از جایش برمی خیزد ورو به سرگرد اکبر دولت آبادی فریاد می زند: ( صبر کن اکبر!)
سرگرد دولت آبادی نرسیده به دراتاق می ایستد ودرحالی که با تعجب به سرهنگ نویدی خیره می شود، می گوید:( بارک الله! سر ما دادهم که می زنی!)
سرهنگ نویدی به طرف سرگرد می رود وبا صدائی آرام و مشفقانه می گوید: ( مزخرف نگو اکبر! میخوام بهت بگم که بدون داشتن برگه خروجی نمی توانی از اینجا خارج شوی!)
( یعنی بازداشت هستم؟! یعنی تو، دستور بازداشتم را داده ای؟!)



( اکبر! خودت خوب می دانی که من نقشی درآوردن تو به اینجا نداشته ام. من فقط وقتی شنیدم که تورا بازداشت کرده اند و به اینجا فرستاده اند، ترتیبی دادم که بیاورندت به این قسمت. شاید بتوانم کمکت کنم که کارت به جاهای باریکتری نکشد! گفتم بهت که اوضاع خیلی قاراشمیش است و سگ صاحبش را نمیشناسد! بیا! بیا یک لحظه بنشین اینجا. عقل هامان را بگذاریم روی هم ببینیم چکار می توانیم بکنیم. بیا!)
سرهنگ نویدی در همان حال که حرف می زند، به طرف میزی درگوشه ی اتاق می رود و صندلی ای را به سرگرد نشان می دهد، خودش هم روی صندلی دیگری می نشیند و می گوید:( در ضمن، این آخرین دفعه است که جلوی من، نام "جولاشگا" را برزبان می آوری! این دفعه ناشنیده می گیرم، اما اگر دوباره بخواهی آن را جلوی من برزبان بیاوری، مجبورم گذارشش را به بالا بالا بدهم!)
سرگرد دولت آبادی هم در حالی که غش غش می خندد وروی صندلی آن طرف میز می نشیند، می گوید: ( آنوقت، منهم گذارش تورا به او می دهم!)
سرهنگ نویدی با سوء ظن به سرگرد دولت آبادی خیره می شود و می گوید:( به کی؟!)
سرگرد دولت آبادی می گوید:( به همانی که نمی خواهی اسمش را جلوی تو ببرم! چی شده؟! چرا هی زیر چشمی به این طرف و آن طرف نگاه می کنی! مگر غیر از من و تو کسی دیگری هم در این اتاق هست؟!)
سرهنگ نویدی، با کلافگی از جایش برمی خیزد و به طرف میز خودش می رود و پشت آن می نشیند وکاغذی را برمی دارد و وبا عصبانیت روی آن شروع به نوشتن می کند:" دیوارها موش دارند و موش ها، گوش! اگرچه، من گوش های موش های این اتاق را کر کرده ام، اما ممکن است دوربین مخفی گذاشته باشند. بنابراین، اینجا مناسب گفتگو در مورد آنچه قرار است اسمش را جلوی من نبری نیست. اما، در مملکت اتفاق هائی دارد می افتد که یک سر آن وصل به همان موردی می شود که گفتم نباید اسمش را جلوی من ببری که برای صحبت در مورد آن، رفقا ، به زودی با تو تماس خواهند گرفت. تو احتیاج به امضای برگ خروج از اینجا را نداری. ترتیب همه چیز داده شده است. فقط من این کاغذ و قلم را جلوی تو میگذارم و می گویم امضایش کن. و تو هم کاغذ را برمیداری و آن را می خوانی و بعدش هم با عصبانیت آن پائین کاغذ را به عنوان مثلا امضاء خط خطی می کنی و بعد هم با ناراحتی از اتاق میزنی بیرون و در بیرون هم همان سربازی که تو را آورد به اینجا ترتیب خارج شدنت را هم خواهد داد. مواظب خودت باش!" بعد هم از جایش برمی خیزد وبه طرف سرگرد دولت آبادی میرودو کاغذ را با عصبانیت جلوی او می گذارد و درحالی که از میز دور می شود و به طرف پنجره می رود، خیلی جدی می گوید:( جناب سرگرد اکبر دولت آبادی! من به عنوان یک دوست قدیمی، نهایت سعی خودم را کردم که براساس مقررات به شما کمک کنم. پس از امضای زیر این برگه، شما آزاد هستید و می توانید تشریفتان را ببرید!)
سرهنگ نویدی میرود رو به پنجره و پشت به اتاق می ایستد و سرگرد دولت آبادی پس از خواندن آن کاغذ، با خط خطی کردن پائین صفحه ، با عصبانیت از جایش برمی خیزد ورو به سرهنگ نویدی می کند و می گوید: ( بفرمائید! امضاء شد! حالا اجازه دارم از اتاق خارج شود؟!)
سرهنگ نویدی با خونسردی به طرف میز می رود و کاغذ را برمی دارد و نگاهی به آن می اندازد و سپس دکمه زنگ رو میزی را می فشارد. در اتاق باز می شود و همان سربازی که سرگرد را به آنجا آورده بود، وارد اتاق می شود و رو به سرهنگ نویدی می ایستد و پاشنه هایش را به علامت احترام برهم می کوبد. سرهنگ نویدی رو به سرباز می کند و می گوید:( جناب سرگرد می توانند تشریف ببرند. برای خروج از ساختمان کمکشان کن)
سرگرد دولت آبادی از اتاق خارج می شود و سرباز هم به دنبالش. در همان زمان، در تهران، فرزند بزرگ سرگرد اکبر دولت آبادی -امیر دولت آبادی – به همراه همسرش – طاهره- در راه بازگشتن از مطب دکتر، خورده اند به طرافيک ميدان شهياد. نيم ساعتی می شود که راه بند آمده است و ماشين ها، از جايشان تکان نخورده اند. طاهره، در اثر هوای کثيف و گرما و سر و صداهای پيرامونش، دچار حالت تهوع شده است . در حالی که با کلافگی شیشه را پائین می کشد، رو به امیر می کند و می گوید: (حالم خوش نیست. حالت استفراغ دارم!)
امیر می گوید:( می خواهی تا ماشین ها راه نیفتاده اند بروی کنار همین جوی آب و...)
طاهره می گوید: ( اگر در همان لحظه ماشین ها راه بیفتند و تو هم مجبور به رفتن بشوی، آنوقت چه؟!... حا لا نمی شد که از يک مسير ديگه ای می آمدیم؟!).
امیرمی گوید: (از هر مسيری که میآمدم، بازهم بايد اين ميدان لعنتی را دور می زديم!) امیر همچنانکه دارد با طاهره صحبت می کند ،از پنجره ماشين، چشم به پيرمردی دوخته است که در جائی از پياده روی اطراف ميدان، دست پسرک خردسالی را گرفته است و دارند با هم، خندان و گفتگو کنان، دور می شوند. امیر به ناگهان ترمز دستی را می کشد و در را باز می کند و از ماشين بيرون می پرد و می دود به سوی پیرمرد و در همین لحظه هم، طاهره حالش به هم می خورد. در ماشین را باز می کند و خودش را می رساند به کنار جوی آب و شروع می کند به استفراغ کردن که ماشين ها راه می افتند و کاميونی، راه را بر امیر می بندد تا بیاید کاميون را دور بزند و خودش را به پياده رو برساند، پيرمرد و پسرک خردسال، غيبشان زده است! با عجله، به سوی ماشينش بر می گردد.چند نفری دور ماشين را گرفته اند و داد و قال راه انداخته اند که چرا راه را بند آورده است و طاهره هم، کنار جوی ميدان، مچاله شده است و پشت سر هم، عق می زند و پليس موتور سواری هم، هفت تيرش را به سمت طاهره گرفته است و فرياد می زند که:" تا سه، ميشمرم. اگر از جایت برنخواسته باشی، شليک می کنم! .... یک!.....دو.... "و تا امير از جايش بپرد و خودش را به طاهره برساند و بازوی طاهره را بگيرد و پرواز کنان، بازگرداندش به درون ماشين، همه ی ميدان پر از استفراغ شده است؛ دريائی از استفراغ که دارد می رسد به نوک برج وسط ميدان شهیاد وماشين او هم، شده است قايقی با دو پارو و تا پليس بگويد:" سه!"، امير، پارو زنان، کيلومترها، از ميدان دور شده است و طاهره، درهمان حال که دارد، آثار باقی مانده ی استفراغ را از دور دهانش پاک می کند، می گويد : ( آره!عین خواب دیشبم! استفراغ! استفراغ!.... استفراغ..... من را گذاشته بودی توی قایق و تند و تند، پارو میزدی خواهش می کنم، يواشتر!).
امیر پایش را از روی پدال گاز برمیدارد و می گوید: ( نترس! حواسم هست!).
طاهره می گوید: ( چی شد که يه دفعه از ماشين پريدی بيرون! کجا رفتی؟! چرا می لرزی؟!).
امیر دوباره پایش را روی پدال گاز می گذارد و فشار می دهد و می گوید:( خواهش می کنم، چند دقيقه ای با من، حرف نزن!).
( مواظب باش امير! به خاطر بچه! می دانی که حتا يک ترمز شديد، کافی است که......).
امير، فريا می زند: ( ميدانم! بالاخره، ساکت می شوی يا نه؟!).
طاهره سکوت می کند و با دست راستش، دستگيره ی بالای در را محکم می گيرد و دست چپش را می گذارد روی داشپورت. چند صد متری که می روند، ديگر نمی تواند تحمل کند و فرياد می زند: ( نگهدار! ميخواهم پياده شوم! نگهدار!).
امير، پایش را از روی پدال گاز برمیدارد و می گوید: ( چی شد! چرا داد می کشی؟!)..
( ديوانه شده ای! اين چه طرز رانندگی کردن است؟!).
امير، با مهربانی، دستش را روی دست طاهره می گذارد و می گويد: ( معذرت می خواهم!).
طاهره، دستش را پس می کشد و فرياد می زند: ( معذرت، بی معذرت! اگر ایندفعه بلائی به سر بچه ام بياد، مسئولش تو هستی!).
( فقط بچه ی تو، نيست طاهره! بچه ی من هم هست!).
(جسمن، آره).
( يعنی چی؟! منظورت را نميفهمم!).
( اگر مادر بودی و بچه ات را، نه ماه و نه روز و نه دقيقه و نه ثانيه، با اميدها و نا اميدی هايت، توی شکمت در خواب و بيداری و سيری و گرسنگی و غم و شادی و خوشبختی و بدبختی هات، با خودت حمل می کردی و از شيره ی جانت، تغذيه اش ميکردی، آنوقت، منظور منو می فهميدی!).
( با اين حساب، داری باز يه حساب جديد برای مادر شدن خودت بازمی کنی!).
( چه حساب جديدی؟!).
امير، با عصبانيت، ماشين را به گوشه ای ميکشاند و مي ايستد و فرياد می زند: ( تا ديروز، بايد به عنوان يک شوهر مسئول، تقاص بی مسئوليتی ها و ظلم های تاريخی ای که به نوع زن شده، به جنابعالی پس ميدادم و از امروز بايد به عنوان يک پدر مسئول، تقاص زحمت و درد سر نه ماه و نه روز حاملگی و درد زايمانی که تو کشيده ای و من نکشيده ام را، پس بدهم!).
طاهره هم فرياد می کشد : ( ديوانه شده ای! من، کی از درد سر و زحمت حاملگی حرف زدم؟! ).
امير با بلند شدن، صدای بوق ماشين های پشت سرش، پايش را روی پدال گاز می گذارد و با آهستگی می فشارد و می گويد: ( باشد! به عنوان يک شوهر و يک پدرمسئول، به تو قول می دهم که تا رسیدن به خانه، طوری رانندگی کنم که آب، نه توی دل تو تکان بخورد و نه توی دل بچه ات! و از تو هم خواهش می کنم که چند دقيقه مرا به حال خودم بگذاری!).
ماشين راه می افتد. عقاب دوسر، جيغ می کشد. امير، کنار پنجره، رو به حياط، ايستاده است و در پرتو نور ماه، چشم به مادر و پدر و عموهايش دوخته است که توی باغچه ی شمعدانی ها، چاله ای کنده اند و دارند سر"شیری" را می گذارند درون آن چاله!
" عجب مردم خيالبافی هستند، اين دولت آبادی ها!".
" خيالات نيست جانم! خيالات نيست! خيالات، همين کتاب هائی است که تو می خوانی!".
" اين ها که می خوانم، تاريخ است، نه خيالات!".
" اين تاريخ ها را، خان سالارها نوشته اند!".
" تاريخ شهرهای جابرقا و جابرسا و برزخ و هور قليا را، چه کسانی نوشته اند؟!".
" اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! گذشته و آينده ای ندارند. همه شان، در "حال " واقع می شوند. مثل همين حالا! اهل حال بايد باشی تا بفهمی!. اهل حال!".
( چی گفتی؟!).
( گفتم که بالاخره ، نظر قطعی دکتر را فهميدی؟).
( در باره ی چی؟).
( در باره ی اينکه پسر است يا دختر؟!).
( باز داری حرفو عوض ميکنی امير! ازت پرسيدم که برای چی، يکدفعه از ماشين پريدی بيرون و دويدی به طرف اونور ميدون؟!).
( يکی از دوستان قديممو ديدم. سی سالی ميشد که نديده بودمش. يعنی فکر کردم که اون باشه. رفتم و ديدم که نيست. يک کسی شبيه اون بود!).
( طفره نرو امير! من، زن تو هستم! تو بايد به من بگوئی! من، نمی دانم، ولی احساس می کنم که چيزهائی هست که داری از من، مخفی شان می کنی!).
امير، بسته ی سيگار را از درون داشپورت بيرون می آورد و به دنبال فندک است که طاهره، با عصبانيت، خودش را پس می کشد و می گويد: ( مگر قول نداده بودی که .....).
امير، بسته ی سيگار را از پنجره به بيرون پرتاب می کند و پايش را روی پدال گاز می فشارد و ماشین از جایش کنده می شود و می گوید: ( باشد! نمی کشم! خوب شد؟!).

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" امیر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب:"رمان کدام عشق آباد" حدود بیست بیست و پنج سال پیش، یعنی در سال 2000 میلادی، به همت "انتشارات خاوران- پاریس-" منتشر شده است.
ج: برای اطلاعات بیشتر در مورد "جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد