رابطۀ ایالات متحده آمریکا و اسرائیل از پایدارترین و در عین حال مناقشه برانگیزترین روابط سیاسی در جهان معاصر است. این رابطه در طول دهه های گذشته بارها موضوع بحث های تاریخی، سیاسی، و نظری بوده است، اما با وجود انبوه نوشته ها و موضع گیری ها، هنوز این پرسش به قوت خود باقی است که این همکاری تنگاتنگ بر چه پایه هایی استوار شده و چرا در بزنگاه های بحرانی، با وجود همۀ هزینه ها و تناقض ها، باز هم بازتولید می شود.
بخش مهمی از بحث های رایج معمولا به یک علت واحد تکیه می کنند. گاه همه چیز به نفوذ لابی های حامی اسرائیل در واشنگتن فرو کاسته می شود، گاه برعکس، تمام رابطه تنها با منافع ژئوپلیتیک آمریکا توضیح داده می شود، و گاه نیز بر پیوندهای فرهنگی، مذهبی، یا ایدئولوژیک تاکید یک جانبه صورت می گیرد. هر یک از این توضیحات بخشی از واقعیت را در خود دارند، اما به تنهایی برای توضیح استحکام و تداوم این رابطه کفایت نمی کنند. در واقع، آنچه از آن با عنوان رابطه ویژۀ آمریکا و اسرائیل یاد می شود، نه حاصل یک عامل منفرد، بلکه محصول درهم تنیدگی چند روند تاریخی، مادی، سیاسی، و ایدئولوژیک است.
این مقاله بر آن است که همکاری تنگاتنگ آمریکا و اسرائیل را در چارچوبی گسترده تر بررسی کند. در این چارچوب، اسرائیل نه فقط به عنوان یک متحد منطقه ای، بلکه به عنوان گره گاهی در پیوند میان منافع راهبردی آمریکا، ساختارهای نظامی و فناورانه، سیاست داخلی واشنگتن، صهیونیسم مسیحی، و بازنمایی ایدئولوژیک غرب از خود دیده می شود. به بیان دیگر، مسئله صرفا این نیست که آمریکا از اسرائیل حمایت می کند، بلکه این است که این حمایت چگونه در طول زمان نهادینه شده، از چه کانال هایی بازتولید می شود، و چرا فراتر از تغییر دولت ها و جابه جایی های مقطعی در سیاست، همچنان پایدار مانده است.
بخش تاریخی
برای فهم رابطه ایالات متحده و اسرائیل، باید از این تصور فاصله گرفت که این رابطه از آغاز، به همان شکل امروزین خود وجود داشته است. در سال های نخست پس از تأسیس اسرائیل، واشنگتن آن را به رسمیت شناخت، اما هنوز از یک اتحاد کامل و بی چون و چرا خبری نبود. سیاست آمریکا در دهۀ نخست، زیر تأثیر چند ملاحظه همزمان شکل می گرفت: نگرانی از گسترش نفوذ شوروی، اهمیت نفت و مناسبات با دولت های عربی، و ملاحظات داخلی در سیاست امریکا.
به همین دلیل، به رسمیت شناختن اسرائیل به معنای تبدیل فوری آن به شریک استراتژیک ممتاز نبود. در این دوره، واشنگتن هنوز می کوشید میان حمایت از موجودیت اسرائیل و حفظ نفوذ خود در جهان عرب نوعی توازن برقرار کند.
بحران سوئز در ۱۹۵۶ نخستین نقطه عطف مهم بود، اما نه به این معنا که رابطۀ ویژه را تثبیت کرد، بلکه از آن رو که حدود و امکان های آن را آشکار ساخت. در این بحران، اسرائیل همراه با بریتانیا و فرانسه به مصر حمله کرد، اما دولت آیزنهاور نه تنها از این اقدام پشتیبانی نکرد، بلکه برای عقب نشینی مهاجمان فشار وارد آورد. همین تجربه نشان داد که در آن مرحله، اسرائیل هنوز در مقام بازوی آزاد و بی مهار آمریکا عمل نمی کرد و واشنگتن نیز حاضر نبود همه ملاحظات منطقه ای و جهانی خود را فدای آن کند. با این حال، بحران سوئز باعث شد مسئله عرب و اسرائیل در دستور کار سیاست خارجی آمریکا جایگاهی بسیار برجسته تر پیدا کند و از آن پس، این رابطه به تدریج از سطح یک مسئلۀ منطقه ای به سطح یک مسئلۀ ساختاری در سیاست خاورمیانه ای امریکا ارتقا یابد.
دهه ۱۹۶۰، به ویژه از اواخر دولت آیزنهاور تا پایان دولت جانسون، دوره ای بود که بسیاری از پژوهشگران از آن به عنوان دورۀ شکل گیری واقعی رابطه ویژه یاد می کنند. در این سال ها، چند عامل همزمان به سود نزدیکی بیشتر عمل کرد: رشد ناسیونالیسم عربی، نگرانی آمریکا از نفوذ شوروی در منطقه، اهمیت فزایندۀ اسرائیل به عنوان شریکی باثبات تر در مقایسه با بسیاری از رژیم های عربی، و همچنین افزایش وزن ملاحظات داخلی در سیاست امریکا.
فروش موشک های هاوک در دورۀ کندی و سپس گسترش همکاری های نظامی و اطلاعاتی در دورۀ جانسون، نشانه های مهم این تغییر بودند. در همین دوره بود که اسرائیل در ذهن بخشی از نخبگان امریکایی، بیش از پیش به عنوان یک دارایی قابل اتکا در خاورمیانه فهمیده شد، نه صرفا دولتی که باید موجودیتش به رسمیت شناخته شود.
جنگ ژوئن ۱۹۶۷ نقطه عطفی تعیین کننده بود. این جنگ فقط نقشه جغرافیایی منطقه را تغییر نداد، بلکه در ادراک راهبردی واشنگتن نیز اثر عمیقی گذاشت. اسرائیل با پیروزی برق آسا بر چند ارتش عربی، خود را به عنوان نیرویی نظامی با ظرفیت بالا تثبیت کرد. از این پس، برای بخش بزرگی از دستگاه سیاست خارجی آمریکا، اسرائیل دیگر فقط موضوع حمایت اخلاقی یا سیاسی نبود، بلکه به عنوان شریکی دیده می شد که می تواند در متن رقابت های جنگ سرد، موازنۀ قوا را به سود آمریکا تحت تأثیر قرار دهد.
اگر ۱۹۶۷ لحظۀ جهش بود، جنگ اکتبر ۱۹۷۳ لحظۀ نهادینه شدن وابستگی متقابل امنیتی بود. زمانی که ضد حملۀ اولیه اسرائیل شکست خورد و موازنه جنگ به زیان آن پیش رفت، واشنگتن دست به پل هوایی بزرگ تسلیحاتی زد. این اقدام فقط به معنای کمک به یک متحد در شرایط اضطراری نبود، در عمل، رابطه را وارد مرحلۀ تازه ای کرد که در آن بقای نظامی اسرائیل به صورت مستقیم تر با تعهد امریکا گره خورد. همزمان، تحریم نفتی عربی نشان داد که حمایت از اسرائیل برای آمریکا هزینه های ژئوپلیتیک و اقتصادی جدی هم دارد.
نتیجۀ سیاسی این جمع بندی در کمپ دیوید و سپس پیمان صلح مصر و اسرائیل در ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ آشکار شد. ایالات متحده در این روند صرفا نقش میانجی بی طرف را ایفا نکرد، بلکه عملا به ضامن اصلی ترتیبات امنیتی و سیاسی جدید تبدیل شد.
از این مرحله به بعد، امریکا فقط پشتیبان اسرائیل نبود، بلکه معمار اصلی سازوکارهای صلح رسمی عربی و اسرائیلی نیز شد.
دهه ۱۹۸۰ شاهد تعمیق نهادینه این رابطه بود.
در ۱۹۸۱ یادداشت تفاهم همکاری راهبردی میان دو طرف امضا شد و در سال های بعد، همکاری های اطلاعاتی، نظامی، و برنامه ریزی مشترک گسترش یافت. این روند بی تنش نبود، اما در مجموع اسرائیل به صورت فزاینده در ساختار امنیتی امریکا در خاورمیانه جا گرفت و بعدها عنوان «متحد عمده غیر ناتو» نیز این جایگاه را تقویت کرد. پایان جنگ سرد این رابطه را تضعیف نکرد، بلکه آن را بازآرایی کرد، زیرا کنفرانس مادرید، توافقات اسلو، و معاهدات صلح بعدی نشان دادند که واشنگتن اکنون نه فقط به عنوان حامی اسرائیل، بلکه به عنوان مدیر اصلی فرآیند سیاسی منازعه عمل می کند.
پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، رابطۀ آمریکا و اسرائیل بار دیگر معنایی تازه یافت. این بار، پیوند دو طرف بیش از پیش در چارچوب جنگ علیه ترور، مهار ایران، و بازآرایی خاورمیانه تعریف شد. در دهه های بعد، کمک های نظامی عظیم، همکاری های دفاع موشکی، و توافق های بلندمدت مالی این رابطه را بیش از پیش نهادینه کردند.
در همین چارچوب، توافق ۲۰۱۶ که ۳۸ میلیارد دلار کمک نظامی تا ۲۰۲۸ را در بر میگیرد، فقط یک تعهد مالی نبود، بلکه نمونۀ روشن مرحله ای بود که در آن رابطه به صورت ساختاری در بودجه، تسلیحات، و برنامه ریزی راهبردی رسوب کرده است.
با این همه، دوره پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ شکاف های تازه ای را نیز آشکار کرده است. از یک سو، حمایت نظامی و سیاسی آمریکا از اسرائیل همچنان گسترده باقی مانده و نشان داده که پیکربندی نهادی رابطه هنوز بسیار نیرومند است. از سوی دیگر، در افکار عمومی آمریکا، به ویژه در میان جوانترها و در بخشی از پایگاه اجتماعی حزب دموکرات، نگاه منفی به اسرائیل رشد کرده و حمایت سنتی از آن فرسوده تر شده است. در نتیجه، آنچه امروز رابطه ویژه نامیده می شود، محصول انباشته چند دهه جنگ، بحران، میانجیگری، کمک نظامی، و بازسازی ایدئولوژیک و سیاسی است، نه یک امر از پیش داده و طبیعی.
پایه های مادی و نظامی رابطه در متن سیاست داخلی آمریکا
اگر بخش تاریخی نشان می دهد که رابطۀ آمریکا و اسرائیل چگونه در طول دهه ها شکل گرفت، این بخش روشن می کند که این رابطه چگونه در زمان حال بازتولید می شود و چرا، با وجود اختلاف های مقطعی و حتی برخی تنش های آشکار، از هم نمی گسلد.
در این سطح، دیگر فقط با یک همدلی سیاسی یا با یک تعهد اخلاقی مبهم روبه رو نیستیم، بلکه با شبکه ای نهادینه از کمک های نظامی، فروش تسلیحات، همکاری دفاع موشکی، پیوندهای فناورانه، و سازوکارهای سیاسی درون ایالات متحده مواجهیم که این رابطه را از سطح یک اتحاد عادی فراتر برده اند. به همین دلیل، رابطه امریکا و اسرائیل را نمی توان فقط از بیرون، یعنی از زاویه خاورمیانه، فهمید. این رابطه در درون خود ساختار سیاسی آمریکا نیز جا گرفته و به بخشی از منطق بازتولید قدرت در واشنگتن بدل شده است.
وقتی در این بحث از «منافع مادی» سخن گفته می شود، منظور فقط سود مالی مستقیم یا منفعت اقتصادی به معنای محدود و تجاری آن نیست. مقصود، مجموعه ای از منافع عینی و قابل سنجش است که در سطح بودجه های نظامی، فروش تسلیحات، همکاری های فناورانه، تبادل اطلاعاتی، تثبیت برتری نظامی اسرائیل، و حفظ آرایش مطلوب آمریکا در خاورمیانه عمل می کنند. به بیان دیگر، این رابطه فقط از همسویی سیاسی یا نزدیکی ایدئولوژیک تغذیه نمی شود، بلکه در شبکه ای از قراردادهای تسلیحاتی، برنامه های دفاع موشکی، همکاری های امنیتی، و محاسبات مربوط به مهار رقبا و مدیریت نظم منطقه ای ریشه دارد. از همین رو، منافع مادی در اینجا باید در معنایی گسترده تر فهمیده شود، یعنی به عنوان منافع مادی، امنیتی، و نهادی که هم به مجتمع نظامی و امنیتی آمریکا مربوط اند، هم به جایگاه اسرائیل در راهبرد منطقه ای واشنگتن، و هم به بازتولید ساختارهایی که این پیوند را در دو سوی رابطه پایدار نگه می دارند.
در بنیادی ترین سطح، این پیوند بر یک زیرساخت مالی و نظامی بسیار سنگین استوار است. بر پایه یادداشت تفاهم ۲۰۱۶، ایالات متحده متعهد شد در فاصله سال های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۸ در مجموع ۳۸ میلیارد دلار کمک نظامی در اختیار اسرائیل قرار دهد، شامل ۳۳ میلیارد دلار از محل کمک های نظامی خارجی و ۵ میلیارد دلار برای برنامه های دفاع موشکی. این فقط یک تعهد نمادین نبود، بلکه چارچوبی چند ساله و قابل پیش بینی برای تامین مالی برتری نظامی اسرائیل ایجاد کرد. گزارش های موجود همچنین نشان می دهند که اسرائیل همچنان یکی از بزرگترین دریافت کنندگان تاریخی کمک و تسلیحات آمریکا است و پرونده های فعال فروش نظامی و برنامه های مشترک دفاعی، پیوند دو طرف را در سطح بودجه، قرارداد، و فناوری نهادینه کرده اند.
این نهادینگی در سطح فناوری و تولید نظامی از این هم عمیق تر است. همکاري در برنامه هايي مانند سامانه دفاع موشکي آرو، سامانه دفاع موشکي ديويدز اسلينگ، و ديگر سامانه هاي پدافندي نشان مي دهد که امريکا فقط يک حامي مالي نيست، بلکه در توسعه بخشي از زيرساخت بازدارندگي اسرائيل شريک مستقيم است.
افزون بر این، اسرائیل برای سال ها از امتیازی ویژه برخوردار بود که به آن امکان می داد بخشی از کمک نظامی آمریکا را برای خرید از شرکت های دفاعی خود مصرف کند، امتیازی که برای دریافت کنندگان دیگر کمک های نظامی آمریکا وجود نداشت و فقط به تدریج در حال حذف شدن است. معنای این وضع آن بود که کمک آمریکا تنها به صادرات اسلحه امریکایی ختم نمی شد، بلکه به بازتولید مستقیم بخش هایی از صنعت نظامی اسرائیل نیز یاری می رساند. در نتیجه، پایه مادی رابطه، همزمان به تقویت صنایع دفاعی هر دو طرف و به تعمیق وابستگی متقابل آنها انجامیده است.
پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، این پیوند مادی ابعاد تازه ای هم پیدا کرد. برآوردهای منتشر شده نشان می دهند که ایالات متحده از اکتبر ۲۰۲۳ تا پاییز ۲۰۲۵ دست کم ۲۱.۷ میلیارد دلار کمک نظامی برای عملیات اسرائیل فراهم کرده و علاوه بر آن، ده ها میلیارد دلار فروش تسلیحاتی آتی نیز تعهد شده است. این ارقام نشان می دهند که در لحظه های بحرانی، رابطه آمریکا و اسرائیل نه تنها سست نمی شود، بلکه از طریق سازوکارهای فوق العاده، بودجه های تکمیلی، و شتاب در انتقال سلاح، فشرده تر می گردد. بنابراین، برتری نظامی اسرائیل فقط به ظرفیت های درونی آن مربوط نیست، بلکه به دسترسی مداوم آن به منابع مالی، لجستیکی، و فناورانه آمریکا نیز وابسته است.
اما این شبکه مادی به تنهایی برای توضیح دوام رابطه کافی نیست. اگر رابطه آمریکا و اسرائیل در واشنگتن تا این حد پایدار مانده، یکی از دلایل آن این است که این پیوند در سیاست داخلی آمریکا نیز نهادینه شده است. مقصود از این نهادینگی فقط حضور لابی های شناخته شده نیست، هرچند آنها مهم اند، بلکه وجود یک اجماع طولانی مدت در میان بخش های مهم کنگره، دستگاه سیاست خارجی، رسانه های جریان اصلی، و شبکه های مالی و انتخاباتی است. همین امر باعث شده است که حمایت از اسرائیل، برای دهه های طولانی، نه یک سیاست خاص، بلکه بخشی از زبان رسمی سیاست ورزی در واشنگتن باشد.
البته این اجماع در سال های اخیر ترک خورده است.
نظرسنجی های تازه نشان می دهند که نگاه منفی به اسرائیل در میان آمریکایی ها، به ویژه در میان جوان ترها، رو به افزایش است. با این حال، همین داده ها نیز نشان می دهند که در میان گروه های کلیدی، از جمله یهودیان آمریکایی و پروتستان های انجیلی سفیدپوست، نگاه مثبت همچنان غالب است. در نتیجه، شکاف در افکار عمومی در حال گسترش است، اما پایه های نهادی رابطه هنوز از میان نرفته اند.
در این میان، نقش سازمان های حامی اسرائیل و شبکه های مالی مرتبط با آنها را نیز باید با دقت دید، بی آنکه همه چیز به آنها فرو کاسته شود. لابی ها در سیاست امریکا موثرند، اما به خودی خود جایگزین دولت، کنگره، یا ساختار امپریالیسم آمریکا نیستند. اهمیت آنها در این است که می توانند بر فرایندهای انتخاباتی، به ویژه در انتخابات مقدماتی، اثر بگذارند و هزینه سیاسی فاصله گرفتن از اجماع حمایت از اسرائیل را بالا ببرند. گزارش های تازه درباره اختلاف های درون حزب دموکرات و رد قطعنامه ضد ایپک (AIPAC) در کمیته ملی دموکرات ها نشان می دهد که مسئله اسرائیل دیگر موضوعی حاشیه ای نیست، بلکه به یکی از میدان های کشمکش درون سیاست امریکا بدل شده است.
در کنار این، صهیونیسم مسیحی و پایگاه انجیلی راست امریکا، یکی از نیرومندترین پایه های اجتماعی این رابطه را فراهم کرده اند. پژوهش ها و داده های موجود نشان می دهند که پروتستان های انجیلی سفیدپوست همچنان از حامیان اصلی اسرائیل در جامعه آمریکا هستند. این حمایت فقط سیاسی نیست، بلکه با خوانشی دینی و آخرالزمانی از تاریخ پیوند خورده است که در آن اسرائیل جایگاهی خاص در تحقق وعده های مذهبی پیدا می کند. گزارش های اخیر نیز نشان داده اند که در متن جنگ ایران، دولت ترامپ و متحدانش آگاهانه از زبان دینی برای حفظ انسجام پایگاه انجیلی خود بهره گرفته اند.
رابطه امریکا و اسرائیل را در این سطح دیگر نمی توان صرفا به صورت یک اتحاد میان دو دولت فهمید. آنچه در برابر ما قرار دارد، پیوند یک قدرت امپریالیستی با یک پروژه استعمار مهاجرنشین است که در متن تقسیم کار سلطه در خاورمیانه عمل می کند. کمک های نظامی، همکاری های فناورانه، برتری اطلاعاتی، و حمایت سیاسی واشنگتن فقط ابزارهای حمایت از یک متحد نیستند، بلکه اجزای بازتولید نظمی اند که بر مهار نیروهای ناسازگار، تثبیت موازنه مطلوب سرمایه امریکایی، و حفظ یک پایگاه پیشرو برای اعمال فشار در منطقه استوار است. از این زاویه، اسرائیل نه صرفا دریافت کننده حمایت، بلکه یکی از اشکال عینی سازمان یابی قدرت امپریالیستی در خاورمیانه است، هرچند همین نقش نیز بدون تنش، هزینه، و بحران مشروعیت باقی نمانده است.
از این رو، پایه های مادی و نظامی رابطه را نباید از سیاست داخلی آمریکا جدا کرد. کمک های نظامی، فروش تسلیحات، و همکاری دفاع موشکی، از یک سو، منافع بوروکراسی امنیتی و صنایع دفاعی را در حفظ این رابطه درگیر می کنند؛ و از سوی دیگر، اجماع حزبی، شبکه های مالی، و راست مذهبی، شرایط سیاسی لازم برای تداوم آن را فراهم می آورند. همین همپوشانی است که رابطه را پایدار کرده است. اگر این پیوند فقط راهبردی بود، ممکن بود با تغییر شرایط منطقه ای تضعیف شود؛ و اگر فقط ایدئولوژیک یا انتخاباتی بود، ممکن بود بدون زیرساخت مادی فروریزد. دوام آن از آن روست که هر دو سطح، یعنی منافع مادی و بازتولید سیاسی، یکدیگر را تقویت می کنند.
بخش چهارم، صهیونیسم مسیحی، لایه ایدئولوژیک رابطه، و همذات پنداری غرب با اسرائیل
اگر پایه های مادی و نظامی رابطه آمریکا و اسرائیل یکی از ستون های اصلی این پیوند را می سازند، ستون دیگر آن را باید در عرصه ایدئولوژی، مذهب، و فرهنگ سیاسی جست. در این سطح، رابطه دیگر فقط به بودجه های نظامی، فروش تسلیحات، یا محاسبه های امنیتی فروکاسته نمی شود، بلکه با دستگاهی از معناسازی و مشروعیت بخشی روبه رو می شویم که در آن اسرائیل برای بخش های مهمی از راست امریکا و نیز برای لایه هایی از نخبگان غربی، صرفا یک متحد خارجی نیست. از همین رو، صهیونیسم مسیحی را نباید پدیده ای حاشیه ای یا صرفا تبلیغاتی دانست، بلکه باید آن را یکی از مجراهای اصلی بازتولید اجتماعی و ایدئولوژیک این رابطه فهمید.
صهیونیسم مسیحی در شکل معاصر آمریکایی خود، بر مجموعه ای از باورهای دینی و آخرالزمانی تکیه دارد که در آنها بازگشت یهودیان به فلسطین، برپایی دولت اسرائیل، و دفاع از آن، بخشی از طرح الهی در تاریخ تلقی می شود. در این چارچوب، حمایت از اسرائیل فقط یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه برای میلیون ها نفر نوعی وظیفه دینی و نشانه وفاداری به قرائتی خاص از کتاب مقدس است. همین امر توضیح می دهد که چرا برای بخش مهمی از این پایگاه اجتماعی، استدلال های حقوقی، انسانی، یا حتی راهبردی، وزن محدودتری از باور دینی پیدا می کنند.
اهمیت این جریان وقتی روشن تر می شود که به جایگاه آن در سیاست داخلی آمریکا نگاه کنیم. داده های تازه نشان می دهند که پروتستان های انجیلی سفیدپوست هنوز از حامیان اصلی اسرائیل در جامعه آمریکا هستند و در بهار ۲۰۲۶ نگاه مثبت آنان به اسرائیل به مراتب بالاتر از میانگین کل جامعه بوده است. با این همه، همین پایگاه نیز دیگر یکدست و بدون فرسایش نیست. پژوهش های عرب سنتر و داده های پیو نشان می دهند که در میان نسل های جوان تر انجیلی ها، سطح حمایت از اسرائیل کاهش یافته و شکاف نسلی در این زمینه رو به گسترش است. بنابراین، صهیونیسم مسیحی همچنان یکی از ستون های اجتماعی رابطه ویژه است، اما این ستون نیز دیگر به استحکام پیشین و بدون ترک باقی نمانده است.
با این همه، نقش صهیونیسم مسیحی فقط در سطح افکار عمومی باقی نمی ماند، بلکه در لحظه های سیاسی حساس، مستقیما به سیاست رسمی راه می یابد. تصمیم دولت ترامپ درباره به رسمیت شناختن اورشلیم به عنوان پایتخت اسرائیل و انتقال سفارت آمریکا، در تحلیل های انتقادی، صرفا یک اقدام دیپلماتیک دانسته نشده، بلکه به عنوان نمونه ای از نحوۀ اتصال پایگاه انجیلی، راست جمهوریخواه، و سیاست رسمی آمریکا فهم شده است. از این منظر، صهیونیسم مسیحی فقط یک باور مذهبی نیست، بلکه یکی از مجراهای واقعی تبدیل ایمان دینی به تصمیم دولتی و مداخلۀ مستقیم در بازآرایی سیاست آمریکا در قبال فلسطین است.
اما لایۀ ایدئولوژیک رابطه امریکا و اسرائیل را نمی توان فقط با صهیونیسم مسیحی توضیح داد. در کنار این جریان، نوعی همذات پنداری گسترده تر نیز در فرهنگ سیاسی غرب عمل می کند که اسرائیل را نه فقط شریکی مفید، بلکه نوعی امتداد تاریخی و تمدنی «غرب» می بیند. در تحلیل های انتقادی، این مسئله با مفاهیمی مانند «افسانه های مشترک» صورت بندی شده است؛ روایت هایی مانند «ارزش های مشترک»، «تنها دموکراسی خاورمیانه»، یا موقتی بودن اشغال، که با وجود فرسایش شدید اعتبارشان، هنوز در بخش مهمی از گفتار رسمی امریکا و اروپا عمل می کنند.
از همین جاست که مسئله استعمار مهاجرنشین اهمیت تعیین کننده پیدا می کند. در ادبیات انتقادی، اسرائیل اغلب نه صرفا به عنوان یک دولت ملی متعارف، بلکه به عنوان یک پروژه استعمار مهاجرنشین فهمیده می شود؛ پروژه ای که بر تصرف زمین، حذف یا حاشیه رانی جمعیت بومی، و ساختن یک نظم سیاسی و جمعیتی تازه استوار است. اهمیت این دیدگاه فقط در توصیف تاریخ فلسطین نیست، بلکه در این است که توضیح می دهد چرا بخشی از غرب با اسرائیل به گونه ای رابطه برقرار می کند که از سطح اتحاد عادی فراتر می رود.
دقیق تر اگر بگوییم، لایه ایدئولوژیک رابطه در نقطه ای شکل می گیرد که فایده راهبردی، تصور تمدنی، و روایت های اخلاقی به یکدیگر گره می خورند. اسرائیل برای بخشی از غرب، هم شریکی نظامی و اطلاعاتی است، هم جامعه ای که به سبب خصلت مهاجرنشین و جایگاهش در تخیل سیاسی غرب، آشناتر و خودی تر از جوامع عربی و اسلامی دیده می شود. البته این همذات پنداری نه مطلق است و نه بدون شکاف.
اعتراض های گسترده، فرسایش نگاه مثبت به اسرائیل در میان نسل های جوان تر، و رشد نقدهای دانشگاهی و اجتماعی از استعمار مهاجرنشین نشان می دهد که این روایت یکدست نیست. با این حال، هنوز نمی توان انکار کرد که در سطح نهادهای اصلی قدرت، این همذات پنداری به قوت خود باقی است و به دوام رابطه یاری می رساند.
بخش پنجم، حدود، تناقض ها، و شکاف های رابطۀ ویژۀ امریکا و اسرائیل
هیچ رابطه ای در عرصۀ سیاست جهانی، حتی اگر در ظاهر استوار و نهادینه باشد، از تناقض و شکاف خالی نیست. رابطۀ امریکا و اسرائیل نیز از این قاعده مستثنا نیست. آنچه به این رابطه دوام داده، صرفا قدرت آن نیست، بلکه توانایی اش در عبور از تنش ها و بازتولید خود در شرایط دگرگون بوده است.
از همین رو، برای فهم دقیق این پیوند، باید همزمان دو گزاره را در نظر داشت: از یک سو، با یکی از نهادینه ترین ائتلاف های جهان معاصر روبه رو هستیم، و از سوی دیگر، همین ائتلاف در درون خود با محدودیت ها، فرسایش ها، و شکاف هایی مواجه است که نادیده گرفتن آنها تصویری ساده شده و نادقیق به دست می دهد.
نخستین تناقض در اینجاست که استحکام نهادی رابطه، دیگر به همان میزان از استحکام اجتماعی برخوردار نیست. در سطح نهادهای اصلی قدرت در واشنگتن، از کنگره و دستگاه سیاست خارجی تا شبکه های امنیتی و نظامی، حمایت از اسرائیل هنوز جایگاهی بسیار نیرومند دارد. اما در افکار عمومی آمریکا، به ویژه پس از جنگ غزه و گسترش درگیری های منطقه ای، روند دیگری در جریان است. داده های تازه نشان می دهند که نگاه منفی به اسرائیل در میان جوان ترها و در هر دو حزب رشد کرده است. به بیان دیگر، پشتوانه اجتماعی رابطه در حال ساییده شدن است، در حالی که پشتوانه نهادی آن هنوز بسیار قوی باقی مانده است. همین شکاف میان جامعه و نهاد، یکی از مهمترین حدود رابطۀ ویژه را آشکار می کند.
دومین تناقض، به سیاست داخلی آمریکا مربوط است. رابطۀ آمریکا و اسرائیل دهه ها از یک اجماع گسترده دو حزبی سود برده است، اما این اجماع امروز دیگر بی تنش نیست. مسئله اسرائیل در درون حزب دموکرات، بیش از گذشته به موضوعی مناقشه برانگیز بدل شده است. اختلاف بر سر جنگ غزه، کمک های نظامی، و نقش ایپک در انتخابات مقدماتی نشان می دهد که اسرائیل دیگر برای همه طیف های درون حزب، موضوعی بدیهی و فراتر از نزاع نیست. در عین حال، همین منازعات نشان می دهند که فشار از پایین و از درون حزب به مرحله ای رسیده که دیگر نادیده گرفتن آن آسان نیست.
سومین تناقض به نسبت میان فایده راهبردی و هزینه سیاسی مربوط می شود. برای دهه های طولانی، اسرائیل در واشنگتن به عنوان یک دارایی راهبردی قابل اتکا در خاورمیانه فهمیده می شد. اما هرچه جنگ های منطقه ای، اشغال، و خشونت های گسترده تر پررنگ تر شده اند، این فایده راهبردی بیش از گذشته با هزینه های سیاسی، اخلاقی، و اجتماعی همراه شده است. امروز در درون خود امریکا این پرسش با صدای بلندتری طرح می شود که آیا حمایت بی قید و شرط از اسرائیل، همچنان یک امتیاز خالص برای واشنگتن است یا بیش از پیش به منبع هزینه و فرسایش اعتبار بدل می شود. همین پرسش نشان می دهد که رابطه امریکا و اسرائیل دیگر همان رابطه ای نیست که بتوان آن را صرفا با زبان منافع روشن و بدیهی توضیح داد.
چهارمین تناقض، در سطح ایدئولوژیک و هنجاری رخ می نماید. برای دهه ها، حمایت از اسرائیل در غرب با زبان ارزش های مشترک، دموکراسی، و تمدن توجیه می شد. اما هرچه واقعیت اشغال، محاصره، گسترش شهرک سازی، و جنگ های ویرانگر آشكارتر شده، فاصله میان این زبان هنجاری و واقعیت مادی بیشتر به چشم آمده است. همین فاصله است که از آن به عنوان فرسایش «افسانه های مشترک» یاد شده است. تا زمانی که این روایت ها بدون چالش بازتولید می شدند، رابطه امریکا و اسرائیل می توانست خود را نه فقط در سطح منافع، بلکه در سطح اخلاق و هویت نیز مشروع سازد. اکنون، گرچه این مشروعیت هنوز در سطح نخبگان غربی کاملا فرو نریخته، اما ترک های آن آشکار شده است.
پنجمین تناقض به پایگاه مذهبی و اجتماعی راست امریکا بازمی گردد. صهیونیسم مسیحی و حمایت انجیلی های سفیدپوست هنوز یکی از ستون های مهم رابطه ویژه است. اما این ستون نیز دیگر بدون فرسایش نیست. در میان انجیلی ها هم نشانه های افت حمایت دیده می شود و این مسئله در میان نسل های جوان تر محسوس تر است. معنای این دگرگونی آن نیست که راست مذهبی دیگر فاقد وزن سیاسی است، بلکه آن است که حتی یکی از وفادارترین پایگاه های اجتماعی اسرائیل در آمریکا نیز دیگر به همان میزان پیشین یکدست و با ثبات نیست.
از مجموع این شکاف ها و تناقض ها می توان به یک جمع بندی روشن رسید. رابطه ویژه آمریکا و اسرائیل هنوز از نظر نهادی، نظامی، و سیاسی بسیار نیرومند است، اما این نیرومندی دیگر بر همان بنیاد اجتماعی و ایدئولوژیک پیشین استوار نیست. فرسایش حمایت در افکار عمومی، شکاف نسلی، تنش های درون حزب دموکرات، پرسش های فزاینده دربارۀ هزینه های راهبردی و اخلاقی، و ترک خوردن روایت های سنتی مشروعیت بخش، همگی نشان می دهند که این رابطه وارد مرحله تازه ای شده است. نه می توان از افول قریب الوقوع آن سخن گفت، و نه می توان آن را همچنان رابطه ای بی چالش و بدیهی دانست. دقیق تر آن است که گفته شود با رابطه ای نهادینه اما زیر فشار روبه رو هستیم، ائتلافی که هنوز قدرت خود را حفظ کرده، اما دیگر نمی تواند مانند گذشته بدون بحران مشروعیت و بدون مقاومت اجتماعی بازتولید شود.
نتیجه
رابطۀ ویژه امریکا و اسرائیل را نمی توان با یک علت منفرد توضیح داد و شاید مهم ترین دستاورد این بررسی نیز همین باشد. نه نفوذ لابی به تنهایی برای فهم این پیوند کفایت می کند، نه منفعت ژئوپلیتیک به معنای محدود و تکنیکی آن، نه همسویی ایدئولوژیک، و نه صهیونیسم مسیحی به مثابه عاملی مستقل و خودبسنده. آنچه در برابر ما قرار دارد، پیوندی تاریخمند و چندلایه است که در آن منفعت راهبردی، درهم تنیدگی نظامی و فناورانه، اجماع های نهادی در سیاست داخلی آمریکا، بسیج مذهبی راست انجیلی، و نوعی همذات پنداری تمدنی غرب با پروژه اسرائیل، بر روی یکدیگر انباشته شده اند. از همین رو، دوام این رابطه را باید نه در یک راز پنهان، بلکه در همپوشانی و تراکم این سطوح جست.
در پرتو این بحث، روشن می شود که اسرائیل برای ایالات متحده صرفا یک متحد منطقه ای عادی نیست. جایگاه آن در سیاست آمریکا از سطح یک شریک سودمند فراتر رفته و در طول زمان به بخشی از معماری امنیتی، سیاسی، و ایدئولوژیک غرب بدل شده است. همین جایگاه ویژه است که سبب شده اختلاف های مقطعی، تنش های دیپلماتیک، فشارهای افکار عمومی، و حتی هزینه های فزاینده جنگ و اشغال، تا امروز به گسستی ساختاری در رابطه نینجامند. با این همه، استحکام نهادی این پیوند را نباید با بی شکافی آن یکی گرفت. هرچه فاصله میان روایت های مشروعیت بخش و واقعیت عریان اشغال، محاصره، و خشونت بیشتر آشکار شده، ترک های اجتماعی، نسلی، و سیاسی در غرب نیز روشن تر خود را نشان داده اند.
از این رو، شاید دقیق ترین صورت بندی آن باشد که گفته شود با رابطه ای نهادینه اما زیر فشار روبه رو هستیم. این رابطه هنوز از پشتوانه های سنگین مادی، نظامی، سیاسی، و ایدئولوژیک برخوردار است، اما دیگر نمی تواند مانند گذشته خود را بی هزینه، بی مناقشه، و بی مقاومت اجتماعی بازتولید کند. اگر در گذشته زبان ارزش های مشترک، دموکراسی، و تمدن به آسانی برای پوشاندن منطق سلطه به کار میرفت، امروز همان زبان بیش از پیش زیر سؤال رفته است. همین امر نشان می دهد که بحران مشروعیت رابطه، گرچه هنوز به بحران نهادی آن بدل نشده، به یکی از تعیین کننده ترین ویژگی های دوره کنونی تبدیل شده است.
فایده اصلی این جمع بندی آن است که ما را از دو ساده سازی رایج دور می کند. از یک سو، نمی توان همه چیز را به توطئه لابی یا فشار یک گروه ذی نفوذ فروکاست و از نقش خود امپریالیسم امریکا، مجتمع نظامی و امنیتی، و محاسبات راهبردی آن غافل ماند. از سوی دیگر، نمی توان این رابطه را فقط با زبان منفعت سرد دولتی توضیح داد و از وزن ایدئولوژی، دین، استعمار مهاجرنشین، و بازنمایی تمدنی اسرائیل در تخیل سیاسی غرب چشم پوشید. فهم دقیق این پیوند تنها زمانی ممکن می شود که این سطوح در کنار یکدیگر و در نسبت با هم دیده شوند.