یک
شعلههای آتش جنگ روز به روز گستردهتر میشود، و انسانهای بیشتری در منطقه، طعمه هیولای سیریناپذیر جنگ میشوند. دودهای سیاه در گوشه و کنار ایران و منطقه دیگر به یک امر عادی تبدیل شده است. در کنار این کشتار و خرابیهای مستقیم، مرگهای غیرمستقیم و تدریجی نیز افزایش مییابد، چیزی که در آمار و ارقام دیده نمیشوند. زیرساختهایی که پایه زندگی در یک جامعه مدرن را میسازند، به تلهایی از مخروبه تبدیل شدهاند. ترکشهای اقتصادی و اجتماعی جنگ، نه فقط مردم کشور ما بلکه کمکم کل جهان را نیز مورد اصابت قرار میدهند. خرابی و کشتار هر روز ابعاد تازهای میگیرد، ساختمانهای مدرن در کنار بناهای تاریخی- که سالها با سرسختی در مقابل انواع فاجعههای انسانی و طبیعی مقاومت کرده، این بار یارای ایستادگی در برابر بمبهای مخرب کنونی را نداشته و یکی پس از دیگری نقش بر زمین میشوند. با این حال، طرفداران جنگ استوار بر سر جای خود ایستادهاند. پافشاری برجنگ نه فقط شامل رهبران سیاسی و نظامی کشورهای درگیر، بلکه بخشی از مردم و اپوزیسیون ایرانی نیز میشود. در این نوشته فقط به گوشهای از استدلالهای طرفداران جنگ پرداخته میشود.
مبارزه برای صلح یکی از اولین اهداف مبارزات جنبشهای کارگری در طول چند قرن گذشته بوده، بدون این که این جنبشها لزوماً فلسفهی پاسیفیسم را در آغوش کشند. سنت طولانی و غنی مخالفت چپها نسبت به نظامیگری به انترناسیونال اول برمیگردد. با این حال برخی که زمانی خود را چپ میانگاشتند و یا هنوز خود را چپگرا مینامند، امروز بر شیپور جنگ مینوازند.
دوست عزیز ابوالفضل محققی مینویسد: «بدون پاسخگویی به سوال چرائی و مبنای این جنگ خانمانسوز حکومت اسلامی با اسرائیل و آمریکا، محکوم کردن حمله خارجی و بسیج کردن مردم زیر شعار خاتمه جنگ از طرف نیروهایی که سنگ ملتپرستی بر سینه میزنند، دقیقاً همان خواستی است که جمهوری اسلامی بعد [از] بوجود آوردن این همه ویرانی و نابودی جسمی و روانی بر مردم خواهان آن است. صلحی که یک معنی بیشتر ندارد. عقبنشینی اسرائیل و امریکا! ادامه حیات رژیم» (محققی، ۲۰۲۶) با این که محققی جنگ را «خانمانسوز» میداند اما توقف یک پدیده «خانمانسوز» را امری نادرست تلقی میکند. چرا؟ برای این که جنگ را آمریکا و اسرائیل شروع نکرده- بر خلاف همه شواهد موجود- بلکه جمهوری اسلامی آغازگر آن بوده است. از نظر او و بسیاری از همفکرانش، آتش جنگ را ۴۷ سال پیش جمهوری اسلامی روشن کرد. از این نظر، وی جنگ فعلی را «جنگ ...حکومت اسلامی با اسرائیل و آمریکا» میداند و نه برعکس. البته همه طرفداران جنگ کنونی، به ویژه در اردوی رضا پهلوی این جنگ را مانند او «خانمانسوز» تلقی نمیکنند، بلکه برخلاف محققی، «آزادیبخش» میخوانند.
شکوه میرزادگی، شاعر و نویسنده ایرانی، زمانی که محققی بیش از پیش به مارکسیسم ایمان مییافت، عطای مارکسیسم را به لقایش بخشید و به اردوگاه حزب رستاخیز پیوست و از این نظر سابقهی طولانیتری در جبهه سلطنت دارد. وی پس از کنار گذاشتن فعالیتهای سیاسی، بعد از انقلاب، تلاش قابل توجهی برای حفظ بناهای تاریخی کرد. بنا بر آمارهای رسمی وزارت میراث فرهنگی ایران تا سوم آوریل، دستکم ۱۳۲ اثر تاریخی در ۱۸ استان دچار آسیب شده است. در میان این ۱۳۲ اثر تاریخی ، پنج اثر ثبت تاریخی از جمله کاخ گلستان و مجموعهی چهل ستون آسیب دیدهاند. با این وجود، میرزادگی امروز نگران تخریب بناهای تاریخی نیست. بالعکس، او معتقد است، پس از شروع جنگ باز سروکله «تودهایها» پیدا شد تا با «انشاهای احساسی» از «مظلومیت و بدبختی مردمان» سخن بگویند. آنها با «شعار دادن و انشانویسیهای «چپ-اسلامیست»ی با «آب و تاب از «جنایتکاران» آمریکا و اسرائیل مینویسند «انگار [آنها]...بدون هیچ دلیل و مقدمهای، ناگهان به کشوری به نام ایران حمله کرده» اند. البته او خوشحال است که جوانان امروز، دیگر مانند جوانان قبل از انقلاب «فریب» نمیخورند: «دیگر دهه چهل و پنجاه نیست که بتوانند جوانهای سادهای مثل من آن روزگار را با دروغهایشان بفریبند و زندگیشان را به تباهی بکشند.» (میرزادگی، ۲۰۲۶) [۱] مسلماً میتوان برای آینده کشور و شکل سیاسی آن، طرحهای مختلفی داشت و این نشان از نشاط و سرزندگی جامعه دارد. از این جهت، پذیرش یا رد یک ایدئولوژی معین، اعم چپ یا راست ربطی به «فریفتن» ندارد و دلایل متعددی برای اقبال یک ایده معین در جامعه در لحظات خاصی وجود دارد، اما دادن اطلاعات غلط و یا کتمان فاکتهای موجود، تحت عنوان «حقایق جایگزین» رابطه بسیار نزدیکی با «فریبکاری» دارد. مثلا، مخالفت با جنگ چه ربطی به «تودهایها» دارد؟
نیلوفر بیضایی معتقد است در «شرایط پیچیده» دادن «شعارهای ساده و به ظاهر اخلاقی هزینهای ندارد». همه میدانند «جنگ بد است» ولی این شعار فقط به درد «دنیای کاملا عادلانه» میخورد، اما در شرایط امروز «اگر جنگ آخرین و تنها وسیلهی عملی و امیدوارکننده برای پایان دادن به نقض فاحش و روزمرهی حقوق بشر باشد، از منظر اخلاقی موجه است» . از نظر او اکثر مخالفان جنگ «چون با رضا پهلوی دشمنی دیرینه دارند» مخالف جنگ و «انقلاب ملی» هستند. البته وی میداند که «ترامپ و نتانیاهو به دلیل ایراندوستی وارد جنگ با جمهوری اسلامی» نشدهاند، اما «امروز منافع ملی ایرانیان با منافع مورد نظر آنها در یک همسویی تاریخی قرار گرفته است.» (بیضایی، ۲۰۱۷) از آنجا که ترامپ اخیراً وعده «به عصر حجر بردن ایران» را در جهت «منافع خود» داده است، ظاهراً جای تفسیر زیادی برای تقابل منافع دولت آمریکا و مردم ایران باقی نمانده است. در مورد استراتژی اسرائیل در جنگ کنونی، دنی سیترینوویچ، تحلیلگر ارشد موسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل نیز خیلی دقیق میگوید: «برای اسرائیل، هر سناریویی که منجر به تضعیف ساختار داخلی ایران شود، یک دستاورد محسوب میشود: یک کودتای نظامی؟ عالی است. حضور گسترده مردم در خیابانها برای سرنگونی؟ عالی است. حتی یک جنگ داخلی که انرژی رژیم را به داخل مرزهایش معطوف کند؟ عالی است». آیا این اهداف اسرائیل با منافع «مردم ایران» که بیضایی از آن یاد میکند، یکی است؟ با این حال، سیترینوویچ برخلاف بیضایی کاملاً واقعگراست و در مورد سناریوهای بالا با صراحت میگوید «اما مشکل اینجاست که هیچ کدام از اینها لزوما با یک حمله هوایی از بیرون تضمین نمیشوند؛ برعکس ممکن است نتیجهای کاملاً متضاد به بار بیاورند». به عبارت دیگر او معتقد است که حمله نظامی میتواند به جای ایجاد کودتا یا خیزش انقلابی باعث «انسجام ملی» حول محور پرچم شود.
حسین قاضیان با تکیه بر «جامعهشناسی انسداد»، و «هزینه تغییر» به شیوهی مرتضی مردیها سعی دارد فایدهگرایی را در قضیه جنگ وارد کند. از نظر او دوقطبی کردن جنگ و صلح کاملا اشتباه است. او در این راه، جنگ و مداخلهی خارجی را یکی فرض میکند. به نظر او رضاشاه از طریق کودتای انگلیسی به قدرت رسید، محمدرضا شاه با کمک انگلیس و آمریکا با کودتای ۲۸ مرداد به قدرت بازگشت، الان نیز رضا پهلوی میتواند از طریق جنگ آمریکا و اسرائیل به قدرت برسد، و یا حداقل رژیم جمهوری اسلامی از طریق جنگ ساقط شود.
قاضیان در مناظره با فرج سرکوهی و بهار دهکردی عنوان میکند طرفداران ایرانی طرفدار جنگ، عاملیت و مسئولیتی در قبال جنگ کنونی ندارند زیرا آنها از جنگی حمایت میکنند که کلید شروع، تداوم و پایان آن در اتاقهای جنگ واشنگتن و تلآویو رقم میخورد. یعنی آنها «قدرت تعیینکنندگی» ندارند زیرا عاملیت بدون کنترل روند جنگ معنا ندارد. این نیز یک مغلطه بیش نیست. در فلسفهی کلاسیک، عاملیت یعنی این که موجودی بتواند بر اساس دلایل و اراده خود عمل کند، حتی اگر نتیجه کار دست او نباشد، عمل حمایت یا مخالفت در دست اوست. اگر عاملیت را فقط به نتیجه منوط کنیم، هیچ شهروندی در یک دموکراسی بزرگ نمیتواند عامل محسوب شود، زیرا آنها به تنهایی نمیتوانند نتیجهی نهایی را رقم زنند. اما مسلماً نظر افراد و گروهها میتواند در سرنوشت جنگ تاثیر داشته باشد، حتی اگر این تاثیر در لحظه کنونی بسیار اندک باشد. علاوه بر این، مسلماً مسئولان «اتاق جنگ» برای اقدامات خود نیاز به «پوشش اخلاقی» و «توجیه» جنگ دارند. چنانچه ترامپ و نتانياهو در اولین نطق خود از مردم دعوت کردند که به خیابان بیایند. به عبارتی، در کنار دعواهای قدیمی، اسرائیل و آمریکا به «خاطر کمک به مردم ایران» وارد جنگ شده بودند. حال، ممکن است نظر طرفداران ایرانی جنگ از زاویه نظامی بیتاثیر باشد، اما نظر آنها از جهت سیاسی کاملا تاثیرگذار است. این افراد «عامل تصمیم» نیستند اما «عامل اعتبار» محسوب میشوند.
عباس میلانی در مصاحبهای با چارلی رُز عنوان کرد که او قبلاً طرفدار عدم مداخله نظامی بوده است اما در نهایت مدعی شد هزینه یک درگیری نظامی هدفمند در حال حاضر، بسیار کمتر از هزینه فروپاشی تدریجی ایران و تبدیل شدن آن به یک سومالی هستهای است. در واقع او موضع برخی از دول خلیج فارس را اتخاذ میکند، شروع جنگ اشتباه بود، اما حالا که کار از کار گذشته است، آمریکا باید کار را تمام کند و آن را نیمهکاره رها ننماید. در واقع مصاحبه رُز ، میلانی را در مقابل میلانی قرار میدهد. از نظر او جنگ دموکراسی نمیآورد اما هزینه کنونی این جنگ کمتر از هزینهای است که قرار است در آینده پرداخت شود. آیا این هزینه را دیاسپورای ایرانی میپردازد؟ چه کسی میزان هزینه را، و بر اساس کدام روش تعیین میکند؟ ترامپ نیز با تاکید بر «عصر حجر» ایرانی اعلام کرد که «جراحی » او بسیار عمیق و دردناک، نه برای «ملاها»، که برای کل مردم ایران خواهد بود. آیا او این هزینه را حساب کرده است؟
دو
اما این فقط لیبرالها و نیروهای میانه ایرانی نیستند که در جنگ کنونی دچار تناقض شدند. قبل از جنگ مسئولین پنتاگون تاکید کرده بودند که ایران میتواند در صورت حمله به آن کشور، هم منطقه را به آتش بکشد و هم تنگه هرمز را ببندد، کاری که ایران به آن دست زد. باوجود تاکیدات قبلی دولت ترامپ بر این که در تابستان گذشته با بمباران مراکز هستهای، امکان ساخت بمب هستهای توسط ایران «کاملا نابود» شده بود، و هیچ «رسانه چپگرایی» اجازه به زیر سوال بردن این «فاکت» را نداشت، اما این بار ترامپ اعلام کرد آمریکا قصد دارد آنچه که قبلا «کاملا نابود» شده بود، را با بمبارانهای جدید دوباره «نابود کند». علیرغم همه استدلالهای مضحک، در ابتدا، باز هم عده زیادی از نخبگان لیبرال و سران کشورهای غربی به نوعی با دولت آمریکا همراهی کردند. مارک کارنی که چند هفته قبلتر، در سخنرانی بسیار روشن و صریح خویش در مورد اشتباهات گذشته خود و دیگر لیبرالها به گونهای توبه کرده بود که حتی اشک شوق این قلم نیز از خواندن آن جاری شده بود، در روز اول جنگ، هسته اساسی سخنرانی خود را به فراموشی سپرد. ابتدا بریتانیا، آلمان و فرانسه با دادن اعلامیهای حمله ایران به کشورهای منطقه را محکوم کردند، بدون آن که نامی از حمله بزرگتر آمریکا و اسرائیل به ایران ببرند. مارک کارنی هم چشمان خود بر غیرقانونی بودن جنگ را بست و احتمال مشارکت کانادا در جنگ را رد نکرد. با وجود، عدم مخالفت استارمر با حمله آمریکا و اسرائیل، تونی بلر، سردار جنگ عراق، بشدت به مواضع استارمر حمله کرد و اعلام نمود که استارمر باید از همان ابتدا، بدون شک و تردید از آمریکا حمایت میکرد. مسئولان امنیتی انگلیس نیز از طریق رئیس سابق خود دیرلاو، رئیس سابق سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا، اعلام کردند که شک و تردید استارمر در حمایت قاطع از ترامپ، رابطهی ویژه بریتانیا و آمریکا را خراب کرده است (سیمور، ۲۰۲۶) با وجود مخالفت اکثریت مردم آمریکا با جنگ، رهبران حزب دموکرات در ابتدای جنگ، فورا آمادگی خود را برای تامین مالی جنگ اعلام نمودند. مثلا الیسا اسلاتکین به وضوع همراهی دموکراتها با جنگ را اعلام نمود. چاک شومر رهبر دموکراتها در سنا و حکیم جفریس رهبر دموکراتها در مجلس نمایندگان از مواضع ترامپ حمایت نمودند. مارک روته، رئیس کنونی ناتو، یکی از شاخصترین چهرههای جریان لیبرال نه فقط در هلند بلکه در اروپاست.روته در سال ۲۰۱۵ از حامیان برجام بود، با این حال پس از حمله آمریکا و اسرائیل در مقابل «بابا» جان، زانو زد و گفت «واقعاً آنچه که در حال رخ دادن است را تحسین میکنم».
توماس فریدمن، ستوننویس معروف نیویورکتایمز که از چهرههای شاخص لیبرالهای مداخلهگرا است، و عاشق «نظم جهانی تحت رهبری آمریکا» میباشد، دو روز بعد از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، در مقالهای اعلام کرد دوران سیاستهای سنتی «مهار و بازدارندگی» در قبال ایران به پایان رسیده است. زیرا جمهوری اسلامی سیستمی است که «بیثباتی را به عنوان محصول صادراتی خود برگزیده است» و دیپلماسی با چنین سیستمی «فاجعه» است. از این رو، او از «حمله برقآسا» و رژیم چنج لایت حمایت کرد. وی همچنین یادآوری کرد که غرب باید آماده لرزشهای اقتصادی ناخوشایند باشد اما هزینه این لرزشها کمتر از هزینه یک «ایران هستهای و تهاجمی» است.
احمد منصور ، روانشناس فلسطینی-اسرائیلی که خود را «مسلمان لیبرال» مینامد و از چهرههای سرشناس و جنجالی آلمان است و معمولا با نشریاتی چون «دی ولت» همکاری دارد، از ترامپ قبل از حمله، در یک نامه سرگشاده خواست تا به ایران حمله کند، زیرا کشورهای اروپایی با ایران مماشات میکنند و این فقط آمریکا است که میتواند به رنج مردم ایران و تهدیدات منطقهای آن کشور «پایان دهد» .
در فرانسه، برنار-آنری لوی، احتمالاً قبل از جنگ هر شب با رویای یک جنگ »آزادیبخش» به خواب فرو میرفت. او که از طرفداران پروپاقرص حمایت از حملات ناتو به لیبی بود، در جریان جنبش زن-زندگی-آزادی امانوئل مکرون را متقاعد کرد تا مسیح علینژاد، همراه با لادن بازرگان، رویا پیرایی و شیما بابایی را به عنوان نمایندگان این جنبش به حضور بپذیرد. لوی، دوباره ساز «جنگ عادلانه» بر علیه ایران را کوک کرد و حتی قبل از حملهی آمریکا و اسرائیل به ایران، بر آن مهر تائید زد.
اما بسیاری از رهبران کشورهای غربی که فکر میکردند، جنگ با ایران نیز مانند ونزوئلا، «پایانی خوش» مییابد و یک ماجراجویی طولانی نخواهد بود، بزودی سرخورده شدند. در واقع همه مانند توماس فریدمن به یک «رژیم چنج لایت» برقآسا باور داشتند و نگران هیچ خط قرمزی نبودند. با طولانی شدن جنگ، آشوب منطقهای و بسته شدن تنگه هرمز کمکم بسیاری از رهبران غربی به این نتیجه رسیدند که «پایان خوشی» در کار نیست و ممکن است نه فقط مسئولیت گرانی انرژی و مواد غذایی بلکه هرج و مرج خاورمیانه نیز بر دوش آنان سنگینی کند. در نتیجه، یکی پس از دیگری حمایت آشکار خود را کنار گذاشتند. بسیاری از مفسران، که در ابتدا توجیهگر جنگ بودند، امیدهای خود را کاهش دادند. دولت ترامپ به وضوح اعلام کرد که هیچ «رهایی» در کار نخواهد بود. پیت هگست نیز، شعر «مرگ و ویرانی از آسمان» را هر روز زمزمه میکند. در چنین اوضاعی، زمانی که هیچ نتیجه قابل قبولی در دسترس نیست تا بتوان با اغماض، اهانتهای ترامپ به همه کسانی که با او همراه نیستند را تحمل نمود، چارهای جز یک چرخش وجود نداشت. کمکم ستونهای روزنامهها نه فقط در در اروپا بلکه در آمریکا نیز کمی لحن انتقادی به خود گرفت. اگر این افراد، در مقابل حمله اسرائیل به غزه و نیز حمله آمریکا به ونزوئلا کمی شجاعت به خرج میدادند و نه از حماس و یا مادورو، بلکه از حقوق انسانی و بینالمللی از همان آغاز با قاطعیت حمایت میکردند، شاید ما امروز در اینجا نبودیم.
سه
اگر عقربههای ساعت را به عقب ببریم، بسیاری از استدلالهای امروز را میتوان در زمان حمله آمریکا و انگلیس به عراق در دوران اوج اصلاحات نیز یافت. امروز برخی از طرفداران جنگ میگویند که به آن علت طرفدار جنگ هستند که مردم ایران «همه راههای مسالمتآميز دیگر» از اصلاحطلبی و جنبش سبز گرفته تا جنبش زن-زندگی-آزادی و خیزش دیماه را پیمودهاند اما اکنون به آخر خط رسیدهاند. آیا چنین است؟
در سال ۲۰۰۳ جنبش بزرگ ضدجنگ عراق، عده زیادی را به خیابانهای کشورهای مختلف کشانید. با وجود این، جنبش ضدجنگ شکست خورد و ایالاتمتحده و انگلیس - با همراهی نه فقط نومحافظهکاران بلکه نخبگان لیبرال و نیز برخی از چپگرایان معروف - به عراق به منظور «صدور دموکراسی» - حمله کردند. نقشه نومحافظهکاران این بود، که پس از عراق ، ایران در صف نوبت است. در این زمان، دولت خاتمی نامهای که به تائید ولی فقیه نیز رسیده بود اعلام کرد، در رابطه با تمام موارد مورد اختلاف امروز با آمریکا، یعنی مذاکرات مستقیم و جامع حول مسائل مهمی از جمله نحوه برخورد با اسرائیل، تغییر سیاست در قبال گروههای فلسطینی و لبنانی، برنامه هستهای ایران، کمک به ثبات در عراق...آماده مذاکره است. مسلماً جمهوری اسلامی از ترس حملهی آمریکا، خواهان «معامله بزرگ» شد. اما، دیک چینی معاون وقت رئیسجمهور آمریکا با عنوان این که «ما با شیطان مذاکره نمیکنیم»، نامه را به سطل آشغال سپرد. در باره این که مذاکرات احتمالی چقدر میتوانست موفقیتآميز باشد یا نه، از آنجا که هیچ مذاکرهای صورت نگرفت، نمیتوان اظهارنظر قطعی کرد ولی احتمال رسیدن به توافق با توجه به شرایط ایران، منطقه و جهان و نیز موقعیت اصلاحطلبان و قدرت محافظهکاران در ایران، اصلاً کم نبود.
با این حال، در آن زمان نیز طرفداران حمله به ایران، چه در میان مردم عادی، چه طرفداران سلطنت و چه جمهوریخواهان کم نبودند. متاسفانه آمار دقیقی در مورد طرفداران مداخله نظامی در آن زمان (همچون امروز) وجود ندارد اما این طرفداری آن قدر زیاد بود که بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی و جنگ را به واکنشهای جدی واداشت. در سال ۲۰۰۳ محمدرضا شالگونی در مقالهای تحت عنوان «ما بر سر دو راهی نیستیم» نوشت «بخش قابل توجهی از مردم ایران، میتوانند به هر نیرویی که راه گریزی از جهنم جمهوری اسلامی به رویشان بگشاید، پناه ببرند...مردم ایران در نتیجه بیزاری از جمهوری اسلامی، دشمنان آن را دوست و دوستان آن را دشمن خود میدانند و این از تناقضهای جنبش آزادیخواهی مردم ایران است و اگر حل نشود، پیامدهای خطرناکی خواهد داشت».
بهزاد کریمی در مصاحبهای با اخبار روز، ضمن تاکید بر «مقابله با نظم نوین جهانی و استبداد دینی» گفت «بایستی یک جبهه سومی هم در عرصه ملی و بینالمللی ریخته شود». کریمی همچنین خواهان آن شد که جمهوریخواهان همراه با صلحطلبان جهان به مصاف آمریکا بروند و در عرصهی ملی از یک طرف به مقابله با آلترناتیو سلطنت پرداخته و از سوی دیگر با استبداد دینی دستوپنجه نرم کنند. کریمی در مصاحبه همچنین گفت، آمریکا قصد دمکراسی در ایران را ندارد و احتمالاً در تلاش برای به قدرت رساندن رضا پهلوی است...(به نقل از توکلی، ۲۰۰۳)
در همان زمان، شالگونی ضمن حمله به مرتضی مردیها و نیما راشدان که «با جسارت و وقاحت..به دفاع از آمریکا برخاستهاند» نوشت: «به نظر میرسد که آنها [راشدان و مردیها] از سر خامفکری و نادانی نیست که به آمریکا دخیل بستهاند...» (همانجا). لازم به تذکر است نیما راشدان در آن زمان، پس از آزادی از زندان به تازگی به سوئیس مهاجرت کرده بود و هنوز در برزخ اصلاحطلبی و سلطنتطلبی قرار داشت. او بعدها از بنیانگذاران فرشگرد شد. امروز این دو تن همچنان مواضع سابق خود در مورد جنگ را حفظ کردهاند.
فرد دیگری که همچنان مواضع سابق خود در مورد حمله آمریکا به ایران را حفظ کرده است کیانوش توکلی است. او در پاسخ به شالگونی و نگرانیاش نسبت به خوشبینی بخشی از مردم به نیات خیر آمریکا، نوشت:«به نظر من این خوشبینی مردم به هیچ وجه سادهلوحانه نیست بلکه محصول تجربه و تا حدودی آگاهی ملی مردم ایران در ۲۴ سال گذشته است...این شناخت مردم ایران تنها عاطفه معکوس نیست بلکه نتیجه ۲۴ سال سیاست امریکاستیزی و فلسطینمحوری است» توکلی در مورد خطر اشغال ایران توسط آمریکا به صراحت گفت: «به فرض از دست رفتن استقلال ایران از سوی آمریکا، آیا دست یافتن به حاکمیت ملی در کدام شرایط آسانتر است؟ در شرایط اشغال نظامی یا تداوم حکومت اسلامی؟» (همان)
اگر در سال ۲۰۰۳ ، در زمانی که هنوز تجربه صدور دمکراسی به کشورهای خاورمیانه برای برخی کاملا آشکار نبود، در زمانی که برخی از لیبرالها و چپگرایان واقعاً به «نیات خیر» ایالاتمتحده – به هر دلیلی- باور داشتند، آیا امروز با داشتن چنین تجربیاتی از جنگ، تکرار همان استدلالهای قدیمی و تعویض ۲۴ سال با ۴۷ سال، به ما چه میگوید؟ آیا در زمان خاتمی نیز همهی راههای مبارزه با حکومت ولایی تجربه شده بود و تنها راه نجات، دخیل بستن به اشغال ایران توسط آمریکا بود؟ از این جهت برای برخی، اعم از سلطنتطلبان و برخی از جمهوریخواهان طرفدار جنگ، مسئله واقعی، خستگی از مبارزه ۴۷ ساله نیست. از نظر آنان، جمهوری اسلامی ۴۷ سال در جنگ با اسرائیل به سر میبرد و در عرض این ۴۷ سال، از زمانی که جمهوری اسلامی با خشونتی مرگبار بخشی از اپوزیسیون، ابتدا سلطنتطلبان و سپس دیگران را سرکوب کرد، هرگونه حمله نظامی به ایران همیشه مشروع بوده و خواهد بود. توکلی امروز در پاسخ به یکی از منتقدان خود چنین میگوید: «جنگ ادامه سیاست است، رهبران جمهوری اسلامی از روز نخست تاسیس نظام منحوس خود، استراتژی نظامی خود را بر نابودی اسراییل و آمریکا گذاشته بود. آری جنگ را خمینی با دعوت از یاسر عرفات و بستن سفارت اسرائیل و اشغال سفارت آمریکا و شعار تسخیر قدس و نابودی اسرائیل آغاز کرد و اکنون این جنگ نتیجه همان سیاست خمینی و خامنهای است» بنابراین اسرائیل از همان روز اول تشکیل جمهوری اسلامی بقای خود را در خطر دید و بر پایه این خطر، امروز وارد جنگ شده است. اما توکلی بلافاصله اضافه میکند «این آخوندهای لافزن فقط شعار نابودی اسرائیل را دادهاند» پس اگر این طور است و جمهوری اسلامی فقط «لاف» زده است. آیا فقط بر پایه «لافزنی» میتوان به کشوری حمله کرد؟ آیا باید از جنگی که بر پایه «لافزنی» حکومتی مرتجع صورت میگیرد، اما دود آن قبل از هر کسی به چشم مردم عادی ایران و جهان میرود، باید دفاع کرد؟ پاسخ توکلی و همفکرانش بسیار روشن است: «اکنون پایان حکومت آخوندی فرا رسیده است و این دو کشور [آمریکا و اسرائیل] همه تاسیسات نظامی حکومت آخوندی را نیست و نابود کردهاند و به مردم ایران میگویند که زمان آزادی است. کشورتان را از آخوندها پس بگیرید...انتظار دارید در مخالفت با جنگ در کنار جمهوری ضدبشری و فاشیست اسلامی قرار بگیرم؟ خیر هزار بار نه، کشورم را پس خواهم گرفت» (توکلی، ۲۰۲۶)
لازم است فقط به طور خلاصه چند نکته تاریخی را تذکر داد، اما قبل از هر چیز باید اذعان کرد که سیاست خارجی غلط جمهوری اسلامی یکی از عوامل مهم توجیه جنگ است و در آن نباید شک کرد. اما این به تنهایی نمیتواند پیوستن آمریکا به جنگ را توضیح دهد. ولی این خود مبحث جداگانهای را میطلبد. اما در مورد رابطهی ایران، اسرائیل و فلسطين چه میتوان گفت؟
اول، اسرائیل تا سالها جمهوری اسلامی را خطر اصلی برای خود حساب نمیکرد و در طی جنگ ایران و عراق، ایران با آگاهی کامل از اسرائیل اسلحه دریافت میکرد. دوم، از سال ۱۹۶۹ که سازمان آزادیبخش فلسطین تشکیل شد، عربستان سعودی بیشترین کمک را به این سازمان رسانده است. گفته میشود عربستان سالانه بین ۶۰ تا ۸۵ میلیون دلار به این سازمان کمک مستقیم میکرد. زمانی که عرفات از حمله عراق به کویت حمایت کرد، این کمک قطع شد. امروز نیز عربستان به طور رسمی به تشکیلات خودگردان کمک میکند. آیا همه اینها دلیلی برای حمله به عربستان به وجود آورده است؟
حتی اگر همه دلایل طرفداران جنگ درست باشد، آیا میتوان از یک جنگ مرگبار که قرار است ایران را به «عصر حجر» برگرداند و رنج بسیاری را بر مردم تحمیل کند، دفاع کرد؟
چهار
توکلی از جنگ به مثابه ادامه سیاست یاد میکند. این یکی از جملات قصار کارل فون کلاوزویتس است. اما منظور او از این گفته چه بود؟
هنگامی که کلاوزویتس ماهیت جنگ را تعریف کرد بر چند نکته انگشت گذاشت. جنگ یک عمل خشونتآمیز است و هدف اولیه طرف قویتر، وادار کردن حریف به پذیرش اهداف خویش میباشد. از این رو جنگ یک عمل جبری است. همچنین جنگ یک پدیده انسانی است که در آن نفرت، خشم، ترس، شجاعت، و غریزه وجود دارد. و درنهایت، جنگ یک وسیلهی سیاسی است. از این رو در جنگ سه گرایش درهمتنیده وجود دارد که مردم را با مجموعهای از احساسات به فرماندهان نظامی که در صحنهی جنگ تصمیم میگیرند و دولتی که نماینده سیاست است و آگاهانه حد و مرز جنگ را تعیین میکنند، در ارتباط قرار میدهد. لنین بین جنگ و سیاست یک رابطهی دیالکتیکی قائل شد و توانست تاثیر جنگ بر سیاست را نیز نشان دهند. از نظر کلازوویتس در کنار سه نکتهی بالا، باید از یک ویژگی دیگر جنگ نیز نام برد: عدم قطعیت و شانس. در جنگ هیچ چیز طبق برنامه پیش نمیرود و باید «مه جنگ» را به عنوان یکی از خصایص مهم جنگ در نظر گرفت.
بنابراین باید بین علل جنگ و ماهیت جنگ تفاوت قائل شد. علل جنگ به دنبال پاسخ به این سوال است که «مقصر کیست؟» یا «چه تضاد منافعی باعث شلیک اولین گلوله شد؟» «آیا ترامپ دچار خطای محاسباتی شد؟». «آیا تضاد منافع و دسترسی به منابع نفتی موجب حمله به ایران شد؟» «آیا ایران امنیت اسرائیل را به خطر انداخته بود و این عامل اصلی جنگ بود؟» «آیا جنگ کنونی یک جنگ مذهبی، بین سه دولتی میباشد که در راه رسیدن به اهداف سیاسی خود، هر چه بیشتر به باورهای مذهبی پناه بردهاند؟».....یا مجموعهای از عوامل بالا موجب جنگ شده است. بر مبنای مجموعه دلایل جنگ، میتوان جنگی را «عادلانه» یا «غیرعادلانه»، «قانونی» یا «غیرقانونی»، «انتخابی»...قلمداد کرد. اما هیچکدام از این دلایل ربطی به ماهیت جنگ ندارد.
همه مارکسیستهای اوایل قرن گذشته- از جمله لنین- با نظرات کلاوزویتس آشناو تحت تاثير آن بودند. اما آیا لنین نظرات کلاوزویتس را به شکل کامل قبول کرد؟ نه. کلاوزویتس در سالهای پایانی عمر خود به این نتیجه رسید که «جنگ چیزی جز ادامهی سیاست با ابزارهای دیگر نیست» یا به طور واضحتر، «صرفا ادامهی سیاست با ترکیبی از ابزارهای دیگر است» (هاوارد، ۲۰۰۲:۳۶) این برداشت کلاوزویتس با درک دیالکتیکی لنین از رابطهی سیاست و جنگ متفاوت است. در نگاه کلاوزویتس، سیاست تقریبا ثابت است و جنگ تابع سیاست اما «جنگ صرفا تجلی سیاست نیست: جنگ جریان سیاست، شرایط آن و بازیگران آن را نیز تغییر میدهد.» با این حال جنگ برای لنین به مثابه ابزار سیاست- با تاکید بر سیاست طبقاتی- باقی ماند. برای بلشویکها این موضوع از اهمیت زیادی برخوردار بود زیرا جنگ داخلی نیز شباهت زیادی به جنگ بین دولتها دارد. از دید آنان یک حزب سیاسی باید بتواند تشخیص دهد که در کدام شرایط بحرانی، در صورت نیاز، مبارزهى سیاسی معمولی را به یک مبارزهى فیزیکی تغییر دهد. همچنین در شرایط بسیار حاد، از جمله وظایف حزب سیاسی، تشخیص لحظهی گذار به یک مبارزه مسلحانه است.
میشل فوکو نیز که علاقهی ویژهای به کلاوزویتس داشت در دههی هفتاد فرمول معروف او را واژگون کرد و از جمله گفت: ««قدرت جنگ است، ادامه جنگ با ابزاری دیگر» ( به نقل از کایگیل، ۲۰۱۱) به عبارت دیگر او با وارونه کردن جملهی کلاوزویتس مدعی میشود: سیاست جنگی است که با ابزارهای دیگر ادامه مییابد. این وارونهسازی باعث میشود تا مرز بین خشونت فیزیکی با مبارزه غیرفیزیکی از بین رود. درست همان گونه که او قبلاً با اعلام این که «هر کجا قدرت هست، مقاومت نیز هست» ، تفسیر جدیدی از مبارزه داده بود. پری اندرسون در مسیر ماتریالیسم تاریخی در انتقاد از فوکو نوشت: «زمانی که قدرت، به سبکی همچون زرتشت [نیچه]، شکل جدیدی از برهان محرک اول [خدا] تجسم شود، هرگونه تعین تاریخی را از دست میدهد: دیگر نه خبری از صاحبان مشخص قدرت است و نه اهداف مشخصی که اعمال قدرت در راستای آنها انجام گیرد. » (اندرسون، ۱۴۰۱:۲۷) بنابراین او قاصر از درک دینامیسمهای بزرگتر و تمایز بین اشکال متفاوت قدرت است و اشکال متمرکز و نهادینه شده قدرت مانند قدرت دولتی یا اقتصادی اهمیت کمی میبابند زیرا فوکو تمایل دارد قدرت را در سطحی خرد و پراکنده مطالعه کند. در رابطه با یکی دانستن همه خشونتها در عمل، مفاهیم «جنگ» و «صلح» معانی معمول خود را از دست میدهند. اعمال قدرت معنای جنگ مداوم را دارد.
از سوی دیگر جورجیو آگامبن با احیای مفهوم «جنگ داخلی جهانی» و نیز «وضعیت استثنایی» و تکیه بر «جنگ علیه ترور» معتقد است جنگ دیگر یک وقفه موقت در صلح نیست بلکه خود به یک وضعیت دائمی بدل شده است. (مایلو و البامونته، ۲۰۱۸) جنگها هدف مشخص و پایان مشخصی ندارند و وضعیت استثنایی تداوم دارد.
با توجه به چنین درکی از سیاست، جنگ و صلح، زمانی که همهی تفاوتها کنار گذاشته میشوند، با چه اشتیاقی میتوان به یک جنبش ضدجنگ پیوست؟ و نیروهای ضد جنگ را سازماندهی کرد؟
در واقع درک کسانی چون توکلی و بسیاری دیگر که مدعی هستند این جنگ چیز جدیدی نیست و در عرض ۴۷ سال گذشته در جریان بوده است مانند فوکو -با این تذکر که فوکو در پایان عمر این درک را عملاً کنار گذاشت-و آگامبن به این نتیجه رسیدهاند که عملاً بین زمانی که غرش بمبها لحظهای خاموش نمیشود و زمان عادی که جنگی در کار نیست تفاوت زیادی وجود ندارد. از این رو، هر تلاشی برای پایان دادن به جنگ کنونی، در واقع نه جلوگیری از رنج مردم و کشتار بلکه طولانی کردن مشقت بیشتر مردم است.
پنج
یکی از ویژگیهای جنگهای کنونی، افزایش تعداد کشتهشدگان غیرنظامی در منازعات کنونی است. منظور این قلم این نیست که مثلا در حملات مغولان و یا جنگهای سیساله افراد غیرنظامی کمی کشته شدند، اما در میان برخی از پژوهشگران جنگ و صلح این عقیده وجود دارد که به طور عمومی جنگهای مدرن در مقایسه با جنگهای سنتی دچار تغییرات زیادی شده اند و حالت ترکیبی به خود گرفتهاند. در جنگ ترکیبی، هدف جنگ به کارکنان نظامی محدود نمیشود و از غیرنظامیان و ساختار اجتماعی یک کشور به منظور ایجاد بیثباتی سیاسی استفاده میشود. در نتیجه، شورش، اطلاعات نادرست، تاثیرگذاری بر رسانههای اجتماعی، نتایج انتخابات ...به ابزارهای مناسبی برای پیروزی بدل میشوند. به عبارت دیگر، تخریب ساختارها، سازمانها و خدمات عمومی محلی، به منظور افزایش بیثباتی، یکی از اهداف مهم جنگ محسوب میشود. (خرممنش و همکاران، ۲۰۲۱)
همچنین برخی از پژوهشگران معتقدند که در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم میزان کشتهشدگان غیرنظامی کمی بیش از ده درصد بود اما این رقم از جنگ دوم جهانی به بعد بشدت بالا رفته است و میتوان از میزان حتی ۷۵٪ کشتهشدگان غیرنظامی یاد کرد. در آخرین ستون جدول زیر میزان کشتهشدگان غیرنظامی در چند جنگ در طی هفتاد سال گذشته به درصد نشان داده میشود.
میزان کشتهشدگان غیرنظامی در چند جنگ مهم پس از جنگ دوم جهانی (منبع: خرم منش،۲۰۲۵)
بنابراین اگرچه جنگ غزه به طور عریانی نشان داد که چگونه، کودکان، زنان، سالخوردگان که نقشی در جنگ ندارند اما قربانیان اولیه آن هستند، جزیی از اهداف نظامی اسرائیل است، ولی این یک «رسم» جدید نیست بلکه راهبردی است که در سایر منازعات در شکل بسیار محدودتری در دهههای اخیر به طور مستمری به کار گرفته شده است، اما اسرائیل این روش از جنگیدن را در غزه به حد اعلای خود رسانده است.
همچنین باید به نکات یاد شده، چند نکته دیگر را نیز افزود که تکنولوژی نظامی پیشرفته، هزینههای نظامی سرسامآوری دارد. افزایش هزینههای نظامی معمولا به معنی کاهش بودجههای رفاهی است. تخریب زیرساختارها در جنگها با توجه به قدرت تخریبی وحشتناک سلاحهای جدید باز به معنی کاهش هزینههای رفاهی میباشد. در دوران متاخر با وابستگی کشورها به زنجیرهای تامین جهانی ، جنگ در یک منطقه ممکن است تاثیرهای اقتصادی و اجتماعی ناگواری در کشورهای بسیار دور از صحنهی اصلی جنگ داشته باشد. و در نهایت، به جز تاثیرات مستقیم فیزیکی، تاثیرات جانبی دیگری مانند فرار مغزها، فرار سرمایهها، مهاجرت اجباری، بیماری...از پیامدهای جنگ هستند که تاثیرات بلندمدتی در اقتصاد یک کشور خواهد داشت.
بنابر آنچه گفته شد دلایل فراوانی برای جلوگیری، گسترش و یا پایان دادن هرچه سریعتر به جنگها وجود دارد. اما امروز جنبش ضدجنگ ضعیفتر از هر زمان دیگری در عرض هشتاد سال اخیر، قدرت ابتکار چندانی در راه رسیدن به اهداف نامبرده را ندارد.
شش
کسانی که امروز طرفدار جنگ هستند و جمله قصار کلاوزویتس که «جنگ ادامه سیاست است با ابزاری دیگر» را تکرار میکنند، نه درک درستی از نظر کلاوزوویتس دارند و نه به انتقادات به جایی که به درک غیردیالکتیکی کلاوزویتس از سیاست شده است، واقف هستند. با این حال، در دفاع از کلاوزویتس باید گفت که برای وی در جنگ هیچ چیز طبق برنامه پیش نمیرود. به علاوه، وی معتقد بود اگر چه جنگ تابع سیاست است اما وقتی شروع شد منطق خشونت بر منطق عقلانی سیاست غلبه میکند. همچنین برای او جنگ به معنای اعمال اراده از طریق نابودی فیزیکی بود. در چنین شرایطی هدف او حفظ عقلانیت سیاست بر منطق خشونت بود. و درست به این خاطر به جنگ به مثابه پدیدهای گریزپا و سرشار از اصطکاک و تصادف نگاه میکرد و خطر عدم کنترل سیاست در شرایط بحرانی را جدی تلقی میکرد. برای کسانی که دوران جنگ و عدم جنگ را همارز میدانند، این تفاوتها معنی خاصی ندارد. اگر جنگ همیشه در جریان است، طبعا دلیلی برای مبارزه با آن و غلبه بر منطق خشونت وجود ندارد. یکی از انتقادات اولیه مارکسیستهای طرفدار کلاوزویتس این بود که وی درک طبقاتی از جنگ نداشت. برخی از چپگرایان با تکیه بر این نکته معتقدند که امروز دفاع از صلح بدون اشاره به عاملین جنگ که قطعاً مسئولیت توقف جنگ را نیز دارند، امری نادرست است. باید به خاطر داشت که در جنگهای ترکیبی عصر ما، غیرنظامیان به شکل مستقیم و غیرمستقیم بیشترین ضربات را متحمل میشوند. در جنگ کنونی، بدون توجه به آن که چه کسی خود را پیروز جنگ اعلام کند، طبقات زحمتکش نه فقط در ایران و منطقه بلکه در سراسر جهان، حتی در کشورهایی که کاملا دور از آتش جنگ هستند، بازندههای اصلی جنگ کنونی میباشند. بالا رفتن قیمت انرژی در همه کشورها، در همان روزهای اول باعث اعتراضاتی در گوشه و کنار جهان به افزایش قیمت نه فقط مواد نفتی بلکه بسیاری از کالاهای دیگر شده و خواهد شد. این جنگ فشار اقتصادی زیادی حتی به طرفداران ماگا که از سیاستهای ترامپ دفاع میکنند، وارد میکند. اگرچه آمار طبقاتی کشتهشدگان وجود ندارد اما میتوان به راحتی حدس زد که چه کسانی در صفوف اول دژخیم مرگ در این جنگ قرار دارند. از این نظر، این یک جنگ طبقاتی است.
جنگ کنونی که از سوی آمریکا، اسرائیل و طرفداران ایرانی و غیر ایرانی جنگ که آن را «عادلانه» و «پیشدستانه» ارزیابی میکنند با هیچ منطق محکمهپسندی نه عادلانه است و نه پیشدستانه. طرفداری از صلح به معنی در نظر گرفتن منافع مردم ایران و جهان است، اما این به معنی آن نیست که ایران باید به هر خواسته طرف مقابل گردن گذارد، بلکه منظور ایجاد فشار برای روی آوردن جدی به دیپلماسی از سوی همه طرفهای درگیر است.
در این نوشته به علل جنگ اشارهای نشد، زیرا باید ماهیت جنگ را از علل آن و نیز علل جنگ را از اهداف آن جدا نمود. ما میتوانیم در مورد علل جنگ – اعم از اقتصادی، سیاسی...حماقت و یا حتی اتفاقی-توافق نداشته باشیم، اما بر علیه جنگ و برای پایان هرچه زودتر آن، دست به عمل مشترک بزنیم. در مورد صدور دموکراسی دیگران بسیار گفته و نوشتهاند و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست. اما آنچه باید بر آن در مورد طرفداران جنگ - اعم از ایرانی و غیرایرانی، با گرایشات سیاسی متفاوت از محافظهکار و لیبرال گرفته تا چپگرا- تاکید نمود این که آنها با دفاع خود به توجیه اخلاقی کشتار و خرابی بیشتر کمک میکنند. طبعا این دفاع نشان میدهد که طرفداران ایرانی جنگ چه نقشی را برای توده مردم عادی در حکومت آینده خود قائل هستند. در دورانی که سیاست با ناسیونالیسم تودهای گره خورده است، سیاست به تنهایی نمیتواند افسار جنگ را بکشد. احساسات ملی و بسیج تودهای تلاش دارد تا جنگ را به سمت پرتگاه «نابودی کامل دشمن» که بسیار خطرناک است سوق دهد. از این رو، مبارزه با گرایشات ناسیونالیستی جنگطلبانه، در هر لباسی، حائز اهمیت است. وگرنه این احتمال وجود دارد که جنگ به درازا بکشد.
در پایان باید اضافه کرد، برخی از روشنفکرانی که در سال ۲۰۰۳ رویای همسویی منافع کشورهای بزرگ با اهداف دموکراتیک مردم ایران را داشته و طرفدار جنگ بودند، خوشبختانه پس از چندی در دیدگاههای خود تجدیدنظر کردند. امید آن که امروز نیز افراد بیشتری که در رویای «جنگ آزادیبخش اسرائیل و آمریکا» هستند، کمی در این مورد تأمل کنند. دفاع از پایان جنگ، دفاع از حکومت جمهوری اسلامی نیست بلکه در مرکز قرار دادن انسانهای آزاده برای تعیین سرنوشت خود، و جلوگیری از رنج بیشتر مردم است. همچنان که مبارزه با اعدام به معنی دفاع از جرم و جنایات قاتلین و خاطیان نیست، بلکه دفاع از حقوق انسانی همگان است.
توضیحات
[۱]- در سال ۱۳۵۲، شکوه میرزادگی (در آن زمان شکوه فرهنگ) همراه با ۱۱ نفر دیگر به خاطر طرح سوءقصد علیه خانواده سلطنتی دستگیر شدند. در حوالی سال ۱۳۵۰ میرزادگی با خسرو گلسرخی، عاطفه گرگین و منوچهر مقدم سلیمی دورههای کتابخوانی داشتند و در این میان طرح ترور شاه مطرح میشود. پس از چندی گروه گلسرخی به این نتیجه میرسد که امکان ترور شاه وجود ندارد و مسئله خاتمه مییابد. از طرف دیگر، میرزادگی با طیفور بطحایی، کرامتالله دانشیان، ابراهیم فرهنگ (همسر اول میرزادگی)، مریم اتحادیه، رحمتالله جمشیدی و مرتضی سیاهپوش در یک گروه دیگر مطالعاتی مارکسیستی نیز مشارکت داشت. این گروه قصد داشت ولیعهد یا فرح را به گروگان بگیرد. به عبارت دیگر، ماجرای قدیمی ترور شاه که دو سال قبل مطرح و کنار گذاشته شده بود، ربطی به ماجرای گروه دوم نداشت، اما به گفته علامهزاده (علامهزاده، ۱۳۵۷)، میرزادگی با طرح یک گروه قدیمی که به گلسرخی وصل میشد، پای گلسرخی را به ماجرایی کشانید که ربطی به او نداشت. گلسرخی در آن زمان در زندان قصر بود، پس از اعتراف میرزادگی، وی از زندان قصر به زندان اوین منتقل شد. شکوه میرزادگی در دادگاه نیز گفت که چون او گروهی را که ساواک از آن اطلاعی نداشت، معرفی کرده است باید از محکومیت معاف شود. در هر دو گروه، شکوه میرزادگی نقش مهمی ایفا میکرد. در گروه گلسرخی، او به خاطر آشنایی با خلبان شاه، قرار بود اطلاعات لازم راجع به شاه را جمعآوری کند. در گروه دوم که با سماکار و علامهزاده رابطه داشت، رابط جمشیدی بود که قرار بود از طریق امیر فطانت اسلحه برای سماکار و علامهزاده تهیه کند، البته جمشیدی هیچگاه سر قرار فطانت که با ساواک ارتباط داشت، نرفت. از نظر جمشیدی که همکار میرزادگی بود، میرزادگی در مورد گروه مارکسیستی خود، زیاد غلو میکرد...(گلسرخی، ۲۰۱۴) بنابراین، «فریبی» در همراهی میرزادگی با این دو گروه در کار نبوده و اتفاقا خود او نقش فعالی در جذب و همکاری دیگران داشت. در واقع، برخی از جوانان به خاطر نبودن آزادیهای سیاسی، رادیکالیزه شده بودند، . ضمناً لازم است گفته شود، میرزادگی همان نقشی را برای گروه گلسرخی بازی کرد که امیر فطانت برای گروه دانشیان. با این حال، هیچکس نباید زندانی ،شکنجه و یا اعدام میشد. زیرا گروه دوم حتی برای گرفتن اسلحهای که ساواک از طریق فطانت میخواست به عنوان مدرک جرم در اختیار گروه بگذارد، نیز نرفته بود.
شکوه میرزادگی با گذراندن سه سال در زندان، پس از آزادی جذب حزب رستاخیز و سردبیر نشریه تلاش شد. او پس از انقلاب عضو بنیاد میراث پاسارگاد گشت. از جمله فعالیتهای او، در کنار نویسندگی، تاسیس «کمیته بینالمللی نجات پاسارگاد» و مخالفت با آبگیری سد سیوند بود.
منابع
* ابوالفضل محققی، ۲۰۲۶، پاسخگویی به یک سوال، ایران گلوبال، ۲۶-۰۳-۲۰۲۰۶
* شکوه میرزادگی، ۲۰۲۶، باز سروکله «تودهایها» پیدا شد،گویا نیوز، ۲۶-۰۳-۲۰۲۰۶
* رضا علامهزاده، روزنامه کیهان، سوم اسفند ۱۳۵۷
* گلسرخی، دانشیان...، ۲۰۱۴، گلسرخی، دانشیان و یارانشان بازداشت شدند، تاریخ ایرانی
* نیلوفر بیضایی، ۲۰۲۶، نگاهی به بیانیه شصت و یک کنشگر سیاسی»، فیسبوک، ۱۷ مارس ۲۰۲۶
* کیانوش توکلی، ۲۰۰۳، امپراتوری جهانی و چپهای ایرانی، سایت قدیم عصر نو
* کیانوش توکلی، ۲۰۲۶، فیسبوک توکلی در پاسخ به وهاب انصاری، ۳۱ مارس ۲۰۲۶
* قاضیان، دهکردی، سرکوهی، ۲۰۲۶، میدان: زیرساختها در خطر، مردم مشوش، نگرانی از کجا میآید؟ صدای آمریکا
* پری اندرسون، ۱۴۰۱، در مسیر ماتریالیسم تاریخی، نشر چرخ
* Richard Seymour, 2026, Cognitive Dissonance, New left review
* Perry Anderson, 2024, Disputing disaster, verso
* Mathias Fuelling, 2024, The meaning of the first world war, jacobin.com
* Howard Caygill, 2011, Also sprach Zapata, Radical philosophy 171
* Marias Maiello and Emilio Albamonte, 2018, Marxism and military strategy, Leftvoice
* Eric Hobsbawm, 1994, Barbarism: A user’s guide, New left review
* Michael Doyle, 2012, Liberal peace, Routledge
* Micheal Howard, 2002, Clausewitz, Oxford university press
* Amir Khoram-Manesh er al, 2021, Estimating the number of civilian causalities in modern armed conflicts, Frontiers in public health