logo





جی. آی. مامفورد

نیروی کار ارزان

ترجمه علی اصغر راشدان

دوشنبه ۱۷ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۶ آپريل ۲۰۲۶




( ژانر: فانتزی )

پیر مرد روی نیمکتی قوز کرده، زخم نم پس داده ی روی پاش را می کلاشد، نگاه خیره ش توی فاصله ی تیره ی دور ترافیک گم شده. رقص مگس ها، با وزش باد، موج برمی‌دارد و پخش می‌شوند، تنها برای اینکه یک بار دیگر به امتحان کردن لکه‌ی روی پیراهن نخ نما، نمک روی گونه‌ و کثیفی روی کفش‌هاش برسد. دست‌های کبره دارش ترک خورده و انگار ریشه‌هائی از خاک سفت کنده شده‌اند. چشم‌هاش، دو چاه کهربا، رسوبات سپیده‌دم‌های بی شماری را در خود جای داده اند. چهره ش، گرگ و میش غروب‌های بی‌شمار، چین و چروک‌‌هایی که با گذشت هر سال عمیق‌تر می‌شوند. آدم از نزدیک که نگاهش می‌کرد، احتمالا فصل‌های خاک‌گرفته‌ی داستان زندگی روی پوست چرمی‌ حک شده را می خواند. خطوط خنده از روی صخره‌های گونه‌هاش گم شده‌اند، در گوشه چشم‌هاش، پوست کاملا چروک خورده. در آن‌جا اندوه تنها ماندگی در جهان را می‌دیدی؛ چرا که پیر است – در حدی پیر که مرگ را به زنجیر کشیده تا از هلاکت خود اجتناب کند.

برای عابران پیاده‌ی شتاب‌زده، که در پیله‌ی فناوری خود فرو رفته‌اند، جز لکه‌ای بر نمای صیقلی شهر نیست – شبح یک مرد که به سادگی منهدم و فراموش شده - چون کفش هاشان، با گردی مشابه تیره شده.

نزدیک شوید – بی آزار است.

یک آسیب‌پذیری خاموش در موردش وجود دارد، چیزی که قدمتش رو به زوال است، مانند فنجان حلبیِ دور انداخته شده یا پیپ شکسته‌ای که در کنار رودخانه پیدا می‌شود. بد اندیشیئی باخود ندارد، تنها داستانش را دارد و با صبر و شکیبایی، به همه مجانی هدیه می کند.

ماجراجوئی هاش را بازشماری که می کند، انسان گل و لای را روی شکافهای چهره ش می شنود:

" اغلب داستان قهرمانها،پایان حماسه است، نه پایان قهرمان. "

خود را بلند می‌کند " قهرمانهای شما، اگر در پایان سفرشان زنده بمانند، به طرف میانه‌روی سوق داده میشوند. "

انگشت هاش را به شیوه ای تکان میدهد که دربازگوئیش، تنها یک مرتبه رخ میدهد. از جائی که مفصل‌ها را برس می کشد، حسابی پودر میریزد:

" احتمالا درباره ی اینطور قهرمان چیزهائی شنیدی. این قهرمان سلطانی زرنگ و پرقدرت بود. تقریبا ثروتی بیکران داشت و به پاداش اعمال قهرمانانه‌اش، در آسایش زندگی میکرد."
جمع میشود. پشتش بر می‌گردد به حالت منحنی باستانی:

" اگرچه این سلطان هم یک عمل صالح... "

با هر کلمه، عصای گره‌ دارش را به چوب می‌کوبد:

" یک دیدار‌کننده را در شهرش کشت. "

عصایش ساکت می‌ماند، تنها اگر ببیند حواس فرد پراکنده است، آماده ی تقه زدن است:
" اگر سلطان بی منطق یا دلسوز نمی بود، خدایان قدیم، به کوهستانی دور تبعیدش میکردند. "

ازپیرهن نخ نمایش خاک میریزد. گل خشکیده از دستهای رماتیسمی اش پوسته پوسته میشود و میریزد. درتمامی داستانش، خرده ریزه‌ها شناور می‌شوند یا فرومی میریزند. با دستش به قله‌هاشان اشاره که می‌کند، توده های بزرگ، به اندازه خودشان کوچک می‌شوند. ادامه می‌دهد:

" خدایان قدیم همه رفته اند و برج‌هاشان خاک شده. زمان حرکتش را ادامه میدهد و رمان طولانی می‌شود. سنگهای خارا سائیده می‌شوند و قلب کوهها از وقتی پودر شده اند، زمانی طولانی گذشته است.

محکم بایست.

دیگران به خاطر دوری از کثیفی و بوی زننده‌ی لباس‌های ژنده‌اش، بتندی از کنارش میگذرند. مشکوکند که داستانش به اندازه ی روستای... قدیمی است و جوک میسازند که مرد به قدمت دره‌ای که اکنون خاک به پایت می‌پاشد، پیر است. آنها را نادیده بگیر، به پیرمرد گوش بسپار.

بگذریم از این که چطور آب دهانش همراه با خاک، زیر لبش جمع می‌شود، یا توی ریش لکه لکه ش چکه میکند. روایتش از ابدیت چندان زیاد نیست که گفته شود. از اوج جوانیش تا حال حاضر،بسیاری از زحماتش تکرار‌نشده باقی می‌ مانند. از آخرین گناهش، هیچ مقوله ای را نادیده وانگذاشته. بیشتر خاطراتش از زندگی میانه روانه، لبریز از اندوه‌ند.
خاموش بمان.

دستی به سویش بلند کن، یا ازش معذرت خواهی کن، تازگی نامت را به داستانش می افزاید، پیرمرد خاطراتی طولانی دارد. بدتر این که اگر مکانش را ازدست دهد، داستانش را دوباره شروع می کند. آغاز دوباره ی وظیفه اش، هرگز از یک صعود، خیلی بیشتر نبوده است. همانطور که هادس اذعان می‌کند، این یک وظیفه روحیست، اگر نه در عمل. مونولوگش روبه آرامش که می‌چرخد، با صدای خشن و گرفته‌اش، پیر وراج از کامو نقل قول می کند:

" چهره ای که در کنار سنگ‌ها رنج می‌کشد، خود نیز سنگ میشود. "

بعد از این برهه، مفید خواهد بود.

کارگری منصف است، روی وظایف بدون فکر و با باری سنگین که کار می‌کند، بیشتر توام با صلح است. پوست لخت و آویخته ش، عضله سفت فلز را می‌پوشاند؛ با لمس بازوهاش، انگار یک پل کابلی پیچیده شده در یک ورقه پنبه را احساس می کنی. این مرد یک کامل کننده است، باهر بار سنگین و در تمام مدتی که وظیفه نیاز داشته باشد، از هرتپه ای صعود میکند. این مرد، به خاطر داشتن قدمت خیلی زیادش. نیروی کار ارزان هم هست. به خاطر کفش‌ها کار می کند – و مکانی مسطح که شانه هاش استراحت کنند.
در دره‌ای از کسانی که شیفته‌ی وعده‌ی جاودانگی هستند، سهمش ضربان قلبِ تنها و باستانیِ اوست. خیره شدن به جهانی که مدتی دراز است او را به عنوان قهرمان، به باد نسیان سپرده است، منتظر می‌ماند که داستانش را تعریف کند. زمین کوهستانش به خاک نشسته، سیزیف در دره نشسته و زخمهاش را التیام می بخشد...

________________________________________________

در طول استراحت‌های چای اجباری اتحادیه، از بی‌خوابی و لحظات دزدیده شده، تغذیه می‌ کند، صنایع دستی مامفورد دنیایی از شگفتی و خیال‌پردازیند. در طول روز مامفورد مهندس جلوه‌های ویژه ی موزه ی تاریخ طبیعی لندن است. خانه‌ش کاملا در محاصره‌ی یک درخت سیب و طوطی‌های حریص و اغلب عامل جرقه تصاویر داستان‌هاش هستند. هنگامی که نمی نویسد یا مشغول مراقبت از غول‌های ژوراسیک نیست، کونگ فو تمرین می کند و در جستجوی بالانس جسمی و فرمهای ادبی است. این نویسنده خود آموز، با چند فرد تقدیر شده در مسابقات داستان کوتاه، داستان‌های عجیب را با وحشت روان‌شناختی که از زندگی در لندن و بدشانسی‌هاش در آرکانزاس الهام گرفته، ترکیب می کند.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد