عبدی کلانتری
چپ محور مقاومت
<7b>
جریانی که ده سال پیش به اسم چپ نومحافظهکار یا «چپ نئوکان» مشخص کرده بودم، طی زمان، بیشتر و بیشتر با نام «چپ محور مقاومت» تشخّص پیدا کرد. من از آنرو آنرا «محافظهکار» خوانده بودم که نه تنها از اسلامگراییِ دولتی به بهانهی «امنیت ملی» و «مبارزه ضداستعماری» دفاع میکرد، بلکه خود نیز، به عنوان جریانی سکولار، غربستیزی و بومیگرایی را بر تحلیل «سرمایه» نزد مارکس مقدم میشمرد. در دیدگاههای سیاسیاش نیز، به سبک بینش اردوگاهیِ استالینی، به تحلیلهای ژئوپولیتیکیِ مکتب رئالیسم در روابط بینالملل نزدیک شد ــ رقابت و نزاع میان دولتهای ملی بر سر حوزههای نفوذ و قدرت استراتژیک، منابع ثروت، و توان دفعکنندگی ــ و به همان میزان از تحلیل روابط اجتماعیِ تولید، دفاع از سکولاریسم و آزادیها، نقد دین سیاسی و دولت تئوکراتیک، و حتا حقوق لیبرالی هم فاصله گرفت.
• پیادهنظام فکریِ رژیم ـ در عمل، چپ محور مقاومت تبدیل شد به پیادهنظام فکریِ اسلامگراییِ رادیکال که در ساختار دولتی و نظامیِ جمهوری اسلامی و در سازمانهای سیاسی ـ نظامیِ اسلامگرا تبلور داشت. مبارزه با استعمار، به ویژه سیاستهای ایالات متحده و اسرائیل، منطبق شد با دفاع از سیاست خارجی جمهوری اسلامی، به ویژه جناح نظامیگرای آن، و تأیید سرکوب داخلی؛ سرکوبی که آماج آن روشنفکران مستقل، ناراضیان، مارکسیستها، فعالان کارگری، و تشکلهای صنفی و مدنی غیردولتی بود؛ سرکوبی که آپارتاید جنسیتی را نهادینه کرده بود. چپ محور مقاومت همزمان با جناح رفورمیست جمهوری اسلامی نیز به مبارزه برخاست زیرا اصلاحطلبان پشتیبان سیاستهای نئولیبرالی، خصوصیسازیها، سرکوب مزدی، و ادغام در بازار جهانی تجارت و سرمایه بودند که شکاف طبقاتی را تشدید کرده، فرودستان را به فلاکت بیشتر میکشانید.
• دفاع از سرکوب داخلی ـ هر زمان که مردم معترض به خیابان آمدند و علیه دولت شعار دادند، چپ محور مقاومت از سرکوب آنها حمایت کرد، زیرا از نگاه چپ محور مقاومت، این اعتراضات باعث تضعیف بنیهی امنیتی و دفاعی دولت در برابر دشمنان میشد. هر بار که اقلیتهای اتنیکی در مناطق محروم نگاه داشته شده مثل خوزستان، بلوچستان، کردستان، و آذربایجان خواهان رفع تبعیض شدند، چپ محور مقاومت به بهانه مبارزه با تجزیهطلبی و تضعیف دولت مرکزی از کشتار آنان حمایت کرد.
چپ محور مقاومت به بهانهی «امنیت» ـــ امنیت در برابر تهاجم نظامی، اطلاعاتی، جاسوسی، و سایبریِ آمریکا و اسرائیل ـــ و به اسم جلوگیری از نفوذ فرهنگی غرب و «مغزهای استعمارزده»، از سانسور، امنیتی کردن فضای دانشگاهها، قطع اینترنت، و نظارت پلیسی بر رفتار شهروندان دفاع کرد. در طول حیات جمهوری اسلامی، چپ محور مقاومت به روشنفکران ناراضی، دانشجویان، مارکسیستها و فعالان کارگری، هنرمندان غیردولتی، و اندیشمندان لیبرالمسلک به عنوان ستون پنجم امپریالیسم و استعمار نگاه میکرد.
• دفاع از سرکوب زنان ـ هر زمان که زنان و دختران علیه آپارتاید جنسیتی شوریدند و در اعتراض به قوانین تبعیضآمیز و سیاستهای زنستیز، و مظهر بیرونی آن حجاب و گشت ارشاد به خیابان آمدند، چپ محور مقاومت از سرکوب و به خون کشاندن آنان دفاع کرد؛ نه به این خاطر که مدافع حجاب بود، بلکه از اینرو که شکست و عقبنشینی دولت در این زمینه به معنی پیروزی غرب و غربزدگی و نفوذ فرهنگی استعمار در تسخیر ذهنها تلقی میشد. برای چپ محور مقاومت، آزادی پوشش و اختیار بر بدن که از بنیادیترین حقوق شهروندی و پیششرط حرمت و شأن انسان، پیششرطِ برده نبودن، و لازمهی یک زندگی شریف و روان سالم است، همه فدای مبارزهی اسلام با استعمار غرب میباید میشد. خودی را به اسارت و بردگی وادار کن مبادا که مقهور استعمار بیگانه شود!
• مفهوم کلیدی ـ روشن است که «امنیت ملی» به معنی پایداری دولتِ موجودِ مستقر در برابر قدرتهای استعماری مفهوم کلیدی و اساس بینش چپ محور مقاومت را تشکیل میدهد. میزان پیروزی و شکست چپ محور مقاومت بیش از آنکه وابسته به توان فکریاش باشد، به شدت و حدت تقابل استراتژیک دولتها بستگی دارد. در زمان صلح، چپ محور مقاومت ضعیف میشود زیرا توجیهی برای سرکوب داخلی وجود ندارد و ماهیت دولت خودی، رژیم جمهوری اسلامی، برهنه و شفاف پیش چشم همگان خود را آشکار میکند، رژیمی که مظهر نکبت، ظلم، نابرابری، و عقبماندگی فرهنگی بوده و تقابل فکری و تمدنیاش را با جهان مدرن و آزادیهای آن نمیتواند زیر حائل مبارزه با استکبار بپوشاند.
• جنگ و مقاومت ـ اما زمانی که دولتهای استعماری دست به تهاجم نظامی علیه این رژیم بزنند، چپ محور مقاومت جان میگیرد؛ و زمانی که سران دولتهای مهاجم، که خود مرتکب جنایات جنگی در ابعاد نسلکشی شدهاند، به خاطر منافع استراتژیک خود دست به مهیبترین بمبارانهای تاریخ معاصر علیه زیرساختهای تمدنی و منابع ملی ایران میزنند، دیگر تشخیص چپ محور مقاومت از گرایشهای سیاسی مستقلِ وطندوستانه و ضداستعماری دشوار یا ناممکن میشود.
• جنگ، فضای سیاسی را دو قطبی میکند. وقتی که صلح نباشد، و وقتی که وضعیت انقلابی در کشور موجود نباشد، گشودن یک جبههی سوم بسیار دشوار و شاید ناممکن شود. در شرایط جنگی، آنچه به چشم میآید مقاومت نظامی، تابآوری، و رشادت در صحنهی نبرد نابرابر است. در جنگ، کارکردهای امدادی و خدمات از سوی دولت فعالتر میشود و با همیاری مردمی، مراقبت، و حفاظت از جان و مال مردم پیوند میخورد. جنگ دستکم در کوتاهمدت، به نحو متناقضی، همزمان با تخریب کشور و نابودیِ زیست و معیشت مردم، به مشروعیت دولت جنگی و اعتبار منطقهایاش میافزاید و از این راه برای چپ محور مقاومت نیز حیثیت فراهم میکند.
/// ع. ک.
*******************
بخشی از یک گفتگو با امیر کیانپور
سزاوارانِ سرزنش: مشارکتهای نامرئیِ هموطنانِ جنگطلب
محمد مالجو
جنگی را پشت سر گذاشتیم. جنگی بزرگتر را احتمالاً در پیش داریم. در این میان اما کسانی میگویند نباید ایرانیانی را که از تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران دفاع کردند سرزنش کرد چون در وقوع جنگ نقشی نداشتند. این استدلال در ظاهر منصفانه است. در باطن اما سیاست را تا حد یک حسابوکتاب مکانیکی و سادهلوحانه فرومیکاهد: گویی فقط آن که ماشه را میچکاند مسئول است و دیگران فقط تماشاگرانیاند بیطرف، انگار نه کلمهای در کار است و نه موضعی.
اما سیاست بههیچوجه عرصۀ بیطرفی نیست. در لحظات بحرانی حتی «تماشاگری» نیز موضعگیری است، چه رسد به این که کسی آشکارا از بمباران دفاع کند. دفاع از تهاجم خارجی به وطن، ولو بیهیچ نقش اجرایی، صرفاً یک «نظر» خصوصی نیست. کنشی است زبانی در میدان عمومی. مشارکتی است در تولید معنا. سهمی است در مشروعیتبخشی به خشونتِ جنگ. هر جا نیز کنش زبانی در تولید امکانهای خشونت نقش ایفا کند میتواند موضوع داوری اخلاقی قرار گیرد، ولو با شدتهای متفاوت. هیچ جنگی فقط با سلاح پیش نمیرود. جنگها به زبان نیاز دارند، به روایت، به رضایت، و به مشروعیتِ ولو حداقلی. منظور از مسئولیت اخلاقی در اینجا نه همترازی با مسئولیت حقوقی یا کیفری است و نه انتساب نقش مستقیم در وقوع جنگ بلکه نوعی مسئولیت است در سطح قضاوتها و در نقشی که فرد در شکلدادن به آنچه در جامعه «مشروع» شمرده میشود ایفا میکند.
ایرانیانی که از تهاجم خارجی به وطن دفاع کردهاند در عمل تعریف جدیدی از «ما» به دست دادهاند: دایرۀ همدلی را طوری جابهجا کردهاند که رنجِ پرشمار هموطنانی که مستقیم یا غیرمستقیم آسیب دیده یا آسیب خواهند دید به حاشیه میرود و آسیبدیدگیهایشان نه فاجعهای مشترک بلکه ابزاری قابلقبول برای رسیدن به «رهایی» تعبیر میشود. مسئله در این جابهجایی فقط یک اختلافنظر نظری نیست بلکه تغییری واقعی در این است که چه کسانی شایستۀ همبستگی و حمایتاند و چه کسانی، به نام یک هدف ادعایی، نادیدهگرفتنی تلقی میشوند.
این تماماً انتخابی است سیاسی. میتوان دربارۀ علل این انتخاب سخن گفت. میتوان از استیصال مردمانی گفت که زیر تیغ استبداد داخلی به ستوه آمدهاند. میتوان از خشم بهحقشان گفت. میتوان از بنبست افقهای تغییر گفت. اما نمیتوان هموطنانِ مدافعِ تهاجم خارجی را از داوری اخلاقی معاف کرد. چرا؟ چون اگر بیعاملیتی را به معافیت از مسئولیت تعبیر کنیم، امکان تفکیک میان درجات مختلف مسئولیت در سیاست از میان میرود و همۀ کنشها، صرفنظر از شدت و نوع اثرشان، بهیکسان مسئولانه یا غیرمسئولانه تلقی میشوند.
بااینهمه، نباید در گرمای این جدلها مرزهای مهم میان سطوح داوری را نادیده گرفت. سرزنش اخلاقی بههیچوجه کیفر حقوقی نیست. داوری دربارۀ یک موضع بههیچوجه معادلِ انتساب جرم به یک فرد نیست. زمینهها اهمیت دارند: سرکوب سیاسی و بنبست راههای تغییر و فقدان افقهای تغییر، جملگی، میتوانند ذهنها را به سوی انتخابهایی سوق دهند که در شرایط عادی شاید ناممکن مینمود. این عوامل اصولاً شدت داوری را تعدیل میکنند اما اصل داوری را تعلیق نمیکنند. به بیان دیگر، فهمیدن اصلاً جایگزین قضاوت نمیشود بلکه دقیقتر و منصفانهترش میکند.
حذف کامل امکان نقد و سرزنش، به بهانۀ نبود عاملیت مستقیم، در نهایت چیزی جز انکار نقش کلمات در سیاست نیست. گویی زبان، این میدان اصلی کشاکش قدرت و معنا، ناگهان بیاثر میشود و موضعگیریها به نجواهایی بیپیآمد فروکاسته میشوند. غالباً سیاست در ابتدا با کلمات صورتبندی میشود و سپس این صورتبندیها میتوانند زمینههای مشروعیت یا پذیرش خشونت را فراهم کنند. بنابراین هر کلمه، بهنوبۀخود، نوعی ایستادن است در یک سویه و علیهِ سویهای دیگر.
دفاعِ هموطن از تهاجم خارجی به وطن، حتی از دورترین فاصله، نوعی مشارکت است، نه در بمباران بلکه در معنادادن به بمباران. این مشارکت، هر قدر هم که غیرمستقیم باشد، در قلمرو مسئولیت اخلاقی جای میگیرد. ایرانیانِ مدافع تهاجم به ایران را باید سزاوار سرزنش دانست، البته هر کدام را فقط متناسب با کموکیفِ جنگطلبیشان.
اما ما هنوز در دل تجربۀ زیستۀ جنگ ایستادهایم نه در فاصلهای امن از آن. ازاینرو سرزنش اگر بناست معنایی فراتر از واکنشی گذرا داشته باشد نباید به عاملی برای تعمیق گسستها و تثبیت جداییها بدل شود. برعکس، باید از دلِ همین رنجِ مشترک، از دل همین زخمی که هنوز تازه است، مادۀ خامی برای ارتقای آگاهیها و تقویت همبستگیها استخراج کرد. داوری اخلاقی باید نه به طرد بلکه به ترمیم پیوندها بینجامد و امکانِ دوباره ایستادن در کنار همدیگر را، اینبار با فهمی سنجیدهتر و مسئولیتی عمیقتر، پیش چشمها بگشاید.
**************
فرج سرکوهی
پاسخی ساده به پرسشِ «رهبر»ی که میپرسد چرا با او «مشکل» دارند؟
آقای رضا پهلوی که خود را «رهبرِ دورانِ گذار» مینامد، در یکی از دیدارهای اخیرِ خود میپرسد:«کدام بند از روندِ دموکراسی مشخص نیست که عدهای با آن زاویه یا مشکل دارند؟»
کدام بند؟ چه مشکلی؟
رهبر یا رهبری که به هیچ نهادِ جمعی (مجلس، حزب، جبهه و...) پاسخگو نیست، اگر خطاهای بزرگ کند و راه نادرست برود، هیج نهادی نمیتواند او را برکنار کند، چون امامانِ شیعه از منظرِ شیعیان، خود را معصوم و خطاناپذیر پنداشته و فراتر از هر پاسخگوئی و نظارتِ نهادهای جمعی است و... «رهبر»ی است متکی بر ساختارِ استبدادی که راه به دموکراسی نمیبرد.
دموکراسی تنها حقِ انتخابِ دولتمرد، رهبر و رهبری در انتخاباتِ آزاد نیست، (که در موردِ او حتا این هم رخ ندادهاست)، که بعلاوه و مهمتر از آن، استوار و متکی بر نظارتِ نهادهای جمعی (حزب، مجلس، جبهه و..) و امکانِ واقعی و حقِ برکناری رهبر و رهبری هم هست. نظارت ِ جمعیِ و امکان واقعی و حقِ برکناری از مولفههای مهمِ دموکراسی است.
با «رهبری» شکل گرفته بر استبداد فردی ناپاسخگو و غیرِقابل برکناری، با «رهبری» که حتا پیش از کسبِ قدرت، خود را از هر نظارتی رها میبیند و برکنارشدنی نیست، «روندِ دموکراسی» که او میگوید در کار نیست.
میپرسد: «با کدام بند....مشکل دارند؟» یکی همین. یعنی با ساختارِ ادعای رهبری فردی و ناپاسخگوی او.
مشکل؟ باز هم هست. بسیار.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد