logo





بازخوانی مسئله ملی، حق تعیین سرنوشت و جایگاه ملت کورد در ایران

نقدی بر مقاله «در گمان و انکار تجزیه‌طلبی»

چهار شنبه ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸ آپريل ۲۰۲۶

بهروز ملکشاە

مقدمه

مقاله‌ی «در گمان و انکار تجزیه‌طلبی» نوشته‌ی اصغر شیرازی، در ظاهر می‌کوشد مسئله‌ی ملی در ایران را در قالبی تحلیلی بررسی کند، اما در عمل، آن را در چارچوبی امنیتی، گمان‌محور و از پیش‌مفروض صورت‌بندی می‌کند. مسئله‌ی اصلی در این نوشته نه فهم تاریخی و سیاسی مطالبات ملیت‌های ساکن ایران، بلکه بازتولید همان الگوی دیرپای مرکزگرایانه است که هر مطالبه‌ی ملی را بالقوه در نسبت با «تجزیه» معنا می‌کند.

این رویکرد، از اساس، مانع فهم درست مسئله است. زیرا هنگامی که مطالبه‌ی حقوقی و سیاسی یک ملت یا ملیت، از همان آغاز در سطح اتهام و سوءظن تفسیر شود، دیگر مجالی برای تحلیل منصفانه باقی نمی‌ماند. در چنین چارچوبی، نه حق تعیین سرنوشت به‌درستی فهم می‌شود، نه جایگاه تاریخی ملت کورد، و نه نقش واقعی دولت‌های مرکزی در تولید و بازتولید بحران ملی در ایران.

این نوشته تلاشی است برای نقد اصولی آن مقاله، و در عین حال بازخوانی دوباره‌ی مسئله‌ی ملی در ایران از منظر تاریخی، سیاسی، اجتماعی و حقوقی، با تأکید بر این اصل که حق تعیین سرنوشت، تا سطح استقلال، حقی مشروع و قابل دفاع برای ملت‌ها و ملیت‌های تحت ستم است.

۱. خلط میان حق تعیین سرنوشت و تجزیه‌طلبی

یکی از بنیادی‌ترین خطاهای مقاله‌ی شیرازی، یکی‌انگاری ضمنی میان «حق تعیین سرنوشت» و «تجزیه‌طلبی» است. این دو مفهوم نه‌تنها هم‌معنا نیستند، بلکه از حیث نظری و حقوقی در دو سطح متفاوت قرار دارند.

حق تعیین سرنوشت، اصلی بنیادین در اندیشه‌ی سیاسی مدرن و حقوق بین‌الملل است. این حق بیانگر آن است که هر ملت یا مردم، باید بتواند درباره‌ی سرنوشت سیاسی، ساختار حکمرانی، شیوه‌ی مشارکت، و شکل رابطه‌ی خود با قدرت مرکزی تصمیم بگیرد. این حق می‌تواند در اشکال گوناگون تحقق یابد: از مشارکت برابر در ساختار سیاسی، تا خودمختاری، فدرالیسم، کنفدرالیسم، و در شرایطی که همه‌ی راه‌های دیگر بسته شده باشد، استقلال.

از این‌رو، طرح حق تعیین سرنوشت نه به معنای جدایی‌طلبی است و نه لزوماً به آن می‌انجامد. اما نویسنده‌ی مقاله، با قراردادن مفاهیمی چون «ملت»، «فدرالیسم» و «حقوق ملی» در کنار «ظن تجزیه»، عملاً هر مطالبه‌ی سیاسیِ ملی را به حوزه‌ی تهدید امنیتی منتقل می‌کند. این همان نقطه‌ای است که تحلیل، جای خود را به پیش‌داوری می‌دهد.

جامعه‌ای که نتواند میان حق و تهدید، میان مطالبه و توطئه، و میان سیاست و امنیت تفاوت بگذارد، دیر یا زود در چرخه‌ی سوءظن و بی‌اعتمادی گرفتار خواهد شد. مسئله‌ی ملی در ایران، پیش از آنکه مسئله‌ی «خطر» باشد، مسئله‌ی «حق» است.

۲. ملت کورد: واقعیت تاریخی، نه ادعای ایدئولوژیک

نویسنده‌ی مقاله می‌کوشد با تردید در مفهوم «ملت»، جایگاه سیاسی کوردها را نیز زیر سؤال ببرد. در این نگاه، گویا ملت‌بودن تنها زمانی معتبر است که با داشتن دولت همراه باشد. این برداشت، از نظر علوم سیاسی و تاریخ ملت‌سازی، نادرست و کهنه است.

ملت، پیش از آنکه یک واحد حقوقیِ دولتی باشد، یک واقعیت تاریخی، فرهنگی، زبانی، اجتماعی و سیاسی است. ملت‌ها غالباً پیش از دولت‌ها شکل می‌گیرند. زبان مشترک، حافظه‌ی تاریخی، زیست‌جهان فرهنگی، پیوستگی جغرافیایی، و خودآگاهی جمعی، از عناصر اصلی شکل‌گیری یک ملت‌اند. از این منظر، ملت‌بودن کوردها نه یک ادعای ساختگی، بلکه توصیفی دقیق از واقعیتی تاریخی و اجتماعی است.

ملت کورد دارای زبان، فرهنگ، حافظه‌ی تاریخی، سرزمین، ادبیات سیاسی، و تجربه‌ی مداوم مقاومت در برابر انکار و سرکوب است. تردید در ملت‌بودن کوردها، در واقع تکرار همان الگوی قدیمیِ انکار هویت‌های غیرفارس در ایران است؛ الگویی که از دوران دولت-ملت‌سازی اقتدارگرا آغاز شد و در جمهوری اسلامی نیز، با زبانی تازه اما همان منطق، ادامه یافت.

نویسنده با ارجاع گزینشی به اندیشه‌های تاریخی و برخی چهره‌ها، می‌کوشد یک آرزوی تاریخی را به‌مثابه تمایل به تجزیه بازنمایی کند. اما مسئله این نیست که کوردها «چرا خواهان حقوق بیشترند»، بلکه این است که چرا در طول دهه‌ها، کوچک‌ترین حقوق ملی، زبانی و فرهنگی آنان با مقاومت ساختاری روبه‌رو بوده است. وقتی یک ملت از حق آموزش به زبان مادری، مشارکت برابر، و مدیریت امور محلی محروم می‌شود، طبیعی است که افق مطالباتش گسترده‌تر و رادیکال‌تر گردد.

۳. تاریخ مسئله‌ی کورد: از انکار تا سرکوب

هیچ بحثی درباره‌ی مسئله‌ی ملی در ایران بدون توجه به تاریخ سرکوب و انکار، ناقص خواهد ماند. ملت کورد در یک قرن اخیر، نه‌تنها از به‌رسمیت‌شناخته‌شدن کامل محروم بوده، بلکه بارها هدف سیاست‌های تمرکزگرا، امنیتی، نظامی و فرهنگی قرار گرفته است.

از دوره‌ی پهلوی، سیاست یکسان‌سازی زبانی و فرهنگی، تمرکز شدید قدرت در مرکز، و حذف تدریجی زبان‌های غیرفارسی از آموزش و نهادهای عمومی، بنیان‌های اولیه‌ی بی‌اعتمادی را شکل داد. در جمهوری اسلامی نیز این روند نه‌تنها متوقف نشد، بلکه با شدت و خشونت بیشتری ادامه یافت. اعدام، بازداشت، ترور، سرکوب احزاب، و امنیتی‌سازی مطالبات مدنی، بخشی از تجربه‌ی تاریخی ملت کورد در دهه‌های اخیر بوده است.

در چنین بستری، مسئله‌ی کورد را نمی‌توان صرفاً از زاویه‌ی «آرزوهای استقلال‌طلبانه» خواند. این نگاه، علت را با معلول عوض می‌کند. آنچه در میان کوردها شکل گرفته، پیش از هر چیز، واکنشی تاریخی به انکار طولانی‌مدت حقوق و هویت آنان است. اگر ساختار سیاسی ایران به‌جای انکار، بر به‌رسمیت‌شناسی و برابری استوار بود، صورت مسئله نیز به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

۴. مسئله‌ی نظامی‌بودن: پیامد سرکوب، نه دلیل تجزیه‌طلبی

شیرازی در مقاله‌ی خود، وجود نیروهای مسلح کوردی و ساختارهای پیشمرگه‌ای را به‌عنوان یکی از قرائن تمایل به تجزیه‌طلبی طرح می‌کند. اما این استدلال، از نظر تحلیلی نارساست، زیرا رابطه‌ی علت و معلول را وارونه می‌بیند.

نظامی‌شدن جنبش‌های ملی در خلأ به‌وجود نمی‌آید. جایی که فعالیت سیاسی آزاد سرکوب شود، احزاب قانونی مجال بقا نداشته باشند، و مشارکت برابر در قدرت امکان‌پذیر نباشد، بخشی از جنبش‌ها به‌سوی اشکال نظامی یا شبه‌نظامی سوق داده می‌شوند. این پدیده، نه مختص کوردهاست و نه منحصر به ایران. در بسیاری از تجربه‌های تاریخی جهان، از جمله در خاورمیانه، نظامی‌شدن جنبش‌ها نتیجه‌ی انسداد سیاسی و سرکوب مستمر بوده است.

بنابراین، وجود پیشمرگه یا هر ساختار مسلح دیگر، لزوماً نشانه‌ی تجزیه‌طلبی نیست. بلکه باید آن را در بستر تاریخیِ فقدان امنیت، فقدان اعتماد، و نبود سازوکارهای دموکراتیک فهم کرد. البته این نیز روشن است که تداوم سلاح، خود می‌تواند به بازتولید بی‌اعتمادی بینجامد. اما راه‌حل آن، نه اتهام‌زنی، بلکه باز کردن مسیر سیاست، حقوق، و گفت‌وگوی برابر است.

۵. تناقض در گفتمان مرکزگرا: اتهام در برابر اعتراف

نکته‌ی مهم در مقاله‌ی شیرازی آن است که نویسنده، خود در بخشی از متن به نقش تبعیض‌های ساختاری، تمرکز قدرت، و سرکوب اشاره می‌کند. این اعتراف، از حیث تحلیلی مهم است. زیرا نشان می‌دهد که مسئله‌ی ملی در ایران، صرفاً محصول «خیال‌پردازی» یا «آرمان‌خواهی» احزاب کورد نیست، بلکه ریشه در سیاست‌های واقعی و ساختارهای نابرابر دارد.

اما با وجود این اعتراف، نتیجه‌گیری مقاله همچنان به‌سوی متهم‌کردن کوردها می‌رود، نه نقد ساختار مرکزی. این همان تناقضی است که در بسیاری از متون مرکزگرا دیده می‌شود: مشکل را می‌پذیرند، اما مقصر را قربانی معرفی می‌کنند.

اگر تبعیض زبانی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی وجود دارد، اگر مرکز همه‌ی ابزارهای قدرت را در اختیار دارد، و اگر حاشیه همواره از مشارکت واقعی محروم بوده است، چگونه می‌توان صرفاً از مطالبات حاشیه سخن گفت و از مسئولیت مرکز عبور کرد؟ مسئله‌ی ملی در ایران را نه با انکار هویت‌ها، بلکه با اصلاح بنیادین ساختار قدرت باید فهم کرد.

۶. حق تعیین سرنوشت تا استقلال: یک مطالبه‌ی مشروع و معقول

برخلاف آنچه جریان‌های مرکزگرا القا می‌کنند، حق تعیین سرنوشت نه امری غیراخلاقی است و نه مطالبه‌ای خارج از منطق سیاسی. این حق، در جهان امروز، مبنایی مشروع برای بازاندیشی در نسبت میان ملت‌ها و دولت‌هاست.

ملت کورد در ایران، همچون سایر ملیت‌های تحت ستم، حق دارد درباره‌ی شکل آینده‌ی سیاسی خود تصمیم بگیرد. این تصمیم می‌تواند در قالب‌های مختلفی بروز کند. برای بخشی از نیروهای سیاسی، فدرالیسم یا خودگردانی مطلوب است. برای برخی دیگر، استقلال در شرایطی خاص به‌عنوان راه‌حل نهایی مطرح می‌شود. مهم آن است که این حق، از همان ابتدا نفی نشود.

استقلال، در منطق سیاسی، نه یک خواست احساسی، بلکه یکی از اشکال ممکن تحقق حق تعیین سرنوشت است. هر ملتی که سال‌ها با انکار، سرکوب، و محرومیت مواجه بوده، حق دارد که در صورت بسته‌بودن همه‌ی راه‌های دیگر، گزینه‌ی استقلال را نیز به‌عنوان امکان سیاسی بررسی کند. این حق را نمی‌توان با برچسب «تجزیه‌طلبی» از میدان بحث حذف کرد.

دفاع از این حق، به‌ویژه در مورد ملت کورد، بر سه پایه استوار است:

نخست، پایه‌ی تاریخی: کوردها دارای هویت تاریخی، زبانی و فرهنگی متمایز هستند.

دوم، پایه‌ی سیاسی: سیاست‌های مرکزگرا، امکان مشارکت برابر را از آنان سلب کرده است.

سوم، پایه‌ی حقوقی: اصل تعیین سرنوشت، یک اصل شناخته‌شده و معتبر در اندیشه‌ی سیاسی مدرن است.

۷. راه‌حل مسئله‌ی ملی در ایران: به‌رسمیت‌شناسی، نه اتهام

اگر قرار باشد مسئله‌ی ملی در ایران از سطح نزاع و سوءظن عبور کند، باید چند اصل اساسی پذیرفته شود:

نخست، به‌رسمیت‌شناسی چندملیتی و چندزبانی بودن ایران.

دوم، به‌رسمیت‌شناسی زبان‌های مادری در آموزش، رسانه و نهادهای عمومی.

سوم، عدم تمرکز قدرت و گشودن مسیر واقعی برای اداره‌ی محلی و منطقه‌ای.

چهارم، پایان‌دادن به سیاست‌های امنیتی و نظامی علیه مطالبات ملی.

و پنجم، پذیرش این اصل که ملت‌ها حق دارند درباره‌ی آینده‌ی سیاسی خود تصمیم بگیرند.

بدون این تغییرات، هر گفت‌وگویی درباره‌ی اتحاد و همزیستی ملیتها، بیش از آنکه راه‌حل باشد، صرفاً تکرار یک زبان رسمی و فرسوده است. وحدت واقعی، از دل برابری و رضایت زاده می‌شود، نه از دل انکار و تهدید.

مقاله‌ی اصغر شیرازی، با وجود ظاهر تحلیلی، در نهایت در چارچوبی باقی می‌ماند که مسئله‌ی ملی را از سطح حقوق و سیاست به سطح امنیت و سوءظن می‌کاهد. این رویکرد نه به فهم مسئله کمک می‌کند و نه راهی برای حل آن می‌گشاید. برعکس، با استمرار همین منطق، بی‌اعتمادی عمیق‌تر می‌شود و شکاف میان مرکز و حاشیه گسترش می‌یابد.

در برابر چنین رویکردی، باید با صراحت گفت که ملت کورد، همچون سایر ملیت‌های ساکن ایران، حق دارد درباره‌ی سرنوشت سیاسی خویش تصمیم بگیرد. این حق، از خودگردانی تا فدرالیسم و تا استقلال، در طیفی از انتخاب‌های مشروع قرار می‌گیرد. نفی این حق، نه نشانه‌ی حفظ تمامیت، بلکه بازتولید همان ساختاری است که مسئله را به‌وجود آورده است.

اگر قرار است آینده‌ای دموکراتیک، پایدار و عادلانه برای ایران تصور شود، آن آینده فقط بر پایه‌ی به‌رسمیت‌شناسی ملت‌ها، رفع تبعیض، و پذیرش حق تعیین سرنوشت و عدم تمرکز حاکمیت سیاسی ممکن خواهد بود. هر راه دیگری، صرفاً ادامه‌ی همان بن‌بستی است که دهه‌هاست نام دیگری بر آن گذاشته‌اند.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد