دگرگونی ساختاری حوزه عمومی، جدال مورخان، بحثهای مربوط به دموکراسی و مدرنیته: یورگن هابرماس بارها و بارها با مداخلات انتقادی خود در مباحث عمومی حضور یافت. اکنون این فیلسوف بزرگ چشم از جهان فروبسته است.
۱۴ مارس ۲۰۲۶
یورگ اشپِتر
بیست سال پس از جنبش ۱۹۶۸، وقتی از یورگن هابرماس پرسیدند چه چیزی از آن جنبش باقی مانده است، پاسخ طنزآمیز اما معناداری داد: «خانم زوسموت». اگر امروز این پرسش مطرح شود که کدام روشنفکر جمهوری فدرال قدیم هنوز اهمیت دارد، احتمالاً بسیاری خواهند گفت: «خود هابرماس».
یورگن هابرماس در سال ۱۹۲۹ متولد شد و در شهر گومرسباخ در خانوادهای طبقه متوسط رشد یافت؛ خانوادهای که مانند بسیاری دیگر با فضای فکری دوران ناسیونالسوسیالیسم سازگار شده بود. او سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ را – در حالی که عضو سازمان جوانان هیتلری و کمکخدمه پدافند هوایی بود – با شوک ناشی از تصاویر اردوگاههای مرگ تجربه کرد؛ تجربهای که برای او معنای رهایی از جنگ، دیکتاتوری و تنگنظری فرهنگی داشت.
اکنون جهانی تازه پیش روی او گشوده شده بود. این فرزند دوران «بازآموزی دموکراتیک» خود را با اشتیاق به سوی هنر مدرن، علوم جدید و فلسفه کشاند، هرچند این فلسفه هنوز تا حدی با سنتهای پیشین پیوند داشت. او در سال ۱۹۵۴ زیر نظر اریش روتهاکر دکترای فلسفه گرفت؛ استادی که خود از حامیان ناسیونالسوسیالیسم – حتی پیش از ۱۹۳۳ – بود.
یک سال پیش از آن، هابرماس جوان با مقالهای شجاعانه برای نخستین بار توجه عمومی را جلب کرده بود. ماجرا از آنجا آغاز شد که مارتین هایدگر درسگفتارهای خود درباره متافیزیک (۱۹۳۵) را بدون هیچ تغییری دوباره منتشر کرد. هابرماس در نقدی تند نوشت:
«این درسگفتار بهطرزی بیرحمانه رنگوبوی فاشیستی آن دوران را افشا میکند. این امر نه فقط به عناصر بیرونی بلکه به جنبههایی مربوط است که از درون خود موضوع برمیآید.»
او بهخاطر این موضع ضد فاشیستی، حملات شدیدی را متحمل شد – حتی از سوی خود هایدگر. با این حال، هابرماس در فضای تیره جمهوری فدرال آن زمان به جستجوی جهتگیریهای فکری تازه ادامه داد.
فرانکفورت: ورود به یک جهان فکری جدید
تئودور آدورنو، که هابرماس آثار او را با شور فراوان خوانده بود، این فیلسوف جوان را به مؤسسه پژوهشهای اجتماعی فرانکفورت دعوت کرد تا جامعهشناسی بیاموزد. هابرماس بعدها گفت که حتی اگر لازم بود، پیاده به فرانکفورت میرفت.
در آنجا او وارد محیطی شد که بیش از آنکه دانشگاهی باشد، به دنیای روشنفکری، ادبیات و هنر تعلق داشت. در همین فضا بود که او با سنت فراموششده روشنفکران چپ یهودی که به تبعید رانده شده بودند آشنا شد، بهویژه از طریق گرتل آدورنو. در اتاق او نقاشی معروف پل کله «فرشته نو» که زمانی متعلق به والتر بنیامین بود، آویخته بود.
هابرماس بعدها نوشت که در اینجا «از نظر فکری وارد جهانی تازه شد». او از آن پس به دنبال ارتباط با متفکران نسل تبعیدی رفت، در حالی که همچنان از بازگشت «ذهنیت فاشیستی» بیم داشت؛ ذهنیتی که در نظر او در چهرههایی چون هایدگر، کارل اشمیت، ارنست یونگر و آرنولد گهلن تجسم یافته بود.
با این حال، او از فضای نخبهگرایانه مؤسسه و اقتدار پنهان ماکس هورکهایمر – که گویی «خدای نامرئی» مؤسسه بود – چندان خشنود نبود. همچنین از این ناراضی بود که وظایف سازمانی فراوان مانع پژوهش مستقل او میشد.
از آن پس پاسخ او به پرسش لنینی «چه باید کرد؟» ساده بود: «گفتوگو. مگر چه چیز دیگری؟»
حوزه عمومی و دموکراسی
پس از ترک مؤسسه، هابرماس با حمایت مالی بنیاد پژوهشهای آلمان رساله استادی خود را با عنوان «دگرگونی ساختاری حوزه عمومی» نوشت؛ اثری که بهرغم وجه نقد فرهنگیاش، بهخوبی روح زمانه را بیان میکرد.
در دهه ۱۹۶۰ این اندیشه بهتدریج تثبیت شد که: حوزه عمومی، شریان حیاتی دموکراسی است.
هابرماس از این پس تلاش کرد باور ضد فاشیستی خود را با نظریه دموکراسی پیوند دهد: باید در عرصه عمومی با یکدیگر بحث کنیم، اختلاف نظر داشته باشیم و مراقب باشیم این فضا نابود نشود: نه بهوسیله منافع اقتصادی، نه از طریق اجبارهای سرمایهداری، نه با مداخله دولت، نه با سیاست اقتدارگرایانه، و پاسخ او همچنان همان بود: «گفتوگو – چه راه دیگری وجود دارد؟»
فاصله گرفتن از رادیکالیسم ۱۹۶۸
در جریان جنبش دانشجویی ۱۹۶۸، هابرماس از رادیکالیسم دانشجویان فاصله گرفت. پس از کشته شدن بنو اوهنزورگ، او دانشجویان را از کنشهای شتابزده هشدار داد. بهکار بردن اصطلاح «فاشیسم چپ» از سوی او، آغاز جداییاش از چپ رادیکال بود.
پس از سوءقصد به رودی دوچکه، او جنبش دانشجویی را «انقلاب ظاهری فرزندان» نامید و نظریه بحران، مبارزه طبقاتی و ضد امپریالیسم آنان را نادرست دانست. این گسستی بود که هرگز ترمیم نشد.
نظریه کنش ارتباطی
هابرماس بعدها پروژه نظری بزرگ خود را در قالب نظریه کنش ارتباطی تدوین کرد؛ تلاشی برای پیوند فلسفه و علوم اجتماعی در چارچوبی واحد. مفاهیم «سیستم» و «جهان زیست» از مهمترین میراث این اثر هستند.
با این حال، این اثر در زمان انتشار چندان مورد استقبال قرار نگرفت. او هم از سوی استادان دانشگاه مورد انتقاد قرار گرفت و هم از سوی چپها نادیده گرفته شد. جالب آنکه در همان زمان در آمریکا بهعنوان یکی از مهمترین فیلسوفان معاصر شناخته میشد.
مرجع اخلاقی جمهوری فدرال
در دهه ۱۹۸۰ هابرماس دوباره به فرانکفورت بازگشت. در جریان جدال مورخان (Historikerstreit) در سال ۱۹۸۶، او نقش یک مرجع فکری و اخلاقی را ایفا کرد و با تلاشها برای عادیسازی گذشته نازی مقابله نمود.
پس از آن، پژوهش تجربی درباره هولوکاست با جدیت بیشتری ادامه یافت.
از نظریه جامعه تا اخلاق گفتمان
هابرماس با وجود نقدهایش به مدرنیته، به پروژه آن وفادار ماند. اما آثار متأخر او بیشتر به فلسفه اخلاق کانت نزدیک شدند تا سنت مارکسیستی مکتب فرانکفورت.
بهتدریج نظریه کلان جامعه جای خود را به اخلاق گفتمان داد و عناصر مارکسیستی آثار او کمرنگتر شد.
روشنفکر اروپایی
پس از ۱۹۹۰، هابرماس بهعنوان منتقد ملیگرایی، مدافع اروپا و روشنفکری با افق جهانوطنی شناخته شد. تقریباً هیچ تحول مهمی نبود که بدون مداخله فکری او بماند: از دگرگونی دیجیتال حوزه عمومی تا سیاستهای کرونا تا جنگ اوکراین تا تحولات خاورمیانه.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر نیز او به بررسی رابطه ایمان و دانش پرداخت؛ موضوعی که در آخرین اثر بزرگش «تاریخی دیگر از فلسفه» بازتاب یافت.
فیلسوف دوران خود
در جهان غرب، هابرماس مدتها بهعنوان مهمترین فیلسوف و جامعهشناس شناخته میشد. برخی او را «هگل جمهوری فدرال» مینامیدند.
اگر به تعبیر هگل، فلسفه بیان زمانه در قالب اندیشه است، آثار هابرماس نیز تجسم فکری تاریخ آلمان پس از ۱۹۴۵ هستند: باور به عقل. باور به گفتوگو. باور به دموکراسی.
چنین پروژهای تنها در دوران صلح، رفاه و ثبات دموکراتیک ممکن بود.
خود هابرماس یکی از موتورهای اصلی لیبرالیزاسیون آلمان، هشداردهنده در برابر بازگشت محافظهکاری، مدافع پیوند با غرب و روشنفکری بود که هرگز از بازاندیشی دست نکشید.
این «سنتگرای مدرنیته» در ۱۴ مارس ۲۰۲۶ در سن ۹۶ سالگی در اشتارنبرگ درگذشت.