درمیانِ سُرب و آتش،
فوجی از کبوتران
در افقِ ابرهای تیره
محو شدند
تکیه بر آرزوها
سر از آسمان بر می دارم
اضطراب- از خیابانها
هجوم آوردند به جاده ها
کنارِ جاده ایستادم
موج انفجار و صاعقه
از زمین و آسمان فرو می بارد
زخمی برتنم
سرباز کرده
بادِ زمستانی
مانده،
در سلول به سلول تنم،
بر لوحِ سیاه،
چه کسی سرنوشتِ دختران
و پسران را
میانِ سُرب و آتش نوشته بود!؟
هنوز باور نمی کنم
زیر آوار-
بادِ زمستانی بر ویرانه هایم
می وزد
بهار در سوگِ شکوفه ها
رخت سیاه بر تن دارد
رحمان-ا
برخیز وُ بمان-
کسی به یاری تو نخواهد آمد،
اینجا تو هستی وُ... تو
اینجا قومی ست
زیست خود را
از چنگال مرگ
بیرون کشیده
و در ناخودگاه جمعی این فلات
حتی بی اعتقادترین ها
توشهِ آخرتشان را
در چله آرش گذاشتند
و یله...
در کوهها و صحاری جان باختند
اینجا پاکدامنیِ سیاووش را
در طشت خون شستند
تا...
چشم طمع-
بیگانه فرو بندد
این چه شوری در رگهای ما
که جانش را می توان بگیری-
اما همواره عطر شقایقها
در فلات-اش آکنده
کسی به یاری تو نخواهد آمد
سرزمینِ خونینم،
تنها خودت
و خودت برخیر وُ...
بمان...
رحمان-ا
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد