logo





هانس-گئورگ باکهاوس، پیشگام «خوانش نوین مارکس»، درگذشت

شنبه ۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۱ مارس ۲۰۲۶

سعید حسینی



هانس-گئورگ باکهاوس (Hans-Georg Backhaus) در سال 1929 در رِمدا - روستایی در ایالت تورینگن - در شرق آلمان بدنیا آمد. در تقسیم آلمان پس از جنگ جهانی دوم، ایالت تورینگن جزو آلمان شرقی گردید. باکهاوس بگفتۀ خود، در دوران نخستین جوانی گرایش لیبرالی و شدیداً ضد استالینیستی داشت. بدین خاطر او هیچگاه به عضویت «حزب متحد سوسیالیستی» (Sozialistische Einheitspartei Deutschlands)، حزب حاکم «جمهوری دمکراتیک آلمان» شرقی در نیامد. باکهاوس آلمان شرقی را در میانۀ دهۀ پنجاه ترک کرد و به غرب آلمان مهاجرت نمود. او در شهر هَیدِلبرگ ابتدا به تحصیل حقوق پرداخت. علاقمندی او به مباحث اقتصادی و جامعه شناسیک زمانی شدت گرفت که با «لئو کُفلِر» (1907-1995) آشنا شد و در سمینارهای آخرهفته ای او شرکت ‌کرد. کُفلِر او را با تفسیر ضد استالینی از مارکس آشنا ساخت. این رویداد همراه شد با آغاز حضورِ کنشگران «جمعیت سوسیالیستی دانشجویان آلمانی» (Der Sozialistische Deutsche Studentenbund [SDS]) در برخی از دانشگاه آلمان؛ ازجمله در دانشگاه هَیدِلبرگ.

شاید برای خوانندگان این نوشتار لازم است، گفته شود که در آلمان (در اینجا تنها منظورم آلمان غربی است) برای دستکم دو دهه، پس از جنگ جهانی دوم و نابودی رژیم نازی ها، طرح مباحث سوسیالیستی و یا پرداختن به اندیشۀ بزرگان و نام آوران این جریان فکری و اجتماعی، تقریباً تابو بود. ایدئولوژیهای راست و فاشیستی، تا مدتها پس ازبرچیده شدن رژیم نازی ها، هنوز در نهادهای فرهنگی، حقوقی و سیاسی حاکم بود. علاوه براینکه بسیاری از مهاجرین چپِ ضد فاشیست که پس از شکست رژیم نازیها به آلمان برگشتند، بیشتر در بخش شرقی، نه در بخش غربی آلمان سُکنا گزیدند. سیزده سال حاکمیت رژیم بربرمنشانۀ نازی ها، تقریباً تمامی دستاوردهای فرهنگی و اجتماعیِ جنبش کارگری آلمان را نابود کرده بود.

باکهاوس در این فضا وارد جامعۀ آلمان غربی، یا بطور مشخص تر وارد جامعۀ دانشگاهی آنجا شد. علاقمندی او به مباحث نظریِ اقتصاد سیاسی و اجتماعی، برای او پرسش هایی را بوجود آورد که دانشگاه هَیدِلبرگ ظرفی برای طرح آن پرسشها نداشت. باکهاوس سرانجام شهر و دانشگاه هیدلبرگ را ترک کرد و در سال 1961 به شهر فرانکفورت آمد. او در دانشگاه این شهر،در «دانشگاه گوته»، در رشتۀ جامعه شناسی و فلسفه نامنویسی کرد. البته این انتخاب، اتفاقی نبود. باکهاوس، به گفته خود، می خواست بداند که «دیالکتیک چیست؟». در دانشگاه فرانکفورت جوی لیبرال و باز حاکم بود، سه شخصیت علمی و روشنفکری چپ آلمان، «ماکس هورکهایمر» (1895-1973)،«تئودور ویزِن گُروند آدورنو» (1903-1969) و «فریدریش پُلُک» (1894-1970) پس ازبازگشت از ایالات متحده آمریکا به آنجا برگشته و در حال بازسازی «مؤسسۀ پژوهش های اجتماعی» بودند. این خود امکانی را فراهم کرده بود، برای آمدن دیگر روشنفکران و دانش پژوهان چپ و و مترقی به دانشگاه فرانکفورت. درسگفتارهای پُلُک، هورکهایمر، آدورنو با موضوعات فلسفی و جامعه شناسیک، چتری را برای دانشجویان و دانش پژوهان جوان فراهم کرده بود، تا در زیر آن، به پرسشهایی در باب دیالکتیک و ماتریالیسم، مقولات اقتصاد سیاسی و شناخت شناسیک، روشهای انتقادی در واکاوی و پژوهش، و... بپردازند. دانشگاه فرانکفورت، ازاین منظر، در ده های پنجاه و شصت در کنار دانشگاه شهر برلین و ماربورگ، براستی یک استثنا بود.

باکهاوس همراه با دوست همدرسی اش «هِلموت رایشِلت» همواره یکی از شنوندگان دائمی درسگفتارهای هورکهایمر و آدورنو بود. او همچنین به پیشنهاد آدورنو در کلاس های درسِ فلسفۀ هگل «کارل-هانس هاگ»(1924-2011) - دستیار هورکهایمر – و «بُرونُ لیبروکس» (1911-1986) شرکت می کرد. لیبروکس یکی از هگل شناسان آلمانی بود، که متاسفانه تا به امروز کمتر شناخته شده است. شرکت باکهاوس در این درسگفتارها، آشنایی با نظریات دیگر اندیشمندان انتقادی چپ آلمان از جمله «آلفرد زُن-رِتِل» (1899-1990) و «هنریک گُرُسمَن» (1818-1950)، «هَینس بِراکِمایر» (1925-2010) و سرانجام بحث و جدلهای نظری فراوان در محافل دانشجویی، با دانشجویان و پژوهشگران جوانی که به مانند او جزو نام آوران چپ نو آلمان شدند - به مانند «آلفرد اشمیت» (1931-1912)، «هانس-یورگن کرال» (1943-1970) و ... - افق او را گستراند و به کنجکاوی او در باره تئوریهای مارکس افزود. البته در اینجا نباید فضایی که در دهۀ شصت میلادی (بویژه از نیمه دوم آن) بر جامعه حاکم بود، فراموش کرد. دهۀ شصت (و همینطور دهۀ هفتاد) دهه های پُر تنش، پُر جنب و جوش بود. در محافل دانشجویی و روشنفکری دوباره اندیشه های چپ رواج یافت، مباحثی مارکسی هم داشت، نم نم در دانشگاها جا پیدا می کرد.

هانس-گئورگ باکهاوس، شاید نزد مارکس-پژوهان انتقادی، تنها کسی بود و هست که نامش با موضع پژوهش اش پیوند ناگسستنی خورده است. کمتر نوشتاری، کمتر دانشنامه را می توان یافت که به پرسش دشوار «شکل ارزش»( Wertform)، یا باریکتر بگویم، به «واکاوی شکل ارزش» (Wertformanalyse) پرداخته باشد، اما نامی از او نبرده، گزاره ای را یا گفته ای را از او بازنیاورده باشد. به گواه نوشته های او، به گفتۀ کسانیکه سالها با او هم دم و همراه بوده اند، تمامی کوشش او آشکار کردن ساختارِ درونی و پُر تناقض «دیالکتیک شکل ارزش» (Dialektik der Wertform) بود. باکهاوس و هلموت رایشِلت را میتوان بدرستی پیشگامان و بنیان‌گذاران «خوانش نوین مارکس» (Neue Marx-Lektüre) در آلمان نامید، اگرچه نباید سهم کوششهای نظری دیگراندیشمندان چپ را نادیده گرفت: بعنوان مثال تفسیرِ راهگشای آلفرد اشمیت از مفهوم «نقد» در «نقد اقتصادی سیاسی» (Kritik der politischen Ökonomie) مارکس و اهمیت آن برای خوانش انتقادی و ماتریالیستی از آثار مارکس؛ یا کوشش آلفرد زُن-رِتِل در طرح مشکل «انتزاع واقعیِ مبادله ی کالا» (Realabstraktion des Warenaustauschs)؛ یا نقد «ایساک ایلیچ وربین» (1886-1937) به خوانش جزمی نظریه ارزش مارکس از سوی مارکسیسم روسی در دهۀ بیست سدۀ گذشته. و همینطور که من در بالا هم به آن اشاره کردم، کوششهای پیشگامان «تئوری انتقادی» (Kritische Theorie)، بویژه آدورنو، در نقد مفاهیم و بازسازی انتقادی مقولات اجتماعی اهمیت شایانی برای این رویکرد نوین داشت.

مقدمتاً اشاره کنم که شیوۀ خوانشِ «منطقی-مقولاتی» (logisch-kategoriale) باکهاوس و رایشِلت در واکاوی «شکل ارزش» (Wertform) در آثار مارکس، شیوه ای که در اصطلاح به آن «واکاوی شکل» (Formanalyse) هم می گویند، یک گام رادیکال در نقد «نظریه‌های ارزشِ پیشاپولی» (prämonetäre Werttheorien) است. این نظریه ها، ارزش را برآمده از کار یا از مبادلهٔ کالاها میدانند. در واقع آنها را باید جزو نظریه های پوزیتیویستی از «ارزش» (Wert) دانست. بنابرین «خوانش نوین مارکس»، در عین حال، رویکردی است در نقد اقتصاد کلاسیک و نوکلاسیک، در نقد خوانش ریکاردویی از نظریه ارزش مارکس و همرا با آن در نقد خوانش «سوسیالیسم توزیعی» (Verteilungssozialismus).

I.

اما آنچه که بعدها «خوانش نوین مارکس» نام گرفت، به گفتۀ باکهاوس با یک «کشف» غیرمنتظره آغاز گردید و او را در «دام» مارکس-پژوهشی انداخت. او در اویل دهۀ شصت بصورت کاملاً اتفاقی در کتابخانۀ سوسیال دمکرات و مبارز ضد فاشسیت آلمانی «هرمَن بریل» (1895-1959) که در زیرزمین «خوابگاه دانشجویی والتر کُلب» در محلۀ بُکِنهایم فرانکفورت، قرار داشت، چاپ نخست «سرمایه» (1867) را پیدا کرد. باکهاوس با خوانش چاپ نخستِ «سرمایه» متوجه شد که بین «شکلگیری مفهوم» (Begriffsbildung) و پرسش پژوهشیِ «تئوری ارزش» (Werttheorie) در این چاپ با چاپ دوم وچاپهای بعدی کتاب «سرمایه» «تفاوت مقولاتیِ» (kategoriale Unterschiede) آشکاری وجود دارد؛ مثلاً «گذار» (Übergang) از «ارزش» (Wert) به «پول» (Geld) و نیز برخی توضیحات روش‌شناختی در نسخهٔ بعدی حذف شده است. به بیان دیگر: در حالیکه هنوز میتوانستی در چاپ نخست به روشنی «شکل بازنمودِ دیالکتیکی» (dialektische Darstellungsform) را ببینی، در چاپ دوم و چاپهای بعدی، دیگر ازآن ردپایی نمی توانستی بیابی. باکهاوس با استناد به دو نامۀ مارکس به انگلس، این کاستی را «مردم- فهم- کردنِ سرمایه» (Popularisierung des Kapitals) بتوسط خود مارکس می دانست. به باور او مارکس با ساده سازیِ شکلِ بازنمود، کاهشِ دامنِۀ مقولات و مفاهیم کلیدی و بالاخره پَرش های غیراستدلالی و «ناگهانی» (unvermittelt) در بازنمود انتقادی مقولات اقتصاد سیاسی، نه تنها فهم سرمایه را سخت کرده، بلکه ناخودآگاه، به خوانش جزمی و به بد فهمی از تئوریهای خود کمک کرده است. البته از دیدگاه باکهاوس چاپ نخست «سرمایه» هم، مشکل مردم- فهم-کردنِ یا ساده سازی مقولات را دارد. لذا، به باور باکهاوس، باید برای درک «نقد» (Kritik) و «روش بازنمود» (Darstellungsform) مارکسی، به پیش نویسهای ناتمام او در باب سرمایه ازجمله «گروندریسه» (1857/8) ، به آثار نخستین او و به نامه هایش رجوع کرد. همینطور باید به فلسفه هگل – بویژه به «منطق گوهری»(Wesenslogik) و «منطق مفهومی» (Begriffslogik)، به ایدۀ «دیالکتیک» (Dialektik)و گزارۀ «وحدت تناقضات» (Einheit der Widersprüche) هگل بازگشت. چرا که، به باور باکهاوس، بدون خوانش انتقادی این آثار و ایده ها، بدون وارد کردن و منظور کردن آنها در پژوهش، «بازسازیِ» (Rekonstruktion) انتقادی تئوریهای مارکس، بویژه بازسازی «تئوری ارزش» (Werttheorie) امکان پذیر نخواهد شد.

اما بازسازیِ تئوری ارزشِ مارکس یا اساسا ًبازسازیِ «نقد اقتصاد سیاسی» مارکس، پرسشهایی فرآورد که باکهاوس تا واپسین روزهای زندگی اش، با آنها درگیر بود. هنوز هم بسیاری از آن پرسشها و مفهوم ها موضوع مناقشه اند، هنوز به بسیاری از آنها پاسخ کامل و در خوری داده نشده است، مثلاً پرسشهایی از این دست: پیوندِ درونی و ضروری «شکل ارزش» (Wertform)، «گوهر ارزش» (Wertsubstanz) و «کمیّت ارزش» (Wertgroße) چگونه است؟ چرا پول و کالا، همچون «شکل های پدیداری مقولۀ سرمایه» (Erscheinungsform der Kategorie ‚Kapital‛ ) در مناسبات اجتماعی و زندگی روزمره انسانها «بُتوارانه» (Fetisch) جلوه می کند؟ چرا مناسبات و مقولات سرمایه در پیکری «دوگانه» (Verdoppelung) – یعنی «حسی و فراحسی» (Sinnlich-Übersinnlich)، «انتزاعی و انضمامی» (Abstrakt -Konkret) – نمودار می شود؟ راز «گوهر پول» (Wesen des Geldes)، «دوگانگی» کار و کالا که یکبار در خود کالا و یکبار در پول پدیدار میشود، در چیست؟ ریشۀ «وارونگیِ» (Verkehrung) «ارزش کالا» یا اساساً ریشۀ «وارونگی» و «بتوارگی» (Fetisch) کل مناسبات سرمایه داری را در کجا باید جُست ؟ و ...

البته باکهاوس تنها بدنبال بازسازی تئوریهای مارکس یا بطور مشخص، بازسازی مفهومی «نقد اقتصاد سیاسی» نبود. در همراهی با مارکس، او براین باور بود که هدفِ یک نقدِ استوار بر روش دیالکتیکی تنها این نیست که نشان دهد «شکل پدیداریِ» یک پدیده وابسته به تعیین های ویژۀِ «گوهر» (Wesen) آن پدیده است. یک نقد دیالکتیکی باید فراتر از آن برود، باید نشان دهد که اساساً چرا گوهرِ خودِ آن پدیده در جهان واقع، به این یا به آن شکل نمودار می شود. این کوشش، از نگاه باکهاوس، تنها یک ضرورت آکادمیک یا کنشِ دانش پژوهانه نبوده و نیست، بلکه همچنین یک ضرورت سیاسی است که به نقدِ مقولاتِ اقتصاد سیاسی سرمایه داری چشم انداز انقلابی می بخشد. به باور باکهاوس برای این کار و زارِ نظری باید دست به یک خانه تکانی اساسی زد. باید از جزمهایی مارکسیستی و لنینیستی که بخشی از آنها ناشی از بد فهمی های فریدریش انگلس از «نقد» و «روش نقد» (Methode der Kritik) مارکس در سرمایه است، فاصله گرفت.

درک انگلس از «روش پژوهش» (Forschungsmethode)مارکس اشتباه، انتزاعی و فروکاهنده بود، چرا که او عملاً روش پژوهش و موضوع پژوهش از هم جدا می دید، نه در هم تنیده شده و باهم تکوین یافته. علاوه براین برداشتِ اشتباهِ انگلس ازتئوری مارکس در بارۀ «گردشِ سادۀ» (einfache Zirkulation) کالا که انگلس آنرا به تئوری «تولیدکالایی سادۀ» (einfache Warenproduktion) تفسیر می کرد، به شکل گیری خوانش های جزمی دیگری از تئوریها مارکس، از جمله از تئوری ارزش او، کمک کرد و به آنها مشروعیت نظری داد. به عنوان مثال مارکسیسم روسی از برخی از بد فهمی های و جزم انگاری های انگلس، آموزۀ مقدسِ « دیالکتیکِ امر تاریخی و امر منطقی» (Dialektik von Logischen und Historischen) را برساخت. و در این رابطه، می توان همینطور از تفسیرمشکل زای «پیشا پولی» (prämonetär) از تئوری ارزش مارکس و جا افتادن آن در پژوهش های مارکسی نامبرد. این تفسیر سهم بزرگی در برداشت اشتباه و انتزاعی انگلس داشت. از دیدگاه باکهاوس، تئوری ارزش مارکس اتفاقاً نقدِ تئوری «پیشاپولی ارزش» است، چرا که این تئوری غیرمنطقی وغیر دیالکتیکی، شدیداً تارایخگرایانه و کارمحور است – به بیان دیگر، گرایش «بتوارگی کار» (Arbeitsfetisch) در آن بسیار نیرومند است. همانطور که به آن اشاره شد، نقد باکهاوس تنها متوجه انگلس نیست، نقد او متوجۀ مارکس هم می شود. به باور او مارکس علاوه بر «مردم-فهم-کردن» کتاب «سرمایه» یا بقول ماکس هورکهایمر «آبکی کردن» (Verwässerung) آن، در بازنمود منطقی و مفهومی مقولات اقتصاد سیاسی، بطور مشخص در بازنمود ارزش و شکل آن، خواننده را با هزار پرسش تنها می گذارد. رشته ی استدلالها یا برهان مارکس در «نقد اقتصاد سیاسی» همیشه و هم جا، پیوسته و پیگیرانه و قابل فهم نیست. به باور باکهاوس، مارکس در بازنمودِ مقولات اقتصاد سیاسی همه جا به روش واکاویی دیالکتیکی وفادار نمی ماند؛ مارکس از مقوله ای به مقولهٔ دیگر گذر میکند، بدون اینکه به پرشس خواننده پاسخ روشنی بدهد که «چرا این محتوا، آن شکل را به خود می‌گیرد».

II.

«دیالکتیک شکل ارزش» (Dialektik der Wertform) نخستین اثر و در عین حال یکی از مشهورترین آثار باکهاوس بشمار می آید. این اثر در ابتدا به بصورت مواد سخنرانی در سمینار جامعه شناسی آدورنور در ترم زمستانی سال 1964/65 به بحث گذاشته شد و سپس بصورت یک رسالۀ کوتاه انتشار یافت. بسیاری آنرا «جرقهٔ آغازینِ» «خوانش نوین مارکس» میدانند. اگر بخواهم بصورت خلاصه و فشرده این اثر را معرفی بکنم – چراکه در این نوشته، هدف بازنمود تمامی ساحتهای خوانش باکهاوس از مارکس نیست، بلکه تنها یادی ازرفیق درگذشته است – می توان گفت که تمرکزِ نوشتار «دیالکتیک شکل ارزش» در درجه نخست بر روی سرشت دیالکتیکی مفهوم ارزش است. از دیدگاه باکهاوس، ارزش بعنوان شکل خاصی از ثروت در مناسبات سرمایه داری، در خود دارای تناقضی گوهرین یا بنیادین است. ریشه این تناقض در سرشت پیچیده، یا باریکتر بگویم، در سرشت «دوگانگی کالا» نهفته است،یعنی در وجود عینی و انتزاعی آن. این تناقض گوهرین و «شکل پدیداری» (Erscheinungsform) آن، اما برای بازتولید، برای پویاییِ کلِ مناسباتِ سرمایه داری تعیین کننده است.

باکهاوس همرا با مارکس، بر این باور بود که ارزش در درون فرآیند تولید پدید می آید. اما چون در این فرآیند، گونۀ خاصی از انتزاع وجود دارد، بنابراین (به واسطۀ فرآیند انتزاعی) تمامی ویژگیهایِ انضمامی یا مشخصِ کار منتزع یا منفک می شوند و بجای آن تنها «زمان متوسط کار» (durchschnittliche Arbeitszeit ) درآفرینش ارزش درنظر گرفته می شود، بدین معنی که «زمان متوسط کار» تنها سنجه یا معیار ارزش بشمارآورده میشود. «زمان متوسط کار» درواقع همان «کار انتزاعی» (abstrakte Arbeit ) است که «گوهر ارزش» (Wesen des Werts) انگاشته می شود. اما «کار انتزاعی» میتواند خود را تنها در یک چیز یا شیِ مادی و عینی نمایان کند. بنابراین، «کار انتزاعی»، آن گونه ای از کار است که به ناگزیر باید با یک موجود، با یک هستندۀ دیگر یا ،بقول هگل، با «دیگری» (das Andere) رابطه برقرار کند، چراکه وجود مادی و عینیِ «کار انتزاعی» وابسته به «دیگری»، یعنی به «ارزش مصرف» است – به بیان دیگر: وجود مادی و عینی «کار انتزاعی» وابسته به نمودار شدن آن در «دیگری»، در «ارزش مصرف» (Tauschwert) است. در این فرایند، کالا تجسم «وحدت متناقضی» widersprüchliche Einheit) ) از «ارزش» و «ارزش مصرف» است. این «تناقض» (Widerspruch) که تناقضِ درونیِ کالا است، خود را در روابط و مناسبات سرمایه داری به شکل «دوگانگیِ کالا در کالا و پول» نمایان می کند، یعنی این دوگانگی یکبار در خود کالا و یکبار در پول پدیدار میشود. نکته مهم اینست که سرانجام در این روند، همۀ کالا ها خود را در شیِ «سوم» که همان پول است، بعنوان «شی جهانی» نمایان می کند. در واقع آنچه که ما در «دیالکتیک شکل ارزش » می یابیم، خوانشی از «سرمایه» است که رابطۀ پول و ارزش را، رابطه ای درونی و گوهری میداند. ارزش برای آنکه خود را بیان کند یا نمایان کند، به ناگزیر نیاز به «دیگری» دارد و این «دیگری» سرانجام چیزی جز پول نیست – و این یکی از همان لحظه های دیالکتیکی است: چیزی، پدیده ای ریشه یا بنیاد هستی خود را در «دیگری» دارد؛ پدیدار شدن هستی خود، «در شکل برکشیده شدۀ» اش (in der aufgehobenen Form) در «دیگری». اما در سرمایه داری این لحظۀ دیالکتیکی خود را در بتوارگی،در ازخودبیگانگی ودر وارونگیِ مناسبات اجتماعی بیان میکند.

باکهاوس با خوانش نوین خود، بنیان نقدی را گذاشت که در مارکس-پژوهی به نقد تفسیرهای «پیشا پولی» از نظریهٔ ارزش مارکس شهرت یافت. از دیدگاه باکهاوس، نظریه ای که ارزشِ (کالا) را برآمدِ یا نتیجۀِ کار انجام شده می داند، چیزی جز نظریۀ «پیشا پولی» از ارزش نیست. ارزش خود را در مناسبات سرمایه داری تنها در پول نمایان می کند. بنابراین، این خودِ پول است که از نظر «منطقی» پیشین است. لذا بدون پول هیچ ارزشی وجود ندارد. بر اساس استدال باکهاوس، اگر برآمدنِ پول پی آمد ناگزیرانۀ یا ضروریِ سرشت دیالکتیکیِ روابط کالایی است، پس نظریهٔ ارزش مارکس همزمان می باید نظریه‌ای دربارهٔ پول هم نیز باشد. همانطور که در بالا به آن اشاره شد، نقد باکهاوس، تنها متوجۀ اقتصادانان کلاسیک یا چپهای ریکاردویی نیست، بلکه همزمان نقدی است به خوانش تاریخگرایانۀ فردریش انگلس از «سرمایه»؛ خوانشی که سبب کج فهمی های فراوانی در مباحث مارکسی گردید. انگلس بر این باور بود که مارکس در فصل‌های نخستین کتاب «سرمایه»، مرحله‌ای تاریخی از «تولید سادهٔ کالایی» را وصف می کند؛ یعنی مرحله ای از تاریخِ جوامع بشری که در آن پول هنوز وجود ندارد. خوانش انگلس در اینجا کاملاً در تضاد است با بنیادهای نظری و مفهومی «نقد اقتصاد سیاسی» مارکس. نقد مارکس به اقتصادانان کلاسیک بر شالودۀ «منطق مفهومی» هگل استوار است. می دانیم که از دیدگاه هگل، توالی تکوینِ مراحل تاریخی با توالی و ترتیبِ مفاهیم یکسان و یکساز نیستند، بلکه تفاوت آشکاری دارند.

باکهاوس راه را برای واکاویی «منطقی» (logisch) و «دیالکتیکیِ شکل ارزش» در «نقد اقتصاد سیاسی» مارکس هموار کرد. «خوانش منطقی» (logische Lesart) فرانکفورتی ها تنها برای رفع تشنگیِ فلسفی نبود، بلکه یک کنش سیاسی بشمار می آمد؛ با پیامدهای گسترده. واکاوی اتنقادیِ «شکل ارزش» در واقع اسرار زدایی از پویایی و منطق مناسبات سرمایه داری است. در اینجا تنها مالکیت خصوصی بر ابزار تولید یا کلاً نقد روابط مالکیت نیست که آماج نقد است، بلکه همزمان نقدِ «شکل ثروت» (Eigentumsform) در سرمایه داری، نقدِ «شکل انباشت سرمایه» (Akkumulationsform des Kapitals) است که در هیئتِ ارزشِ مبتنی بر کار پدیدار می شود. به باور باکهاوس، هدف مارکس تنها پاسخ به این پرشس نبود که چرا کالا دارای ارزش معینی است ؟ سنجۀ یا معیار تعیین ارزش آن کالا چیست و کدام است؟ بلکه او می خواست نشان دهد که اساساً گوهر ِخودِ ارزشِ چیست؟ ناگزیری یا ضرورت آن در کجاست؟ و بالاخره نظام سرمایداری که پشتوانه و زمینۀ برآمدنِ ارزش است، چرا بتوارگی واز خود بیگانگی مناسبات اجتماعی را تولید می کند؟ چرا این مناسبات بر ما وارونه جلوه می کنند؟ به باور باکهاوس، اقتصادانان کلاسیک که هیچ، حتی اقتصادانان نئو کلاسیک هم تا به امروز از دادن پاسخ به این پرسشهای بنیادین ناتوانند. اما از نگاه او این کاستی تنها شامل اقتصادانان بورژوازی نمی شود.

بسیاری از مارکسیستها سخنان فراوانی در بارۀ سازماندهی عادلانۀ فرایند کار و توزیع عادلانۀ ثروت گفته اند، اما کمتر خودِ «شکل ارزش» را – و همرا با آن «شکل ثروت» را – به پرسش کشیده شده و تببین نموده اند. « خوانش نوین مارکس» را یا واکاویِ دیالکتیکیِ «شکل ارزش» را باید از یکسو، نقد گرایش هابرماسی « تئوری انتقادی» دانست، چرا که این گرایش هنوز هم بر این باور است که نقد مناسبات اجتماعی بدون بکاری گیری «نقد اقتصاد سیاسی» مارکس ممکن و کامل است، و از سوی دیگری «خوانش نوین مارکس» به رادیکالیزه کردن تئوریِ اجتماعیِ پیشگامانِ نخستین «تئوری انتقادی» – هورکهایمر، آدورنو، هِربِرت مارکوزه و... – کمک شایانی کرد. با الهام گیری از مارکس و از پیشگامان «تئوری انتقادی»، باکهاوس بر این باور بود که رسالتِ نقد مقولات اقتصاد سیاسی سرمایه داری نشان دادن شرایط اجتماعی است که وجود «شکل ارزش« را ناگزیر می سازد. چرا که واکاوی شکل ارزش و همرا با آن «دوگانگی» کار و کالا، در واقع واکاوی پیش شرط های «برکشیدنِ» (Aufhebung) مناسباتِ جامعه ای مبتنی بر بهره کشی و از خودبیگانگی، به جامعه ای مبتنی بر برابری و رهایی است.

پروژۀ بزرگ باکهاوس، یعنی ضرورت وحدت سه گانۀ نقدِ «شکل ارزش» (Wertform)، «نقدِ جامعه» (Gesellschaftskritik)و «تئوریِ شناخت» (Erkenntnistheorie) به سرانجام خود نرسید. باکهاوس، با اینکه بارها به دوستان و شاگردانش قول داده بود در کتابی مستقل بخشی از نتایج پژوهش های خود را در بارۀ «نقد اقتصاد سیاسی» انتشار دهد، هرگز کتاب مستقلی در این باب ننوشت. اما او در دهها نوشتار و سخنرانی های فروان کوشید بخشی از نتایج پژوهشهای خود را به علاقمندان بشناساند و به بحث بگذارد. برخی از مقالات او به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند، ازجمله نوشتار نخست او «دیالکتیک شکل ارزش» (1969) به 12 زبان جهان ترجمه شده است. مهم‌ترین نوشته‌های او در سال 1997 در مجموعه‌ای با عنوان «دیالکتیک شکل ارزش» منتشر شد. علاقهمندان می توانند در این کتاب سلسله نوشتارهای را او با عنوان «مواد برای بازسازی نظریهٔ ارزش مارکس» که در دههٔ 1970 نوشته شده بودند، بخوانند.

III.

هانس-گئورگ باکهاوس از دوران دانشجویی خود در شهر فرانکفورت زندگی میکرد، در محلۀ معروف بُکِنهایم. او هم در دانشگاه این شهر و هم برای مدتی در دانشگاه شهر بِرمِن به تدریس مباحث اقتصاد سیاسی مشغول بود، اما درس گفتارها و سمینارهای او ازاواخر دهۀ هشتاد/اوایل دهۀ نود برای چندین سال بصورت مدوام در دانشگاه فرانکفورت برقرار بود. بدون اغراق بگویم که سمینارهای باکهاوس و همینطور سمینارهایی که او بعنوان استاد مهمان حضور داشت، برای ما دانشجویان بی اندازه جذاب بود. در این سمینارها رابطۀ هرمی شاگرد و استاد وجود نداشت، همه ، چه استاد و چه دانشجو، همدیگر را با ضمیر دوستانۀ دوم مشخص مفرد – تو – و نام کوچک خطاب می کردند، همه از حق برابر در بیان نظرات شان برخورد دار بودند، اما "وای بحال" کسی که که نظریات اش بدون استدلال بود، یا از آن بدتر، برای پنهان کردن کم سوادی یا بقول آدورنو «نیمچه سواد» (Halbwissen) خود، به بلوف یا به خالی بندیهای فلسفی دست میزد. در سمینارهای باکهاوس همیشه بحث و جدل داغ بود. کم نبودند دفعاتی که کل زمان سمینار صرف تفسیرِ تنها یک صفحه یا یک پاراگراف از «گروندریسه» یا از «کاپیتال»، از «پدیدارشناسی روح» یا «منطق» هگل، از «دیالکتیک منفی» آدورنو یا از «سنجش خرد ناب» کانت و... می شد. شور و شوق بحث در سمینارهای باکهاوس آنقدر بالا بود که نه ما دانشجویان و نه خود استاد متوجه می شدند که زمانِ سمینار مدتی است که به پایان رسیده و باید هرچه سریعتر سالنِ درس را ترک کرد.

اگرچه بکهاوس در روابط اجتماعی اش با دوستان و دانشجویان اش، انسانی بسیار مهربان، دست و دل باز، اهل گذشت و بویژه اهل گپ و خنده بود، اما در بحثهای علمی و سیاسی، کمتر اهل شوخی و مدارا بود. او از نظریات و مواضع خود با حرارت و شوری فراوان دفاع می‌کرد، گاهی در بحث به ‌شدت برافروخته می‌شد. هنگامیکه او عصبانی می شد، حتی این امکان وجود داشت که او در وسط بحث کتابهایش را جمع کند در توربۀ ای که همیشه همراه داشت بریزد و جلسه را یکباره ترک کند، یا با صدایی برافروخته پایان سمینار را اعلام کند. اما در اینطور مواقع، هم ما دانشجویان قدیمی (و هم استاد مهماندار سمینار که اغلب از دوستان نزدیک باکهاوس بودند، به مانند هانس-یوآخیم بِلانک یا هَینس بِراکِمایر و...) سالن را ترک نمی کردیم، چون می دانستیم که او بعد از یکربع ساعت دوباره به سالون سمینار بازمیگردد، بدون سلام و تنها با عذر خواهی کوتاه، همیشگی و خجالتی اش، کتابهایش را از توربۀ معروف خود دوباره درمی آورد، و سرانجام درس و بحث از همان جایی که متوقف شده بود، در فضایی آرام و رفیقانه ادامه پیدا میکند.

برای ما، گروهی از دانشجویانی که علاقمند به مباحث مارکسی بودیم، شرکت در همایش‌های «انجمن مارکس» (Marxgesellschaft) امکان بسیار خوب دیگری بود که نه تنها با نظریات باکهاوس، بلکه همزمان با نظریات اندیشمندان دیگری از آلمان واز کشورهای دیگر جهان آشنا شویم. «انجمن مارکس» توسط باکهاوس و برخی دیگر از استادان ما به مانند دیتارد بهرِنس، هَینس براکِمایر، هانس-یوآخیم بِلانک از فرانکفورت و میشائیل هاینریش از برلین در سال 1994 تأسیس شد و در سال 2013 متاسفانه منحل گردید. همایش های این انجمن که در سال دوبار برگزار می شد، فضای آکادمیک بی مانندی بود، نه تنها برای به چالش کشیدن خوانش های گوناگون آثار مارکس، بلکه همینطوربرای درگیرشدنِ نظری با خودِ «خوانش نوین مارکس». دراینجا، باید حتماً تاکید کنم که «خوانش نوین مارکس» اگرچه با باکهاوس و رایشلت آغاز گردید، اما در سیر تکوین و گسترش خود یکدست و یک پارچه باقی نماند. نظریۀ «نقد ارزش پیشاپولی» باکهاوس نه تنها ازسوی خوانش های دیگر - بویژه ازسوی هواداران «نظریه ارزش کار» - به چالش کشیده شده، بلکه برخی از گرایشات درون «خوانش نوین مارکس» هم نقدهای اساسی به باکهاوس و رایشلت داشتند و هنوزهم دارند. البته پرداختن به آنها موضوع این نوشتۀ نیست.

باکهاوس تا آخرین روزهای زندگی اش شوق و شورخود را، از همه مهمتر کنجکاوی تشنگی ناپذیر خود را برای یادگیری و فراگیری مباحث فلسفی، جامعه شناسیک و تاریخی ازدست نداده بود. او هرروز اخبار سیاسی آلمان و جهان را از طریق روزنامه دنبال می کرد. با من از نگرانی هایش در بارۀ وضعیت جهان و همینطور ایران سخن می گفت. او برای انسانهایی که دربرابر رژیمهای دیکتاتوری و سیاستهای امپریالیستی می ایستند واز موضع خود دفاع می کنند، احترام خاصی قائل بود. بدترین سرزنش او متوجۀ فرصت طلبان سیاسی و چپ های سابق می شد که هم اکنون مجیزگوی روابط و مناسبات سرمایه داری شده اند. آخرین دیدار من با او تقریباً یک ساعت پیش از مرگ اش بود.

هانس-گئورگ باکهاوس در بعد ظهر روز یکشنبه هشت مارس 2026 در سن 96 سالگی در بیمارستان مارکوس در شهر فرانکفورت درگذشت. با مرگ باکهاوس، چپ غیر جزمی آلمان و جهان، پژوهشگران انتقادی آثار مارکس یکی از اندیشمندان و یکی از انسانهای دوست داشتنی خود را از دست دادند. یاد اوهمواره در خاطره ها و در جدل های نظری در بارۀ چگونگی فرارفتن از «مناسبات موجود» و ساختن جامعه ای بهتر، انسانی تر، جاویدان خواهد ماند.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد