logo





گشت‌وگذری در فیسبوک

یادداشت‌هایی از : جمعی از زنان داخل کشور، نسرین ستوده، احمد خلفانی، سلیمان بایزیدی

چهار شنبه ۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۲ آپريل ۲۰۲۶

بیانیه فعالان زنان: صدای ما را از ایران می‌شنوید!

سیاست‌مداران چه با هم رقابت کنند و چه «رفاقت»، جان مردم را می‌گیرند و مالشان را به یغما می‌برند

جنگ، جنگ است. جنگ همواره علیه مردم است، در هر لوا و تحت هر نامی که باشد. در جنگ علیه مردم «خودی» یا علیه کشوری «ناخودی» همواره این مردم، منافع و مطالبات آن‌هاست که قربانی می‌شود. بعد از کشتار نظام‌مند و برنامه‌ریزی شده‌ی مردم توسط جمهوری اسلامی در دیماه ۱۴۰۴، در شرایطی که جامعه در تدارک و سازماندهی شکوهمند خود برای پی‌گیری اعتراضات در جهت وصول مطالبات انباشته شده بود، حملات امریکا و اسرائیل با شعار و بهانه‌ی «رژیم چنج» و «آزاد کردن» ایران آغاز شد. شعاری که طرح آن توسط مدافعان سلطنت و طرفداران رضا پهلوی نه تنها بهانه‌ی دیگری برای سرکوب و کشتار مردم داد، بلکه به حملات وحشیانه‌ی امریکا و اسرائیل و آغاز جنگ مشروعیت داد و نتیجه‌ی این هر دو جنگ، شکاف و چندقطبی شدن نیروهای معترضِ علیه رژیم، در داخل و خارج، تصرف خیابان توسط نیروهای جمهوری اسلامی و عقب راندن معترضین بود. بنابراین همانگونه که برای ما زنان و سایر بخش‌های جامعه که به شیوه‌های گوناگون در معرض خشونت و سرکوب حکومتی واپسگرا قرار داشته‌ایم روشن بود، در عمل ثابت شد که بمب‌های سنگرشکن، موشک و پهباد هیچگاه نخواهند توانست پیامدی به‌جز کشتار، آواره‌گی، فقر، بیکاری، تورم و تاریکی و خفقان بیشتر به ارمغان بیاورند.

جنگ، جنگ است: جنگِ حکومت با توپ، تانک و مسلسل علیه مردم در نیزارهای ماهشهر و کشتار کودکان مدرسه‌ی میناب با موشک و بمب تفاوتی ندارد. ترجیح یک وجه از این دو وجه خشونت بردیگری، با هر توجیه و بهانه‌ای، جز دورشدن از مفهوم و درون‌مایه‌ی جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیست. جنبشی که همچون بسیاری جنبش‌های مترقی دیگر یکی از ارکان محوری شعارهایش زندگی، برابری، رفاه و رهایی تمامی اقشار و طبقات جامعه از هر‌گونه تبعیض و بی‌عدالتی بوده است. بنابراین ویرانی و نادیده گرفتن «زندگی»، چه جان انسان باشد و چه رفاه و آسایش انسان‌ها، در تقابل و ضدیت واقعی با جنبش «زن، زندگی، آزادی» و سایر جنبش‌های مترقی است.

جمهوری اسلامی ۴۷ سال است با مردمی می‌جنگند که «آزادی زندانی سیاسی» و «لغو اعدام»، یعنی پاسداشت جان انسان‌ها، یکی شعارهای اصلیِ در بین مطالبات بی‌شمارش بوده است. شرایط جنگی، چه در جنگ ۱۲ روزه و چه در جنگ کنونی، باعث شد عاملیت مردم در خیابان و حضور آنان و همچنین رسانه‌های اجتماعی، در فضای واقعی و مجازی به تاریک‌خانه‌ی بی‌خبری فرستاده شود و شرایط را برای شدیدترین شکل خفقان، سانسور و سرکوب برای رژیم فراهم کنند. روزی نیست که فهرست‌های بلندبالایی از دستگیرشدگان، محکومین به مرگ و مصادره‌ی اموال معترضین به بهانه‌ی «جاسوسی» در اقصا نقاط کشور در رسانه‌های به‌شدت کنترل‌شده‌ی داخلی نبینیم. تداوم سرکوب، بازداشت و اعدام معترضین در خاموشی اینترنت و در نبود هرگونه امکان دسترسی خانواده‌ها و وکلا به بازداشت‌شدگان به‌طور وحشتناکی سرعت می‌گیرد…آری جنگ برای امران و عاملان سرکوب، کشتار و اعدام، «نعمت» است. «نعمتی» که با ایجاد شرایط حکومت نظامی، ایجاد رعب و وحشت و بی‌خبری مردم، دست دیکتاتور‌ها را برای انواع و اقسام جنایات و توجیه تمامی کاستی‌ها و محدودیت‌هاباز می‌گذارد.

ما نه تنها باور داریم که ساختار ضد بشری جمهوری اسلامی با حذف این یا آن مهره تغییر نخواهد کرد؛ بلکه باور داریم که نه در جنگ و نه در مذاکره و معامله در پشت‌ درهای بسته، ذره‌ای از مطالبات مردم لحاظ نشده و نخواهد شد. دو طرف این جنگ فقط به فکر بقای خود، رژیم‌های فاشیست و فاسدشان و منافع خود هستند. بنابراین تا زمانی که جبهه‌ای پررنگ و قدرتمند از سوی جنبش‌ها در جامعه عرض‌اندام نکند، ما قربانی رقابت‌ حکومت‌های سرکوبگر و فاشیستی و سرمایه‌ی جهانیبرای تغییر و ایجاد جغرافیای جدید جهان و بخصوص خاورمیانه خواهیم بود. ما معتقدیم سیاست‌مداران درگیر در این منازعات بدن‌های ما را بسان نیروی کار مجانی و یا ارزان بازنمایی می‌کنند و در شرایط جنگی حتی این را هم زیرپا گذاشته و به‌مثابه بدن‌های تکه‌پاره‌شده زیر موشک‌ها و بمب‌ها از ما انسان‌زدایی می‌کنند. و این انسان‌زدایی نه فقط با ریختن بمب و موشک بر سر ما مردم بلکه با تحمیل شرایط غیرقابل تحمل زندگی روزمره، آواره‌گی، فقر، بیکاری، تورم، گرانی و… هرچه وحشیانه‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شود، شرایطی که به قطع و یقین در روزهای پساجنگ به مراتب غیرقابل‌تحمل‌تر خواهد شد. همین امروز با میلیون‌ها بیکار ناشی از زدن زیرساخت‌ها، کارخانه‌ها، نیروگاه‌ها و …قطعی اینترنت، تعدیل‌های روزافزون تمامی مراکز تولیدی، خدماتی و…بیکاری گسترده‌ی بی‌ثبات‌کاران و… که بخش عمده‌ای از آنان را زنان تشکیل می‌دهند، مواجهیم. زنانی که همواره در صف اول علیه جنگ، خشونت و اعدام بوده‌اند. کسانی که بخش عمده‌ی حاملان و عاملان شعار «زن، زندگی،آزادی» را تشکیل می‌دهند. و امروز نیز در شرایط بحرانی کنونی آنچه را بیش از همه در خطر می‌بینند همانا «زندگی» است. زندگی و جان انسان‌ها. انسان‌هایی که در خفقان و سکوت کنونی اسیر شده و یا به طناب‌دار سپرده می‌شوند. نیروهای معترضی که عناصر اصلی جنبش‌های آتی‌خواهند بود و رژیم جنایتکار کنونی تلاش دارد با حذف همه‌ی آن‌ها راه را برای حکومت فاشیستی خود هموارتر کند. بنابراین در برهه و شرایط کنونی مطالبه‌ی «آزادی بی‌قید و شرط همه‌ی زندانیان سیاسی و توقف و لغو اعدام» را سرلوحه‌ی شعارهای خود قرار می‌دهند.

ما معتقدیم در شرایط و برهه‌ی کنونی هیچ مسئولیتی فوری‌تر از اقدامی مشترک در جهت نجات جان هزاران زندانی‌ای نیست که چه بسا در خطر کشتاری وسیع هستند. اقدامی مشترک از جانب تمامی جنبش‌های مترقی که سال‌هاست میدان‌دار مطالبات اقشار و طبقات گوناگون بوده‌اند، اعم از زنان، کارگران، بازنشستگان، دانشجویان، حامیان محیط زیست، کودکان، ملیت‌ها، مخالفان اعدام، خانواده‌های دادخواه و… . هیچ اقدامی فوری‌تر از نجات جان انسانی نیست که با آویختن طناب‌دار به گردنش و کشیدن چارپایه از زیر پایش از حق زندگی محروم می‌شود.

صدای بازداشت‌شدگان باشیم

علیه اعدام و برای آزادی زندانیان سیاسی صدای مشترک شویم
اول اردیبهشت ۱۴۰۵
جمعی از زنان تهران و کرج
جمعی از زنان فعال داخل کشور

********************************

جان نسرین ستوده در خطر است

گزارش‌ها حاکی است که نسرین ستوده، وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر، ۱۲ روز پس از بازداشت همچنان در وضعیت نامعلومی به‌سر می‌برد و تلاش‌های خانواده‌اش برای کسب اطلاع از محل نگهداری و شرایط او بی‌نتیجه مانده است.


به گزارش خبرگزاری هرانا، خانم ستوده پس از بازداشت تنها یک تماس کوتاه با خانواده خود داشته و در آن بدون اشاره به محل نگهداری، اعلام کرده که توسط مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شده است. یک منبع نزدیک به خانواده او نیز گفته است که مراجعات خانواده به نهادهای قضایی و امنیتی به نتیجه نرسیده و حتی نامی از او در مراجع قضایی ثبت نشده است.

در همین حال، رضا خندان، فعال مدنی زندانی و همسر نسرین ستوده، در نامه‌ای از زندان اوین که در اختیار رادیو فردا قرار گرفته، جزئیاتی از بازداشت همسرش ارائه کرده و نسبت به وضعیت او هشدار داده بود.

به نوشته آقای خندان، نسرین ستوده روز ۱۲ فروردین و در جریان «بمباران شدید تهران» در منزل بازداشت شده و این هشتمین بار است که مأموران به خانه یا محل کار خانواده آن‌ها یورش می‌برند. او همچنین به تماس کوتاه حدود ۳۰ ثانیه‌ای همسرش اشاره کرده و گفته است صدای او به دلیل فریاد «گرفته» بوده و مشخص نیست این وضعیت ناشی از شکنجه یا اعتراض به شرایط بازداشت بوده است.

آقای خندان در این نامه تأکید کرده است که در صورت نبود حکم قضایی، این اقدام می‌تواند مصداق «آدم‌ربایی» تلقی شود و مسئولیت هرگونه اتفاق برای همسرش را متوجه قوه قضائیه و رئیس‌جمهور دانسته است.

رادیوفردا
****************************

احمد خلفانی
اعدام، ادامۀ سیاست

طبق گزارش بعضی نهادهای حقوق بشری، در سال ۲۰۲۵ دست‌کم ۱۶۳۹ نفر در ایران اعدام شده‌اند. این بدان معنی است که جمهوری اسلامی، علاوه بر کشتارهای دیگر، دست به قتل‌عمد ۱۶۳۹ نفر زده است.

کسانی که فکر می‌کنند می‌توانند در دفاع از وطن‌شان، در کنار نیروهای این حکومت و هم‌صدا با آنان باشند، می‌بایست تکلیف خود را با این اعدام‌ها و جنایت‌ها مشخص کنند. واقعیت این است که برای دفاع از وطن نمی‌توان با حکومتی که جواب مردم‌اش را با گلوله و اعدام می‌دهد، در یک سنگر نشست، مگر اینکه شبیه خود آن‌ها شویم. برای دفاع از سرزمینی که حکومت‌اش جنگ را برکت می‌داند و پیوسته دنبال جنگ بوده است، هیچ راهی جز دفاع از صلح وجود ندارد. دفاع از جنگ، یعنی گرفتاری ذهنی و عملی در دامی که جمهوری اسلامی گسترده است.

از طرف دیگر، نه به بهانه مبارزه ضدامپریالیستی می‌توان از این‌ها دفاع کرد و نه به بهانه دفاع از فلسطین یا لبنان. از هر جهت که نگاه کنیم، می‌بینیم «محور مقاومت» فقط و فقط به نفع قدرت‌های بزرگ بوده است. جمهوری اسلامی نه به فلسطین کمک کرده است و نه به لبنان و نه هیچ جای دیگر. جمهوری اسلامی تنها و تنها به تروریست‌های این کشورها کمک‌رسانی کرده است؛ به نیروهایی که به هیچ‌وجه در راستای منافع مردم‌شان نبوده‌اند و باعث فلاکت بیشتر آن‌ها شده‌اند.


در جبهه راست افراطی و فاشیستی نیز آگاهانه سعی می‌کنند این‌ها را با هم یکی بگیرند. درست مثل این است که کسی به طالبان کمک کند و ادعا کند به مردم افغانستان مساعدت کرده است؛ یا مثل این است که کسی به جمهوری اسلامی کمک کند و ادعا کند به مردم ایران کمک‌رسانی کرده است. کمک به حزب‌الله و حماس نیز عین همین است. و پول‌های ایران نه تنها به مردم آنجا کمکی نکرده، بلکه علیه آنها مورد استفاده قرار گرفته است. به عبارت دیگر، مردم آنجا از جمهوری اسلامی جز ضرر و زیان چیزی ندیده‌اند.

و اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم، خواهیم دید که هم جمهوری اسلامی با علم کردن تروریست‌های حماس و حزب‌الله و حمایت از آنها، به فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها ضربه‌های جبران‌ناپذیری زده است و هم سلطنت‌طلبان با دفاع از نتانیاهو و سیاست‌های فاشیستی دولت دست‌راستی اسرائیل. آنچه در اینجا کاملاً آشکار است، حذف مردم ستمدیده لبنان و فلسطین از معادلات سیاسی آن‌هاست؛ مردمی که نه هدف سیاست، بلکه به ابزار آن تبدیل شده‌اند. در کنار شباهت‌های فراوان دیگر بین جمهوری اسلامی و جریانِ رضا پهلوی، این نیز شباهت مهم دیگری است.

می‌گویند جنگ ادامه سیاست است. بر این مبنا، اعدام نیز ادامۀ سیاست جمهوری اسلامی است. قتل‌عمد و کشت‌وکشتار ادامۀ سیاست جمهوری اسلامی است. اعدام برای جمهوری اسلامی فقط یک ابزار نیست، بلکه ستون نگهدارنده و بخشی از سازوکار بقاست.


اصولاً حکومتی که به این شکل به جان مردم خود بیفتد، هزاران نفر را در خیابان‌ها بکشد و هزاران نفر را در زندان‌ها اعدام کند، نمی‌تواند به فکر دیگر مردمان باشد.

طبیعی است که بپرسیم اگر این عمود خیمه جمهوری اسلامی را از آن بگیرند، چه می‌ماند؟ اگر ما ندانیم، خودشان خوب می‌دانند که در آن صورت چیز زیادی نخواهد ماند. راز «مقاومت» آنها نیز در همین است.

*********************************

سلیمان بایزیدی
هژمونیِ اخلاق یا اخلاقِ هژمونی؟ خوانشی از دیپلماسی اجباری و سرکوب فراملی در اقلیم کردستان

نوشتن درباره اقلیم کردستان، اگر بخواهم دقیق و بی‌تعارف شروع کنم، دیگر صرفاً نوشتن درباره یک «منطقه» نیست؛ درباره یک وضعیت است—وضعیتی که در آن، مفاهیم کلاسیک علوم سیاسی، یکی‌یکی کارایی توضیحی خود را از دست می‌دهند. ما هنوز از دیپلماسی، اخلاق، حاکمیت، امنیت و حتی حقوق بشر حرف می‌زنیم، اما آن‌چه در میدان رخ می‌دهد، نسبت چندانی با معنای تثبیت‌شده این مفاهیم ندارد. مسئله، دیگر شکاف میان اخلاق و سیاست نیست—چیزی که از دیرباز در منازعه رئالیسم و لیبرالیسم مطرح بوده—بلکه نوعی ادغام است؛ ادغامی که در آن، اخلاق به درون منطق قدرت کشیده شده و به ابزار تنظیم و توجیه آن تبدیل شده است. در این چارچوب، آن‌چه می‌توان از آن به‌عنوان «هژمونی اخلاقی» یاد کرد، نه صرفاً تحمیل ارزش‌ها، بلکه مهندسی ادراک است: تبدیل خشونت به ضرورت، و سرکوب به مسئولیت.

اقلیم کردستان عراق، با آن وضعیت خاصِ «دولتِ بالفعل بدون شناسایی کامل»، از همان آغاز بر بستری ناپایدار شکل گرفت. پس از ۱۹۹۱ و ایجاد منطقه پرواز ممنوع، امکان یک نظم سیاسی نیمه‌مستقل فراهم شد، اما این امکان، از درون، با شکافی مزمن همراه بود. شکاف میان حزب دمکرات کردستان و اتحادیه میهنی، که در دهه ۹۰ به جنگ داخلی انجامید، در قالب یک سیستم دواداره‌ای نهادینه شد؛ سیستمی که نه‌تنها مانع تمرکز قدرت شد، بلکه به‌طور ساختاری، ظرفیت مداخله بیرونی را افزایش داد. در چنین وضعیتی، استراتژی «تفرقه‌بینداز و حکومت‌کن» دیگر یک سیاست خارجی نیست، بلکه به یک منطق درونیِ باز تولید شونده بدل می‌شود.

در سلیمانیه، نفوذ جمهوری اسلامی ایران را نمی‌توان صرفاً در سطح روابط دیپلماتیک یا اقتصادی فهمید. آن‌چه در این‌جا رخ داده، نوعی «انباشت نفوذ» در طول زمان است؛ از همکاری‌های تاکتیکی در دهه ۱۹۸۰ علیه رژیم بعث، تا شکل‌گیری یک وابستگی ساختاری در حوزه‌های امنیتی، اطلاعاتی و حتی تصمیم‌گیری سیاسی. مرز طولانی مشترک، مبادلات اقتصادی، و پیوندهای تاریخی، همگی به بستری تبدیل شده‌اند که در آن، ایران توانسته سلیمانیه را به عمق استراتژیک خود برای کنترل و مهار معارضان کرد ایرانی بدل کند. در این میان، استفاده از پوشش‌های دیپلماتیک—کنسولگری‌ها، دفاتر تجاری، شبکه‌های اقتصادی—به‌عنوان زیرساخت‌های لجستیکی برای عملیات‌های امنیتی، نشان‌دهنده نوعی «دیپلماسی دووجهی» است؛ دیپلماسی‌ای که در سطح ظاهر، حامل تعامل است و در سطح پنهان، حامل مداخله.

قرارگاه رمضان و شبکه‌های وابسته به نیروی قدس، در این چارچوب، صرفاً ابزار اجرایی نیستند، بلکه بخشی از یک معماری پیچیده قدرت‌اند. ایجاد خانه‌های تیمی در بافت شهری، نفوذ در مراکز آموزشی نظامی، و برقراری ایستگاه‌های اطلاعاتی در دل ساختارهای محلی، همگی نشان از نوعی «درونی‌سازی نفوذ» دارند. این‌جا دیگر با حضور بیرونی مواجه نیستیم، بلکه با نوعی استقرار درونی که امکان تمایز میان «خود» و «دیگری» را مخدوش می‌کند. در چنین فضایی، دستگاه‌های امنیتی محلی، مانند آسایش، تحت فشارهای چندلایه—مرزی، اقتصادی، سیاسی—به همکاری در عملیات‌های ضد مخالفان سوق داده می‌شوند. تحویل فعالان و پیشمرگه‌ها به نهادهای امنیتی ایران، که در بسیاری موارد به اعدام یا حبس‌های طولانی انجامیده، نمونه‌ای از این وضعیت است؛ وضعیتی که در آن، حاکمیت، بخشی از کارکرد خود را به دیگری واگذار می‌کند.

کمپین حذف فیزیکی مخالفان، که بیش از سه دهه تداوم یافته، باید در چارچوب «سرکوب فراملی» تحلیل شود. ارقام—بیش از ۷۰۰ قربانی، از جمله ۳۴۰ عضو حزب دمکرات کردستان ایران—نشان‌دهنده گستره این پروژه‌اند، اما آن‌چه اهمیت تحلیلی دارد، متدولوژی آن است. استفاده از تیم‌های ترور محلی (گروه‌های موسوم به راپرین)، به‌کارگیری روش‌های متنوع از بمب‌گذاری و حملات مسلحانه تا عملیات‌های موشکی و پهپادی، و در نهایت، بازنمایی این خشونت‌ها به‌عنوان «درگیری‌های داخلی»، همگی بخشی از یک سیستم چندلایه‌اند که هدف آن، کاهش هزینه سیاسی و افزایش کارایی عملیاتی است. حمله موشکی ۲۰۱۸ به مقر حزب دمکرات در کویه، تنها یک عملیات نظامی نبود؛ پیامی بود درباره فروریختن مرزها در منطق سرکوب.

در سوی دیگر، ترکیه در اربیل و دهوک، با تکیه بر روابط نزدیک با حزب دمکرات کردستان، الگویی مشابه را—با ادبیاتی متفاوت—پیاده کرده است. حضور ده‌ها پایگاه نظامی، فعالیت گسترده سازمان اطلاعات میت، و اجرای عملیات‌های مداوم علیه پ‌ک‌ک در عمق خاک اقلیم، نشان‌دهنده شکل‌گیری یک «هژمونی موازی» است. عملیات‌هایی چون «پنجه-قفل»، که با استفاده از پهپادها و نیروهای ویژه انجام می‌شوند، نه‌تنها اعضای پ‌ک‌ک، بلکه در مواردی غیرنظامیان را نیز هدف قرار داده‌اند. نتیجه، شکل‌گیری وضعیتی است که می‌توان آن را «هژمونی دوگانه» نامید: تقسیم عملی اقلیم به حوزه‌های نفوذ ایران و ترکیه، بدون آن‌که این تقسیم در نقشه‌های رسمی ثبت شده باشد.

اما نفوذ، در این‌جا، صرفاً به حوزه‌های نظامی و امنیتی محدود نمی‌ماند. گزارش‌های مربوط به نقش شبکه‌های وابسته به سپاه در ترانزیت مواد مخدر—از کریستال مت تا کپتاگون—نشان می‌دهد که اقتصاد غیررسمی نیز به ابزاری برای تثبیت این هژمونی تبدیل شده است. مسیرهایی چون پنجوین–باشماق، به کریدورهای انتقال مواد مخدر بدل شده‌اند؛ کریدورهایی که در آن‌ها، مرز میان تجارت، قاچاق و سیاست، عملاً محو می‌شود. کارکرد این اقتصاد دوگانه است: از یک‌سو تأمین مالی گروه‌های نیابتی، و از سوی دیگر، فرسایش بافت اجتماعی از طریق گسترش اعتیاد. این، نوعی «جنگ نرم» است که در کنار ترور فیزیکی، به تضعیف ظرفیت مقاومت مدنی می‌انجامد.

توافق‌نامه امنیتی ۲۰۲۳ میان بغداد و تهران، نقطه‌ای کلیدی در این روند بود. خلع سلاح و جابه‌جایی احزاب کرد ایرانی از مناطق مرزی به کمپ‌های تحت نظارت، عملاً به پایان توان عملیاتی آن‌ها انجامید. این توافق، که با همراهی نیروهای سیاسی اقلیم نیز صورت گرفت، نمونه‌ای از «دیپلماسی اجباری» است: دیپلماسی‌ای که نه بر پایه توازن و رضایت، بلکه بر پایه فشار و ضرورت شکل می‌گیرد. در این‌جا، زبان اخلاقی—تأمین امنیت مرزها—به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حذف یک بدیل سیاسی تبدیل می‌شود.

در سال ۲۰۲۶، با تشدید تنش‌های منطقه‌ای و فشارهای بین‌المللی بر ایران، اقلیم کردستان بار دیگر به صحنه تخلیه این تنش‌ها بدل شده است. اتهاماتی چون جاسوسی برای اسرائیل و افساد فی‌الارض، موجی از اعدام‌ها و بازداشت‌های خودسرانه را در مناطق مرزی به همراه داشته است. کولبران و فعالان مدنی، در این میان، به سوژه‌های آسیب‌پذیر این منطق تبدیل شده‌اند. ناتوانی ساختارهای حقوقی و دیپلماتیک بین‌المللی در مهار این روند، اقلیم را به نوعی «منطقه خاکستری» در نظم حقوق بشر بدل کرده است.

اگر بخواهم جمع‌بندی تحلیلی ارائه دهم، باید بگویم آن‌چه در اقلیم کردستان جریان دارد، نشان‌دهنده نوعی دگرگونی در ماهیت دیپلماسی است. دیپلماسی، در این‌جا، دیگر ابزار کاهش تنش نیست؛ خود، به یکی از ابزارهای اصلی اعمال قدرت و خشونت تبدیل شده است. کنسولگری‌ها به زیرساخت‌های عملیاتی، اقتصاد به ابزار نفوذ، و اخلاق به زبان توجیه بدل شده‌اند. این، همان جایی است که باید از «دیپلماسی سیاه» و «سرکوب فراملی» سخن گفت.

اما اجازه بدهید در پایان، کمی از زبان تحلیلی فاصله بگیرم و صریح‌تر حرف بزنم. آن‌چه در این جغرافیا رخ می‌دهد، فقط یک مسئله منطقه‌ای یا حتی یک بحران سیاسی نیست؛ نوعی فرسایش تدریجیِ معناست. وقتی واژه‌هایی مثل اخلاق، امنیت، و مسئولیت، به‌گونه‌ای به کار می‌روند که دقیقاً خلاف کارکرد اولیه‌شان عمل کنند، ما فقط با یک مشکل سیاسی مواجه نیستیم، بلکه با یک بحران معرفتی روبه‌رو هستیم. دیگر نمی‌توان به‌سادگی به این واژه‌ها تکیه کرد؛ باید مدام از خود پرسید که در هر موقعیت، چه چیزی پشت آن‌ها پنهان شده است. این تردید، شاید ناخوشایند باشد، اما ضروری است.

و در نهایت، شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد: این‌که اقلیم کردستان، با تمام ظرفیت‌های تاریخی و سیاسی‌اش، به جایی رسیده که برای بقا، ناگزیر از زیستن در میان دو هژمون است؛ هژمون‌هایی که هر یک، به شیوه خود، همان منطق سرکوب را بازتولید می‌کنند. این وضعیت، نه یک بن‌بست ساده، بلکه نوعی تعلیق است—تعلیق میان بقا و فرسایش. و در این تعلیق، آن‌چه بیش از همه در خطر است، نه فقط حاکمیت یا امنیت، بلکه امکان تصور آینده‌ای متفاوت است. شاید هنوز بتوان درباره سیاست حرف زد، تحلیل نوشت، و مفاهیم را بازسازی کرد؛ اما اگر این بازسازی، از دل یک مواجهه صادقانه با این واقعیت‌ها عبور نکند، چیزی بیش از تکرار همان زبانِ تهی‌شده نخواهد بود.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد