logo





به یاد سیامک (کاک صفا) که دیگر در میان ما نیست

جمعه ۲۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰ آپريل ۲۰۲۶

باقر مرتضوی



این هم دردی‌ست بزرگ که بمانی و خبر مرگ دوست عزیزت را بشنوی. سیامک مؤیدزاده، دوست و رفیقی که بیش از پنچ دهه مرا یار و همراه بود، در روز جمعه ۲۷ ماه مارس در سن هشتادوپنج‌سالگی، در شهر نویس آلمان درگذشت.

این اواخر غده‌ای سرطانی در بدن نیز بر مرض‌هایش افزوده شده بود. روز پنج‌شنبه، یعنی یک روز پیش از مرگ، پرستاری از بیمارستان زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست. خودم را به او رساندم. تکیده‌تر از همیشه، پنداری می‌دانست که دیگر نخواهد ماند. دل‌خسته و نیمه‌جان، ناراحت از این بود که می‌رود و مرگ جمهوری اسلامی را نخواهد دید. آخرین جملات او در ذهنم می‌لولند: «سه مرتجع هم‌زمان به جان مردم ایران افتاده‌اند. جمهوری اسلامی کم بود، ناتانیاهو و ترامپ نیز بر آن افزوده شدند. حال هر سه باهم دارند زمین ایران را شخم می‌زنند. به این امید که به زودی زود هر سه این‌ها نابود شوند.»

سیامک را از پیش از انقلاب، از فعالیت در سازمان انقلابی حزب توده ایران می‌شناختم. هر جا که سازمان بود، او نیز حضور داشت. گاه بسیار پُررنگ و تأثیرگذار و بسیار مواقع ناپیدا و در واقع در پشت صحنه. بعدها بود که ابعاد فعالیت او بر من آشکارتر شد. خلاف بسیارانی، در حاشیه کار خویش را پیش می‌برد. باید سال‌ها می‌گذشت تا برایم در خارج از کشور، از گذشته خویش بگوید. از این‌که در همین حاشیه بارهایی بس گران از فعالیت‌های سازمان را بر دوش داشت.

حال که به گذشته او می‌نگرم، انسانی را کشف می‌کنم که خود هیچ در زندگی شخصی نداشت. نمی‌خواست که داشته باشد. سیامک قید هرچه تحصیل را زده بود. سیاست برایش همه زندگی بود. از نخستین روزی که قدم به خاک غرب گذاشت، تحصیل را بهانه‌ای کرد برای فعالیت‌های سیاسی.

به گفته خودش در ۱۴ آبان ماه ۱۳۲۰ (۵ نوامبر ۱۹۴۱) در شهرک ایلام (از توابع کرمانشاه، که حالا استانی شده) متولد شد. پدرش جعفر مؤیدزاده ستوان دوم ارتش بود و مأمور در شهر ایلام. البته بعدها از ارتش بیرون آمد.

سیامک تا کلاس پنجم دبستان را در کرمانشاه و بعد به علت شغل پدر به تهران منتقل شد. دوران دبستان را در مدارس اوحدی و کاخ و دبیرستان را در دبیرستان بابک و دارالفنون و سپس هنرستان صنعتی تهران گذراند. در همین دوران بود که کتاب را شناخت و خواندن برایش ارزشمند شد. و این دورانی است که کار را نیز شناخت. برای کمک به مخارج خانواده، شاگرد خیاط شد، در کفاشی کار کرد، یخ‌فروشی کرد. در قنادی شاگرد شد. سیم‌کش برق شد. دو سالی نیز در یک چاپخانه؛ ابتدا به عنوان پادو و بعد حروف‌چین کار کرد. در این کارها بود که به معنای فقر و کار و استثمار پی برد.

کتاب و کتابخوانی و عشق به یادگیری او را به محفل‌های سیاسی کشاند. با گروهی آشنا شد که از بازماندگان نسل سازمان جوانان حزب توده ایران بودند. حضور محمدعلی مهمید(۱) در این گروه برایش نعمتی بود در آموزش مفاهیم اجتماعی. و باز در همین رابطه، زمانی که هنوز در هنرستان صنعتی بود، عضو گروه کوهنوردی "کاوه" شد. و این همان گروهی بود که در آن با کسانی چون مشعوف کلانتری(۲) (دایی بیژن جزنی) و حمید اشرف آشنا می‌شود.

در پی همین فعالیت‌هاست که احساس می‌کند تحت تعقیب است. در گریز از بازداشت، تشویق می‌شود تا برای تحصیل در دانشگاه پاتریس لومومبا عازم مسکو گردد. در اجرای این تصمیم به آلمان می‌آید. با رفقای حزب توده در آلمان شرقی تماس می‌گیرد. برای دیدار رهبران حزب به آلمان شرقی می‌رود. در پی همین دیدار است که چند ساعتی نیز با سغایی، از رهبران معترض به سیاست حزب، به صحبت می‌نشیند و درمی‌یابد که حزب در آستانه انشعاب است.

سخنان سغایی او را به فکر فرو می‌برد. تصمیم می‌گیرد به جای مسکو به آمریکا برود. در آمریکا از بدو ورود، با دیدن "اعلامیه‌ای از جنوب" که در پایین آن شعار "انقلاب قهرآمیز راه رهایی خلق‌های ایران است"(۳)، راه خویش را انتخاب کرده، با مبارزانی چون علی زارع، سیروس ی. و بهرام مولایی دریانی همراه می‌شود. در انتخابات کنگره چهاردهم سازمان مرکزی (فدراسیون) دانشجویان در آمریکا به عضویت هیأت دبیران آن درآمده، مسئول تشکیلات آن می‌شود.

(دیگر دبیران فدراسیون آمریکا در آن زمان عبارت بودند از خسرو کلانتری، رئیس، سعید فرید (پسر آیت‌الله زنجانی ملی‌گرا) دبیر بین‌المللی، دکتر ممتاز، دبیر انتشارات و دکتر مرتضا محیط دبیر مالی).

چند ماهی از فعالیت سازمان انقلابی در آمریکا نگذشته بود که سیامک نیز عضو این سازمان می‌شود. در این ایام است که سازمان انقلابی تصمیم می‌گیرد عده‌ای از کادرهای خود را برای دیدن یک دوره آموزشی به چین بفرستد. سیامک نیز جزو این گروه بود. اگرچه این سفر صورت نمی‌گیرد، ولی باعث می‌شود تا مدتی در آلمان برای انجام کارهای سازمانی ماندگار گردد.

سیامک حال که دیگر چون یک سیاسی حرفه‌ای شده، با تمام وجود در اختیار سازمان انقلابی است، در تابستان ۱۳۴۷ برای پیوستن و پشتیبانی از مبارزه مسلحانه خلق کٌرد به رهبری ملا آواره و اسماعیل شریف‌زاده، به همراه عده‌ای به کردستان عراق می‌روند، اما پیش از ارتباط با گروه، اطلاع می‌یابند که این مبارزین خلق کٌرد از سوی رژیم شاه دستگیر و اعدام شده‌اند. این عده در جلسه‌ای در "بکره‌جو" تصمیم می‌گیرند که کار انتقال رهبری سازمان به ایران را سازمان دهند. در همین جلسه به این نتیجه نیز می‌رسند که تنی چند از رفقای سازمان برای کار در میان کارگران ایرانی ساکن در کشورهای منطقه خلیج فارس، به این منطقه اعزام گردند. سیامک از جمله همین افراد، برگزیده می‌شود تا به دبی و شارجه برود. او پس از یک سال حضور در کردستان و زندگی در میان پیشمرگان کٌرد، برای سازماندهی کارگران ایرانی ساکن این منطقه، راهی منطقه خلیج فارس می‌شود.

سیامک پس از چند سال حضور در منطقه خلیج فارس، با نام مستعار رضا به آلمان بازمی‌گردد تا این بار خود را برای رفتن به ایران آماده کند. سرانجام همزمان با انقلاب ۱۳۵۷ عازم ایران می‌شود و به همراه تنی چند "کنفدراسیون کارگران ایران" را بنیان می‌گذارد(۴). در دی‌ماه سال ۱۳۵۸ در کنگره مؤسس "حزب رنجبران ایران" به عنوان عضو مشاور کمیته مرکزی حزب منصوب می‌شود. می‌گوید: خاطره خوشی از این جلسه و این انتخاب نداشتم. نخست این‌که نام وارطان بر من گذاشته بودند. "پیش از انتخابات توضیح داده شد که در ترکیب اعضای کمیته مرکزی پیشنهادی، چند درصد از کارگران، چند درصد زنان، چند درصد روشنفکران، چند درصد دهقان و چند درصد از اقلیت‌های ملی هستند که این شیوه گزینش و ترکیب آن نیز الگوبرداری از حزب کمونیست چین بود اما بعدها معلوم شد که چون اقلیت مذهبی در حزب وجود نداشتند، این نام را به من پیشنهاد داده بودند که به طور سمبلیک اقلیتی مذهبی هم درست کنند تا آن ترکیب کامل شود!!!"

زمان فعالیت سیامک در حزب رنجبران زیاد طول نمی‌کشد. او مشی حزب را نمی‌پذیرد و در اعتراض به این سیاست‌ها، از حزب کناره‌گیری می‌کند.

با آغاز یورش به نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، سیامک نیز دگربار در اواسط سال ۱۳۶۰همراه خانواده با کمک یک آلمانی که سیامک او را از دوران فعالیت در سازمان انفلابی در مونیخ می‌شناخت به آلمان آمد و سپس به هامبورگ نقل مکان نمود. نخست در چاپخانه‌ای که متعلق به یکی از رفقا بود به کار مشغول گردید و بعد خود "انتشارات سنبله" را بنیان گذاشت و کتاب‌هایی نیز منتشر نمود. پس از جدایی از همسر، به شهر کلن کوچید. و سپس به شهر نویس، نزدیک کلن، نقل مکان کرد و تا آخر در این شهر ماند.

در علت کوچیدن به نویس می‌گفت: از سال‌ها پیش رفیقی داشتم به نام بهرام مولایی دریانی که پس از رفتن به ایران دیگر اطلاعی از او نداشتم. او در سفری به اروپا به دیدنم آمد و گفت می‌خواهم کسی را به تو معرفی کنم که از رفقای خودتان است، مایل هستی او را ببینی، من بدون اینکه بدانم کیست، اظهار خوشحالی کردم. بالاخره او را آورد که بعد فهمیدم علی زارع یا منوچهر شمس است(۵) که از جلسۀ معروف کادرها غیبش زده بود و کسی از او خبری نداشت. بهرام مولایی دریانی شوهر خواهر منوچهر بود و با هم فامیل شده بودند که حالا رابط من با این پیوند شد. منوچهر دکترای اقتصاد داشت و همسرش آلمانی بود. منوچهر وضع آشفته زندگی مرا در کلن دید. آپارتمانی در شهر نویس داشت. آن را در اختیار من گذاشت. اما صد افسوس که او زودتر از من به آن دنیا رفت.

سیامک انسانی بود که در خود آرامش نمی‌یافت. پنداری بدون فعالیت نمی‌توانست به زندگی ادامه دهد. اگرچه تنها زندگی می‌کرد ولی رابطه‌اش با خانواده برقرار بود.

نمی‌توان از سیامک گفت ولی به فعالیت‌های او در سال‌های اخیر نپرداخت. او که سال‌ها تجربه مسئولیت انتشارات سازمان انقلابی را برعهده داشت، در تشکیل نهادهای همبستگی با جنبش کارگری در خارج از کشور فعال بود. در این راستا مسئولیت و هماهنگی بولتن انگلیسی نهادها را سال‌های سال تا هنگام مرگش خود به‌عهده داشت. انتشار آخرین شماره این بولتن خبری را که شماره ۲۲۰ آن بود، به علت ضعف جسمانی و بیماری‌ بر عهده من گذاشت و من به خاطر سیامک، آن را صفحه‌آرائی، تنظیم، صفحه‌بندی کرده، برای انتشار در اختیارش گذاشتم.

بارها دیده بودیم که مشغول جمع‌آوری کمک مالی برای خانواده‌های زندانیان سیاسی و یا کارگران زندانی بود. او اصولا آدمی نبود که به خاطر خودش کاری انجام دهد. همیشه و در هرحال خود را با کمال صداقت در خدمت دیگران قرار می‌داد.

این را نیز باید بگویم که سیامک همواره در تصحیح و بازخوانی متن کتاب‌های من در کنارم بود.

سیامک آرزو داشت که جنبش کمونیستی ایران و سازمان‌های مدافع طبقه کارگر متحد شوند. همیشه با صدای رسا این شعر لاهوتی را زمزمه می‌کرد که "چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است." هر بار دور هم می‌نشستیم با صدایی کاملاً احساساتی این شعر لاهوتی را دکلمه می‌کرد:

زرد و باریک، چو نِی
سفره‌یی کرده حمایل، بر سرِ دوش
ژنده‌یی در تن وی
کهنه‌یی پیچیده به پا، چونکه ندارد پاپوش
در سرِ جادۀ ری
......
بهر آزاد شدن، در همۀ روی زمین
از چنین ظلم و شقا
چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است"

و من اکنون بدون سیامک بدون یار و یاورم این شعر لاهوتی را به یادش زمزمه می‌کنم. هرگز این دوست و رفیق روزهای دشوارم را فراموش نخواهم کرد.

یادش جاودان
باقر مرتضوی ۱۰.۰۴. ۲۶

_________________________

۱- سیامک می‌گوید: "ر. محمدعلی مهمید از کادرهای بالای حزب توده (در آن زمان بالای ۵۰ سال سن داشت و ما ۱۸ -۲۰ ساله بودیم) آذری و اهل خوی بود، شاعر و نویسنده و مترجم بود و چند کتاب دارد و به چند زبان مسلط بود. مدتی هم سردبیر مجلّۀ "ایران نوین" از نشریات مرکز فرهنگی ایران و شوروی در چهار راه قوام بود. بعد از کودتا مدتی زندانی بود و مبتلا به بیماری نقرص شد و با دستور حزب توبه نامه نوشته و آزاد شده بود."

۲-یاد رفیق مشعوف کلانتری گرامی باد. او را سعید صدا می‌‍زدند. اهل آذربایجان بود. چشمانی نافذ، قیافه‌ای مصمم و استوار و کلا می قاطع و روشن داشت. انسانی بود با اراده‌ای جدی و پشتکار. انسانی خستگی‌ناپذیر بود. تواضع و فروتنی، احترام و اعتماد به توده‌ها، بردباری و پرحوصلگی، دید روشن به مسائل، همه‌جانبه‌گری، تیزبینی و هوشیاری و مهمتر از همه وفاداری به خلق و تسلیم ناپذیری از صفات مشخص و برجسته او بودند. او به تمام معنی نمونه يک انسان واقعی بود. به همین دلیل از احترام و اعتماد بی‌حد دوستان و اطرافیان خود برخوردار بود و عمیقاً درمیان آنها نفوذ و محبوبیت داشت. سعید عضو سازمان جوانان حزب توده بود. (ستاره سرخ شماره ۴۶ – شهریور ۱۳۵۴- سیامک مؤید زاده)

۳- نگاه کنید به نامه‌ای از جنوب در توده ارگان سارمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور شماره فوق‌العاده تیرماه ۱۳۴۵به تاریخ پنجم فروردین ۱۳۴۵ عطا و ایرج کشکولی.

۴- اعضاء هیئت دبیران با آرا، نه ترتیب، علیرضا رضایی، سیامک مؤیدزاده، داود قوامی، محمد گل‌بهاران، بیژن اوشیدری.

۵- - نام اصلی‌اش علی شمس و نام مستعار منوچهر زارع بود. سیامک در گزارشی از وی که به تاریخ اکتبر ۱۹۷۰ نوشته می‌نویسد: من رفیق زارع را از سال ۱۹۶۳ می‌شناسم. او همسایه نزدیک ما در ایالت مریلند آمریکا بود. فرد خوش مشرب/ گرم و چپی به نظر می‌رسید و برای ما که در سازمان دانشجویان واشنگتن و حومه فعالیت می‌نمودیم وجود چنان فردی را به گرمی استقبال نمودیم.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد