.....امير دولت آبادی منتظر می شود تا رئيس بنشيند. رئيس می نشيند و می خندد و می گويد: (به قول آن شاعر که گفته است: تو اگر ننشينی، من اگر ننشينم، چه کسی بنشيند!........ ها؟! شعر را درست خواندم؟! بفرمائيد. خواهش می کنم بفرمائيد بنشینید!).
امير دولت آبادی درحالی که می نشيند، دست راستش را طوری پشت سرش قرار می دهد که در صورت لزوم، بتواند هفت تيری را که در پشت سر و زير کتش مخفی کرده است، به سرعت بيرون بکشد. رئيس می گويد: ( بدون مقدمه چينی های رايج، می روم سر اصل مطلب. قسمت بازرسی، نياز به فردی منضبط و جدی و....از همه مهمتر، نيازبه فردی صالح و سالم ومورد اعتماد و از اين ها هم مهمتر، وطن پرست، دارد. به من مراجعه کرده اند و من هم بی رو دروايستی می خواهم بگويم که تمام آن صفات را در شما جمع می بينم. خواستم بهتان پيشنهاد کنم که از فردا صبح، به جای خدمت در بایگانی، تشريف ببريد به قسمت بازرسی و در آنجا مشغول به کار بشويد).
امير دولت آبادی، آهسته، دستش را می کشاند به سوی هفت تير و همچنانکه آن را از روی کتش لمس می کند، می گويد: ( ولی...).
رئیس به چشمان امیر دولت آبادی خیره می شود و می گوید:
( ولی، جواب شما، حتمن بايد مثبت باشد!).
امیر سرش پائین می اندازد و می گوید:
( هر چه شما دستور بفرمائيد. اما من، تازه به قسمت بايگاتی منتقل شده ام و هنوز تعداد زيادی قفسه هست که با شيوه ی مدرن بايد طبقه بندی شوند!).
(نگران پرونده ها نباشيد. آقای بايگان، چند روز ديگر از بيمارستان مرخص می شوند و به سر کارشان بر می گردند. تا آن وقت هم، آقای کمالی، کارهای مربوط به آقای بايگان را انجام می دهند).
( هر طور شما می فرمائيد. البته، تا آمدن آقای بايگان، آقای حميد فولادی هم که به روش جديد طبقه بندی پرونده ها، وارد هستند، می توانند.....).
رئیس به یاد کابوس دیشبش می افتد که در آن، امير دولت آبادی، به حميد فولادی چشمک زد و حميد فولادی، ضامن نارنجکی را که به دندان گرفته بود آزاد کرد وامیر دولت آبادی از جایش جهید و پروازکنان خودش را به اتاق رئیس رساند. رئيس غش غش می خندد و می گويد: ( مگر آقای فولادی با آن نارنجک های حاضر و آماده ای که در جيبشان دارند، هنوز منفجر نشده اند؟!).
امير دولت آبادی از جايش بر می خيزد و می گويد : ( اين شايعه ها را معلوم نيست که چه کسانی، برای آقای فولادی ساخته اند، چون ايشان....).
رئيس به یاد کابوس دیشبش می افتد و اینکه انگاردر جائی از آن کابوس امیر دولت آبادی، هفت تیری در دست داشته است که آن را پشت سرخودش مخفی کرده است. به همین دلیل به خاطر به یاد آوردن بیشتر آن صحنه، چند دفعه چشم هایش میفشرد وباز و بسته شان می کند و پس از آنکه لحظه ای به چشم های امیر دولت آبادی خیره می شود، با حالتی که یعنی من به وجود هفت تير زير کتت پی برده ام، می گويد: ( بلی میدانم! میدانم آقای دولت آبادی! میدانم که آقای فولادی آنقدر هم بی توجه به شرایط امروز مملکت نیستند که به جای یک هفت تیر خوش دست، آن نارنجک های مسخره رادر جیب خودشان بگذارند! اصلن من از خود شما می پرسم. اگر شما قصد کشتن بنده را دادشته باشید، میان نارنجک و هفت تیر، کدامیک را انتخاب می کنید؟! البته، دارم مثلا با شما شوخی می کنم! چون، میدانم که که نه شما و نه آقای فولادی...بگذريم!..... بعله..... به هر حال، به صلاح شما هم هست که از بایگانی به قسمت بازرسی ، منتقل شوید.راه پيشرفت و ترقی هم بازتر است. ضمنن، تقدير نامه ای هم نوشته خواهد شد که در پرونده ی شما قيد شود و پاداشی هم در نظر گرفته خواهد شد. چطور است؟!).
( خيلی ممنون. شما هميشه به من لطف داشته ايد).
رئيس از جايش بر می خيزد و به طرف امير دولت آبادی می رود و دوستانه، دستش را روی شانه ی او می گذارد و همانطور که با هم به طرف در اتاق می روند، می گويد: ( ما، شما را، با هفت و بی هفت تیر از خودمان می دانيم آقای عشق آبادی! و اميدوارم که شما هم، ما را از خودتان بدانيد!).
امير دولت آبادی،از اینکه امیر عشق آبادی نامیده شده است، خوشش نمی آید و به همین دلیل هم، با نرمشی گربه وار، شانه اش را از زير دست رئيس بيرون می کشد و به حالتی می ايستد که سينه در سينه ی او قرار بگيرد و در همان حال، هفت تير را از زير کتش بيرون می کشد، اما آن را همانطور، پشت سرش نگهميدارد و با متمرکز شدن در چشم های رئیس ولبخندی تصنعی برلب، پيشانی و چانه و گونه هايش، می گويد: (چه فرموديد؟!).
در همین لحظه دراتاق به شدت باز می شود و حميد فولادی با نارنجکی در دهان به درون می جهد و پشت سر او هم، منشی که دارد فرياد می زند: ( می خواهيد چکارکنيد، آقای فولادی؟!).
حمید فولادی، نارنجک را از دهانش بيرون می آورد و درحالی که دارد فرياد می زند و می گويد:" کاری کارستان!" و ضامن نارنجک را می کشد و متعاقب آن ، پس ازصدای انفجاری هولناک ، سکوتی سنگین وگرد و غباری غليظ، همه جا را فرا می گيرد و کم کم از دل آن سکوت سنگین و گرد و غبارغلیظ، صحنه ای از سریال دیشب که رئیس به همراه همسرش آن را تماشا می کرده است ظاهر می شود که در آن صحنه امیر دولت آبادی دراتاق انتظار مطب دوست بسیار صمیمی اش دکتر ابوالفضل دولت آبادی، روی صندلی ای نشسته است و به نقطه دوری در رو به رویش خیره شده است. قرارامیر با همسرش" طاهره" ساعت شش بعد از ظهر، درون اتاق انتظار مطب بوده است، اما، امیر به دلیل طولانی شدن گفتگویش با رئیس، وقتی به مطب رسیده است که طاهره درون اتاق دکتراست و اگرچه منشی هم به او گفته است که اگر بخواهد، می تواند، وارد اتاق دکترشود، اما به دلیل کابوسی که دیشب در مورد پدرش دیده است و گفتگوی کابوس واری که امروز با رئیس داشته است و حال نامساعد ناشی ازآن، ترجیح داده است که چند دقیقه ای به امید مساعد شدن حالش، در اتاق انتظاربماند.
امير، خسته است. سرش درد می کند. معده اش فشرده می شود، موج بر می دارد، گره می خورد و می آيد تا زير گلويش و ناگهان، می افتد پائين. نفسش تنگی می کند. با کلافگی، از روی صندلی برمی خيزد و کراواتش را شل می کند و می رود به سوی پنجره ی رو به رويش. آن سوی پنجره، در بالا، آسمانی است يکدست آبی و در پائين، برج بلند و سفيد ميدان "شهياد" و فواره های آب که بالا می روند و پس از خوردن به سقف آسمان، ذره ذره می شوند و فرو می پاشند روی ماشين ها، موتورها، دوچرخه ها، گاری ها، فروشندگان دوره گرد و عابرانی که با هم و بی هم و درهم، می لولند، درون و بيرون ميدان.
صداهائی که به گوشش می رسند، صدای خيس کولر است و صدای ماشين تايپ منشی. از پنجره، روی برمی گرداند و دارد می رود به طرف صندلی که چشمش می افتد به عروسک چینی روی میز و به یاد عروسک چینی ای می افتد که در خوابش دیده است. بی اراده دستش را به طرف عروسک می برد که آن را بردارد عروسک، جيغ کشان، از روی ميز به هوا می پرد و با سر، شيرجه می رود رو به کف اتاق و پس از برخورد با زمين، تکه تکه می شود و در همان لحظه، صدای منشی را می شنود که دارد می گويد: ( آقای دولت آبادی. بفرمائيد. دکتر منتظرتان هستند).
امیر چشم از تکه های شکسته ی عروسک چینی بر می گيرد و و به پشت سرش نگاه می کند. منشی را می بيند که با جاروئی و خاک اندازی در دست، ايستاده است و می گويد: ( شما بفرمائيد. خودم جمعشان می کنم ).
بی ارده، راه می افتد، اما پس از برداشتن يک قدم، برمی گردد و خم می شود و روی پنجه ی پاهايش می نشيند و در حالی که از ترس تمام تنش خیس عرق شده است، همچنان که مشغول چيدن تکه و ريزه های عروسک می شود، رو به منشی می گويد: ( معذرت ميخواهم. قيمتش هرچه باشد تقديم می کنم. لطفن، در مورد شکسته شدن عروسک به خانمم چيزی نگوئيد. چون، ممکن است، اين اتفاق را بد يمن تعبير کند و يک طوری به بچه ای که در شکم دارد، ربطش بدهد و و ناراحت شود!).
منشی می گويد: ( خودم هم، مادر هستم آقای دولت آبادی. می فهمم! قيمتش هم مهم نيست. هديه ی يکی از مريض های دکتر بود که بالاخره، پس از چند سال، صاحب فرزندی شده بودند. بفرمائيد. ناراحت نباشيد. بفرمائيد. دکتر منتظرتان هستند).
گيج و منگ، از جایش بلند می شود ومی پيچد به طرف راست سالن و راه می افتد به طرف اتاق دکتر که در همان لحظه، در اتاق باز می شود و دکتر ابوالفضل دولت آبادی با عجله، بيرون می آيد و جلوی در،با سرعت ، امير را به گوشه ای می کشاند و با صدائی محتاط و خفه و پچپچه وار می گويد :" جلسه ی اضطراری، افتاده است به امشب! ساعت هشت. منزل حميد. حمید فولادی" و بعد هم، دراتاقش را بازمی کند وهمچنانکه وارد می شود و می رود به طرف ميزش، به امير چشمک می زند و با صدای بلند، می گويد: ( بيا تو! کجا بودی اميرخان؟! بازهم که طبق معمول دير کردی؟!).
امير می گويد: ( و طبق معمول، بازهم، توی ترافيک، گير کرده بودم!).
دکتر به امیرچشمک می زند و می گويد: ( به هر حال، خبر خوشی برايت دارم. همين روزها است که مسافر کوچولوتان وارد شود).
امير می گويد: ( هبوط).
دکتر، خيره نگاهش می کند: ( هبوط! ميخواهی اسمش را هبوط بگذاری؟!).
صدای خنده ی طاهره که از پشت پاراوان می آيد، دکتر به امير چشمک می زند و رو به پاراوان می گويد: ( والله! من که پس از سالها دوستی با اين شوهر شما، هنوز هم از حرف هايش سر در نمی آورم! اسم بچه را ميخواهد بگذارد هبوط! آخه، هبوط هم شد اسم؟!).
طاهره لبخند زنان، از پشت پاراوان بيرون می آيد و همچناکه به سوی امير می رود، می گويد: ( نه دکتر! اسمش، قراره حوا باشه! – رو به امير- مگه نه امير؟!).
امير، می رود که چيزی بگويد که دکتر ميان حرف او می دود ومی گويد: ( و اگر پسر بود؟!).
امير می گويد: ( آدم ).
دکتر، با حالتی جدی و شوخی، رو به طاهره می کند و می گويد: ( آره، طاهره خانم؟!).
طاهره، در حالی که به طرف ميز کنار اتاق می رود تا کيفش را بردارد، می خندد و می گويد: ( معلومه! چرا که نه؟!).
دکتر، همچنانکه مشغول نوشتن نسخه است، به امير چشمک می زند و به طاهره می گويد: ( خوشحالم که بالاخره، کسی پيدا شد که زبون اين دوست ديوانه ما را بفهمد!).
طاهره، کيفش را از شانه ای به شانه ی ديگر می دهد و به طرف امير می رود و در حالی که بازوی او را می گيرد و با مهربانی به طرف خودش می کشاند، می خندد و می گويد: ( اگر ديوانه نبود، فکر می کنيد که باهاش ازدواج می کردم؟!).
امير، با مهربانی، دست روی شانه ی طاهره می گذارد و گونه او را می بوسد و می گويد: ( از قديم گفته اند که: ديوانه، چو ديوانه ببيند، خوشش آيد!).
دکتر که از نوشتن نسخه، فارغ شده است، رو به امير می کند و می گويد: ( امير! اين قضيه ای که مشهدی ها، می گويند : – مودونوم، اما نموگم- چيه؟!).
طاهره می گويد: ( امير که مشهدی نيست، دکتر!).
دکتر می گويد: ( پس کجائی است؟!).
طاهره، می خندد و می گويد: ( مودونم، اما نموگوم!).....
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" ایر دولت آبادی " و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.