logo





اکبر غول

جمعه ۲۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰ آپريل ۲۰۲۶

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan07.jpg
«گروهبان!»
«امر بفرمائین جناب سروان.»
«دستای این غول بیابونی رو بکش زیر دستبند،با چنتا پس گردنی آبدار بتمرگونش رو صندلی کنارمیرم.»
«حالشو حسابی جا آوردم و نشوندمش رو صندلی روبه روتون،جناب سروان»
«بیرون،پشت در نگهبانی بده،کسی نیاد تو،درو ببند و گوش به زنگ واستا،صدات که کردم بیا تو»
«اطاعت میشه جناب سروان!»
«خب،بازم یافتت شدکه!تاکی میخوای تیپاخور تو راه خونه ت و هلفدونی باشی؟»
«این دفه عوضی گرفتینم،جناب سروان!»
«وقت زیاد ندارم،راستا حسینی جواب ندی،میدم حرفا رو از حلقومت بیرون بکشن.اعتراف گیری به طریق فنی رو میدونی چیه؟صابون منم حسابی تنت خورده،جواب درست ندی،میدم زبونتو از دهنت بیرون بکشن!»
«همه چی رو تعریف کنم و قول بدم دیگه از این غلطا نکنم،دست از سرم ور‌میداری؟ ولم میکنی برم دنبال زندگیم،نامردی نمیکنی جناب سروان؟»
«این سیلی آبدار و نوش جون کن تا حرف زدن یاد بگیری،دزد بی پدر به من میگه نامرد!»
«سوات موات درستی ندارم که،تو جماعت ما این حرف امعمولیه.خواستم بگم قول میدی اذیتم نکنی.»
« راحت تموم حرفاتو بزنی، سعی میکنم بهت ارفاق کنم.اگه اختیار دار بودم،بهت جایزه م میدادم.تو ابتکار دزدی نابغه ای تو.»
«نوکرتم،جناب سروان.»
«تعریف وتعارف بلغورنکن،حرف بزن.»
«در تعاونی مصرف توفلکه وازمیشه.کارگرا تو فلکه جمع میشن،صاحب کارامیان وهرجور کارگری لازم دارن،انتخاب میکنن و میبرنشون.»
«با پر چونگی حواسمو از اصل قضیه پرت نکن.جریان دزدی تو تعریف کن.»
«دارم میرسم به اصل قضیه،جناب سروان.»
«روده درازی نکن خیلی.»
«منم چن ساله یکی از همین کارگرای تو فلکه م.»
«چی ربطی به دزدیت از تعاونی مصرف محله داره؟اینو بگو و خلاصم کن.»
«با رای سنگین مثل یخچال و اجاق گاز و تختخواب وامثالش که میامد،کسی نمیتونست ازکامیون ببره توتعاونی،منوازتوفلکه صدامیکردن،میگذاشتم روکولم یاروچرخ دستی و واسه شون میبردم تو.»
«مفتی میبردی؟»
«مفتی ننه به بابانمیده،جناب سروان!»
«اینم یه توگوشی دیگه که ادبومراعات کنی!مزخرف نگو.»
«ایناتوجماعت ماحرفای معمولیه،جناب سروان.»
«اینجاروبه روی رئیس پلیس نشستی،حرف دهنتوبفهم.»
«نوکرتم جناب سروان.»
«مات مونده م،چیجوری کلاسراونهمه دوربین ازهمه طرف گذاشتی وچن ماه جنسای تعاونی رودزدیدی وهیچکی نفهمید؟»
«هرروزباکارتن جنسائی که ازکامیون میبردم توانبارتعاونی،چنتاکارتن خالیم میبردم،وسائلو میگذاشتم توکارتنای خالی،میگذاشتم توچرخ دستی ومیاوردم بیرون،توراه پله کناردرتعاونی میگذاشتم،بعدم یواشکی میبردم خونه م.»
«بهت مشکوک نشدن؟»
«یکی دوسال باربرشون بودم،بهم اطمینون داشتن.»
«اینهمه جنسوچیکارشون کردی؟»
«همه ش تواطاقمه.»
«واسه چی گم وگورشون نکردی؟»
«میخوام نزدیکای عیدگرونترویه جابفروشمشون،هنوزمشتری باب مذاقم یافت نشده،جناب سروان.»
«اگه راست گفته باشی وتموم جناس روپس بدی،ازسراین یکی تقصیرتم میگذرم»
«دستوربده برن جنساروازاطاقم بیارن.»
«گروهبان!»
«دستوربفرمائین جناب سروان.»
«یه اکیپ باوانت بفرست هرچی توخونه این دزدقهاره وردارن ببرن تحویل تعاونی مصرف محل بدن.صورتجلسه ورضایتنامه باقیدتاریخ وامضای مدیرتعاونیم یادشون نره بگیرن.»
«فدای بچاتون شم،جناب سروان.»
«خب،بگوبینم،مفتی واسه تعاونی کارمیکردی؟»
«پول خوبیم بهم میدادن،سرکارای دیگه نمیرفتم که تعاونی چیاصدام کنن.»
«پس واسه چی دزدی میکردی؟»
«گشنه بودم،جناب سروان.»
«مگه مزد نمیگیری؟مگه هر روز نمیری سرکار؟»
«بابا کجای کاری،جناب سروان!»
«حاشیه نرو،درست حرف بزن.»
«چندرغاز مزد هر از گاهی‌م کجای دریای این‌همه گرونی هر روزه و خرجای کمرشیکنو پر میکنه،خیلی روزام بیکارم…»



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد