logo





بحران آلترناتیو و بن‌بست اپوزیسیون: از فردمحوری تا بدیل جمعی

چهار شنبه ۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۵ مارس ۲۰۲۶

بهروز ملکشاە

راه خروج از این بن‌بست، نه از مسیر قهرمان‌سازی، بلکه از مسیر هم‌افزایی نیروهای اجتماعی می‌گذرد. هرچه زودتر این واقعیت پذیرفته شود که آینده را یک فرد نخواهد ساخت، امکان شکل‌گیری یک بدیل واقعی افزایش می‌یابد. جامعه‌ای که قرار است از استبداد عبور کند، باید پیش از هر چیز از عادت به منجی عبور کند. این همان نقطه‌ای است که سیاست از خیال جدا می‌شود و به امکان بدل می‌گردد. در چنین افقی، سیاست دیگر نه عرصه‌ی انتظار برای ظهور یک ناجی، بلکه میدان سازمان‌یابی آگاهانه، مشارکت جمعی و ساختن بدیلی واقعی و پایدار خواهد بود.
در سیاست، بحران آلترناتیو معمولاً از جایی آغاز می‌شود که «بدیل» به‌جای آن‌که یک پروژه اجتماعی باشد، به یک چهره تقلیل پیدا می‌کند. در چنین وضعی، مسئله دیگر این نیست که چه نیرویی می‌تواند جامعه را در یک گذار دشوار همراه کند، بلکه این است که چه کسی می‌تواند نقش منجی را بازی کند. همین‌جا است که سیاست، آرام‌آرام از زمین واقعیت جدا می‌شود و به صحنه‌ای برای توزیع توهمات بدل می‌گردد. در مورد ایران، تازه‌ترین گزارش‌ها نیز از تداوم شکاف‌های عمیق میان جریان‌های اپوزیسیون تبعیدی، نبودِ یک چهره یا سازمانِ مورد اجماع، و دشوار شدن هر نوع صورت‌بندی فراگیر از آلترناتیو حکایت دارند.

فردمحوری در اپوزیسیون، فقط یک خطای تاکتیکی نیست، بلکە یک بیماری ساختاری است. این منطق، سیاست را به رقابت میان نام‌ها، تصویرها و ادعاهای شخصی فرو می‌کاهد و از همان ابتدا مسئله‌ی سازمان، برنامه، پاسخ‌گویی و پیوند با جامعه را عقب می‌زند. نتیجه روشن است: هرچه وزن فرد بیشتر می‌شود، وزن جامعه کمتر می‌شود. بدیل فردمحور ممکن است در رسانه‌ها پرسر و صدا باشد، اما در میدان واقعی، معمولاً چیزی جز بازتولید همان منطق متمرکز و عمودی قدرت نیست که قرار بود از آن عبور کند.

این‌جا تناقض اصلی آشکار می‌شود. بسیاری از کسانی که با استبداد موجود مخالف‌اند، ناخواسته به الگویی پناه می‌برند که از دل همان استبداد بیرون آمده است: این تصور که یک چهره، یک خاندان، یک شبکه بسته یا یک «رئیسِ نجات‌بخش» می‌تواند جای جامعه را بگیرد. چنین تصوری، به‌جای گشودن افق، آن را تنگ‌تر می‌کند. جامعه‌ای که در دهه‌ها سرکوب، جنگ، فقر و بی‌اعتمادی فرسوده شده، بیش از هر چیز به نیروی جمعی، نهادهای پاسخ‌گو و برنامه روشن نیاز دارد، نه به نسخه‌های قهرمان‌محور که از بالا تحمیل می‌شوند. این ارزیابی با گزارش‌های اخیر درباره شکاف‌های عمیق اپوزیسیون ایرانی در تبعید هم‌خوان است؛ شکافی که هم میان نیروهای سلطنت‌طلب و هم میان سایر جریانات، امکان شکل‌گیری یک آلترناتیو مورد اجماع را دشوار کرده است.

بدیل جمعی از جنس دیگری است. بدیل جمعی یعنی به‌جای پرسش «چه کسی؟» پرسش «چه چیزی؟» را در مرکز قرار دادن. یعنی به‌جای تکیه بر کاریزمای فردی، بر برنامه‌ی مشترک، سازوکارهای تصمیم‌گیری، و توان پیوند با لایه‌های واقعی جامعه تکیه کردن. هر آلترناتیوی که نتواند از دل تجربه‌ی زیسته‌ی مردم، زبان مشترک بسازد، در بهترین حالت یک پروژه‌ی رسانه‌ای است و نه یک امکان سیاسی. جامعه‌ای که امروز زیر فشار استبداد داخلی و جنگ ویرانگر بیرونی قرار دارد، به بدیلی نیاز دارد که نه فقط ضد حکومت باشد، بلکه ضد منطق سلطه هم باشد. این تفاوت کوچک نیست؛ مرز میان آلترناتیو واقعی و نسخه‌ی بزک‌شده‌ی همان بحران است. رویدادهای اخیر منطقه و جنگ ایران با اسرائیل و آمریکا نیز نشان داده‌اند که تشدید درگیری، نه فقط حاکمیت را تضعیف نکرده، بلکه خطر فروپاشی نظم و گسترش بی‌ثباتی را بالا برده و هر پروژه نجات‌بخشِ فردمحور را در فضایی امنیتی و قطبی حل کرده است.

یکی از خطاهای رایج اپوزیسیون این است که گمان می‌کند با حذف یک رأس، مسئله حل می‌شود. اما مسئله فقط رأس نیست، بلکه نسبت میان رأس و بدنه است. اگر سازمان، برنامه، مشارکت و پاسخ‌گویی وجود نداشته باشد، حذف یک فرد فقط راه را برای ظهور فردی دیگر باز می‌کند. بن‌بست اپوزیسیون دقیقاً همین‌جاست: آلترناتیو به‌جای آن‌که محصول هم‌نشینی نیروها باشد، به امتیاز انحصاری یک جریان یا یک شخصیت تبدیل می‌شود. در چنین وضعی، حتی وقتی شعار «دموکراسی» داده می‌شود، منطق درونی آن ضددموکراتیک باقی می‌ماند.

بحران آلترناتیو در ایران امروز، فقط بحران رهبری نیست، بحران تصور از سیاست است. بخشی از نیروها هنوز سیاست را در سطح نمایش می‌فهمند، نه در سطح سازمان‌یابی اجتماعی. بخشی دیگر، از ترس پراکندگی، به هر نوع مرکزیت تن می‌دهند، حتی اگر آن مرکزیت همان دروازه‌ای باشد که دوباره جامعه را به قیمومیت می‌کشاند. در نتیجه، آنچه به‌نام «وحدت» عرضه می‌شود، گاه چیزی نیست جز تعلیق تنوع، حذف صداهای مستقل، و برگرداندن جامعه به مدار اطاعت.

بدیل جمعی اما بر چیز دیگری بنا می‌شود: بر کثرت، بر حق اختلاف، بر شفافیت، بر پیوند با مطالبات واقعی، و بر این فهم ساده اما سخت که جامعه را نمی‌شود با فرمان اداره کرد. در وضعیت ایران، این بدیل باید هم‌زمان سه کار را انجام دهد: با استبداد قطع رابطه کند، با جنگ‌افروزی و مداخله خارجی مرزبندی روشن داشته باشد، و از دل شکاف‌های طبقاتی، ملی، جنسیتی و نسلی، زبان مشترک عدالت و آزادی بسازد. هر بدیلی که یکی از این سه را حذف کند، ناقص است و دیر یا زود به همان بن‌بست بازمی‌گردد.

راه خروج از این بن‌بست، نه از مسیر قهرمان‌سازی، بلکه از مسیر هم‌افزایی نیروهای اجتماعی می‌گذرد. هرچه زودتر این واقعیت پذیرفته شود که آینده را یک فرد نخواهد ساخت، امکان شکل‌گیری یک بدیل واقعی افزایش می‌یابد. جامعه‌ای که قرار است از استبداد عبور کند، باید پیش از هر چیز از عادت به منجی عبور کند. این همان نقطه‌ای است که سیاست از خیال جدا می‌شود و به امکان بدل می‌گردد. در چنین افقی، سیاست دیگر نه عرصه‌ی انتظار برای ظهور یک ناجی، بلکه میدان سازمان‌یابی آگاهانه، مشارکت جمعی و ساختن بدیلی واقعی و پایدار خواهد بود.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد