logo





عصر حجر و سیاست مدرن

يکشنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۵ آپريل ۲۰۲۶

شهناز قراگزلو

تهدید به بازگرداندن یک کشور به «عصر حجر، آن‌گونه که در ادبیات سیاسی چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ مطرح شده، بیش از آنکه یک سناریوی نظامی باشد، بازتاب نوعی نگرش به قدرت است؛ نگرشی که در آن، برتری نظامی جایگزین ملاحظات حقوقی، اخلاقی و انسانی می‌شود.

تاریخ اما روایت دیگری دارد. سرزمین‌هایی که بارها در معرض ویرانی‌های گسترده قرار گرفته‌اند، به‌خوبی می‌دانند که نابودی فیزیکی، به‌معنای پایان یک تمدن نیست. از یورش‌های قرون اولیه تا حملات ویرانگر مغول، تلاش‌های بزرگی برای فروپاشی ساختارهای اجتماعی و فرهنگی صورت گرفت: شهرها سوختند، کتابخانه‌ها نابود شدند و زیرساخت‌ها فرو ریختند. با این حال، آنچه باقی ماند، لایه‌ای عمیق‌تر بود؛ حافظه تاریخی، زبان، فرهنگ و توان بازسازی.

از همین رو، این تصور که می‌توان کشوری را با بمباران «به گذشته بازگرداند»، بیش از آنکه واقع‌گرایانه باشد، ساده‌سازی پیچیدگی یک جامعه است. زیرساخت‌ها را می‌توان نابود کرد، اما تمدن را نه؛ چرا که تمدن در کالبد فیزیکی خلاصه نشده، بلکه در ذهن، رفتار و زیست روزمره مردم استمرار دارد.

در جهان امروز، تردیدی در توان تخریبی قدرت‌های بزرگ وجود ندارد. کشورهایی مانند آمریکا، روسیه و چین از ظرفیت‌های بی‌سابقه‌ای برخوردارند. اما مسئله اصلی نه میزان این قدرت، بلکه حدود و مشروعیت استفاده از آن است. توانایی نابودی، به‌خودی‌خود نه نشانه پیشرفت است و نه مایه افتخار؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از ضعف در پایبندی به قواعد انسانی و حقوقی باشد.

اگر «عصر حجر» را نه به‌عنوان یک دوره تاریخی، بلکه به‌مثابه یک استعاره در نظر بگیریم، معنای آن روشن‌تر می‌شود: وضعیتی که در آن، قانون و اخلاق کنار می‌روند و قدرت عریان تعیین‌کننده سرنوشت می‌شود. در چنین شرایطی، هر تصمیم سیاسی که بر پایه تهدید، حذف و ارعاب شکل بگیرد، نه نشانه اقتدار، بلکه بازگشتی به همان منطق بدوی است، حتی اگر در پوشش پیشرفته‌ترین فناوری‌ها ظاهر شود. در این چارچوب، مدرن بودن صرفاً به ابزارها محدود می‌شود، نه به شیوه تصمیم‌گیری.

واقعیت آن است که «عصر حجر» می‌تواند در دل مدرن‌ترین ساختارهای قدرت بازتولید شود؛ لحظه‌ای که قانون کنار گذاشته شده و زور به ابزار اصلی سیاست بدل می‌گردد. در چنین وضعیتی، همه ادعاهای تمدن و اخلاق فرو می‌ریزند و برهنگی قدرت، تنها واقعیت باقی‌مانده است.

ریشه این وضعیت در شکاف میان «قدرت» و «مسئولیت» نهفته است؛ هرچه این فاصله بیشتر شود، احتمال تصمیم‌های پرهزینه و بی‌ثبات‌کننده افزایش می‌یابد. پرسش کلیدی این است: آیا میان ظرفیت‌های عظیم قدرت‌های بزرگ و شیوه تصمیم‌گیری آن‌ها توازن وجود دارد؟ وقتی گستره توانایی‌ها با بلوغ لازم در تصمیم‌گیری هم‌سطح نباشد، شکافی ایجاد می‌شود که هزینه آن نه‌تنها متوجه جهان، بلکه خود آن قدرت‌ها نیز خواهد بود.

پس از فجایعی مانند جنگ جهانی دوم، تلاش‌هایی برای مهار این منطق و تقویت قواعد بین‌المللی صورت گرفت. با این حال، تجربه‌هایی چون عراق و لیبی نشان می‌دهد که فاصله میان «قدرت» و «مسئولیت» همچنان پابرجاست.

در نهایت، مسئله فراتر از یک کشور یا یک رویداد خاص است؛ پای الگویی مسلط در سیاست جهانی در میان است: تقدم قدرت بر قانون. اگر این روند مهار نشود، مرز میان جهان مدرن و گذشته‌ای خشونت‌محور، بیش از آنچه گمان می‌رود، فرو خواهد ریخت.
تاریخ نشان داده است که حتی بزرگ‌ترین ویرانی‌ها نیز نتوانسته‌اند تمدن‌های ریشه‌دار را از میان ببرند. آنچه اما آسیب‌پذیرتر است، منطق حاکم بر روابط جهانی است: اینکه آیا قدرت در چارچوب قانون مهار می‌شود یا خود به معیار نهایی بدل خواهد شد.

شاید بتوان شهرها را ویران کرد، اما آنچه بارها از دل خاکستر برخاسته، چیزی فراتر از یک سرزمین بوده است: تداومی تاریخی که نه با شمشیر از میان رفت و نه با آتش.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد