logo





ویویِن شوماخر

هاینریش مان: نویسنده، یاغی و پیشگام

پنجشنبه ۱۳ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۲ آپريل ۲۰۲۶



هاینریش مان در ۲۷ مارس ۱۸۷۱ در لوبک به دنیا آمد. او در برابر پدرش ایستادگی کرد، از جمهوری وایمار دفاع نمود و خشم نازی‌ها را علیه خود برانگیخت. با وجود موفقیت‌های ادبی، در سال ۱۹۵۰ در حالی که دچار نومیدی عمیقی بود درگذشت.

هاینریش مان در ۲۷ مارس ۱۸۷۱ در شهر لوبک متولد شد. زندگی‌نامهٔ برادر کوچک‌ترش توماس مان با تمام جزئیات مورد پژوهش قرار گرفته است. اما تا امروز هنوز خلأهایی در شناخت زندگی هاینریش مان وجود دارد. این موضوع شگفت‌انگیز است، زیرا زندگی این دو برادر، چه از نظر شخصی و چه ادبی، به‌طور نزدیکی درهم تنیده است. با این حال به نظر می‌رسد هنوز همه چیز روشن نشده است؛ چرا که در دهه‌های گذشته بارها نامه‌ها و اسناد تازه‌ای از این نویسنده پیدا شده‌اند.

برادر توماس، هاینریش را از جایگاهش کنار می‌زند

هاینریش به‌عنوان نخستین فرزند در خانهٔ خانوادهٔ مان در لوبک به دنیا آمد. به‌عنوان پسر ارشد، او جانشین بالقوهٔ پدرش، توماس یوهان هاینریش مان، محسوب می‌شد که یک شرکت حمل‌ونقل را اداره می‌کرد و شش سال بعد سناتور اقتصادی و مالی شهر لوبک شد. مادرش یولیا هنگام تولد او ۲۰ سال داشت. او در کنار چندین پرستار کودک بزرگ شد — و به نظر می‌رسد مادرش نتوانسته بود رابطهٔ نزدیکی با نخستین فرزندش برقرار کند. هاینریش مان در رمان «اوژنی یا عصر بورژوازی» (۱۹۲۶) از پسری روایت می‌کند که نه مورد محبت مادر است و نه مطلوب او. بعدها خود او این پسر را شخصیتی خودزندگی‌نامه‌ای توصیف کرد.

هاینریش تک‌فرزند باقی نماند. وقتی چهار ساله بود، برادری به نام توماس به دنیا آمد. مادر، فرزند کوچک‌تر را ترجیح می‌داد و به این ترتیب پسر ارشد از جایگاه خود کنار زده شد. در حالی که توماس مان بعدها کودکی خود را با تصاویری شاعرانه و آرام توصیف می‌کرد، هاینریش داستان‌هایی از خیانت و بی‌توجهی می‌نوشت. پس از آن دو خواهر به نام‌های یولیا (۱۸۷۷) و کارلا (۱۸۸۱) و سپس برادری به نام ویکتور (۱۸۹۰) به دنیا آمدند.

هاینریش – یاغی

هاینریش در ۱۳ سالگی تصمیم گرفت نویسنده شود. در سال‌های بعد شعرها و نمایشنامه‌هایی نوشت. برخی از آن‌ها حتی چاپ شدند و توسط خانواده خوانده شدند. پدرش سرانجام پذیرفت که پسر ارشدش تاجر نخواهد شد و بنابراین وارث شرکت نیز نخواهد بود. او می‌خواست هاینریش را به تحصیل حقوق وادار کند. اما هاینریش مقاومت کرد و در سال ۱۸۸۹ بدون گرفتن مدرک، دبیرستان را ترک کرد. در پاییز همان سال به‌عنوان کارآموز کتاب‌فروشی در درسدن مشغول شد — نوعی سازش با پدرش. اما این آموزش را نیز نیمه‌کاره رها کرد و در سال ۱۸۹۰ برای دو سال به‌عنوان کارآموز به انتشارات اس. فیشر در برلین رفت. در همان سال صدمین سالگرد شرکت حمل‌ونقل پدرش برگزار شد، اما هاینریش در آن شرکت نکرد.

پدر، توماس یوهان هاینریش، میراثی سنگین بر جای می‌گذارد

یک سال بعد، توماس یوهان هاینریش مان درگذشت و میراثی سنگین برای هاینریش باقی گذاشت. در وصیت‌نامهٔ او آمده بود:

«تا آنجا که برایشان ممکن است، [قیم‌ها] باید با تمایلات پسر بزرگم به فعالیت ادبی مخالفت کنند. به نظر من او پیش‌شرط‌های لازم برای فعالیت جدی و موفق در این زمینه را ندارد: تحصیلات کافی و دانش گسترده. زمینهٔ این تمایلات، خیال‌پردازی، رها کردن خود و بی‌توجهی به دیگران است، شاید به‌دلیل کمبود تأمل.»

هاینریش مان در سال‌های بعد نقل خواهد کرد که پدرش اندکی پیش از مرگ، مسیر ادبی را برای او مجاز دانسته بود. در همان زمان او طرح‌های تأثیرگذاری نیز کشید که پدر در حال مرگش و خودش را نشان می‌داد.

پس از انحلال شرکت پدری، خانواده از اعتبار اجتماعی خود کاستند. خانوادهٔ مان لوبک را ترک کردند و به مونیخ رفتند. هاینریش به سفر رفت و در سال‌های بعد اقامتگاه ثابتی نداشت. برخلاف خواست پدر در وصیت‌نامه، مادرش یولیا از فعالیت ادبی او حمایت کرد و هزینهٔ انتشار نخستین رمانش «در یک خانواده»(۱۸۹۴) را پرداخت؛ رمانی که قهرمان زن آن شباهت زیادی به خود او دارد. شباهت با اعضای خانواده در آثار او بارها تکرار می‌شود، همان‌طور که عناصر خودزندگی‌نامه‌ای نیز.



هانریش مان به اتفاق برادرش توماس مان

پیوند نزدیک: هاینریش مان و خواهرش کارلا

هاینریش رابطهٔ ویژه‌ای با خواهر کوچک‌ترش کارلا داشت. او از آرزوی کارلا برای بازیگر شدن حمایت می‌کرد و از زندگی او به‌عنوان «مادهٔ خام» برای کتاب‌هایش استفاده می‌کرد. در سال ۱۹۰۳ رمان «شکار عشق» را نوشت که محتوای آن شباهت زیادی به رابطهٔ او با کارلا دارد. قهرمان زن داستان همیشه جمجمه‌ای با خود حمل می‌کند که در آن سم نگه می‌دارد — درست مانند خواهر ده سال کوچک‌ترش. در سال ۱۹۰۶ نوول «بازیگر زن» را نوشت. کارلا به او پیشنهاد داد که می‌تواند از نامه‌هایش برای این داستان استفاده کند. او بخش‌های کاملی از نامه‌های کارلا را عیناً نقل کرد. در سال ۱۹۱۰ کارلا با سیانوری که در جمجمه‌اش نگه می‌داشت، خودکشی کرد. هاینریش به‌سختی توانست بر این واقعه غلبه کند.

ماریا کانُوا و سقوط امپراتوری آلمان

دو سال بعد — زمانی که هاینریش برای اجرای نمایشنامه‌هایش در سراسر آلمان بسیار سفر می‌کرد — نویسندهٔ جوان با بازیگر پراگی، ماریا کانُوُوا، آشنا شد و به او دل بست. هم‌زمان کار بر روی رمان «رزیردستان» (Der Untertan) را آغاز کرد. این رمان ابتدا به‌صورت پاورقی در یک مجلهٔ مونیخی منتشر می‌شد، اما با آغاز جنگ جهانی اول انتشار آن متوقف شد. در اوت ۱۹۱۴ ماریا و هاینریش ازدواج کردند و در سال ۱۹۱۶ دخترشان، هنریته ماریا لئونی، به دنیا آمد.

در سال‌های پیش از جنگ جهانی اول و همچنین در سال‌های نخست جنگ، هاینریش مان بیش از پیش به موضوعات انتقادی اجتماعی روی آورد. در حالی که برادر کوچک‌ترش توماس در اواخر سال ۱۹۱۴ در مقالهٔ «اندیشه‌هایی در زمان جنگ» از جنگ حمایت و آن را ستایش می‌کرد، هاینریش به یکی از چهره‌های اصلی اپوزیسیون بورژوایی و مخالفان جنگ تبدیل شد. او در مقالهٔ «زولا» (۱۹۱۵) از دموکراسی دفاع کرد و امپراتوری آلمان را رد نمود. اختلاف نظرهای فکری این دو برادر به نزاعی شخصی و علنی انجامید. تنها در سال ۱۹۲۲، زمانی که هاینریش در ۵۱ سالگی به‌شدت بیمار شد، آشتی کردند.

میان دو جنگ جهانی: تسویه‌حساب با امپراتوری

سال‌های پس از جنگ موفق‌ترین دوران زندگی هاینریش مان بود. در سال ۱۹۱۸ رمان «زیردستان» به‌صورت کتاب منتشر شد و به بزرگ‌ترین موفقیت او تبدیل گردید. او در این رمان با امپراتوری آلمان تسویه‌حساب می‌کند و از آن پس به‌عنوان پیشگام اندیشه‌های انقلابی و نمایندهٔ فرهنگ آلمان شناخته می‌شود. شخصیت اصلی این رمان، دیدریش هسلینگ، نمادی از چیزی است که قرار بود در جمهوری وایمار پشت سر گذاشته شود. این نویسندهٔ مشهور در سخنرانی‌ها و نوشته‌های سیاسی خود دیدگاه‌هایش دربارهٔ جمهوری را بیان می‌کرد و در دههٔ ۱۹۳۰ به یکی از مخالفان سرسخت ناسیونال‌سوسیالیسم تبدیل شد.

تا سال ۱۹۲۸ هاینریش با ماریا و دخترش در مونیخ زندگی می‌کرد، اما سپس از همسرش جدا شد و به برلین رفت. در آنجا در یکی از دیدارهای مکررش از بارها با همسر دوم خود، نلی کروگر که پیشخدمت بار بود، آشنا شد. این زن که ۲۷ سال از او جوان‌تر بود و شاعری نامدار، رابطهٔ نزدیکی با هم برقرار کردند، اما نلی از طبقات پایین جامعه می‌آمد و در خانوادهٔ بورژوای هاینریش پذیرفته نشد.

همراه با کته کلویتس و آلبرت اینشتین علیه حزب نازی

در سال ۱۹۳۰ کارگردان یوزف فون اشترنبرگ رمان «پروفسور اونرات» (۱۹۰۵) هاینریش مان را با بازی مارلنه دیتریش و امیل یانینگز به فیلم تبدیل کرد. در اوج دوران حرفه‌ای‌اش، یک سال بعد او به ریاست بخش ادبیات در آکادمی پروس منصوب شد. در آغاز سال ۱۹۳۳ او همراه با کته کلویتس و آلبرت اینشتین بیانیه‌ای برای اتحاد حزب سوسیال‌دموکرات و حزب کمونیست علیه حزب نازی امضا کرد. او علیه یهودستیزی سخن می‌گفت و می‌نوشت و از دموکراسی دفاع می‌کرد. برای نازی‌ها او به مانعی آزاردهنده تبدیل شده بود. هاینریش مان پیش از آنکه بتوانند او را از آکادمی پروس اخراج کنند، آلمان را ترک کرد.

سوزاندن کتاب‌ها و مهاجرت به آمریکا

در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۳۳ هاینریش مان به فرانسه رفت تا رمان بزرگ خود «هانری چهارم» را در آنجا بنویسد. نلی کروگر نیز اندکی بعد به او پیوست. در وطنش فوراً تابعیت آلمانی او سلب شد و در مراسم کتاب‌سوزان سال ۱۹۳۳، نازی‌ها کتاب‌های او را نیز به‌طور علنی سوزاندند. در جنوب فرانسه این مخالف جنگ در چندین سازمان فعال شد که علیه آلمان نازی فعالیت می‌کردند. او هنوز باور داشت که ناسیونال‌سوسیالیسم دوام زیادی نخواهد داشت، اما در این پیش‌بینی اشتباه می‌کرد.

در سال ۱۹۴۰ او همراه همسرش نلی و چند نویسندهٔ دیگر از طریق اسپانیا به پرتغال گریخت. در این زمان برادرش توماس نیز آلمان را ترک کرده و به آمریکا مهاجرت کرده بود. توماس در آمریکا برای آنان گذرنامه و ویزا فراهم کرد تا این پناهندگان بتوانند در نوامبر ۱۹۴۰ با کشتی به ایالات متحده سفر کنند.

سال‌های تاریک تبعید هاینریش مان

در حالی که آثار توماس مان به زبان‌های مختلف ترجمه می‌شد و او در آمریکا موفقیت حرفه‌ای داشت، برادر بزرگ‌ترش در وضعیت وابستگی قرار گرفت. کتاب‌های هاینریش به‌ندرت ترجمه می‌شد و او به‌عنوان نویسنده تقریباً ناشناخته بود. با این حال او در سانتا مونیکای کالیفرنیا پیوسته می‌نوشت، اما هیچ‌یک از آثارش فروش نمی‌رفت.

همسرش نلی نیز نمی‌توانست با زندگی در تبعید کنار بیاید و همچنان از سوی خانوادهٔ هاینریش به‌عنوان همسر او پذیرفته نمی‌شد. او شروع به کار در یک بیمارستان کرد و هر دو از درآمد او زندگی می‌کردند. هاینریش در این زمان بیش از ۷۰ سال داشت و به نلی و نیز به برادر کوچک‌ترش وابسته بود که علاوه بر این از نظر مالی نیز به او کمک می‌کرد. نلی مان به الکل روی آورد و سرانجام در سال ۱۹۴۴ در ۴۶ سالگی با مصرف قرص‌های خواب‌آور به زندگی خود پایان داد.

دعوت به برلین: مرگ پیش از آغاز مسئولیت

در سال ۱۹۴۹ — زمانی که جمهوری دموکراتیک آلمان تازه تأسیس شده بود — هاینریش مان برای ریاست آکادمی جدید ادبیات در آکادمی هنرهای برلین دعوت شد. اما پیش از آنکه بتواند این سمت را بپذیرد، در ۱۱ مارس ۱۹۵۰ در سانتا مونیکا بر اثر خونریزی مغزی درگذشت.

توماس مان در نامه‌ای دربارهٔ او نوشت:

«او در اواخر عمر بسیار پیر شده بود و از بیماری‌های گوناگون رنج می‌برد. دیگر کار نمی‌کرد، چند نامه می‌نوشت، کمی می‌خواند و به موسیقی گوش می‌داد. […] سپس، در ساعتی از شب که کسی نمی‌داند، در خواب، خونریزی مغزی رخ داد، بدون هیچ صدا یا حرکتی از سوی او. […] در واقع، این مهربانانه‌ترین پایان بود.»

به نقل از سایت رادیو NDR ۲۷ مارس ۲۰۲۶


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد