همزمان با سومین هفته جنگ میان ایران و ائتلافی متشکل از اسرائیل و ایالات متحده و در حالی کە زیرساختهای نظامی، امنیتی و اقتصادی کشور بهطور مستمر هدف حملات قرار گرفتهاند، رسانههای رسمی از بازداشت دستکم صدها شهروند در استانهای مختلف، از جمله تهران، البرز، همدان و آذربایجان غربی خبر دادهاند؛ آماری که خودِ حاکمیت به آن اذعان کرده و همزمان با آن، انتشار ویدیوهایی از «اعترافات» بازداشتشدگان — در شرایطی نامعلوم و عاری از ابتداییترین استانداردهای دادرسی — بار دیگر یکی از آشناترین ابزارهای کنترل سیاسی را به صحنه بازگردانده است. تصویری که از این همزمانی شکل میگیرد، روشن است: جنگ در بیرون، و بازآرایی هراس در درون.
در چنین شرایطی، آنچه در داخل کشور جریان دارد را نمیتوان به اقداماتی پراکنده یا واکنشی فروکاست. بازداشتهای گسترده، سناریوهای اعترافگیری، و گسترش دامنه اتهامات از «جاسوسی» تا سادهترین اشکال ارتباط و فعالیت مجازی، نشاندهنده یک الگوی منسجم است؛ تلاشی برای بازتعریف کنترل اجتماعی در لحظهای که فشار بیرونی و فرسایش درونی به نقطه تلاقی رسیدهاند. در این میان، اعترافات اجباری نه برای کشف حقیقت، بلکه برای تثبیت روایت رسمی بهکار گرفته میشوند؛ روایتی که هر صدای مستقل را به تهدیدی سازمانیافته و بیرونی تقلیل میدهد.
اما آنجا که این تصویر نگرانکنندهتر میشود، جایی است که آمارهای رسمی پایان مییابند و سکوت آغاز میشود. در کنار ارقامی که اعلام شده، واقعیتی گستردهتر وجود دارد: بازداشتشدگان خیزشهای پیشین، از جمله اعتراضات دیماه، که سرنوشت بسیاری از آنان همچنان نامعلوم است؛ خانوادههایی که در بیخبری مطلق رها شدهاند؛ و گزارشهایی مکرر از بازداشتهای ثبتنشده، ربایشها و ناپدیدسازیهای قهری که هرگز به رسمیت شناخته نمیشوند.
این بیخبری، نقص سیستم نیست؛ بخشی از طراحی آن است. نگهداشتن جامعه در وضعیت ابهام، همانقدر کارکرد دارد که نمایش اعترافات. اولی ترس را درونی میکند، دومی آن را به نمایش میگذارد. حاصل، جامعهای است که نه فقط از سرکوب، بلکه از ندانستن میهراسد؛ جایی که واقعیت، بهجای آنکه بدیهی باشد، به امری دستنیافتنی بدل میشود.
با این حال، شدت این اقدامات حامل پیامی ناخواسته نیز هست. گسترش تعریف «تهدید» تا ابتداییترین کنشهای فردی، نشان میدهد که مرزهای کنترل در حال لغزش است. در میانه جنگ، این واکنش میتواند تلاشی برای جلوگیری از گسست در پشت جبهه تلقی شود، اما همزمان، بازتابی از اضطرابی عمیقتر است؛ اضطرابی که از درون ساختار قدرت نشأت میگیرد.
جنگ، بهطور سنتی به تمرکز قدرت میانجامد. اما وقتی این تمرکز با سرکوب داخلی، بیخبری سازمانیافته و فرسایش اعتماد عمومی همراه شود، نتیجه نه تثبیت، بلکه انباشت بحران است. ترس میتواند سکوت تحمیل کند، اما قادر به خلق مشروعیت نیست. و جامعهای که در آن سکوت، جایگزین رضایت میشود، دیر یا زود وارد مرحلهای میشود که دیگر با ابزارهای معمول قابل مهار نیست.
در نهایت، آنچه امروز در قالب بازداشتهای گسترده، اعترافات اجباری و ناپدیدسازیهای قهری و خاموش در جریان است، صرفاً واکنشی به جنگ نیست؛ خود بخشی از همان منازعه است، در سطحی دیگر. سطحی که در آن، حقیقت هدف قرار میگیرد و حافظه جمعی، زیر فشار روایتهای تحمیلی فرسوده میشود.
و با این حال، تاریخ مسیرهای خودش را دارد.
شب، هرچه پیشتر میرود، تاریکتر و فشردهتر میشود؛
سایهها کشیدهتر، و سکوت سنگینتر.
اما همین تراکم تاریکی، نشانه پایان آن نیز هست.
در نقطهای که انباشت ترس به مرز اشباع میرسد، جامعه دیگر صرفاً تماشاگر نیست.
آنجا، سکوت میشکند، اما نه در قالب زمزمههای پراکنده، بلکه در هیأت یک خیزش عمومی.
و آنچه فرو میریزد، تنها یک روایت نیست؛
ساختاری است که سالها بر ترس، انکار و حذف بنا شده بود.
١٨ مارس ٢٠٢٦
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد