معشوق زخمی و خستهی من
تابت را بنازم
که با زخمهای خونچکانت
باز هم دندان بر جگر گرفتهای
و تازیانههای دشمن را
بر گُردهی مجروحت،
صبورانه تاب میآوری.
این هزاردستانِ بیترحم
تازیانه را
از دستی به دستِ دیگر میسپارد
تا در عذابِ تو
وقفهای نیفتد.
من امّا
دورتر ایستادهام
و از ضربِ تازیانههای دشمن
که بیامان
بر گُردهات فرود میآیند
بر خود میپیچم.
در زیرِ بارشِ آتش امّا تو
با چشمکی
به من لبخند میزنی
و بردبارانه
میخواهی آرامم کنی.
بارانِ آتش
از آسمانِ تو میبارد
و آبی
بر آتشِ تو
کارساز نیست.
صبر و ظفر
هر دو دوستانِ قدیماند
امّا ای صبرِ پیر و خسته
با زخمهایی که بر پیکر داری
و با چهرهی شتکزده از خونت
دیگر
ظفر تو را به جای نمیآورد.
شهریار حاتمی
استکهلم ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد