logo





ایران امروز، میان فشار امپریالیستی، بحران بازتولید اجتماعی، و مسئلۀ بقا

پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۹ مارس ۲۰۲۶

الف. کیوان

ایران امروز را نمی توان با یك علت، یك بحران، یا یك دوگانه ساده فهمید. نه فقط جنگ، نه فقط استبداد، نه فقط تحریم، و نه فقط گرانی، به تنهایی برای توضیح وضعیت كنونی كافی نیستند. آنچه ایران امروز را تعریف می كند، درهم تنیدگی چند روند همزمان است: جنگ و فشار امپریالیستی، بحران سیاسی و فرسایش رابطۀ مردم و حكومت، تعمیق تضادهای اقتصاد سیاسی، و دشوار شدن بازتولید زندگی روزمرۀ مردم. از همین رو، مسئلۀ ایران امروز فقط در سطح حكومت، دیپلماسی، یا میدان نظامی خلاصه نمی شود، بلكه در سطح زندگی واقعی مردم، در كار، دستمزد، اجاره، درمان، خوراك، آموزش، و افق آینده خود را نشان می دهد.

ایران امروز را باید در بستر یك جامعه سرمایه داری پیرامونی، زیر فشار امپریالیسم، و گرفتار در شكل ویژه ای از انباشت رانتی و ناموزون دید. در چنین چارچوبی، بحران فقط در سطح بالا، یعنی در سطح حكومت، دیپلماسی، یا پرونده های امنیتی، رخ نمی دهد. بحران اصلی آنجاست كه همۀ این تضادها در سطح زندگی مردم تخلیه می شوند، در كار، دستمزد، اجاره، درمان، خوراك، آموزش، و افق آینده. از همین رو، مسئله ایران امروز فقط بقای یك ساختار سیاسی نیست، بلكه بقای اجتماعی، بازتولید زندگی، و امكان یا امتناع بازسازی مردمی است.

از این منظر، تحلیل ایران امروز نباید به یكی از دو لغزش رایج فروبكاهد: یا همه چیز را به جنگ و فشار خارجی تقلیل دهد و تضادهای درونی را به حاشیه براند، یا چنان بر بحران های داخلی متمركز شود كه جایگاه فشار امپریالیستی و معنای راهبردی ایران در منطقه و جهان را كم اهمیت جلوه دهد. واقعیت آن است كه فشار خارجی و بحران داخلی نه در كنار هم، بلكه در درون یكدیگر عمل می كنند و بار اصلی این درهم تنیدگی بر دوش مردم، به ویژه كارگران، زحمتكشان، بازنشستگان، زنان، جوانان، و دیگر لایه های فرودست و میانی جامعه فرود می آید.

از همین جا مسئلۀ اصلی این مقاله روشن می شود: ایران امروز را باید از جایی فهمید كه همۀ این تضادها به هم می رسند، یعنی از سطح زندگی مردم. پرسش فقط این نیست كه حكومت در چه وضعیتی قرار دارد، یا موازنه های منطقه ای به كدام سو می روند. پرسش این است كه جامعۀ ایران در متن جنگ، بحران اقتصادی، انسداد سیاسی، و فشارهای بیرونی چگونه دوام می آورد، چه چیزهایی را از دست می دهد، چه ظرفیت هایی برای مقاومت و بازسازی در خود حفظ می كند، و در چنین شرایطی از مردم چه انتظاری می توان و باید داشت.

حاكمیت، جامعه، و بحران رابطۀ میان آن دو

در ایران امروز، مسئله را نمی توان به رابطۀ مردم و دولت فروكاست. واژه دقیق تر، حاكمیت است، زیرا با یك ساختار قدرت چند لایه، امنیتی، ایدئولوژیك، و متمركز روبروییم كه دولت فقط یكی از اجزای آن است. از این رو، رابطۀ مردم و حاكمیت نه رابطه ای ساده از جنس فرمان و اطاعت است، نه فقط رابطۀ اعتراض و سركوب. این رابطه آمیزه ای است از نیاز متقابل، فاصله، بی اعتمادی انباشته، فشار، و مقاومت روزمره.

حاكمیت را نمی توان صرفا به عنوان یك دستگاه اداری یا یك اراده سیاسی مجرد فهمید. حاكمیت در نهایت شكل معین سازمان یابی قدرت طبقاتی در شرایط تاریخی مشخص است. به همین دلیل، بحران رابطۀ مردم و حاكمیت را نیز نباید فقط بحران مشروعیت سیاسی یا بحران مدیریت دانست. این بحران، بازتاب شكافی عمیق تر میان ساختار قدرت و نیازهای مادی و اجتماعی اكثریت مردم است. هر جا كه حاكمیت از حل مسئله كار، معیشت، مسكن، درمان، آموزش، و آینده ناتوان تر شود، فاصله میان جامعه و ساختار قدرت بیشتر می شود، حتی اگر از نظر امنیتی یا اداری هنوز انسجام خود را حفظ كرده باشد.

اینجاست كه مسئله هژمونی اهمیت پیدا می كند. حاكمیت ممكن است همچنان از ابزارهای قهر، كنترل، و بازتولید خود برخوردار باشد، اما این به معنای برخورداری از هژمونی پایدار نیست. هژمونی زمانی شكل می گیرد كه طبقه یا بلوك حاكم بتواند افق و منافع خود را به مثابه افق عمومی جامعه تحمیل كند، تمكین اجتماعی تولید كند، و نارضایتی های انباشته را در اشكال قابل كنترل مهار نماید. در ایران امروز، یكی از نشانه های بحران آن است كه حاكمیت بیش از پیش در بازتولید هژمونی و مهار نارضایتی اجتماعی با دشواری روبروست. شكاف میان شعارها و تجربه زیستۀ مردم، میان وعده ها و سفره های خالی، و میان زبان رسمی و زندگی واقعی، عمیق تر شده است.

با این همه، نباید از این واقعیت نتیجه گرفت كه رابطۀ مردم و حاكمیت به یك گسست كامل و ساده فروكاستنی است. در شرایط جنگ و فشار خارجی، همین رابطه پیچیده تر هم می شود. بخشی از جامعه ممكن است در برابر تجاوز خارجی، از موضع دفاع از كشور و بقا، با مواضعی همراه شود كه الزاما به معنای حل شدن در منطق حاكمیت نیست. بخشی دیگر ممكن است همزمان از جنگ و از حاكمیت فاصله بگیرد، اما نتواند این فاصله را به كنش سیاسی موثر تبدیل كند. بخشی نیز ممكن است بیش از هر چیز درگیر حفظ زندگی روزمره، نجات خانواده، و كاهش آسیب باشد. بنابراین، رابطه مردم و حاكمیت در ایران امروز رابطه ای خطی و یك دست نیست، بلكه رابطه ای متناقض، متحرك، و طبقاتی است.

در همین چارچوب، خطای بسیاری از تحلیل های غیر علمی این است كه یا مردم را به طور كامل در حاكمیت حل می كنند، یا حاكمیت را یكسره جدا از جامعه و معلق در هوا می بینند. تحلیل طبقاتی اما نشان می دهد كه حاكمیت هم از دل جامعه عمل می كند و هم بر آن مسلط است، هم به بازتولید نظم موجود وابسته است و هم با بحران های همان نظم تضعیف می شود. از این رو، برای فهم ایران امروز باید دید كدام طبقات و لایه ها از استمرار وضع موجود سود می برند، كدام نیروها هزینه اصلی آن را می پردازند، و این تضادها چگونه در سطح سیاسی و اجتماعی بروز پیدا می كنند.

در این میان، باید میان استمرار حاكمیت و توانایی آن در سازمان دادن یك افق عمومی تفاوت گذاشت. یك ساختار قدرت ممكن است از نظر ابزارهای قهر، دستگاه اداری، و شبكه های رانتی دوام بیاورد، اما در همان حال در سطح ایدئولوژیك و اجتماعی با فرسایش روبرو باشد.

مسئله فقط بقای سیاسی نیست، بلكه توانایی یا ناتوانی حاكمیت در بازتولید شرایط سلطه در سطح جامعه است. هر قدر فشار معیشتی، ناامنی اجتماعی، و شكاف میان حاكمیت و مردم عمیق تر شود، این بازتولید دشوارتر می گردد.

در نتیجه، بحران رابطه مردم و حاكمیت در ایران امروز را نباید صرفا به نارضایتی سیاسی، بحران اعتماد، یا ضعف كارآمدی فروكاست. آنچه در برابر ماست، بحران یك شكل معین از سلطه است كه از یك سو زیر فشار جنگ و امپریالیسم قرار دارد، و از سوی دیگر در درون خود با تضادهای اقتصادی، اجتماعی، و طبقاتی فزاینده روبروست. به همین دلیل، این رابطه را فقط با مفاهیم اخلاقی یا روان شناختی نمی توان فهمید. مسئله بر سر آن است كه یك ساختار قدرت تا چه حد هنوز می تواند شرایط سلطه خود را در سطح جامعه بازتولید كند، و جامعه تا چه حد این سلطه را به اشكال گوناگون، از تمكین منفعلانه تا مقاومت پراكنده و آشكار، پاسخ می دهد.

اقتصاد سیاسی بحران در ایران امروز

بحران اقتصادی ایران را نمی توان تنها با ارجاع به تحریم، یا فقط با ارجاع به فساد، سوء مدیریت، و ناكارآمدی توضیح داد. این توضیحات، هر چند ممكن است به بخشی از واقعیت اشاره كنند، اما به سطح پدیده محدود می مانند و به منطق درونی بحران راه نمی برند. از دیدگاه اقتصاد سیاسی ایران را باید در چارچوب یك سرمایه داری پیرامونی، رانتی، ناموزون، و گرفتار در فشار امپریالیسم فهمید، اقتصادی كه هم از تضادهای درونی خود رنج می برد و هم از فشارهای بیرونی.

یكی از ویژگی های اصلی این اقتصاد، رشد نامتوازن و تركیب خاصی از انباشت است. در آن، بخش های رانتی، مالی، تجاری، و واسطه ای وزن بالایی دارند و بخش های مولد و اشتغال زا زیر فشار قرار گرفته اند. این وضعیت فقط مسئله ای فنی یا اداری نیست، بلكه نشانه سلطه شكل هایی از انباشت است كه سود را از دل رانت، واسطه گری، سوداگری، و دسترسی نابرابر به منابع عمومی بیرون می كشند، نه از دل توسعه متوازن نیروهای مولده و ارتقای زندگی عمومی. در چنین ساختاری، نیروی كار دائما تحت فشار قرار می گیرد، دستمزد از تورم عقب می ماند، و بار بحران هر بار بیش از پیش به دوش لایه های فرودست و میانی تخلیه می شود.

فشار امپریالیستی و تحریم، این بحران را از بیرون تشدید می كند. اما نكته مهم آن است كه تحریم بر زمینی خالی فرود نیامده است. اگر اقتصاد ایران در درون خود گرفتار خصوصی سازی های غارتگرانه، مالی سازی، تضعیف تولید، كاهش حمایت های اجتماعی، و انتقال مستمر بار بحران به مردم نبود، فشار تحریم نمی توانست تا این اندازه مخرب عمل كند. از همین جا روشن می شود كه تحریم و نولیبرالیسم داخلی دو روند جدا از هم نیستند، بلكه در عمل یكدیگر را تقویت می كنند. یكی از بیرون فشار می آورد، و دیگری از درون هزینه آن را بر مردم تخلیه می كند.

در این میان، مسئلۀ اساسی فقط كاهش رشد یا افزایش تورم نیست. مسئله این است كه شیوۀ انباشت موجود، بازتولید زندگی را برای بخش های وسیعی از جامعه دشوارتر می كند. وقتی دستمزد دیگر نمی تواند خوراك، مسكن، درمان، و آموزش را تامین كند، بحران اقتصادی از سطح شاخص ها به سطح خود زندگی منتقل می شود. اینجاست كه تحلیل طبقاتی اهمیت پیدا می كند.

باید پرسید چه كسی از گرانی سود می برد، چه كسی از سقوط ارزش پول ضرر می كند، چه كسی می تواند هزینه بحران را منتقل كند، و چه كسی ناچار است آن را در بدن و زندگی خود تحمل كند.

در ایران امروز، پاسخ روشن است. بار اصلی بحران بر دوش طبقۀ كارگر، زحمتكشان شهری و روستایی، بازنشستگان، كارمندان كم درآمد، زنان كارگر، جوانان بیكار، و خرده كسبه ای قرار می گیرد كه توان انتقال فشار را ندارند. در برابر، لایه هایی كه به رانت، تجارت، دلالی، منابع حكومتی، یا دسترسی های ویژه متصل اند، هر چند ممكن است از بی ثباتی عمومی آسیب ببینند، اما غالبا امكان بیشتری برای انطباق، انتقال هزینه، یا حتی سود بردن از بحران دارند. در نتیجه، بحران اقتصادی همزمان یك بحران طبقاتی است.

از همین منظر، اقتصاد سیاسی ایران را نباید صرفا صحنۀ مبارزه میان حكومت و بازار دید. مسئله این است كه كدام شكل از انباشت، با چه نیرویی، و به سود كدام طبقات بازتولید می شود. تا زمانی كه این منطق تغییر نكند، هر شوك خارجی، هر دور تازۀ تحریم، و هر موج جنگی جدید، دوباره با شدت بیشتر بر زندگی مردم فرود خواهد آمد. پس مسئله فقط اداره بهتر اقتصاد نیست، بلكه نقد ریشه ای شیوه بازتولید بحران و مناسباتی است كه آن را ممكن می كنند.

مردم و معیشت، جایی كه همه تضادها به هم می رسند.

اگر بخواهیم واقعیت ایران امروز را نه از بالا، بلكه از پایین ببینیم، باید به سراغ زندگی روزمرۀ مردم برویم. در نهایت، همه آنچه در سطح جنگ، تحریم، حكمرانی، و اقتصاد سیاسی می گذرد، در سفره مردم، در اجاره خانه، در هزینه درمان، در استرس دائمی برای كار و درآمد، و در احساس ناامنی نسبت به آینده خود را نشان می دهد. به همین دلیل، مردم و معیشت نه یك بخش فرعی، بلكه نقطه گره گاه همه بحران های كنونی اند.

در شرایط فعلی، معیشت مردم فقط با یك فشار روبرو نیست. گرانی خوراك، رشد هزینه مسكن، افزایش هزینه درمان، ناامنی شغلی، فرسایش دستمزد، و كاهش توان پس انداز و بازتولید زندگی، همزمان عمل می كنند. برای خانوادۀ كارگری یا بازنشسته، بحران دیگر یك مفهوم كلی نیست، بلكه معادل تصمیم های روزانه برای حذف، تقلیل، و عقب انداختن نیازهای اساسی است. خوراك كم كیفیت تر می شود، درمان به تعویق می افتد، آموزش فرزندان محدود می شود، و امكان برنامه ریزی برای آینده از میان می رود.

این وضعیت، صرفا به معنای فقر یا كاهش رفاه نیست. آنچه رخ می دهد، بحران بازتولید نیروی كار و بازتولید اجتماعی است. یعنی طبقات فرودست و میانی جامعه هر روز بیشتر ناتوان می شوند از اینكه با درآمد و توان موجود خود، زندگی خود و نسل بعد را در سطح حداقلی بازتولید كنند. وقتی كارگر یا كارمند كم درآمد ناچار است میان درمان و اجاره یكی را انتخاب كند، وقتی بازنشسته باید برای دارو از خوراك بزند، وقتی جوان تحصیل كرده افقی جز بیكاری، مهاجرت، یا اشتغال بی ثبات نمی بیند، بحران دیگر در حاشیه زندگی نیست، بلكه به مركز آن آمده است.

یكی از وجوه مهم این بحران، نابرابری در شدت آسیب است. همه مردم یكسان آسیب نمی بینند. طبقه كارگر، زنان سرپرست خانوار، بازنشستگان، حاشیه نشینان، بیكاران، و جوانان بیش از دیگران زیر فشارند. برای یك لایه برخوردار، گرانی ممكن است به معنای كاهش رفاه یا جابه جایی سبك مصرف باشد، اما برای كارگر و زحمتكش به معنای حذف گوشت، حذف درمان، حذف آموزش، و فرسایش بدن و روان است. بنابراین، سخن گفتن از مردم بدون دیدن تفاوت های طبقاتی و اجتماعی، سخنی غیر علمی و گمراه كننده است.

در اینجا باید به یك نكته مهم دیگر هم توجه كرد. در بسیاری از تحلیل های سطحی، معیشت فقط به عنوان یك امر اقتصادی در كنار سیاست قرار می گیرد. اما در واقع، معیشت خود یك امر سیاسی است. وقتی حكومت نمی تواند یا نمی خواهد شرایط بازتولید زندگی را برای اكثریت تامین كند، این فقط ناكارآمدی اقتصادی نیست، بلكه بیان یك اولویت بندی سیاسی و طبقاتی است. به همین ترتیب، جنگ و فشار خارجی نیز نه فقط تهدید امنیتی، بلكه عامل مستقیم تخریب معیشت اند. تحریم، ناامنی، و جنگ، زندگی را گران تر، ناپایدارتر، و فرسایشی تر می كنند. از این رو، معیشت نقطه ای است كه در آن سیاست داخلی، اقتصاد طبقاتی، و فشار امپریالیستی به هم می رسند.

تاب آوری جامعه یا بقای فرسایشی

بحث تاب آوری در ایران باید با دقت زیادی به كار رود. در زبان رسمی، یا در ادبیات لیبرالی و محافظه كارانه، تاب آوری اغلب به معنای تحمل بحران، سازگاری با سختی، یا دوام آوردن در برابر فشار فهمیده می شود. اما این فهم ناكافی و حتی گمراه كننده است. باید میان تاب آوری حكومت و تاب آوری جامعه فرق گذاشت، و فراتر از آن، باید میان تاب آوری واقعی و بقای فرسایشی تمایز قائل شد.

تاب آوری حكومت به معنای توان ساختار قدرت برای حفظ خود، بازتولید كنترل، و عبور از بحران هاست. این تاب آوری ممكن است بر ابزارهای قهر، كنترل اداری، شبكه های رانتی، و انضباط ایدئولوژیك استوار باشد. اما این هیچ ربط ضروری به تاب آوری جامعه ندارد. ممكن است حكومت از نظر بقای سیاسی دوام بیاورد، اما جامعه از نظر معیشت، سلامت، آموزش، روابط اجتماعی، و امید به آینده بیش از پیش فرسوده شود. بنابراین، نباید هر دوام ساختار قدرت را به حساب قدرت جامعه گذاشت.

تاب آوری جامعه، در معنای دقیق تر، توان مردم برای حفظ زندگی، بازتولید روابط اجتماعی، كاهش آسیب، و نگه داشتن امكان مقاومت و بازسازی است.

اما در ایران امروز، به دلیل ماهیت حكومت و بحران اقتصاد سیاسی، بخش مهمی از آنچه به عنوان تاب آوری دیده می شود، در واقع شكل هایی از بقای فرسایشی است. خانواده ها با حذف نیازهای غیر فوری، با عقب انداختن درمان، با چند شغله شدن، با اتكا به كمك های خویشاوندی، با قرض، با فروش دارایی های كوچك، و گاه با مهاجرت می كوشند زندگی را نگه دارند. اینها شكل های واقعی دوام آوردن اند، اما لزوما نشانۀ یك سلامت اجتماعی یا یك تاب آوری مثبت نیستند. اینها بیشتر بیانگر انتقال بار بحران به پایین و تحمیل هزینه بقا بر بدن و زندگی مردم اند.

نكته اصلی این است كه بپرسیم چه كسی تاب می آورد، با چه هزینه ای تاب می آورد، و این تاب آوردن به سود چه نیرویی تمام می شود. اگر جامعه با فرسایش دائمی بدن، روان، خوراك، درمان، و آینده خود دوام بیاورد، این تاب آوری به معنای مثبت كلمه نیست، بلكه شكل خاصی از تخلیه بحران به پایین است. در چنین وضعیتی، دوام جامعه می تواند همزمان به معنای تداوم رنج، انجماد سیاسی، و حفظ وضع موجود نیز باشد.

با این حال، نباید از ظرفیت های واقعی جامعه غافل شد. مردم ایران در طول دهه ها، ظرفیت های مهمی برای همیاری، شبكه های غیر رسمی، مراقبت خانوادگی، پیوندهای محلی، و مقاومت روزمره ساخته اند. همین ظرفیت ها مانع فروپاشی كامل زندگی شده اند. اما محدودیت اصلی آنجاست كه بسیاری از ابزارهای سالم تاب آوری، مانند سازمان یابی آزاد، تشكل های مستقل، شبكه های صنفی پایدار، و مشاركت واقعی سیاسی، زیر فشار یا محدودیت اند. به همین دلیل، جامعه بیشتر ناچار است از شكل های غیر رسمی و فرسایشی تاب آوردن استفاده كند تا از شكل های سالم و سازمان یافته.

پس صورت بندی دقیق این است: جامعه ایران هنوز ظرفیت های دوام و مقاومت دارد، اما بخش مهمی از این دوام در شرایط كنونی بیشتر به بقای فرسایشی شبیه است تا به تاب آوری رهایی بخش. تفاوت این دو بسیار مهم است. یكی به معنای زنده ماندن با هزینه های سنگین و كاهش مداوم كیفیت زندگی است، و دیگری به معنای حفظ امكان بازسازی، سازمان یابی، و مقاومت موثر. مقاله باید این تمایز را روشن نگه دارد.

از مردم در شرایط كنونی چه انتظاری می توان و باید داشت

در اینجا باید از هر نوع رمانتیسم سیاسی پرهیز كرد. نمی توان از مردم در شرایطی كه زیر فشار همزمان جنگ، تحریم، گرانی، ناامنی شغلی، و محدودیت های سیاسی اند، انتظارهای انتزاعی، اخلاقی، و قهرمانانه داشت. تحلیل علمی و طبقاتی باید بپرسد مردم در چه شرایط مادی و سیاسی قرار دارند، چه ظرفیت هایی دارند، چه چیزهایی را از دست داده اند، و در همین چارچوب واقعا چه می توانند بكنند.
در مرحله نخست، طبیعی ترین و واقعی ترین واكنش مردم، حفظ زندگی، كاهش آسیب، و نگه داشتن حداقل انسجام خانوادگی و اجتماعی است. این را نباید به حساب محافظه كاری یا بی تفاوتی گذاشت. وقتی خوراك، اجاره، دارو، و كار به مسئله روزانه بدل شده اند، بقا خود به یك شكل از واكنش اجتماعی تبدیل می شود. خانواده ای كه هزینه ها را می كاهد، كارگری كه چند شغله می شود، زنی كه شبكه حمایت غیر رسمی می سازد، یا جوانی كه برای بقا میان كار موقت و تحصیل در نوسان است، همه در حال واكنش به بحران اند، هر چند این واكنش ها لزوما شكل علنی سیاسی ندارند.

در مرحله بعد، حداقل انتظار واقع بینانه از مردم آن است كه تا آنجا كه ممكن است فریب دو قطبی های تحمیل شده را نخورند. یعنی نه زیر پرچم پروژۀ امپریالیستی و ویرانی طلبانه بروند، و نه رنج و مطالبات خود را به طور كامل در منطق حكومت حل كنند. این انتظار، اگر با موعظه و اخلاق گرایی بیان شود، بی نتیجه خواهد بود، اما اگر بر فهم واقعی از منافع مردم و تجربه زیسته آنان بنا شود، می تواند مبنای یك موضع مستقل مردمی باشد.

همچنین می توان انتظار داشت كه مردم، در حد توان، رشته های همبستگی از پایین را حفظ كنند. در شرایط انسداد سیاسی، همۀ كنش ها شكل تظاهرات وسیع یا سازمان های علنی پیدا نمی كنند. گاه دفاع از یك همسایه، كمك به یك خانواده زیر فشار، حفظ پیوندهای صنفی، یا زنده نگه داشتن گفت وگوی انتقادی، خود شكل هایی از مقاومت اجتماعی اند. اما در عین حال، نمی توان از مردم انتظار داشت كه بدون سازمان، بدون افق روشن، و زیر چنین فشار مركبی، ناگهان نقش یك نیروی تاریخی كاملا متشكل را ایفا كنند. اگر ظرفیت های مستقل سركوب یا تضعیف شده باشند، خلاء آنها را نمی توان با مطالبه قهرمانی از توده ها پر كرد.

سطح انتظار از مردم باید با سطح سازمان یافتگی، آگاهی، و شرایط مادی آنان متناسب باشد. مردم را نباید یا قدیس كرد و یا سرزنش. باید فهمید كه چرا بخشی به عقب نشینی، سكوت، یا زندگی خصوصی پناه می برند، چرا بخشی به مهاجرت می اندیشند، و چرا بخشی دیگر به اشكال محدود اما واقعی مقاومت روی می آورند. از این رو، مسئلۀ اصلی نه داوری دربارۀ میزان كنش مردم، بلكه شناخت شرایط مادی، سیاسی، و سازمانی ای است كه امكان كنش جمعی را محدود یا ممكن می كنند.

جایگاه راهبردی ایران و فشار امپریالیستی

تحلیل ایران امروز بدون دیدن جایگاه راهبردی آن ناقص است. ایران فقط یك كشور بحران زده نیست، بلكه یك گره مهم در غرب آسیا، در مسیرهای انرژی، و در رقابت های ژئوپولیتیك جهانی است. همین جایگاه است كه فشار امپریالیستی را از سطح اختلاف سیاسی فراتر می برد و آن را به بخشی از پروژه بزرگ تر كنترل منطقه، مهار رقبا، و سلطه بر انرژی و ترانزیت تبدیل می كند.

در اینجا نیز تحلیل غیر علمی معمولا یا به ناسیونالیسم انتزاعی می لغزد، یا به نادیده گرفتن مسئله امپریالیسم. تحلیل مشخص دو لغزش را رد می كند. ایران نه صرفا قربانی بی گناه یك توطئه خارجی است، و نه صرفا مسئله ای داخلی. بلكه در نقطه برخورد تضادهای جهانی و منطقه ای قرار گرفته است. فشار امپریالیستی بر ایران را باید در متن راهبرد بزرگ تر مهار، بازچینی، و كنترل غرب آسیا دید، راهبردی كه در آن مسئله فقط یك حكومت یا یك پرونده امنیتی نیست، بلكه نفت، ترانزیت، نظم منطقه ای، و رقابت با قدرت های دیگر نیز در میان است.

اما این تحلیل، به خودی خود، مجوز چشم پوشی از بحران داخلی نیست. برعكس، فشار امپریالیستی و بحران داخلی یكدیگر را تقویت می كنند. امپریالیسم از شكاف های داخلی بهره می برد، و ساختار داخلی نیز بار این فشار را بر مردم تخلیه می كند. از این رو، دفاع از كشور و استقلال، اگر بخواهد معنایی مردمی داشته باشد، باید همزمان با دفاع از معیشت، عدالت اجتماعی، و امكان سازمان یابی از پایین همراه باشد. در غیر این صورت، دفاع از استقلال به آسانی می تواند به پوششی برای استمرار همان ساختاری بدل شود كه خود در بازتولید بحران نقش دارد.

جمع بندی

ایران امروز در تلاقی چند بحران همزمان ایستاده است: جنگ و فشار امپریالیستی، بحران رابطه مردم و حكومت، تضادهای درونی یك اقتصاد سرمایه داری پیرامونی و رانتی، و فرسایش مداوم بازتولید زندگی مردم. این وضعیت را نمی توان با تحلیل های تك علتی، اخلاق گرا، یا غیر طبقاتی فهمید. هر تحلیلی كه مردم را كنار بگذارد، یا طبقات را نبیند، یا مسئله امپریالیسم را حذف كند، ناگزیر بخشی از واقعیت را تاریك خواهد كرد.

مسئله اصلی این است كه چگونه فشار خارجی و تضادهای درونی یك ساختار بحران زده، بار خود را بر دوش طبقه كارگر، زحمتكشان، بازنشستگان، زنان، جوانان، و دیگر لایه های فرودست و میانی جامعه تخلیه می كنند. به همین دلیل، مركز ثقل تحلیل نه فقط حكومت و نه فقط جنگ، بلكه خود مردم و زندگی آنان است. در ایران امروز، مسئله فقط بقای یك ساختار سیاسی نیست، بلكه بقای اجتماعی، امكان بازتولید زندگی، و گذر از بقای فرسایشی به امكان بازسازی مردمی است.

از این رو، موضع گیری دقیق آن است كه نه به دام توجیه مداخله امپریالیستی بیفتد، نه به دام یكی گرفتن میهن با ساختار موجود، و نه به دام تحلیل های بی وزن و غیر طبقاتی. نقطه آغاز و پایان هر تحلیل جدی باید این باشد: مردم ایران در چه شرایطی زندگی می كنند، چه نیروهایی از این وضع سود می برند، چه نیروهایی هزینه آن را می پردازند، و در این میان چه ظرفیت هایی برای مقاومت، همبستگی، و بازسازی از پایین وجود دارد.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد