چکیده: در بخش اول ابتدا به اثرات اقتصادی جنگ و امکان رکود-تورمی و سیاستهای اقتصادی برای مقابله با تورم و رکود بویژه بر اساس مثال آلمان پرداخته میشود، سپس در بخش دوم (چشمانداز جنگ) به نسبت اقتصاد در استراتژی طرفهای درگیر و مسئلهی کنترل تنش که چگونگی انکشاف جنگ و از یک جهت نتیجهی آن را تعیین میکند، پرداخته خواهد شد. باید تذکر داد که وضعیت بی ثبات و بازارها متلاطم هستند. دادههای اقتصادی که متغییرند، کمتر مسئلهاند، مسئله توضیح و جهت گرایشهائی که در این تغییرات نهفتهاند.
اثرات اقتصادی: اهمیت افزایش قیمت نفت و گاز در این نکته نهفته است: بعداز هزینهی نیروی کار، مهمترین و درشتترین رقم در فهرست هزینهها در اقتصاد شرکتها، هزینهی انرژی است. با بالا رفتن هزینهی انرژی بدون قید و شرط قیمت تمام شدهی تمام کالاها افزایش مییابد و از آنجائی که این افزایش هزینه به مصرف کنندگان انتقال مییابد، تورم حتمیت دارد. تورم بر همهی امور اقتصادی منجمله رشد و اشتغال اثر میگذارد و مانعی در مقابل بهبود آنان تولید میکند. از این رو جنگ که منجر به بالا رفتن هزینهی انرژی شده است، چشمانداز یک رکود-تورمی را باز کرده است یا بگوئیم فشار در این راستا به وجود آورده است. با قطعیت میتوان گفت، در صورت به درازا کشیده شدن جنگ که به معنای بالا ماندن قیمت انرژی یا بالاتر رفتن بیشتر قیمت انرژی است، این فشار خود را کرسی مینشاند. نشانهی بسیار روشن این فشار لغو تحریمهای روسیه علیرغم موانع سیاسی به طور موقت است که به منظور آرام کردن بازار انرژی و جلوگیری از بالاتر رفتن قیمت انرژی صورت گرفته است.
اگر اقتصاد به طور بلاواسطه تعیین کننده میبود، یا از منظر صرف اکونومیستی، دول تمام کشورهائی که صدمه میبینند، میباید بواسطهی فشار بحران در بازارهای مختلف، بویژه انرژی خواهان صلح باشند و در این راستا فشار بیاورند، اما اقتصاد به طور بلاواسطه تعیین کننده نیست و علائق سیاسی-ایدئولوژیک مانع تولید فشار هستند. مسئله در سطح دول و بانکهای مرکزی در حوزهی اقتصاد در این لحظه مقابله با تورم و امکان رکود-تورمی و کاهش اثرات جنگ است.
علیرغم اینکه اثرات اقتصادی جنگ در نواحی و کشورهای مختلف شدت یکسانی ندارد ولی با این همه میتوان بویژه از تورم در سطح جهانی حرف زد، رکود در اینجا اثر ثانوی یا دنبالهی این اثر است که شدت آن منجمله تابع وضع اقتصادی هر کشور (یا ناحیهی اقتصادی) قبل از جنگ است. نواحی یا کشورهائی که صدمه بیشتر میبینند، آنانی هستند که وابسته به واردات انرژی فسیلی هستند مثل اروپا، ژاپن، چین، هند و کره جنوبی! طبعا ساخت اقتصادی هر کشور در کمی یا بیشی اثرات دخالت دارد. در کشورهای پیرامونی وارد کننده (مثل مصر) با توجه ضعف ساختی اثرات مخربترند. اثرات این امر بر کشورهای مقروض پیرامونی وارد کننده نفت و گاز با فشاری که بر تراز پرداختهای خارجی بویژه تجارت خارجی وارد می کند، منجمله با توجه به بالا رفتن قیمت دلار در این لحظه، فاجعهآمیز است. اینکه در صورت ادامهی جنگ این کشورها در آتیه قادر به بازپرداخت قروض زیر این فشار باشند، زیر سئوال است و چشمانداز امکان یک «بحران بدهیها»ی دیگر را باز میکند.
در زیر به تک تک کشورها پرداخته نمیشود، بلکه ضمن اینکه بحران در سیستم بینالمللی در مرکز ثقل قرار دارد، برای جلوگیری از اطالهی کلام بیشتر اروپا و آلمان به عنوان نمونه مورد توجه قرار میگیرند که نقشی در جنگ و سیستم بینالمللی میتوانند ایفاء بکنند.
در اینجا بازارهای انرژی در مرکز ثقل قرار دارند، اما باید توجه داشت که علاوه بر نفت و گاز کالاهای دیگر، برای مثال یک سوم کود شیمیایی مصرفی جهان و سایر مشتقات شیمیایی، آلومینیوم ... از تنگه هرمز عبور میکند که اثرات کمبود آنان بسیارند، بویژه کود که بر هزینهی تولید غذا اثرات مخرب و تورمی هنگفتی دارد. بر اساس گزارشهای موجود هم اکنون اثرات کمبود کود در بازارهای آمریکا قابل روئیت شده است. در اینجا به اثرات تورمی کمبود این کالاها پرداخته نمیشود.
وضعیت انسان را به یاد رکود-تورمی سالهای ۷۰ یا شوک عرضه انرژی در پی جنگ اوکراین میاندازد. صرفنظر از فروپاشی برتون وودز ۱۹۷۱و اثرات تورمزایی که سیستم جدید جایگزین آن به همراه داشت، مهمترین عامل در سالهای ۷۰ شوک نفتی بود، که به تورم سالانه بیش از ۱۰٪ در غرب OECD منجر شد، در حالیکه رشد متوقف یا کاهش یافته و بیکاری افزایش یافته بود. در آن شوک قیمت نفت کم و بیش چهار برابر و نرخ تورم در کشورهای مرکز آن زمان برای مثال ایتالیا ۲۵.۲٪ فرانسه ۱۵.۲٪ اسپانیا ۲۸.۵٪ آلمان ۷.۸٪ آمریکا ۱۵٪ رسید. همزمان بیکاری افزایش یافت که مبین کاهش رشد و یا متوقف شدن آن بود. از آن زمان تا کنون بازارهای انرژی تغییرات زیادی هم در وجه عرضه و هم در تقاضا کردهاند، برای مثال در آن زمان آمریکا وارد کننده خالص بود و یک سوم از نفت مورد نیازش را وارد میکرد، امروز صادر کننده خالص است. به علاوه کشورهای مختلف در پی شوک سالهای ۷۰ تدابیری مثل تشکیل ذخائر نفتی، تنوع دادن به منابع انرژی اتخاذ کردند که موجب تعدیل شوک فعلی شده است و میشود. (در حاشیه: کل ذخائر میتوانند حداکثر ۳ هفته پاسخگوی مصرف جهانی باشند. به منظور کمک به ثبات بازار آژانس بینالمللی انرژی ۴۰۰ میلیون بشکه ذخائر نفتی را آزاد و به ۳۲ کشور عضو ارائه کرده است! در پی جنگ اوکراین ۱۸۲ میلیون بشکه نفت توسط این آژانس به بازار ارائه شد.) با توجه به این تغییرات باید توجه کرد ابعاد شوک پیشین بسیار بزرگتر از شوک فعلی بودند و این دو شوک حداقل در این لحظه قابل مقایسه نیستند. در عین حال باید توجه کرد که دادههای اقتصادی و وضع تموج دورهای در نقطهی شروع شوک نیز نقش مهمی در میزان اثرات شوک ایفا میکنند. (مثال: دادهها در شروع جنگ اوکراین زمینهی مناسبی برای شکوفائی اثرات شوک انرژی در اثر آن جنگ را فراهم کرده بودند. میزان تورم پیش از جنگ ۶٪ و ۸٪ به ترتیب در اروپا و آمریکا بود) شوک فعلی از نظر ابعاد شباهت بیشتر به شوک بعداز جنگ اوکراین دارد با این همه در صورت کوتاه بودن جنگ، اثرات آن، جز برای کشورهای حوزهی خلیج که صدمات شدیدی دیدهاند و برطرف کردن آنان مدتها طول میکشد، شوک برای جهان شوکی گذرا خواهد بود و به احتمال زیاد لطمات اقتصادی ناشی از آن در کوتاه مدت قابل جبرانند.
امروز اگر چه کم و بیش ترددی در تنگهی هرمز نیست، اما این امر نه در اثر بسته شدن نظامی تنگه به معنای اخص پیش آمده، بلکه بیشتر مبتنی بر امتناع شرکتهای بیمه است که از بیمه کردن ۷۰-۸۰ کشتی که روزانه از تنگه عبور میکنند، خودداری کردهاند. بر حسب سازمان دریانوردی بینالمللی هم اکنون بیش از ۳۰۰۰ کشتی در ناحیه سرگردانند.
باید تاکید کرد: مهمترین فاکتور، طول جنگ و ابعاد آن هستند. کمتر کسی میتواند این دو را دقیق تعریف بکند. به طور کلی میتوان گفت: هر چه طول جنگ بیشتر، اثرات تورمی آن مخربتر و امکان رکود-تورمی بیشتر است. در مورد ابعاد جنگ نیز باید همین حرف را زد، ابعاد جنگ مثل گسترش جنگ (بسته شدن/ماندن بابالمندب و سوئز بواسطهی حملات حوثیها که به ترتیب ۴.۸ میلیون و ۵.۲ میلیون بشکه نفت، ۶.۳ و ۸.۱ میلیون متر مکعب گاز از آنان عبور میکند) تاثیر مستقیمی بر اثرات تورمی دارد. منباب اطلاع باید گفته شود که لولهکشی عربستان و امارات در عرضه نفت نقشی مهم ایفاء نمی کنند و نمیتوانند کمبود ۲۰٪ عرضه انرژی در جهان را که از تنگه هرمز عبور میکند، جبران بکنند.
باید حتما توجه کرد که صرفنظر از نظرورزیهای رایج که بی پایهاند، در پس تمام به اصطلاح پیشبینیهای مستدل که در زیر ارائه میشوند، حداقل یک عنصر نظرورزانه و عقلانی موجود است: جنگ کوتاه خواهد بود یا حداقل بسته شدن تنگهی هرمز با توجه به برتری نظامی آمریکا به درازا نخواهد کشید! طبعا ایدئولوژی در فرض کوتاهی جنگ به علل ۱) مواضع سیاسی ۲) خواست آرام کردن بازارها، دخالت دارد.
از آنجا که آیندهی جنگ و طول آن نامعلوم است، باید به اثرات کوتاه مدت به عنوان امور واقع نگریست و بیشتر این اثرات را مورد توجه قرار داد و بقیهی پیشبینیها را تحلیلی، اما ممکن تلقی کرد. در مورد آلمان مرجع دادهها و پیشبینیها در زیر مهمترین انستیتوهای تحقیقات اقتصادی آلمانی: انستیتو اقتصادی ایفو IFO و تحقیقات اقتصادی لایپزیک RWI و انستیتو اقتصاد آلمان IW و انستیتو کیل هستند.
پیشبینی قیمت نفت: برخی از بانکهای مهم غرب در مورد افزایش قیمت نفت پیشبینیهای متفاوت کردهاند. گروه مالی UBS قیمت را بیش ۱۲۰ دلار پیشبینی کرده است. گلدمان ساکس ۱۲۰ تا ۱۵۰ دلار، جی مورگان ۱۲۰ دلار و دویچه بانک گفته است: قیمت هر بشکه ۲۰۰ دلار خواهد شد، اگر تنگهی هرمز مینگذاری بشود و کاملا بسته شود. تورستن اشمیت (RWI) ادعا کرده است که در صورتی که جنگ بیش از ۴ هفته طول بکشد قیمت نفت ۱۵۰ دلار در بشکه خواهد شد. برخی از دول نیز در این مورد اعدادی ذکر کردهاند که در همین دامنهاند، برای مثال وزیر مالیه قطر بشکهای ۱۵۰ دلار را پیشبینی کرده است. پیشبینی میشود که در صورتیکه جنگ ادامه بیابد اما آمریکا و اسرائیل بتوانند از بستن تنگه ممانعت به عمل بیاورند و کم و بیش امنیت نسبی در تنگه برای عبور کشتی تامین کنند، قیمت نفت حول ۸۰ دلار خواهد بود. در این حالت فقط بیمهها افزایش مییابند. در شروع جنگ و اوائل آن هزینه بیمه به بالاترین حد در ۱۰ سال گذشته رسیده است.
گاز: قیمت گاز در اروپا که بین ۵ الی ۱۵ در صد از کل گاز وارداتی را از قطر دریافت میکرد، حتی افزایشی ۷۵ درصدی داشته است. پس از پرش قیمت در پی جنگ اوکراین (۲۰۲۲) این دومین پرش در قیمت گاز در اروپا است. گلدمان ساکس پیشبینی کرده است: یک ماه جنگ ۱۳۰٪ افزایش قیمت گاز نسبت به قیمتهای فعلی را به همراه خواهد داشت. با توجه به اینکه حتی اگر امروز جنگ تمام بشود، بر حسب مسئولین قطری، بواسطهی خسارات وارده به قطر چند هفته و شاید ماهها طول میکشد، تا دوباره قطر بتواند عرضهی خود را به سطح ماقبل جنگ برساند، امکان بالاتر رفتن قیمت گاز وجود دارد.
اروپا در مجموع ۹۰٪ از نفت و حدود ۸۰٪ از گاز مورد نیاز خود را وارد میکند. ایتالیا با ۳۰٪، بلژیک با ۸٪ واردات گاز خود از قطر بزرگترین وارد کننده گاز قطر در اروپا هستند و بیش از دیگران در معرض خطرند. لهستان نیز ۱۷٪ گاز وارداتی را در سال گذشته از قطر دریافت کرده است. فرانسه و اسپانیا نیز علیرغم اینکه از وارد کنندگان بزرگ اروپا هستند، اما وابسته به گاز قطر نیستند.
بالا رفتن قیمت انرژی موجب گردش شبح رکود-تورمی در اروپا شده است. با چشم اندازی این چنین، برای جلوگیری از یک رکود-تورمی عمیق فشار بسیاری بر اروپا برای تجدید نظر در سیاست اوکراین آن وارد میشود. اینکه اروپائیها واقعا به این فشار تن بدهند، اگر چه احتمالش ناچیز است، را باید امری باز تلقی کرد. این جنگ موضع برخی از دول اروپائی (مثل مجارستان، اسلواکی) و همهی احزاب مخالف سیاست رسمی را در این جهت تقویت کرده است.
مشکل سیاست بانکهای مرکزی و دول در مقابله با امکان رکود-تورمی: مبارزه با تورم با سیاستهای سنتی بانکهای مرکزی (سیاست پولی انقباضی، افزایش نرخ بهره و غیره) اثرات منفی بر رشد و اشتغال دارد. اگر سیاست ضد تورمی دنبال نشود، هر سیاست دیگری به تورم میافزاید. رکود-تورمی یکی از بدترین وضعیتهای ممکن برای دول و بانکهای مرکزی است، در این حالت حتی میتوان از عدم کارآرائی سیاستهای اقتصادی (بواسطهی اثرات متناقض این سیاستها) حرف زد. بر بستر تناقضات اندرباشانهی سیستم سرمایهداری پیدا کردن ترکیبی از مجموعه سیاستها (پولی و مالی) که به واسطهی آنان بتوان بر مشکلات هر دو وجه بر بستر زمان فائق آمد و پاسخگوی بحران باشد، در مرز ناممکن است.
بانک مرکزی آمریکا در شوک نفتی سالهای ۷۰ با بالا بردن نرخ بهره توانست با اثرات تورمی ناشی از شوک قیمت انرژی با رکود مقابله کند! قیمت مقابله با تورم اما رکود بود. با کاهش تورم ۱۹۷۹-۱۹۸۲ نرخ بیکاری به ۱۰.۸ رسید. به علاوه این سیاست به تقویت دلار انجامید که اثرات مخرب برای کشورهای پیرامونی داشت. چنین سیاستی با توجه به نقش مرکزی آمریکا در اقتصاد جهانی، بانکهای مرکزی کشورهای دیگر را مجبور می کند که نرخ بهره خود را برای مقابله با بیارزش شدن ارز خود افزایش دهند و به این ترتیب آنان یکی از پیششرطهای رکود را فراهم بیاورند.
در حالیکه خواست ترامپ (و اصولا ایدئولوگهای «اقتصاددان» این جریان) پائین آوردن نرخ بهره بوده است و انتظار نیز میرفت که نرخ بهره کاهش بیابد، امروز به نظر میرسد، برای مبارزه با تورم بانک مرکزی آمریکا چارهای جز افزایش نرخ بهره و یا حداقل ثابت نگاه داشتن آن نداشته باشد. به نظر میرسد، بر اساس گزارشهای فعلی و تا این لحظه، حداقل تا زمانیکه جنگ ادامه دارد، انتظارات ترامپ و ایدئولوگهای او برآورده نخواهند شد و بانک مرکزی آمریکا نرخ بهره را پائین نمیآورد.
اروپا و آلمان: میتوان وضعیت را برای سیاست در اروپا با توجه به موضع این بلوک در قبال جنگ اوکراین و تقابل با روسیه «جهمنی» ارزیابی کرد. اروپا کمتر در رابطه با کمبود نفت تحت تاثیر است، چرا که از منابع دیگر نفتش را تامین میکند. اما در زمینهی گاز تحت فشار بسیار است. اثر بحران انرژی در کشورهای مختلف اروپا با توجه به سیاست پیشین امنیت انرژی متفاوت آنان متفاوت است. رشد ضعیف اروپا در گذشته در معرض تهدید است. بر حسب دادههای پیش از جنگ، اقتصاد آلمان بیشتر در معرض خطر است که لوکوموتیو اقتصادی اروپا ارزیابی میشود.
علیرغم اینکه رشد در اروپا بسیار کند بوده است، اما بانک مرکزی اروپا همچون بانک مرکزی آمریکا خطر تورم را نسبت به رکود بیشتر ارزیابی میکند. بر حسب بانک مرکزی اروپا ۱۴٪ افزایش قیمت نفت و گاز برای اروپا ۰.۱٪ رشد را کاهش و ۰.۵٪ تورم به دنبال خواهد داشت. بر اساس این ارزیابی لاگارد رئیس بانک مرکزی اعلام کرده است که در صورت لزوم برای مبارزه با تورم، نرخ بهره را افزایش خواهد داد و جلوی اثراتی شبیه به اثرات جنگ اوکراین را خواهد گرفت. (در این مورد اعضای شورای بانک مرکزی اروپا همقولند.) منتهی همانطور که پیشتر گفته شد، این انستیتوها از کوتاه بودن جنگ عزیمت میکنند و بدین ترتیب را شوک گذرا ارزیابی میکنند. از این رو انتظار نمیرود که بانک مرکزی در بالا بردن نرخ بهره عجله کند.
آلمان به عنوان موتور اقتصادی اروپا: کم و بیش بلافاصله از بحران رکود تورمی معتدل کرونا جنگ اوکراین شروع شد. پیش از جنگ اوکراین آلمان ۵۵٪ از گاز خود را از روسیه دریافت میکرد. آلمان با سیاست سنتی ضد روسیه بدون توجه به منافع اقتصادی بلاواسطه به تحریمهای غرب-اروپا پیوست و لطمهی جدیای به اقتصاد خود زد. در نتیجه در سال ۲۰۲۳ یعنی پس از شروع جنگ اوکراین دچار رکود-تورمی با ۶٪ تورم و رشدی ۰.۲۵٪ شد. پس از سه سال رشد ضعیف انتظار میرفت، امسال وضع اقتصادی آلمان بواسطهی سیاست مالی انبساطی/میلیتاریستی مبتنی بر کسری بودجه بهبود پیدا کند. اگر چه آلمان به مقدار کمی از منطقه انرژی دریافت میکرد و میکند، دوباره شوک جنگ جاری امکان بهبود را، اگر نگوئیم از میان برده یا متوقف کرده، باید بگوئیم کند کرده است. مقایسه پیشبینیهای دو انستیتو اقتصادی ایفو و تحقیقات اقتصادی لایپزیک RWI برای سال جاری و سال آینده نشان دهندهی این امر است که رکود-تورمی محتمل است. آر.و.ای برای سال جاری ۱.۱ و سال آینده ۱.۴٪ رشد در اثر سیاست مالی و سرمایهگذاری در زیرساخت و بویژه بخش نظامی پیشبینی کرده بود که آنان را بواسطهی جنگ تصحیح کرده است. انستیتو ایفو دو سناریو بر اساس طول جنگ افزایش/کاهش تنش ارائه کرده است. بر حسب این پیشبینیها در صورت پایان سریع جنگ برای امسال ۰.۸٪ رشد و برای سال آینده ۱.۲٪ رشد در صورت ادامهی جنگ و تنش بیشتر ۰.۶٪ و برای ۲۰۲۷ ۰.۸٪ پیشبینی میکند. با توجه به منازعه بر سر تعرفهها و تورم در سایر کشورها و امکان رکود در سطح جهان و این امر که اقتصاد آلمان وابسته به صادرات است و تقاضا از سایر کشورها کمتر خواهد بود، به نظر میرسد این پیشبینیها خوشبینانه است.
نرخ بیکاری که در کنار رشد مهمترین شاخص برای تشخیص و پیشبینی تورم-رکودی است، بر حسب پیشبینیها اما قدری بالاتر از ۶٪ باقی مانده است و میماند. این امر به معنای آن است که آلمان در واقع نتوانسته و نمیتواند بر بیکاری فائق بیابد که دلالت بر ابقای خطر رکود-تورمی، هر چند معتدل دارد. آلمان اما چارهای جز سیاست ملی انبساطی ندارد. در صورتی که این سیاست اتخاذ نشود رکود-تورمی حتمی است. چرا که علیرغم سیاست انبساطی مالی دولت همچون DIW میتوان از کاهش سرمایهگذاریهای خصوصی عزیمت کرد. بر حسب انستیتو تحقیقات اقتصادی لایپزیک RWI نیز تموج اقتصادی جاری کاملا وابسته به سیاست به مالی و سرمایهگذاری دولتی است. باید توجه داشت که این سیاست انبساطی محدودیتهای مختلف نه فقط اقتصادی، بلکه محدودیت نهادی دارد. یکی از این محدودیتها را قرارداد ماستریشت تولید میکند که اجازه نمیدهد قروض دولتی بی رویه افزایش بیابند. (تا اینجا آلمان چند بار این قرارداد را مخدوش کرده است.)
چشمانداز جنگ: استراتژی رژیم ایران که همیشه اعلام کرده بود در صورت حمله جنگ را بدل به تنش و جنگ منطقهای خواهد کرد، قرار بوده، بازدارنده باشد، ولی نتوانست آمریکا/اسرائیل را از حمله به ایران باز دارد.
در نگاه اول، به نظر میآید، یکی از علل عدم بازدارندگی، ارزیابی غلط ترامپ از واکنش ایران و جدی گرفتن برنامه استراتژیک رژیم ایران برای جنگ است. اگر اصولا ارزیابی غلطی در کار بوده است، نباید آن را علت اصلی تلقی کرد و گفت این رژیم بدون برنامه به ایران حمله کرده است. با قطعیت میتوان گفت رژیم امریکا و دولت آپارتاید به منظور تضمین هژمونی آمریکا و سلطهی اسرائیل بر منطقه، حداقل با قطعیت میتوان گفت از طرح «گسست کامل» Clean Break ۱۹۹۶به بعد، در هر صورت میخواستند به «تعویض رژیم» صورت بدهند و برنامهی آن را داشتند. بنابراین مسئله نه برنامه، که استراتژی است. باید بین این دو تفاوت نهاد. مشکل این استراتژی در تقابل در سطح دیگر، در سطح مراکز هژمونیک و یکجانیهگرائی آمریکا نهفته است.
تضعیف ایران و متحدین آن، به خصوص سقوط اسد و سلطهی راست افراطی بر دو دولت آمریکا و اسرائیل آرایش قوا و فرصتی یکتا و مناسب برای اجرای «تعویض رژیم» از طریق جنگ فراهم آورد.
استراتژی رژیم ایران، که زیر سئوال رفتن هستیاش در صورت جنگ را پیش بینی کرده بوده است، دو بنیاد یا دو وجه دارد. وجه اول: گسترش جنگ به معنای اخص به سایر کشورها، با اتکاء بر متحدینش و جنبشهای اسلامی، بویژه شیعی و پیشبرد یک جنگ نامتقارن، در وجه دیگر این استراتژی بر یک محاسبهی ساده استوار بوده است. ایران با این استراتژی میخواسته است با تولید حداکثر تلاطم در بازار انرژی و تولید تورم ناشی از عرضه انرژی در جهان، آنچنان فشاری اقتصادی-سیاسیای تولید بکند که ادامهی جنگ برای آمریکا را غیر ممکن بکند.
در وجه دوم، اثرات این استراتژی، اگر چه هنوز به طور کامل تحقق نیافته است، امروز قابل روئیت است، قیمت نفت در اثر شوک اولیه به بیش از ۱۲۰ دلار رسید و اکنون گرایش به افزایش بین و ۱۰۰-۱۲۰ دلار در نوسان است. قیمت گاز در اروپا از کمتر حدود ۳۲ یورو پیش از جنگ پس از اینکه به بالای ۵۶ یورو رسید، قدری کاهش یافت، اکنون دوباره حول ۶۰ یورو دور میزند. (این قیمتها در حال تغییرند و تابع وضع تنگه هرمز هستند.) این اثر به شکوفائی کامل میرسد وقتی که تنگه کاملا بسته شود و یا ایران بتواند جنگ را به درازا بکشاند.
این استراتژی با توجه به عدم برنامهریزی استراتژیک مکفی طرف آمریکائی برای آن، همانطور که پیشتر گفته و نشان داده شد، بواسطهی تورم و امکان رکود-تورمی هزینهی بسیار هنگفتی برای سیستم بینالمللی تولید کرده است! برای آمریکا، صرفنظر از هزینه خود جنگ که فقط در روز بین یک و دو میلیارد است، و علاوه بر تورم و امکان رکود-تورمی، یک هزینهی سیاسی و اجتماعی خواهد داشت. این هزینه نه فقط برای رژیم الیگارشیک فعلی است، بلکه برای آمریکا صرفنظر از اینکه کدام جناح بر آن مسلط باشد، تولید شده است. بدین ترتیب هزینه جنگ برای آمریکا حتی بیشتر از هزینهی سایر کشورها خواهد بود. چرا که نتیجه جنگ هر چه باشد، با قطعیت میتوان گفت: ۱) موقعیت رژیم الیگارشیک در داخل لطمه دیده است. این لطمه را در انتخابات میان دورهای خواهیم دید. در این انتخابات از دست دادن اکثریت و شکست جنبش راست افراطی و راسیستی «اول آمریکا» و جمهوریخواهان بواسطهی شروع این جنگ محتملترین چشمانداز است! به علاوه جنگ موجب انشعاب در جنبش «اول آمریکا» شده است.
۲) موضع هژمونیک آمریکا در جهان در اثر این جنگ لطمه پایدار دیده است! فیشر وزیر امور خارجه سابق در مصاحبهای با هندلسبلات با گفتن اینکه «باید اتحاد ترانس آتلانتیک و بدین ترتیب غرب را در کل مستهلک شده» در نظر گرفت، به این لطمه اشاره دارد. این جنگ، با توجه به یکجانبهگرائی آمریکا در آن شکافی که فیشر به آن اشاره کرده است، را عمیقتر کرده است و به این ترتیب لطمه به موضع هژمونیک آمریکا در غرب و موضع هژمونیک غرب در جهان زده است.
اروپائیها که تا کنون به آمریکا علیالعموم «نه» نگفته بودند در پاسخ به خواست ترامپ در رابطه با فرستادن نیرو به خلیج به خاطر باز نگاهداشتن تنگهی هرمز ابتدا «نه» گفتند. این واکنش در واقع موید حرف فیشر و مبین لطمهای است که به موضع هژمونیک آمریکا در غرب خورده است. بر اساس آخرین خبر اروپائیها و ژاپن یک یادداشت سیاسی مشترک منتشر کردهاند و ضمن اعلام آمادگی خود را برای باز نگاهداشتن تنگه هرمز به ایران اولتیماتوم دادهاند که به قوانین بینالمللی در مورد راههای آبی احترام بگذارد و بدانان پایبند بماند. این یادداشت سیاسی دو لایه دارد. ۱) این یادداشت، بیشتر به نظر میرسد، مخاطبش آمریکا است و به منظور باز کردن یک راه برای معامله بین اروپا و آمریکا به ایران نوشته شده است. آن را میتوان نقطهی عزیمت برای گفتگو و فشار بر آمریکا در جهت تغییر سیاست در مورد اوکراین تلقی کرد. در روند احتمالا آمادگی سیاسی برای همکاری به اشکال مختلف در مورد تنگهی هرمز منوط بشود به حمایت آمریکا از سیاست اوکراین اروپا (که در اینجا نمیتوان به آن پرداخت). ۲) با این همه باید در آن در عین حال آن خطر دخالت اروپا و ژاپن را نیز خواند. چرا که این هشدار امکان تبدیل به هر چیز دیگری دارد.
تبدیل این هشدار به چیز دیگری بیش از هر چیز دیگر صرفنظر از سیاست اوکراین آمریکا و اروپا بستگی به چگونگی افزایش و گسترش تنش در جنگ منطقهای ایران دارد.
تغییرات روابط قدرت و کنترل تنش: مسئله کنترل تنش صرفنظر از نتایج نظامی (یا وجه نظامی) به لحاظ سیاسی اهمیت دارد و بر روابط قدرت در سطح منطقه و جهان تاثیر مستقیم دارد. چگونگی انکشاف تنش رابطهی بین سیاست و جنگ را تعیین میکند. میتوان با قطعیت گفت: هر کس قادر به کنترل تنش و نحوهی انکشاف آن باشد، نه فقط از منظر تنگ نظامی بلکه به لحاظ سیاسی میتواند روابط قدرت را تغییر بدهد، چشمانداز را تعیین و قادر به کسب برتری سیاسیای بشود که ائتلافات سیاسی و نظامی را به دنبال دارد.
صرف نظر از یک دورهی کوتاه در ابتدای جنگ ایران که بر اساس استراتژیاش کنترل و مدیریت تنش را در دست گرفت، امروز دیگر کنترل تنش را در دست ندارد. بسیار زود چگونگی افزایش و کنترل تنش را ایران در چارچوب تاکتیک و سیاست تلافیجویانه، چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان، که مبنای انتخاب اهداف نظامی این نیرو است، از دست داد. با تاکتیک تلافی جویانه این طرف مقابل است که اهداف جدید حملات نظامی ایران را تعیین میکند و به این ترتیب چگونگی و میزان تنش کنترل را میکند و میتواند برتری سیاسی نیز بیابد و به اتحادهای سیاسی جهت دهد! از دست دادن ابتکار عمل در روند تنشافزائی، و سپردن کنترل تنش به طرف مقابل، ضعف استراتژیک ایران به نمایش مینهد: ایران جنگ را کنترل نمیکند بلکه این جنگ است که ایران را کنترل میکند.
علاوه بر یادداشت مشترک اروپائیها و ژاپن یکی دیگر از نتایج سیاسی کنترل تنش، را در تهدیداتی که کشورهای عربی حوزهی خلیج کردهاند، دید. یکی از فاکتورها در تبدیل این تهدیدات و اتحاد سیاسی به اتحاد نظامی و عمل نیز تابع کنترل تنش و چگونگی انکشاف آن است. در این لحظه در واقع این اسرائیل است که تنش را کنترل میکند (به عنوان مثال حمله به تاسیسات انرژی و پاسخ ایران توجه شود) و توانسته است، به امکان ائتلافهای سیاسی-نظامی در سطح منطقه و جهان دامن بزند.
در شرایط فعلی بدون اینکه نیروی زمینی وارد محاسبات بکنیم، فقط دو راه برای خروج از جنگ موجود است: ۱) تسلیم ایران و ۲) چرخش ترامپ و از سر گیری مذاکرات. بین این دو میتوان با اطمینان بیشتری گفت، امکان تسلیم دولت ایران که برای هست و نیستش میجنگد، کمتر است، از این رو پایان جنگ بیشتر منوط است به چرخش ترامپ! مهمترین فشاری که در جهت چرخش عمل میکند: تورم و چشمانداز رکود-تورمی است که منجمله باعث از دست رفتن پایهی تودهای جنبش «اول آمریکا» میشود. مانع اصلی چرخش اسرائیل و جریان نئوکان در هیئت حاکمه است. دولت آپارتاید فقط از طریق جنگ و جلوگیری از مذاکره به اهدافش («تعویض رژیم» و نهایتا تجزیهی ایران بر اساس طرح اوود اینون) دست خواهد یافت. اسرائیل میتواند منجمله با افزایش/کاهش تنش و چگونگی انکشاف آن امکان چرخش را بگیرد.
با توجه به نکتهی اخیر در مورد ایران و صورت عدم چرخش، آمریکا بر سر یک دو راهی است: گسترش جنگ و اشغال ایران یا کنار گذاشتن موقت استراتژی «تعویض رژیم» (حداقل برای یک دوره). در صورتیکه آمریکا بخواهد استراتژی «تعویض رژیم» را در این دوره پیش ببرد، تنها دو راه دارد. این دو عبارتند از:
الف) سازماندهی نیروهای نیابتی کرد و دامن زدن به یک جنگ داخلی با چشمانداز سوری و لیبیائی کردن ایران.
احتمال اینکه کردهای نیابتی بتوانند ایران را بدل به سوریه و یا لیبی بکنند ناچیز است، اما نتیجه چنین سیاستی به هر حال تضعیف رژیم ایران خواهد بود که یکی از اهداف میان مدت بویژه اسرائیل است. (در حاشیه باید گفت: این امر برای جریانهای سیاسی نیابتی کرد فقط تکرار درسی خواهد بود که تاریخ از قرن ۱۹ (جنگ دو امپراطوری روسیه و عثمانی) به بعد، به آنان داده است ولی رهبران جاهطلب آن یاد نگرفتهاند! این رهبران، البته و منجمله به دلائل هستیشناسانه، قادر به فهم این امر نیستند که نمیتوان بواسطهی امپریالیستها به آزادی و غیره رسید. در مورد برخی از آنان میتوان گفت که اساسا مسئلهشان آزادی نیست، بلکه علائق تنگ شخصی نیروی سائق است.)
ب) علاوه بر الف، اعزام نیروی زمینی و اشغال ایران، آن هم حداقل در این لحظه بدون متحد به لحاظ نظامی جدیای جز اسرائیل. تا کنون هیچ کشوری اعلام آمادگی برای همکاری در این امر نکرده است. فقط مصر آمادگی خود را برای دفاع از کشورهای حوزهی خلیج در چارچوب تشکیل یک «ناتو» عربی اعلام کرده است که میتواند به طور ضمنی به معنای آمادگی برای شرکت در جنگ تعبیر شود. انفراد آمریکا میتواند زیر فشار اقتصادی که جنگ به کشورهای مختلف تحمیل کرده است و در سایهی توان کنترل تنش و از طریق آن هر آن تغییر بکند. چشم انداز تکرار سناریوی تعویض رژیم به سبک جنگ عراق باز است.
باید در نظر گرفت، بر اساس یک تحلیل عقلانی با توجه به تناسب قوای داخلی در آمریکا و احتمال رکود-تورمی در جهان و خواست پایان جنگ در سراسر جهان، احتمال حمله زمینی به ایران در این لحظه ناچیز و حتی غیر ممکن میآید، اما با توجه به ناعقلائی بودن رژیم الیگارشیک ترامپ نباید دچار خوشبینی شد و با عجله امکان آن را بست. آیا حملهی هیتلر به روسیه و شروع جنگ در دو جبهه عقلائی بود؟ از منظر بشر نوعی مگر آپارتاید و گنوسید عقلائی است؟
با توجه به فشار زمان بر طرفین درگیری که منجمله در برآمد جنبش صلح، افزایش تورم و امکان رکود تورمی و برآمد جنبش اعتراضی در ایران به بیان میآید، بویژه طرف آمریکائی باید به زودی به استراتژیاش علنا تشخص بدهد و جهت آن را روشن بکند! همهی راهها بازند و نظرورزی در موردشان انسان را به جایی نمیرساند. این تشخص به هیچ رو تغییری در سیاست کسانی نمیدهد که ضد جنگ هستند. اینان تنها جریانی هستند در مقابل چگونگی کنترل تنش توسط ایران یا آمریکا/اسرائیل خنثی هستند، چرا که نه برای کنترل بلکه برای پایان آن مبارزه میکنند و در آتیه در صورت ادامهی جنگ خواهند توانست در روند انکشاف تنش یکی از عوامل تعیین کننده بشوند. باید جنگ اول و جنگ ویتنام علیرغم تفاوتهای جدی و بنیادین این جنگ با جنگ ویتنام و نقش این جنبش در روند آن جنگها را به خاطر داشت. منجمله در روند انکشاف این جنبش سرنگونی رژیم ایران از آمریکا/اسرائیل و ضد انقلاب مغلوب به کسانی انتقال مییابد که شایسته و بایسته و تصمیم گیرندهی اصلی در این مورد هستند و باید باشند: فرودستان ایران.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد