
یوهان گوتلیب فیشته بهعنوان نخستین فیلسوف رادیکالدموکرات آلمانی شناخته میشود. در عین حال، ملیگرایان نیز او را به سود خود مصادره کردهاند. هارو سیمِرمان در کتابی سترگ و مفصل، به بررسی این روشنفکر آلمانیِ پرتناقض پرداخته است.
یوهان گوتلیب فیشته در سدهٔ نوزدهم، فیلسوف معیار بورژوازی آلمان بهشمار میرفت. نام او در کنار بزرگترین قهرمانان فکری زمانه، چون شیلر و گوته، برده میشد. با این همه، فیشته همواره چهرهای دوقطبی و مناقشهبرانگیز بوده است. در دوران زندگیاش، او را دموکراتی بیش از حد رادیکال، ملحد، برانداز و هوادار انقلاب فرانسه میدانستند؛ کسی که علیه نظام طبقاتی و سلطهٔ اشراف میشورید. اما اندکی بعد، او به فیلسوف یک ملت آلمانیِ سرافراز بدل شد و موادی فکری فراهم آورد که در سدهٔ بیستم حتی ناسیونالسوسیالیستها نیز بتوانند با حرارت به او استناد کنند.
تحول فیشته در آینهٔ عصر خویش
احتمالاً همین نسبتدادنهای متناقض بوده که منتقد ادبی و روزنامهنگار، هارو سیمِرمان، را بر آن داشته تا اکنون بهطور جدی با فیشته درگیر شود. تسیمِرمان متخصص دورهٔ روشنگری متأخر است و از نظر او، فیشته تنها در پسزمینهٔ تزلزلها و تکانههای عصر خویش قابل فهم است.
فیشته که در سال ۱۷۶۲ در رامِناوِ ساکسونی به دنیا آمد، در دورانی ناآرام و ازهمگسیخته رشد کرد؛ دورانی که در آن، فارغ از جایگاه اجتماعی، احساسِ از دستدادنِ زمینِ زیر پا گسترش یافته بود. او در شرایطی فقیرانه و متأثر از دینداریِ پیتیستی زاده شد و موعظههای یکشنبهها در کلیسای رامناو تأثیری ژرف بر او گذاشت.
فیشته آموزش خود را در مؤسسهٔ مشهور اشرافیِ شولپفورتا گذراند و الهیات خواند؛ آرزوی شغلیاش کشیششدن بود. او برای پایاننامهٔ خود در شولپفورتا موضوع «دربارهٔ کاربرد درست قواعد شعر و بلاغت» را برگزید. در همین زمان، انقلاب بورژوایی در فرانسه در شرف وقوع بود و مناسبات اجتماعی دچار لرزش شده بودند. فیشته، بهدلیل تنگنای مالی، به آموزگاری خصوصی برای فرزندان خانوادههای مرفه روی آورد. اما هرگز در جایی دوام نمیآورد؛ اغلب با اطرافیان درگیر میشد، و خلقوخوی تند و لجاجتش همواره مورد انتقاد قرار میگرفت. در کنار این کارها، به فعالیت بهعنوان منتقد و مترجم نیز پرداخت.
تجربهٔ بیداری فلسفی
در حدود سال ۱۷۹۰، فیشته دستخوش نوعی بیداری فلسفی–اخلاقی شد: او با نوشتههای فیلسوف روشنگر، ایمانوئل کانت، آشنا گردید. در چهارم ژوئیهٔ ۱۷۹۱ به دیدار کانتِ مورد ستایشش در کونیگسبرگ رفت و تحت تأثیر او رسالهٔ «کوششی در نقد هرگونه وحی» را نوشت. کانت نیز ناشر کونیگسبرگی، یوهان فریدریش هارتونگ، را به او معرفی کرد. هارتونگ این متن را بهصورت ناشناس منتشر کرد، با این امید که خوانندگان گمان کنند نویسندهٔ آن خود کانت است.
این حسابگری نتیجه داد: روزنامهٔ پرنفوذ «نشریهٔ عمومی ادبی ینا» این اثر را بهعنوان نوشتهای تازه از کانت در باب دین ستود. کانت ناچار شد این سوءتفاهم را برطرف کند و نویسندهٔ واقعی را علناً معرفی نماید. پیامدها چشمگیر بودند: «فیشتهٔ معلم خصوصی، یکشبه به نویسندهای نامدار در فلسفه بدل شد.»
کتاب هارو سیمِرمان، افزون بر قطعاتی فضاپردازانه از زندگی فیشته، عمدتاً از بحثهای فلسفی و گزارشهای مفصل از آثار او تشکیل شده است. این بررسیها تا جزئیات پیش میروند و حتی در بخشهای توضیحی نیز ساختار جملهبندی پیچیده و سبکی دشوار دارند. کتاب پیش از هر چیز مجموعهای گسترده از مواد و دادههاست که در بستر سیر زمانی، یافتههای جالب فراوانی عرضه میکند. هرچند گاه میشد انتظار ایجاز، برجستهسازی نکات اصلی و تمرکز بیشتری داشت، با این حال خواندن کتاب سودمند است.
درس افتتاحیهای که به پیروزی بدل شد
با این همه، نویسنده در جاهایی تصویرپردازی زندهای ارائه میدهد؛ از جمله هنگام روایت بزرگترین روز حرفهای فیشته: سخنرانی افتتاحیهاش در ۲۳ مه ۱۷۹۴ در ینا. بیش از ۵۰۰ دانشجو در تالار حضور داشتند، راهروها و حیاط پر بود، حاضران روی میز و نیمکت ایستاده بودند و همهٔ شخصیتهای سرشناس، حتی ویلهلم فون هومبولت و فریدریش شیلر، حضور داشتند. فیشته مردِ لحظه بود، چراکه پس از «وحی» کانتیِ خود، رسالهای سیاسی منتشر کرده بود که حکم دینامیت را داشت: «مشارکتی در تصحیح داوریهای عمومی دربارهٔ انقلاب فرانسه»؛ سرودی واقعی در ستایش انقلاب.
از فیشته انتظار میرفت در ینا آزمایشگاهی نو برای مدرنیته برافروزد و او چنین کرد، با بار فلسفیدادن به جنبش رایج «طوفان و طغیان». برای او، «من» واپسین مرجع همهٔ شناختها بود؛ اندیشهای که در برابر خدا و همهٔ شاهزادگانِ صاحبامتیاز، بهشدت برانگیزاننده و نو بهشمار میآمد.
فیشته، «نابغهٔ آزادی»
فیشته با مفهوم «خودنهادنِ منِ مطلق» در این سالها به عصب زمانه دست میگذاشت. رمانتیکهای آغازین، مانند فریدریش شلگل، «خوداندیشی آزاد» او را نقطهٔ عطفی تاریخی میدانستند و وی را «نابغهٔ آزادی» میخواندند. روشن است که فیشته با مفهوم «من»، پیش از هر چیز اهل علم را مخاطب قرار میداد؛ کسانی که میبایست با نیروی عقل خود، جمهوریِ عالمان را زنده کنند و از همهٔ مرزهای اجتماعیِ پیشین فراتر روند. حاصل کار، جمهوریای آزاد از شهروندان بود و فیشته بدینسان گونهای خاص از ایدئالیسم آلمانی با بُعد سیاسی خاص خود را بنا مینهاد.
فیشته به برلین رفت، جایی که قرار بود الهامبخش تأسیس دانشگاهی نوین در پروس باشد. تسیمِرمان فضای برلین آن زمان را ــ که در حال تبدیلشدن به کلانشهری اروپایی با جنبشهای گوناگون رهاییبخش بود ــ به همان دقتی توصیف میکند که پیشتر فضای وایمار و ینا را. در سایهٔ رخدادهای فرانسه و تهدید ناپلئون، فیشته در سخنرانیهای عمومی خود با بلاغتی پرشور، بسیاری از شنوندگان را مجذوب میکرد.
چرخش پارادایمی از «من» به «آلمانیّت»
فیشته بارها «علمالعلوم» خود را بازنویسی کرد و در آن، رویکرد فلسفیاش را هرچه بیشتر فشرده و متمرکز ساخت. اما در پی چالش ناپلئونی، چرخشی پارادایمی در اندیشهٔ او رخ داد. ناگهان «امر آلمانی» را بهعنوان آرمان مشترکی کشف کرد که باید تقویت شود. منظور او بههیچوجه امر پروسی نبود، بلکه بر شکلگیری احساسی تازه نسبت به آلمانِ کلیتیافتهای نظر داشت که در آن زمان بیش از یک ساختار ذهنی انتزاعی نبود.
پس از شکست تحقیرآمیز پروس در ۱۸۰۶ در ینا و آورشتت، فیشته «سخنرانیهایی خطاب به ملت آلمان» نوشت. او همچنان بر این باور بود که برابری مطلق در دولت و جامعه ضروری است و امتیازات اشرافی باید لغو شوند. اما در عین حال میدانست که هیچ شاهزادهای حاضر نیست با «آلمانیّت» بورژوایی ــ آنگونه که فیشته مینامید ــ درآمیزد و از منافع طبقاتی خود دست بکشد.
اندیشهٔ فیشته و زمینهسازی برای ناسیونالیسم ترمیمی
مطالعات بسیاری نشان دادهاند که چگونه در جریان جنگ با ناپلئون، تلاشهای لیبرالیِ پروس در ناسیونالیسمی ترمیمی حل شدند و پس از کنگرهٔ وین در ۱۸۱۵، ساختارهای متأخرِ مطلقه تقویت گردیدند. فیشته نیز با کشف نیروهای شفابخشی که از نظر او در اعماق فرهنگ ملی آلمان نهفته بودند، ناخواسته به این روند یاری رساند ــ هرچند همواره کوشید به آرمانهای ایدئالیستیِ آزادی و برابری وفادار بماند.
او در ژانویهٔ ۱۸۱۴ درگذشت؛ پس از آنکه با وجود بیماری سخت، همراه با بسیاری از استادان دانشگاه، در قالب «لندشتورم» علیه ناپلئون، با بیل و کلنگ به کارهای سنگربندی در بیرون شهر پرداخته بود.
هارو سیمِرمان تا پایان تأکید میکند که فیشته هرگز از باورهای رادیکالدموکراتیک خود دست نکشید و اینکه استناد ناسیونالسوسیالیستها در قرن بیستم به مفهوم «آلمانیّت» و قهرمانگرایی فکری او، سوءتفاهمی بنیادین بوده است. این موضع همدلانه و صادقانه است؛ با این حال، روایت جامع تسیمِرمان ــ که دیدگاههای انتقادی نسبت به فیشته را نیز دربر میگیرد ــ paradoxically موجب میشود که میل کمتری به خواندن خودِ فیشته پیدا کنیم.
در عوض، کنجکاوی برای خواندن ژان پل یا هاینریش هاینه بیشتر میشود؛ کسانی که با تحلیلهای تیزبینانهشان تصویری قانعکنندهتر ارائه میدهند. فلسفهٔ «من» فیشته، که در نبرد با خودکامگی شاهزادگان بُعدی مترقی و بورژوایی داشت، در عین حال واجد پرتگاههایی است که در زمان خود هنوز قابل پیشبینی نبودند. مطلقسازی «من» نزد او امروز بیش از هر زمان دیگری актуال به نظر میرسد ــ اما نه بهمثابه الگو، بلکه بهعنوان هشداری جدی.
به نقل از دویچلندفونک کلتور