logo





«کلام نود و یکم از حکایت قفس – عاشقی برمن؟! تورا رسواکنم!-»

سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۷ مارس ۲۰۲۶

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
....دکتر علفی به اطرافش نگاه کرد. سايه‌ی عقاب دوسربود و صدای پرزدنش که از همه سو می‌آمد و پيرمرد که به سرعت رو به قله می‌دويد. از جايش جهيد و فريادزد:
- آهای! صبرکن! کارت دارم!
اما، پيرمرد به راهش ادامه داد و پشت صخره ای از نظر ناپديد شد و او، فريادزنان رو به سربالائی دويد تا به بالای صخره که رسيد، چشم هايش سياهی رفت و روی زانوهايش نشست و ديگر چيزی نفهميد تا دوباره که چشم بازکرد، خودش را در خانه اش، روی بستر دراز کشيده ديد. نگاهی به اطرافش انداخت و حاجيه بانو را ديد که در يکطرفش نشسته است و شيخ علی، در طرف ديگرش. مهربانو و چهارقولوها، پائين پايش نشسته بودند و خسرو اژدری، نزديک به در اتاق، روی صندلی. شيخ علی، صلوات فرستاد و ديگران به پيروی از او، تکرار کردند و ....
اما، پيرمرد به راهش ادامه داد و پشت صخره ای از نظر ناپديد شد و او، فريادزنان رو به سربالائی به دويد تا به بالای صخره که رسيد، چشم هايش سياهی رفت و روی زانوهايش نشست و ديگر چيزی نفهميد تا دوباره که چشم بازکرد، خودش را در خانه اش، روی بستر دراز کشيده ديد. نگاهی به اطرافش انداخت و حاجيه بانو را ديد که در يکطرفش نشسته است و شيخ علی، در طرف ديگرش. مهربانو و چهارقولوها، پائين پايش نشسته بودند و خسرو اژدری، نزديک به در اتاق، روی صندلی. شيخ علی، صلوات فرستاد و ديگران به پيروی از او، تکرار کردند و دکتر علفی گفت:
- چه شده است! من اينجا چه می‌کنم؟!
حاجيه بانو، قضيه را خلاصه کرد و گفت:
- توی کوه، بيهوش افتاده بوده ای که خارکنی تورا می‌بيند و می‌گذارد روی الاغ و می‌آورد به شهر. به جلو دروازه که می‌رسد و کوکب زن غلام گاريچی تو را به آن حال می‌بيند، از روی الاغ برت می‌دارد و می‌گذارد روی گاری و می‌آورد به باغ !



خسرو اژدری گفت:
- خوب! دکتر! تعريف کن ببينم که چه بلائی در کوه به سر خودت آورده ای؟!
بودنش در کوه عجيب نبود. همه می‌دانستند که دکترعلفی، برای پيداکردن دوا و داروهای گياهی، می‌رود به کوه و تپه‌های حوالی دولت آباد. آنوقت، نمونه‌ی گياهانی را که پيداکرده است، می‌دهد به خارکن‌ها که برايش از تپه و کوه‌ها اطراف پيداکنند و بارالاغ هايشان کنند و بياورند به در مغازه. اما، برای بيهوش شدنش بايد دليلی همه پسند ارائه می‌داد. پس در جواب خسرو اژدری گفت:
- هيچی. يکدفعه بيهوش شدم. به گمانم که باز، صفرايم بلا زده بود!
شيخ علی، خنديد و گفت:
- نه دکترجان! صفرايت نبوده است، بلکه بيهوش شدنت براثرآن علف هائی بوده است که خورده ای!
خسرواژدری گفت:
- از قديم گفته اند که چاه کن، آخرش توی چاه می‌افتد. حالا، شده است حکايت اين دکتر ما که هی از آن به اصلاح علف‌های طبی اش، به خورد خلق الله داد و هی فرستادشان به قبرستان تا آخرش، نفرين آن بدبخت ها، يقه اش را گرفت! حالا، راستش را بگو دکتر. اسم آن علف، چه بود؟!
دکترعلفی، خودش را جمع و جور کرد و نشست روی بستر و گفت:
- اين قدر، هی علف علف نکنيد. گفتم که صفرايم بالا زده است!
شيخ علی غش غش خنديد و گفت:
- دکتری که صفرايش بالا بزند، پس وای به حال مريض هايش!
خسرو اژدری رو به شيخ علی کرد و گفت:
- حاجی آقا! حالا ديگر وقتش شده است که طبل علف خوری دکتر را ببری پشت بام!
شيخ علی گفت:
- خيالت راحت باشد. آن خارکن تا حالا، طبل او را، توی دهات دولت آباد برده است پشت بام و کوکب هم توی خود دولت آباد! دليلش هم اين است که تا به حال، حتی يکنفرهم نيامده است به عيادتش. اينطوروقت‌ها است که آدم بايد دوست و دشمن خودش را بشناسد!
شيخ علی می‌گفت و خسرو اژدری می‌خنديد و خسرو اژدری می‌گفت و شيخ علی می‌خنديد و ميان غش غش خنده‌ی آنها، حاجيه بانو، در اين انديشه بود که چه حساب و کتابی بين غلام گاريچی و دکتر علفی بوده است که او، از آن بی خبر مانده است! شيخ علی و خسرو اژدری غش غش می‌خنديدند و مهربانو، به گل‌های قالی خيره شده بود و ناخن انگشت اشاره اش را می‌جويد و به آن درختی می‌انديشيد که نردبان ورود يعقوب به باغ بود وهفته‌ی پیش، دکتر علفی به ناگهان تصميم به قطع کردن آن گرفته بود. خسرو اژدری و شيخ علی غش غش می‌خنديد و فلز چهار قولوها، در کوره‌ی خشم و نفرتشان، تفنگ می‌شد و گلوله! شيخ علی و خسرو اژدری غش غش می‌خنديدند و پيرمرد و عقاب می‌آمدند با آن سیاهی قيرگونه‌ی چسبناک دل به همزنشان و می‌نشستند روی بينی دکترعلفی و جيغ می‌کشيدند تا سرانجام، خسرو اژدری و شيخ علی، غش غش کنان، زحمتشان را کم کردند و بچه‌ها هم پس از خوردن شام، رفتند به اتاق هايشان وآنوقت، دکترعلفی ماند و حاجيه بانوکه برای دکترعلفی تعريف کند که چگونه کوکب، دکترعلفی را از در باغ تا توی اتاق، بر دوش کشيده است و هرچه ديگران گفته اند که بگذار کمکت کنيم، کوکب نگذاشته است و گفته است که نه! کمک لازم ندارم. می‌خواهم مردها، با چشم خودشان ببينند که اگر لازم شود، کوکب به جای بار، آدم هم به کول می‌کشد و هی نروند و پشت سر من بگويند که ما همه نوعش را ديده بوديم، الا اين که زن، برود و گاريچی بشود!
- مزدش را دادی؟
- دادم. اما قبول نکرد!
- چرا؟!
- گفت: بار که نياورده ام حاجيه بانو که می‌خواهی مزدم را بدهی! تازه، دکتر با غلام، حساب و کتاب‌های خودشان را دارند. دعاکن غلام پيدايش شود، آنوقت خودش حسابش را با دکتر وامی کند!
- من چه حساب و کتابی با غلام دارم که وابکنم؟!
- من هم می‌خواستم همين را بدانم!
- که چه؟!
- که غلام با تو چه حساب و کتابی دارد که من از آن بی خبر مانده ام!
عقاب و ماه و پيرمرد آمدند. ماه به دو نيمه شد. پيرمرد غش غش خنديد و عقاب جيغ کشيد و آن سياهی غليظ و چسبناک قيرگونه‌ی دل به هم زن، جاری شد درون رگ‌های دکترعلفی و به ناگهان فرياد زد:
- برای تو، غلام و حساب و کتاب هايش مهمتر است يا زندگی من؟! نمی‌خواهی بدانی که چرا بيهوش شده ام؟!
حاجيه بانو هم فريادزد و گفت:
- چندبار بپرسم؟! گفتی که صفرايت بالا زده است!
- من گفتم؟!
- پس که گفت؟!
بغض، راه گلوی حاجيه بانو را بست و گفت:
- پس از اينهمه سال زندگی کردن با هم، هنوز بر تو معلوم نشده است که برای من، زندگی تو، يکطرف است و همه‌ی چيزهای عالم يکطرف ؟! وقتی که تو را با گاری آوردند، با خودم گفتم تمام شد! زندگی من هم تمام شد! تو اگر بيهوش شدی و به هوش آمدی، من از هولی که کرده بودم، مردم و زنده شدم!
حاجيه بانو اشک می‌ريخت و دکترعلفی که حالا از خوردن پيرمرد و عقاب و ماه، فارغ شده بود، خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- مرا ببخش. پرخاشی اگر کردم به تو نبود. به خودم بود. من از دست خودم عصبانی هستم. نبايد می‌گذاشتم که بيهوش شوم!
- آخر مگر بيهوش شدنت، دست خودت بود که بگذاری يا نگذاری؟!
- آری.
- چطور؟
- خيالات! خيالات، صفرا را ميدان می‌دهد و صفرا، خيالات را!
- چه خيالاتی؟
- پير........
چيزی نمانده بود که بگويد" پيرمرد" ، اما نگفت و سکوت کرد و همچون، کودکی که از کابوسی هولناک بيدارشده باشد، مچاله شد و سر برزانوی حاجيه بانو گذاشت و گفت:
- پير شده ام بانو. پير شده ام. خسته ام از اينهمه پيری. برايم چيزی بخوان. بخوان. شايد که به خواب در افتم!
حاجيه بانو، با صدائی که انگار دارد برای کودکش لالائی می‌خواند، خواند:
- من، ذات مجردم. من، سّر انسان ام. من، نگهبان عالم طبيعت ام. من، با هر انديشه ای می‌آيم و با هر صورتی که در تصور آيد، متصور می‌شوم. وضع و حال من، آن است که غريب و مسافر باشم. وضع و حال من، آن است.......
دکترعلفی، در آن شب، با زمزمه مادرانه‌ی حاجيه بانو به خواب عميقی فرورفت و صبح آن شب هم، در "ظاهر"، مثل همه‌ی آدم‌های ديگراز خواب بيدارشد و زندگی روزمره را از سر گرفت، اما در" باطن"، همچون خوابگردی شده بود که با چشم‌های باز، خواب می‌ديد. طبل علف خوری اش هم در همه جا به صدا در آمده بود ومشتری ها، با احتياط پا به درون مغازه اش می‌گذاشتند و وقتی هم که حاجيه بانو، با نگرانی، از احوالات درون او می‌پرسيد، در جواب او، چيزهائی می‌گفت که نه واقعی بودند و نه خيالی و در همان حال، هم واقعی بودند و هم خيالی:
- آخر، چه شده است فرشاد؟!
- نمی‌دانم! مدتی است که دچار خيالات عجيب و غريبی شده ام. هرچه می‌بينم و هرچه می‌شنوم، برايم همان معنائی را ندارند که در گذشته داشته اند. همه اش فکر می‌کنم که دارد اتفاق هائی در دولت آباد می‌افتد که ما از آن بی خبر هستيم!
- چه اتفاق هائی؟!
- نمی‌دانم! مثلا، همين چند روز پيش، نشسته بودم توی مغازه و سرم به کار خودم گرم بود که يکدفعه احساس کردم کسی دارد به من نگاه می‌کند. سرم را که برگرداندم، ديدم يعقوب پسر غلام گاريچی در گوشه ای ايستاده است و به من خيره شده است. تا ديد که متوجه اش شده ام، راهش را گرفت و رفت. از آن روز، در اين فکرهستم که چرا آنطور به من خيره شده بود!
- خوب! بچه است ديگر. نگاهت می‌کرده است.
- اگر، بچه‌ی ديگری بود، شايد من هم همين فکر را می‌کردم. اما، او يعقوب بود. يعقوب پسر غلام گاريچی!
- خوب؟!
- حالا، خوب گوش کن ببين چی می‌خواهم بگويم!
- بگو!
- پاتوق غلام گاريچی کجا بود؟! توی قهوه خانه‌ی حسن قهوه چی! حسن قهوه چی کيست؟! مريد و فدائی شيخ حسين قنات آبادی! شيخ حسين کيست؟! ملک الموت شيخ علی! خسرو اژدری کيست؟! پسر صولت! صولت کيست؟! نوکر دولت! همان دولتی که به خسرو اژدری دستور داده بود که غلام را دستگير کند و کتف بسته تحويل تهرانش بدهد! چرا؟! چون، غلام عارفی شده بود و ياغی بر دولت! و ما هم، همان غلام را نجات داده ايم!
- از حرف هايت، سر در نمی‌آورم!
- می‌خواهم بگويم که يعقوب از ماجرای فراری شدن پدرش به دست ما، خبر دارد!
- از کجا خبر دارد؟!
- از آنجائی که کوکب به تو گفته است که غلام با من حساب و کتاب هائی دارد! از آنجائی که يعقوب، پس از ناپديد شدن پدرش، ديگر برای مکبری به مسجد بابا بزرگش نيامد!
- نمی‌فهمم! همه‌ی اينها که می‌گوئی چه ربطی به همديگر دارند؟!
- اگر خوب فکر کنی، ربطشان را هم پيدا می‌کنی!
- در مورد داشتن حساب و کتاب با غلام که خودت می‌گوئی حساب و کتابی با او نداشته ای. در مورد نيامدن يعقوب هم به مسجد، آنطور که شيخ علی می‌گفت، به اين دليل است که پس از ناپديد شدن غلام، اختيار يعقوب افتاده است به دست کوکب و کوکب هم چون ميانه ای با شيخ علی ندارد، يعقوب را از رفتن به مسجد منع کرده است!
- آها! حالا اگر فکرش را بکنيم، می‌بينيم که معنای حرف شيخ علی اين است که تا وقتی خود غلام، بالای سر يعقوب بوده است، اشکالی نمی‌ديده است که پسرش برود به مسجد و مکبر شيخ علی بشود!
- درست است.
- و فراموش نبايد بکنيم که اين غلام، همان غلامی است که توی قهوه خانه، چاقويش را .....
- خوب! اين را که همه می‌دانند.
- اما، آيا همه می‌دانند که چرا همين غلام، اولا، مثل خود شيخ علی، پسرش را نگذاشت که به مدرسه برود، ثانيا، او را فرستاد به مسجد که بشود مکبر بابابزرگش؟!
- برای من که از همان اولش هم عجيب بود. به تو هم گفتم. نگفتم؟!
- من می‌خواهم چيز ديگری بگويم!
- خوب! بگو.
- می‌خواهم بگويم که از روز ناپديد شدن غلام، آيا تو حتی يک کلمه ای يا حرکتی که دليل ناراحتی و يا تعجب شيخ علی و خسرو اژدری باشد، از آنها ديده ای؟!
- نه. نديده ام.
- خوب! حالا، می‌آييم سر صولت! به نظر تو، دولت حکم دستگير کردن غلام را در تهران صادر می‌کند و اين کفتار پير، از چنان دستوری بی خبر می‌ماند؟!
- فرشاد! سرم درد گرفت. چه می‌خواهی بگوئی؟!
- می‌خواهم بگويم که نکند همه‌ی اين دوستی‌ها و دشمنی‌ها و دعواهای زرگری، برای کندن ريشه‌ی عارفی‌ها باشد؟! نکند که نقشه کشيده باشند که اول غلام را به دست ما، فراری بدهند و بعدش بيايند و آن را عليه خود ما، علم کنند؟! نکند که پشت همه‌ی اين حجاب ها، يک همه چيزدانی هست و گذاشته است که درست زمانی که می‌خواهد دولت آباد ما، از دل همين دولت، بيرون بيايد، يکدفعه زير پای ما را خالی کنند. نکند که اين پير مرد لعنتی که.....
ناگهان، لب فروبست. لال شد! نياز به گفتگو با کسی، او را کشانده بود به موقعيتی که قفل سکوت ساليان دراز را از زبانش بردارد. به حاجيه بانو نگاه کرد تا اثر گفته هايش را در چهره‌ی او ببيند. حاجيه بانو، در چشم‌های او خيره شد و گفت:
- کدام پيرمرد فرشاد؟!
در نگاه حاجيه بانو، چيزی بود که دل دکترعلفی را لرزاند. چيزی مثل پيرمرد، مثل ماه، مثل عقاب. آيا حاجيه بانو از قضيه‌ی آمدن پيرمرد به در مغازه خبرداشت؟! نگاهش را از نگاه حاجيه بانو کند و سرش را به زير انداخت. با آن وجود، احساس می‌کرد که انگارمغناطيسی از سوی حاجيه بانو به سوی او می‌آيد که اگر همچنان بيايد، خون را در رگهای او خواهد خشکاند:
- شنيدی چه گفتم فرشاد؟! گفتم کدام پيرمرد؟!
- آری. شنيدم!
- پس چرا يکباره ساکت شدی؟!
- خسته ام. خوابم می‌آيد.
- خسته ای يا درسرت چيزی هست که نمی‌خواهی بر زبان آوری؟!
- می‌خواهم، ولی نمی‌توانم!
- چرا؟!
- نمی‌دانم. خيال! خيال، کالبدم را به بازی گرفته است. برايم چيزی بخوان. بخوان!
- باشد. بيا. بيا سرت را روی زانويم بگذار تا برايت بخوانم.
سرش را روی زانوی حاجيه بانو گذاشت و حاجيه بانو، خواند:
- عاشقی برمن؟ تو را رسوا کنم. خان و مان تو، همه يغما کنم. صدهزاران خانه سازی در جهان؟ من تو را بی منزل و مأوا کنم. تا نگردد کار تو زير و زبر، من کجا کار تو را زيبا کنم؟ زهر دادم، نوش کردی، غم مخور. من دهان تو پراز حلوا کنم. درطبيعت، بند کردم جان تو.....

داستان ادامه دارد........ ..........

توجه:

الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد" عقاب دوسر، کوکب، غلام گاریچی، دکترعلفی ،حاج احمد محمدی ، فرشاد عارف! خان سالار، آخوند ملا محمد، مهاجر و انصار، خان، مقنی‌ها ،شهدای قنات ، بانو، شيخ علی، مهربانو، چهارقولوها، کبير و غیره...، می توانید به آرشیو همین سایت مراجعه و یا "رمان کدام عشق آباد" را در اینترنت گوگل کنید.
ب: "رمان کدام عشق آباد"، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد