logo





گشت و گذاری در فیسبوک

گفتارهایی در رابطه با جنگ و صلح

جمعه ۲۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰ آپريل ۲۰۲۶

جمشید فاروقی
آیا ارزش آن را داشت؟

جنگی بی‌معنا، مرگبار و ویرانگر به پایان رسید. گرچه می‌دانیم که هر آن ممکن است آتش آن بار دیگر زبانه بکشد. اما، این جنگ بی‌حاصل نبود. مرگ هزاران نفر و ویرانی گسترده شماری از زیرساخت‌های کشور هزینه‌ی درسی بود که بوی خون و ویرانی می‌دهد. درسی که به بهایی بسیار سنگین و تقریباً غیرقابل جبران کسب شد و آن اینکه امید بستن به یاری بیگانه آب در هاون کوبیدن است و بس. کسانی که از تجربه‌ی تلخ رضاشاه، محمدرضاشاه و سازمان مجاهدین هیچ نیاموخته بودند، به آن امید بسته بودند که ترامپ و نتانیاهو راه را برای کسب قدرت‌شان هموار خواهند ساخت.

در کنار کسانی قرار گرفتند که دغدغه‌ای برای حقوق بشر و دموکراسی در رفتارشان مشاهده نمی‌شد. نمی‌دانستند که کشورهای عرب منطقه حکومت جمهوری اسلامی مهار شده را بر حکومتی دموکراتیک ترجیح می‌دهند. خود را در یک گامی تصرف قدرت می‌دیدند و برای کسانی که دل در گروی وطن‌شان داشتند و مخالف جنگ و ویرانی بودند، شاخ و شانه می‌کشیدند. اما امروز نشانه‌رفتن انگشت اتهام کمکی به عبور از جمهوری اسلامی نمی‌کند. آنچه اتفاق افتاد آشکارا نشان داد که دموکراسی را نمی‌توان با بمباران به دست آورد و راه رسیدن به عظمت هرگز از مسیر ویرانی و مرگ نمی‌گذرد.

نیچه از کودک‌منشی سالمندان گفته بود. جوانان را نمی‌گویم، باید بمانند و بیاموزند. اما آیا ده‌ها سال تجربه‌ی سیاسی سال‌خوردگان نمی‌بایست اندکی بصیرت و دوراندیشی برای‌شان به ارمغان می‌آورد؟

شاید پس از این درس خونین، مشت‌های گره کرده‌شان را بگشایند و به‌ جای فرقه‌گرایی به جمع کسانی بپیوندند که می‌دانند بار گذار از جمهوری اسلامی را باید خود بر دوش برند و می‌دانند که "کس نخارد پشت من..." (عکس از سایت ایران امروز")

****************

بهروز ورزنده
رضا پهلوی و جشن پوریم

چندی پیش رضا پهلوی در یکی از مراسم‌های مربوط به جشن پوریم، این مناسبت را به مردم اسرائیل تبریک گفت. در نگاه نخست، شاید این اقدام صرفاً یک پیام نمادین یا دیپلماتیک به نظر برسد؛ اما در بستر سیاسی امروز، چنین پیامی معنایی فراتر پیدا می‌کند.
اینجا با یک پرسش ساده اما اساسی روبه‌رو هستیم: شما دقیقاً چه چیزی را تبریک می‌گویید؟

پوریم بر پایه‌ی روایتی در کتاب استر، کتاب مقدس یهودیان، شکل گرفته؛ روایتی که حتی در میان پژوهشگران نیز نه یک گزارش تاریخی قطعی، بلکه متنی دینی-اسطوره‌ای و محل مناقشه تلقی می‌شود. در این روایت، چنین بازگو می‌شود که در زمان سلطنت خشایارشا، یهودیان دست به کشتاری گسترده زدند که شمار آن حدود ۷۵ هزار نفر ذکر شده است—روایتی که در بسیاری از خوانش‌ها، این کشته‌شدگان ایرانی دانسته می‌شوند.

برای روشن شدن این روایت: طبق متن کتاب استر، کشته‌شدگان افرادی بودند که یهودیان آن‌ها را دشمن خود قلمداد می‌کردند. هیچ سند تاریخی مستقلی وجود ندارد که تأیید کند چنین کشتاری واقعی و با این تعداد در ایران رخ داده است. این داستان، متنی دینی-ادبی و اسطوره‌ای است که هدفش توضیح و تثبیت جایگاه مذهبی یهودیان است، نه ثبت تاریخ واقعی ایران. این با سیاست‌های منسوب به کورش کاملاً متفاوت است، زیرا کورش در قرن‌ها پیش از زمان خشایارشا یهودیان را از اسارت بابلی آزاد کرد و این نماد آزادی و مدارا است؛ بنابراین ترکیب این دو روایت، آزاد کردن یهودیان توسط کورش و کشتار ایرانیان به‌دست یهودیان در زمان خشایارشا، تحریف تاریخی و سوءاستفاده سیاسی است. می‌توان این داستان را افسانه دانست، می‌توان آن را نمادین تفسیر کرد؛ اما یک نکته را نمی‌توان نادیده گرفت: ما با روایتی مواجهیم که خشونت گسترده را در قالب «نجات» و «پیروزی» یهودیان بازنمایی می‌کند.

در چنین زمینه‌ای، تبریک گفتن این جشن، دیگر صرفاً همدلی با یک آیین مذهبی نیست؛ بلکه به‌طور ناگزیر، به معنای هم‌سویی با روایتی است که در آن، کشتار گسترده به‌عنوان پیروزی جشن گرفته می‌شود. حتی اگر این روایت را تاریخی ندانیم، باز هم تبریک آن—در شرایطی که چنین خوانشی از آن وجود دارد—نمی‌تواند خنثی یا بی‌طرف تلقی شود. این یک انتخاب است؛ انتخابِ ایستادن در کنار یک روایت خاص، و به‌ویژه ایستادن در کنار کشتار وسیع ایرانیان.

تناقض زمانی آشکارتر می‌شود که این تبریک با ارجاع به کورش توجیه می‌شود—ارجاعی که از نظر تاریخی بی‌پایه است. پوریم داستانی است که در زمان خشایارشا شکل گرفت و با کشتار ایرانیان گره خورده است، در حالی که سیاست‌های منتسب به کورش به دوره‌ای کاملاً متفاوت تعلق دارد. این جابه‌جایی و ترکیب دو واقعه جداگانه، نه صرفاً یک خطای تاریخی، بلکه نشانه‌ای از نوعی روایت‌سازی گزینشی است؛ جایی که تاریخ نه برای فهم، بلکه برای مصرف سیاسی بازچینش می‌شود.

در این میان، مسئله اصلی نه خود جشن پوریم، بلکه موقعیت گوینده است. وقتی یک چهره‌ی سیاسی ایرانی، در اوج حساسیت‌های هویتی و تاریخی، چنین روایتی را بدون هیچ‌گونه فاصله‌گذاری یا توضیح انتقادی تبریک می‌گوید، این پرسش به‌حق مطرح می‌شود: آیا او از بار معنایی این روایت آگاه است، یا آگاهانه از کنار آن عبور می‌کند؟

دفاع از این اقدام با این استدلال که «این فقط یک جشن مذهبی است» نیز دارای بار توجیهی است. در جهان امروز، هیچ روایت تاریخی یا دینی در خلأ عمل نمی‌کند. هر تبریک و هر ارجاع، در شبکه‌ای از معانی سیاسی و هویتی قرار می‌گیرد—به‌ویژه در شرایطی که منازعات منطقه‌ای و روایت‌های متضاد به اوج رسیده‌اند.

در این چارچوب، چنین موضع‌گیری‌ای—خواسته یا ناخواسته—در امتداد روایتی قرار می‌گیرد که خشونت را مشروع و قابل جشن می‌سازد. این مشروعیت‌بخشیدن به روایتی است که ایرانیان را قربانی یک کشتار گسترده قرار می‌دهد. و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که یک کنش سیاسی، از همبستگی نمادین عبور کرده و به انتخابی مسئله‌دار تبدیل می‌شود.
این همان‌جایی است که باید صریح گفت:

این انتخاب، نه‌تنها قابل دفاع نیست، بلکه مایه‌ی تأسف و اعتراض است. و به صراحت باید گفت:

ایستادن در کنار روایت خشونت، هرچقدر پوشیده شده با ژست فرهنگی، از نظر اخلاقی و سیاسی نابخشودنی است.

***********************

جمشید فاروقی
خشم هواداران سلطنت و پادشاه‌خواهان باید متوجه‌ی چه کسانی باشد؟

اینکه آتش‌بس شکننده پایدار بماند یا نماند، به صلح بیانجامد یا نیانجامد، تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که نشستن نمایندگان آمریکا با نمایندگان جمهوری اسلامی پشت میز مذاکره، شکستی آشکار برای رویکرد پلهوی و هواداران اوست. این شکست به خشم آنان دامن زده است. اما پرسش اینجاست که نوک پیکان این خشم در شرایط کنونی باید متوجه‌ی چه کسانی باشد؟

ایدئولوژی‌ها، چه چپ و چه راست، کارکردی مشابه دارند و آن کاستن از بینایی و بصیرت هواداران‌شان است. خوش دارند جهان را آن گونه ببینند که می‌پسندند، صرف‌نظر از اینکه آیا این آینه زنگار بسته واقعیت را راست می‌نمایاند یا کدر و ناشفاف. ایدئولوژی‌ها این چنین در را روی توهم‌ها و پریشان‌فکری‌ها می‌گشایند.

خشم هواداران سلطنت شوربختانه در مسیر یک خطای دیگر جاری شده است. این خشم اکنون متوجه‌ی کسانی شده است که به‌رغم مخالفت و مبارزه‌شان با حکومت اسلامی، در برابر توهم تمسک جستن به یاری بیگانه ایستادگی کردند و به جنگ، مرگ و ویرانی نه گفتند. متوجه‌ی کسانی که گفتند راه بازگرداندن عظمت از مسیر ویرانی نمی‌گذرد.

خشم هواداران سلطنت باید بیش و پیش از همه متوجه دولت آمریکا و شخص دونالد ترامپ باشد. این خشم در عین حال باید متوجه‌ی کودک‌منشی سال‌خوردگانی باشد که نخواستند نشانه‌ها و واقعیت‌ها را ببینند. مگر آنچه در ونزوئلا پیش آمد برای فهم رویکرد احتمالی ترامپ کافی نبود؟ مگر عدم پذیرش قرار دیدار رضا پهلوی از سوی ترامپ و اظهارات روشن او درباره‌ی زمامداری او پس از تغییر احتمالی رژیم نمی‌بایست به تردید‌ها دامن می‌زد؟ مگر آنگاه که ترامپ از "تغییر رژیم" در ایران سخن گفت، نمی‌بایست متوجه می‌شدیم که او در ایران در پی چیست؟

اینکه هواداران رضا پهلوی در مبارزه با جمهوری اسلامی عزمی راسخ دارند، بر هیچ فرد منصفی پوشیده نیست. اما، مبارزه با جمهوری اسلامی تنها در همراهی همه‌ی مخالفان این رژیم به پیروزی می‌انجامد و فرقه‌گرایی منجر به طولانی‌تر شدن مبارزه و گم‌راهی در این مسیر می‌گردد.

مراد من از نوشتن این یادداشت کوتاه سرزنش هواداران رضا پهلوی نیست که این ره به جایی نمی‌برد. مراد من از این یادداشت کوتاه توجه دادن به تجربه‌ای تاریخی است. تجربه‌ی تلخ رضاشاه و محمدرضاشاه و همچنین سازمان مجاهدین آشکارا نشان داد که برای بقا یا برای سرنگونی رژیم خصم، نمی‌بایست به یاری بیگانه دل بست. به یاری فردی همچون دونالد ترامپ که آشکارا هرگز.

*****************

از کانال حمید آصفی :
آتش‌بس ایران و آمریکا: پایان توهم «جنگِ نجات‌بخش» و رسوایی جنگ‌ستایان اپوزیسیون

آآتش‌بس برقرار شد،
نه به‌عنوان یک پیروزی کامل،
بلکه به‌عنوان توقف یک سقوط.
میانجی آمد، پیام رد و بدل شد، ماشه‌ها کمی عقب کشیده شدند،
و در همین فاصله کوتاه، در همین مکث شکننده، یک حقیقت عریان شد:
همه خواهان توقف جنگ نبودند.
این آتش‌بس، فقط خاموش شدن موقت صداها نیست،
یک تست است،
تستی برای تشخیص نیروها.
چه کسانی نفس راحت کشیدند؟
و چه کسانی، در سکوت، از قطع شدن صدای انفجارها ناراحت شدند؟
اینجا مرزها روشن می‌شود.
صلح‌طلبی، در این لحظه، یک شعار نیست،
یک موضع سیاسی است،
یک انتخاب است،
و مهم‌تر از آن، یک «هزینه» دارد.
کسی که امروز از توقف جنگ دفاع می‌کند،
در واقع از «بقای ایران» دفاع می‌کند،
نه از یک حکومت،
نه از یک جناح،
بلکه از امکان زیست.
اما در سوی دیگر، یک پدیده خطرناک در حال عریان شدن است:
«جنگ‌طلبیِ اپوزیسیونی»
این فقط یک تناقض نیست،
یک اختلال سیاسی است.
اپوزیسیونی که قرار بود منتقد قدرت باشد،
اکنون در برخی بخش‌ها، به تشویق‌کننده بمباران تبدیل شده است،
نه از سر استراتژی،
بلکه از سر کینه،
از سر شتاب،
از سر یک توهم ساده:
«ویرانی، راه میان‌بر تغییر است.»
این توهم، باید نام‌گذاری شود:
«ویران‌انگاری سیاسی»
باوری که در آن،
خرابی، مقدمه آزادی تصور می‌شود،
بمب، ابزار اصلاح تلقی می‌شود،
و جنگ، مسیر میان‌بر به دموکراسی.
اما تاریخ، بی‌رحم‌تر از این خیال‌پردازی‌هاست،
هیچ کشوری، از دل بمباران،
به‌طور خودکار به دموکراسی نرسیده است.
ویرانی، خلأ می‌آورد،
و خلأ، اغلب با خشونتی تازه پر می‌شود.
آتش‌بس دیشب،
فقط یک اتفاق نظامی نبود،
یک آینه بود.
در این آینه، بخشی از اپوزیسیون،
نه به‌عنوان نیروی تغییر،
بلکه به‌عنوان «مصرف‌کننده جنگ» دیده شد.
کسانی که با هر خبر حمله،
هیجان‌زده شدند،
تحلیل نوشتند،
توجیه ساختند،
و حتی، در مواردی، آشکارا از ادامه آن دفاع کردند.
این‌ها دیگر منتقد نیستند،
این‌ها «هم‌صدا» هستند.
و اینجاست که یک واژه تازه متولد می‌شود:
«جنگ‌ستایی»
نه جنگ‌طلبی کلاسیک،
بلکه نوعی شیفتگی به جنگ از دور،
جنگی که هزینه‌اش را دیگران می‌دهند،
اما هیجانش را این‌ها مصرف می‌کنند.
این خطرناک‌تر از جنگ است،
چون جنگ، روزی تمام می‌شود،
اما ذهن جنگ‌ستایانه،
ویرانی را بازتولید می‌کند.
آتش‌بس، این بازی را مختل کرد.
وقتی جنگ متوقف می‌شود،
بسیاری از تحلیل‌ها فرو می‌ریزند،
بسیاری از هیجانات بی‌پایه، خاموش می‌شوند،
و مهم‌تر از همه،
چهره‌ها مشخص می‌شوند.
کسی که از توقف جنگ ناراحت است،
دیگر نمی‌تواند خود را پشت واژه‌های زیبا پنهان کند.
این لحظه،
لحظه بازتعریف اپوزیسیون است.
اپوزیسیونی که با مردم می‌ایستد،
یا اپوزیسیونی که با آتش،
اپوزیسیونی که آینده می‌سازد،
یا اپوزیسیونی که روی ویرانه‌ها شرط‌بندی می‌کند.
آتش‌بس، یک فرصت است،
اما نه برای همه.
برای صلح‌طلبان،
فرصت بازسازی گفتمان است،
برای عقل‌گرایان،
فرصت بازگشت به سیاست واقعی است.
اما برای جنگ‌ستایان،
این آتش‌بس، یک بحران است،
زیرا بدون جنگ،
روایت آن‌ها فرو می‌پاشد.
باید صریح بود:
هیچ پروژه سیاسی‌ای،
نمی‌تواند با تکیه بر بمباران یک کشور،
مدعی نجات آن کشور باشد.
این یک تناقض نیست،
یک رسوایی است.
و حالا، در این سکوت نسبی،
در این مکث میان دو بحران،
یک انتخاب تاریخی پیش روی ماست:
بازگشت به سیاست،
یا ادامه سقوط در خیال جنگ.
آتش‌بس را باید جدی گرفت،
نه به‌عنوان پایان،
بلکه به‌عنوان آغاز،
آغازی برای یک مطالبه روشن:
صلح پایدار.
صلحی که فقط توقف گلوله نباشد،
بلکه پایان چرخه خصومت باشد،
صلحی که امنیت مردم ایران را تضمین کند،
نه فقط برای امروز،
بلکه برای آینده.
و در این میان،
یک چیز باید در تاریخ ثبت شود:
در لحظه‌ای که می‌شد نفس کشید،
برخی هنوز دنبال دود بودند،
و این،
همه چیز را درباره آن‌ها توضیح می‌دهد.

************

ابراهیم محجوبی
اسرائیل در کجا ایستاده و به کجا می رود؟

چند روز پیش، پارلمان اسرائیل شاهد صحنه ای بس عجیب، بس نادر و به غایت شرم آور بود: در پی تصویب قانون مجازات اعدام ( آن هم فقط برای فلسطینیان! )، " ایتامار بن گویر "، وزیر دست راستی افراطی در کابینه نتانیاهو، با باز کردن بطری شامپاین، آن " دستاورد " تبهکارانه را با نوشخواری و شادی کراهت آمیز با دیگر هم پیمانان سیاسی خود جشن گرفت. عملی که می تواند جامعه جهانی را نگران کند و وجدان بشری را به لرزه در آورد.

راستی، اسرائیل، این کشور بسیار کوچک ولی بسیار قدرتمند خاورمیانه چه می کند و دارد به کجا می رود؟ در پاسخ، می توان به پاره ای حقایق در مورد موقعیت کنونی اسرائیل با نخست وزیری نتانیاهو اشاره کرد:

دولت اسرائیل از مدت ها پیش در جهت تبدیل شدن به یک نیروی هژمون در منطقه خیز بر داشته است. در این راستا، سیاست های آن هم در داخل کشور و هم در منطقه بیش از پیش ارتجاعی، سرکوبگرانه و نژادپرستانه شده است. میدان اعمال آن سیاست هم بسی فراخ است: در داخل علیه نیروهای صلح جو و طرفداران دمکراسی است و در خارج مرزهایش در چند جبهه به طور همزمان به گرگتازی و بزن و بکوب جنگی مشغول است. از آن جمله در غزه، در لبنانِ آسیب دیده دائمی، در سوریه متلاشی و اینک هم در کنار ترامپ در جنگی تجاوزکارانه علیه رژیم جنگ طلب و لجوج حاکم بر ایران. جنگی که هنوز ادامه دارد و در حال شخم زدن ایران و منطقه خلیج است.

چنین کارنامه سرشار از اقدامات میلیتاریستی، مداخله جوئی های نظامی و و تفوق جوئی آشکار در منطقه آن هم از سوی کشوری بس کوچک با عمری کمتر از ۸۰ سال هم حیرت انگیز است و هم پرسش برانگیز. دو عامل مهم راه را بر این نقش دولت اسراییل هموار ساخته است: ۱- چرخش به راست شدید در سطح جهانی و به ویژه زمامداری فرد فرومایه ای چون ترامپ در آمریکا که همواره متحد استراتژیک اسرائیل بوده است. ۲- راستگرایی روزافزون دولت حاکم در داخل کشور که به طور عمده و مستقیم محصول ائتلاف حزب نتانیاهو با نیروهای سنتی افراطی و راستگرای جامعه است. چنانکه در طول این ائتلاف نامبارک و پر عارضه، ساختار سیاسی اسرائیل به طور روزافزون از عناصر دمکراتیک و کارکرد های دولت حقوقی دور شده و به دستگاهی سرکوبگر و توسعه طلب تبدیل گشته است. در بستر این تحول منفی است که اینک دولت اسرائیل پس از قصابی در نوار غزه، در راستای سرکوب بیشتر فلسطینیان، به کیفر اعدام نیز لباس قانون می پوشاند. و این یک تعرض بی سابقه به حقوق ساکنان فلسطین است. چرا که به قول برادرم علی محجوبی، دولت اسرائیل همیشه می کُشت ولی حالا آن را تنفیذ حقوقی هم کرده است. قانون یاد شده، از نگاه حقوق بشر، در واقع یک پسرفت دولایه است: هم عمل شنیع اعدام قانونی می شود و هم آن عمل به طیف معینی از انسان ها اختصاص می یابد! آمیختن قتل و نژادپرستی همچون یک جنایت مکمل.

در تائید آنچه آوردم، ذکر چند فاکت مرتبط با آن، اهمیت و جدیت فاجعه را بیشتر نشان می دهد:

- در حال حاضر حدود ۹۵۰۰ فلسطینی در زندان های اسرائیل اسیر اند. نیمی از آنان، بدون دادگاه و محاکمه محبوس هستند ( یاد زندان های شاه در ایران افتادم که زندانیان را پس از پایان محکومیت نیز رها نمی کردند، بی آنکه دادگاهی حکم جدید داده باشد. همان داستانی که طنز تلخ خود زندانیان از آن با عنوان " ملی کشی " یاد می کرد ).
- از ۷ اکتبر به این سو، در زندان های اسرائیل بییش از ۸۰۰ فلسطینی در اثر شکنجه و دیگر اشکال خشونت کشته شده اند.

- در مناطق اشغالی مانند کرانه غربی، از سال ها پیش، برگزاری دادگاه های نظامی تقریباً مختص و منحصر به فلسطینیان است.

- و سرانجام لازم است بگویم، در قرارداد ائتلاف حاکم کنونی در اسرائیل، از جمله " توسعه سرزمینی از اردن تا دریای مدیترانه " پیش بینی شده است.

همین یک قلم کافی است تا بتوان به عمق و انگیزه نهائی و نهانی اسرائیل در تاخت و تاز کنونی در منطقه پی برد.



ا. خلفانی
کارناوالِ غایبان

هنرمند بلژیکی، جیمز انسور(James Ensor)، در سال ۱۸۸۹ میلادی اثری کشیده است با عنوان "ورود عیسی مسیح به بروکسل". مجموعه بزرگی از انسان‌هایی که صحنه را پرکرده‌اند و در انتهای نقاشی در صف‌هایی طولانی و پیچ‌درپیچ ایستاده‌اند و گویا تمامی ندارند. طبیعی است که بیننده با خواندن این عنوان شگفت‌زده می شود چرا که انتظار دارد عیسی را در همان نگاه اول ببیند، ولی برای پیدا کردنش ناچار به تلاش و جستجوست، انگار که خود عیسی نیز جزئی کوچک از همان تودۀ انبوه شده است.

می‌توان این‌طور تصور کرد که وقتی مسیح، به‌عنوان یک ایمان و اعتقاد، در درون انسان‌ها رسوخ می‌کند، دیگر نیازی به حضور خود وی نیست؛ ایمان در میان انسان‌ها منتشر شده است و آن‌ها را به انقیاد خود درآورده است.

بر این مبنا گاهی که یک رهبر یا امام، جسماً حضور ندارد و در غیبتی طولانی و نامشخص فرومی‌رود، لزوماً خدشه‌ای در ایمان پیروانش ایجاد نمی‌شود، بلکه آن را در سطحی دیگر بازتولید و حتی تشدید می‌کند. می‌توان امام دوازدهم شیعیان را مثال زد که حضورش در نبودن تثبیت می‌شود و غیبت، نه نفی او، بلکه شرط وجود اوست. نمونه‌های دیگری نیز می‌توان یافت؛ از جمله غیبت چندین‌ساله‌ی مسعود رجوی در میان پیروانش به صورت نوعی حضور که از دلِ نبودن سر برمی‌آورد. در سطحی دیگر، حتی در مورد خاندان پهلوی نیز می‌توان کمابیش ردّ همین سازوکار را دید: غیاب از صحنه، به‌جای آن‌که به فراموشی بینجامد، خود به میدانِ تولیدِ انتظار بدل می‌شود. فاصله‌ی زمانی و مکانی، نه مانع، بلکه گاه شرطِ بروزِ این انتظار است؛ انتظاری که نه به یک حضورِ مشخص، بلکه به تصویری بازسازی‌شده و پیوسته پالایش‌یافته چنگ می‌زند. نیز می‌توان به‌صورت فرضی تصور کرد که اگر مجتبی خامنه‌ای برای مدتی طولانی در غیبت بماند، این غیبت لزوماً به تضعیف جایگاه او در میان پیروانش منجر نشود. غیبت پیش‌فرض حضور اوست.

در مواردی، چنین نبودنی از خودِ حضور مهم‌تر می‌شود. «بازرس بزرگ» در رمان "برادران کارامازوف" این را می‌داند که وقتی مسیح را می‌بیند، به او می‌گوید: "برو… و دیگر بازنگرد!" مسیح باید غایب بماند، چرا که قدرت ایمان در خودِ انتظار نهفته است نه در برآورده شدن آن. اگر انتظار برآورده شود، چه بسا که ایمان فرو بریزد. انتظار نجات به دست ناجی اعظم، تنها سرمایۀ پیروان یک آیین است. گودو نیز باید غایب بماند که منتظرانش بتوانند بر این سرمایه چنگ بزنند.

می‌توان چنین فهمید که غیابِ ناجی حتی به نفع خود او نیز هست؛ در حضور و در حوزه عمل، امکانِ دیده‌شدن ضعف‌ها و شکنندگی‌ها بیشتر می‌شود و همین می‌تواند به خلل در ایمان بینجامد. تردید، سرآغاز فروپاشی ایمان است.

بی دلیل نیست که در نظام‌ مرشد و مریدی، مرشد در فاصله‌ای دست‌نیافتنی قرار دارد؛ فاصله‌ای که او را از فرسایش، زوال یا فروکاستن به امر روزمره محافظت می‌کند. با چنین فاصله‌ای، نسبت‌دادن صفاتی چون مهربانی، اقتدار، کمال و زیبایی، به آن منبع لایتناهی می‌تواند بی‌وقفه ادامه یابد.

کارل مارکس در هجدهم برومر لوئی بناپارت می‌نویسد: «تاریخ، وقتی نتواند قهرمان بیافریند، به سراغ اشباح می‌رود.» بر این اساس، مردگانی که به‌نظر می‌رسد فراموش شده‌اند، می توانند پس از ده‌ها، صدها یا حتی هزاران سال، بار دیگر به صحنه بیایند و تاج یا عمامه‌ای نیز بر سرشان بگذارند. این بازگشت چه بسا که موجی قدرتمند نیز ایجاد ‌‌کند، سونامی‌وار و غرش‌کنان پیش و پس بتازد و نه ویرانی‌ها را ببیند، نه کشته‌‌شدگان و قربانیان را و نه رنج‌ها و زخم‌ها و فجایع را.

این پدیده‌ها، از این منظر، شباهت‌هایی نیز به خدایان دارند: قدرت لایزال‌شان نه در حضور، بلکه در فاصله و غیاب است. غیاب و فاصله از مرید، شرط قدرت است. این قدرت نه از خود آن‌ها، بلکه از ایمان مریدان نشأت می‌گیرد؛ و اگر ایمان را از پیروان بگیریم، خدایان‌شان نیز فرومی‌ریزند. در شباهت این ساختار به قدرتِ پدر در خانواده سنتی نیز تردیدی نیست: او «پدر آسمانی» است، پدری که ابهت‌اش، حتی در غیاب، می‌تواند لرزه بر اندام اعضای خانواده بیندازد.

وقتی به نقاشی انسور نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که صحنه هم کارناوال است، هم رژه‌ی نظامی و هم نوعی تظاهرات. یعنی در کلیت خود، هم خنده‌دار است، هم نمایشی از اقتدار، و هم چیزی که ظاهراً از دل مردم و با دست‌های مردم برمی‌آید؛ و در عین حال، غم‌انگیز و حتی ترحم‌برانگیز است.

با کمی دقت، درمی‌یابیم که آدم‌ها در این نقاشی خودشان نیستند: هر کدام ماسکی بر چهره دارد و بیشتر به کاریکاتور می‌مانند. هیچ کسی چهره خودش را ندارد. اگر هم تفاوت‌های کوچکی در آن میان است، تفاوت در شکل ماسک‌هاست و نه چهره‌ها. و نقاش، علاوه بر همه این‌ها، سه دلقک نیز بر صحنه ای سبزرنگ در سمت راست قرار داده است، انگار حضور دلقک‌ها لازمۀ چنین مکانی و چنین جمعیتی است.

در عین حال، آن‌چه بیش از همه جلبِ توجه می‌کند، رنگ است؛ چنان‌که می‌توان کل صحنه را به‌صورت غوغایی رنگارنگ دید که انسان‌ها و چهره‌هاشان در آن گم شده‌اند، یا حتی در آن حل و ذوب شده‌اند.

منتقدی هنری این سیل جمعیت را به "هیدرا"، هیولای اسطوره‌ای یونان، تشبیه کرده است: موجودی با سرهای فراوان که با بریدن هر سر، سری دیگر به جای آن می‌روید، و یکی از سرهایش جاودانه است و آسیب‌ناپذیر.

منتقدی دیگر این نقاشی را در پیوند با اندیشه‌های گوستاو لوبون درباره روان‌شناسی توده‌ها می‌بیند: فرد در تودۀ همگون حل می شود، همرنگ جماعت می‌شود و فردیت خود را از دست می‌دهد. او به‌سرعت تحت تأثیر قرار می‌گیرد و بیشتر احساسی عمل می‌کند تا عقلانی؛ و این رفتار همچون ویروسی به تمام اعضا سرایت می کند. و از آن‌جایی که این ایمان و اعتقاد بر پایه‌ی فکر و اندیشۀ اعضا شکل نگرفته است، به سختی می‌توان آن را با فکر و اندیشه از آنان بازپس گرفت.

ا. خلفانی

____________________________

*مطالب این مجموعه از فیسبوک این افراد برداشته شده است.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد