این چه زخمی است که در جان این سرزمین افتاده که پس از قرنها هنوز تازه است و از آن خونابه میچکد؛ زخمی که نسل به نسل منتقل شده بیآنکه درمان یابد. زخمی که از دل تاریخِ کهنهی سرزمینمان، از میان روستاها و شهرهای سوخته و ویران، از حکومتهای برخاسته و فروپاشیده، از جنگها و غارتها، از خونریزیها و تجاوزها برخاسته است و با ما عجین شده و همچنان همراه ماست.
چه زمانی فرا خواهد رسید که دیگر خون جوانان وطن ریخته نشود تا لالهای از آن بدمد؟ تا کی از ماتمِ سروِ قدِشان، سروها خمیده خواهند شد؟ آیا از کجرفتاری و کینهی چرخ است که این جراحت درمان نمیشود؟ کی این روزگار، تلختر از زهر، خواهد گذشت و روزگار چون شکر فرا خواهد رسید؟ تا کی به تمنای وصال یگانهی آزادی، اشکمان از هر مژه چون سیل روان گردد؟
میگویند دشواریهاست که آسانی را معنا میدهد و سکون تحول را ضروری میکند؛ اما این دشواریها چنان از حد گذشته که پولاد ما که قرار بود از ضربههای پتک آهنگرِ زمانه آبدیده شود ـ دیگر حتی شکل و شمایلی شبیه آهن هم ندارد و سکون چنان طولانی که گویی دورِ زمان از گردش باز ایستاده است.
آیا باید از فلکِ کجمدار و جهانِ بدسگال گلایه کنیم، یا چون عقابی که روزگاری جهان زیر بال و پرش بود و اکنون به تیرِ رهاشده از چلهی صیادی، بالشکسته و واژگون بر خاک، بنالیم که از ماست که بر ماست؟
حافظ شاید نمیدانست که آن دو دوست قدیم دیگر با هم ارتباطی ندارند؛ ظفر، رفیق دیرینِ خود، صبر را قال گذاشته و با رقیبان پیمان بسته است. یوسفِ گمگشتهی ما، عزیزِ مصر شده و دیگر به کنعان باز نخواهد گشت تا کلبهی احزان ما را گلستان کند. چرخ گردون قرنهاست که بر مراد ما نرفته و حالِ دوران نیز همچنان همان است و دست ما به سقف فلک نمیرسد تا طرحی نو دراندازیم.
عمرِ آن که به ما امیدِ صبح سپید میداد، به نیمروز نکشید تا غلبهی شبِ سیاه و نومیدی ما را ببیند.
شاید این نیز نشانی از همان تجربهی تلخی باشد که تاریخ بارها تکرار کرده است. گویی پژواکِ تجربهای تلخ از تاریخ است که در گوش ما طنین میاندازد و زیستن در روزگاری را به انسان تحمیل میکند که در آن، قدرتِ بیمهار غالب است و انسان ناچار به صبر پناه میبرد و دهان به گلایه میگشاید.
در برابر این نگاه، نگاه دیگری مدعیست که جهان چیزی به جز ما نیست و انسان را به رهایی درونی فرامیخواند که "این جهان کوه است و فعل ما ندا، سوی ما آید نداها را صدا".
گویی در چنین نگاهی، مسئلهی اصلی نه تغییر قدرت بیرونی، بلکه دگرگونی انسان در درون است. شاید همین نگاه نیز سبب شده باشد که در فرهنگ ما، رهایی را بیشتر در جهان درون جستوجو کنیم تا در سامان دادن به جهان بیرون.
سرزمین ما بارها از دل آشوبها برخاسته و بارها دوباره در سیاهچال نکبت فرو افتاده است. حملهی مغول به این سرزمین، نهفقط شهرها، بلکه اعتماد و پیوندهای اجتماعی را نیز از هم گسیخته است. مردمانی که بارها چنین طوفانهایی را تجربه کردهاند، شاید طبیعی باشد که گاه امنیت را بر هر چیز دیگری ترجیح دهند.
گاهی که به رشتهی بلند ادبیات و تاریخ نگاه میکنم، احساس میکنم گویی نوعی اندوه مزمن در حافظهی جمعی ما نشسته است؛ انگار نسلهای پیدرپی همین تجربه را از سر گذراندهاند؛ امید، جنبش، شکست، و بازگشت به همان قدرتی که مهار نشده است.
نمیدانم؛ شاید مسئله فقط حکومتها نباشند. شاید بخشی از ماجرا به فرهنگی بازگردد که در آن، صبر و تحمل فضیلت شمرده میشود و در عین حال، بیاعتمادی عمیقی نیز نسبت به قدرت وجود دارد؛ مردمی که از دولت فاصله میگیرند و دولتی که از مردم میهراسد.
و حالا، وقتی به این تاریخ طولانی نگاه میکنم، گاهی این پرسش در ذهنم میچرخد؛ آیا ممکن است استبداد در این سرزمین فقط یک حادثهی تاریخی نباشد، بلکه کمکم به بخشی از سرگذشت و حتی هویت ما تبدیل شده باشد؟
شهریار حاتمی
استکهلم ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد