....در نگاه حاجيه بانو، چيزی بود که دل دکترعلفی را لرزاند. چيزی مثل پيرمرد، مثل ماه، مثل عقاب دوسر. آيا حاجيه بانو از قضيهی آمدن پيرمرد به در مغازه خبرداشت؟! نگاهش را از نگاه حاجيه بانو کند و سرش را به زير انداخت. با آن وجود، احساس میکرد که انگارمغناطيسی از سوی حاجيه بانو به سوی او میآيد که اگر همچنان بيايد، خون را در رگهای او خواهد خشکاند:
- شنيدی چه گفتم فرشاد؟! گفتم کدام پيرمرد؟!
- آری. شنيدم!
- پس چرا يکباره ساکت شدی؟!
- خسته ام. خوابم میآيد.
- خسته ای يا درسرت چيزی هست که نمیخواهی بر زبان آوری؟!
- میخواهم، ولی نمیتوانم!
- چرا؟!
- نمیدانم. خيال! خيال، کالبدم را به بازی گرفته است. برايم چيزی بخوان بانوجان. چیزی بخوان!
- باشد. بيا. بيا سرت را روی زانويم بگذار تا برايت بخوانم.
سرش را روی زانوی حاجيه بانو گذاشت و حاجيه بانو، خواند:
- عاشقی برمن؟ تو را رسوا کنم. خان و مان تو، همه يغما کنم. صدهزاران خانه سازی در جهان؟ من تو را بی منزل و مأوا کنم. تا نگردد کار تو زير و زبر، من کجا کار تو را زيبا کنم؟ زهر دادم، نوش کردی، غم مخور. من دهان تو پراز حلوا کنم. درطبيعت، بند کردم جان تو.....
رئیس به این جای کتاب که می رسد بغضی که از لحظه شروع به خواندن آن "کتاب جلد سفید" در گلویش نشسته بود، می ترکد و شروع می کند به های های گریه کردن و لحظاتی بعد، همسررئیس که تازه از زیر دوش بیرون آمده است، درحالی که روبدوشامر حوله ای اش را به تن می کشد، با عجله وارد اتاق می شود و"چه شده است عزیزم گویان" خودش را به تختخواب میرساند و رئیس هم درحالتی میان خیال وخواب و بیداری و"هیچی نشده است عزیزم گویان" کتاب را به گوشه ای می سراند و شروع می کند به جمع و جور کردن درون و بیرون خودش که همسر رئیس درحالی که نگاهش میان کتاب جلد سفید ولو شده روی تخت وچشم های به اشک نشسته ی رئیس در نوسان است ، می نشیند روی لبه تخت ومی گوید: "به خاطر کتاب؟!"
رئیس، گیج و منگ وکلافه، صورتش را با دست هایش می پوشاند ودر خودش می غرد که:" چی به خاطر کتاب؟!"
"گریه!"
"گریه؟!"
همسر رئیس درحالی که کتاب جلد سفید را برمیدارد و رو به او می گیرد، می گوید: " آره عزیزم. صدای هق هق گریه ات تا توی حمام می آمد! چیزی ازش خواندی؟"
رئیس می گوید: "ازچی؟!"
"از همین کتاب! "
رئیس اراده می کند که بگوید" من این کتاب را خیلی سالها پیش، در زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم، خواندم. این کتاب، یک کتاب معمولی نیست! بلکه زندگانی نامه ی اجداد من است که..."، اما بی اراده لب فرو می بندد و ساکت به رو به روی خودش خیره می شود.
همسرش خشمش را فرو میخورد ومی گوید:" متنفر هستی؟!"
"ازچی؟!"
همسر رئیس با بی حوصلگی و عصبانیت فروخورده ای می گوید: "منظورم به کتاب های جلد سفیدی است که بساطی های جلوی دانشگاه زیر میزی میفروشند و تو می گفتی که کار خود ساواک است و همه ی آن فروشنده ها هم ساواکی اند و..."
رئیس با کلافگی و گیجی و منگی، سرش را میان دست هایش می گیرد و می گوید:"من گفتم؟!"
همسر رئیس که متوجه حال ناخوش رئیس می شود، در حالی که سرو صورت او را می بوسد با مهربانی در آغوشش می گیرد و می گوید: " چه شده است عزیزم؟! به من بگو! خواهش می کنم! اگر آن هق وهق گریه ات به خاطراین نیست که می بینی علرغم مخالفت تو با خواندن این جور کتاب ها، بازهم یکی از آنها را دارم می خوانم، پس به خاطر چیست؟! "
رئیس اگرچه با این هدف که "راز مگوی" هق و هق گریه اش را به همسرش بگوید، صورت اورا میان دست هایش می گیرد و شروع به بوسیدن چشم های او می کند ، اما هرچه به خودش فشار می آورد، نمی تواند در مورد آن راز مگوئی که در سینه دارد سخنی بگوید که در همان لحظه همسرش به ناگهان با شورو شوقی عاشقانه ، تن را از روبدوشامبر حوله ای آزاد می کند و بعدش هم لحاف را از روی رئیس به کناری میزند و درآغوش برهنه او فرو می رود و همچنانکه سرو صورت همدیگر را می بوسند، لحاف را به روی خود می کشند و درهم می پیچند وپس از چند بار که اجاق همدیگر را تیز می کنند و آرام می گیرند وبه خواب عمیقی فرو می روند، کابوس های همیشگی رئیس آغاز می شود:
رئیس خواب می بیند که در محل کارش – شهرداری مرکزی تهران- است و دارد به اتاق های مختلف سرک می کشد که ببیند آیا همه همه کارمندان دارند کارشان را به آن خوبی ای که مورد نظر اعلحضرت است انجام می دهند یا خیر و در مسیر آن سرک کشیدن ها، وارد بایگانی شهرداری می شودو امير دولت آبادی را می بیند که پشت ميز کارش نشسته است و سرش را در ميان پرونده ی روبه رويش، فرو برده است و در همین لحظه، همکار و دوست امیر دولت آبادی- حميد فولادی - وارد بایگانی می شود و وقتی چشمش به امير دولت آبادی می افتد، بر می گردد به بيرون سرک می کشد و اين طرف و آن طرف را از زير نظر می گذراند و سپس در بایگانی را پشت سر خودش می بندد و رو به امير دولت آبادی می کند و با صدائی خفه و معترض می گويد : ( چرا ديشب، به جلسه نيامدی؟!).
اميردولت آبادی، همچنانکه سرش درون پرونده ی قطوری که روی ميزاست، گير کرده است و دست پا می زند که خودش را از آن بيرون بکشد، زمزمه می کند: ( دی، شيخ، گرد شهر، همی گشت با چراغ، کز ديو و دد، ملولم و...).
حميد فولادی، سر امير دولت آبادی را از گيره ی پرونده، آزاد می کند و می گويد: ( بازهم از همان کلی گوئی های بورژوامآبانه!).
امير دولت آبادی، موهای به هم ريخته اش را مرتب می کند و می گويد: ( آخه، جزئی کردن انسان که نتيجه اش جز رسيدن به يک مستراح متحرک نيست! آنوقت، آن آرمان بزرگی که شماها از آن دم می زنید، توی کجای آن مستراح های متحرک قرار می گيرد؟!).
در این لحظه، در بایگانی باز می شود و آقای کمالی به درون می آید و درحالی که چشم هايش، دارند نارنجکی را که حميد فولادی، ميان دندان هايش گرفته است، سوراخ سوراخ می کنند، زبانش مرتعشانه، کشيده می شود به طرف امير دولت آبادی و می گويد: ( آقای دولت آبادی! آقای رئيس، با شما کار واجبی دارند. منتظرتان هستند. بفرمائيد!).
( نمی دانيد با من چکار دارند؟).
( خير. به من فرمودند که فورن به اتاقشان برويد!).
امير دولت آبادی، به حميد فولادی چشمک می زند. حميد فولادی، ضامن نارنجکی را که به دندان گرفته است، آزاد می کند. امير دولت آبادی، از اتاق می جهد بيرون و پروازکنان، خودش را می رساند به دفتر رئيس و تا منشی،چشمش به او می افتد، از روی صندلی اش می جهد و می رود بالای ميز می ایستد و کونش را به طرف امير دولت آبادی می گيرد و دامنش را بالا می زند و جای شلاق های به چرک نشسته ی کپل ها و پشت ران هايش را به او نشان می دهد و در همان حال، سر به سوی او می چرخاند و با پوزخندی بر لب، می گويد : ( بفرمائيد تو، آقای عشق آبادی! آقای رئيس منتظرتان هستند!).
امير دولت آبادی، در حالی که فریاد زنان رو به منشی می گوید"من امیر عشق آبادی نیستم، خانم!" با عصبانيت، ازجايش کنده می شود وجيغ کشان، خودش را پرتاب می کند به درون اتاق رئيس که حالا در اتاق خودش است و با شنيدن صدای فرو افتادن جسم سنگينی به روی زمين، روی از پنجره بر می گرداند و چشمش که به امير دولت آبادی می افتد، به سوی او می آيد و با مهربانی دستش را دراز می کند و می گويد : ( شما هستيد، آقای دولت آبادی؟!).
امير دولت آبادی، از روی زمين بلند می شود و در حالی که گرد و غبار را از تن خود می تکاند، می گويد : ( بلی، خودم هستم جناب رئيس!).
(عحب! حالتان چطور است، خسته به نظر می آييد؟!).
( حق با شما است. ديشب، کم خوابيده ام!).
( حال فرزندانتان چطور است؟).
( کدام فرزندان قربان؟!).
( پس حقيقت ندارد!).
( چه چيز حقيقت ندارد قربان؟!).
( اينکه، همسرتان، چهار قولو زائيده اند؟!).
( شايعه است قربان. شايعه!).
(عجب! بفرمائيد بنشينيد).
امير دولت آبادی منتظر می شود تا رئيس بنشيند. رئيس می نشيند و می خندد و می گويد: (به قول آن شاعر که گفته است: تو اگر ننشينی، من اگر ننشينم، چه کسی بنشيند!........ ها؟! شعر را درست خواندم؟! بفرمائيد. خواهش می کنم! بفرمائيد).
امير دولت آبادی درحالی که می نشيند، دست راستش را طوری پشت سرش قرار می دهد که در صورت لزوم، بتواند هفت تيری را که در پشت سر و زير کتش مخفی کرده است، به سرعت بيرون بکشد و کار رئيس را يک طرفه کند. رئيس می گويد: ( بدون مقدمه چينی های رايج، می روم سر اصل مطلب. قسمت بازرسی، نياز به فردی منضبط و جدی و....از همه مهمتر، نيازبه فردی صالح و سالم ومورد اعتماد و از اين ها هم مهمتر، وطن پرست، دارد. به من مراجعه کرده اند و من هم بی رو دروايستی می خواهم بگويم که تمام آن صفات را در شما جمع می بينم. خواستم بهتان پيشنهاد کنم که از فردا صبح، به جای خدمت در بایگانی، تشريف ببريد به قسمت بازرسی و در آنجا مشغول به کار بشويد).
امير دولت آبادی، آهسته، دستش را می کشاند به سوی هفت تير و همچنانکه آن را از روی کتش لمس می کند، می گويد: ( ولی...).
داستان ادامه دارد........ ..........
توجه:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مور" دولت آباد، پیرمرد، حاجیه بانو، فرشاد و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.