نامهای که مهشید امیرشاهی در ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ در روزنامه آیندگان منتشر کرد، از مهمترین اسناد فکری روزهای پایانی نظام سلطنتی در ایران است. این نامه نه تنها دفاعی صریح از شاپور بختیار، بلکه نقدی تند به سکوت روشنفکران و فرصتطلبی نیروهای سیاسی در آستانهٔ انقلاب محسوب میشود. اهمیت تاریخی این متن در آن است که تصویری روشن از وضعیت نیروهای لیبرال و ملیگرا در واپسین روزهای پیش از پیروزی انقلاب ارائه میدهد.
بختیار و آخرین تلاش برای اصلاح سیاسی
شاپور بختیار، از رهبران جبهه ملی ایران، در دی ۱۳۵۷ نخستوزیر شد. برنامهٔ سیاسی او مبتنی بر چند اصل بود: لغو حکومت نظامی، آزادی زندانیان سیاسی، انحلال ساواک، آزادی مطبوعات و احزاب، و محدود کردن قدرت سلطنت.
بختیار در واقع میکوشید نظام سلطنت را به یک سلطنت مشروطه واقعی تبدیل کند. اما شرایط انقلابی جامعه، بازگشت روحالله خمینی به ایران، و فشار نیروهای سیاسی مختلف، فرصت عملی برای اجرای برنامههای او باقی نگذاشت.
سکوت روشنفکران
یکی از محورهای اصلی نامهٔ امیرشاهی، انتقاد از سکوت روشنفکران است. او با لحنی تلخ مینویسد که روشنفکران «متعهد و مسئول» در لحظهای که باید سخن بگویند سکوت کردهاند.
این نقد از نظر تاریخی اهمیت دارد، زیرا در آن دوره بخش بزرگی از روشنفکران ایرانی به دلایل مختلف از جریان انقلابی حمایت میکردند یا دستکم در برابر آن موضع انتقادی علنی نمیگرفتند. فضای سیاسی به گونهای بود که هرگونه دفاع از دولت بختیار به سرعت به عنوان حمایت از رژیم سلطنتی تلقی میشد.
وارونگی نقشها در جامعهٔ انقلابی
امیرشاهی در نامهٔ خود تصویری از «دنیای وارونه» ارائه میدهد. او مینویسد: سیاستمداران به جای عمل به روحانیان رجوع میکنند. روشنفکران به جای هدایت جامعه سکوت کردهاند و دیپلماتها که باید محتاط باشند اعلامیههای انقلابی صادر میکنند.
این توصیف در واقع بیانگر فروپاشی نظم پیشین قدرت در روزهای پایانی حکومت محمدرضا شاه پهلوی است.
دفاع از بختیار به عنوان سیاستمدار اخلاقی
در بخش پایانی نامه، امیرشاهی بختیار را سیاستمداری معرفی میکند که در او شرافت، وطندوستی و صداقت جمع شده است. این تصویر از بختیار با برداشت رایج در فضای انقلابی آن زمان تفاوت داشت. از دید او، بختیار نمایندهٔ نوعی سیاست مبتنی بر قانون و آزادی بود که در هیاهوی انقلاب قربانی شد.
ارزش تاریخی نامه
از دید تاریخنگاری، این نامه چند ارزش مهم دارد: سندی دست اول از فضای فکری روزهای انقلاب است. نشاندهنده انزوای جریان لیبرال و ملیگرا است. بازتاب نگرانی بخشی از روشنفکران از قدرتگیری روحانیت را نشان میدهد. و سرانجام؛ نمونهای از هشدارهای نادیدهگرفتهشده پیش از پیروزی انقلاب است. از نظر تاریخ اندیشه سیاسی، بخش مهمی از این نامه ماهیت هشداردهنده آن است. امیرشاهی معتقد بود حذف بختیار میتواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد. تاریخ بعدی ایران باعث شد بسیاری از پژوهشگران این متن را یکی از هشدارهای نادیدهگرفتهشده پیش از انقلاب بدانند. از این جهت، نامه در کنار نوشتههای دیگر مخالفان انقلاب، به عنوان بخشی از ادبیات هشدار پیش از انقلاب مطالعه میشود.
به همین دلیل این نامه امروز یکی از متونی است که در بررسی تاریخ روشنفکری و سیاست ایران در سال ۱۳۵۷ بارها مورد استناد قرار میگیرد.
***
يک نامه ی تاريخی - کسی نيست که از بختيار حمايت کند؟
نامه ی مهشيد امير شاهی روشنفکر ونويسنده معاصر به آيندگان روزنامه آيندگان, ۱۷ بهمن ۱۳۵۷•
امروز در حيرتم که چرا بيشتر روشنفکران متعهد و مسئول سکوت کرده اند؟
•سياستمداران قديم به جای آنكه عمل كنند در محضر آقايان روحانيون كسب فيض می كنند؛ روشنفكران به جایآنكه فيض برسانند سكوت می كنند؛ ديپلمات ها به جای آنكه سكوت كنند حرف می زنند.
•من معتقدم که اين مرد عزيز)شاپور بختيار(، اين مرد عمل، دارد فدای هيجان و غليان عده ای و فرصتطلبی های عده ديگری می شودو اگر فدا شود اسف انگيزترين شهيد حوادث اخير خواهد بود!چندی پيش, دو نفر از آشنايان که هر دو از مبارزان جبهه ملی هستند و از شريفان اين ملک به من خبر دادند که نشريه ای از پاريس رسيده است با عنوان نامه ای سرگشاده خطاب به همه مبارزان و می خواستند بدانند که من آن راخوانده ام يا نه . هنوز اين نامه به من نرسيده بود ) دوروز دير تر رسيد( قرارشد جمع شويم و آن را بخوانيم و احيانا درباره اش صحبتی کنيم. درجمع شلوغ نا معقولی اين کار انجام شد. من نامه را خواندم ولی بحث مان مجمل ماند.آنقدر بود که آن آقايان، که با بيشتر مفاد نامه موافق بودند، اعتقاد داشتند که زمان نوشتن آن مطالب هنوز نرسيده است.پرسيدم چرا، گفتند آخر در اين لحظات، گفتن اينکه روحانيون صواب نيست که خود را به سياست آلوده کنند، خطاست.اين حرف ها را دير تر بايد زد. به نظرم غير منطقی آمد يا لااقل من اين منطق را قبول نداشتم. حرف های نامه همه بر حق بود و من برای زدن حرف حق زمان قائل نبودم. به علاوه تصورما اين بود که اگر زمانی برای زدن حرف حق لازم است، چه زمانی مناسب تر از اکنون… ولی خوب نظر دوستان جز اين بود و من اين اختلاف سليقه را به اين حساب گذاشتم که آن ها سياستمدارند و من نيستم.
آن ها با تيزبينی سياسی شان نکته ها می بينند که من با نگاه ساده لری ام نمی بينم.و حالا – با تأسف يا شعف ، نمی دانم کدام ، بايد اعتراف کنم که امروز ، يعنی يکی دو ماهی بعد از اين مقدمه، من ازسياستمداری ، دورتر از آن روز هم افتاده ام، چون امروز نه فقط زمان تحرير آن نشريه را زود نمی بينم ، بلکه دراين حسرتم که چرا نامه سرگشاده به همه مبارزان، زود تر نشر نيافت، و در اين آرزوی عبث که کاش از نوع آن نامه ها در آن زمان بيشتر نوشته می شد.آن روز جز آن مقاله، چيزی از اين مقوله نديديم و حالا برحسرت حيرت هم افزوده شده است:امروز در اين حيرتم که چرا بيشتر روشنفکران متعهد و مسئول سکوت کرده اند.متعهد و مسئول را با طنز بکارنبردم، چون اتفاقا آن ها که تعهد و مسئوليت شان طنز آميز است هيچ کدام ساکت ننشسته اند: همه به حمدﷲ اخيرا،طی مقالات و رسالات، به دين مبين اسلام مشرف شده اند و شتاب دارند که خود را در صفوف فشرده ديگر تازه اسلام آورده ها جا کنند … شتاب از اين باب که مبادا در اين دنيا عقب و بی نصيب بمانند.
حيرت من فقط به سکوت روشنفکران ختم نمی شود. مثلا در اين حيرتم که چرا اعضاء وزارت خارجه پی هم اعلاميه های انقلابی صادر می کنند؟
اين آقايان تا زمان دولت تيمسار ازهاری هم آدم های سر به راه و پا به راهی بودند ، شامپانی و خاويار به مزاجشان سازگار بود … چه شده است؟
سياستمداران قديم به جای آنكه عمل كنند در محضر آقايان روحانيون كسب فيض می كنند؛ دنيای وارونه ای داريم :روشنفكران به جای آنكه فيض برسانند سكوت می كنند؛ ديپلمات ها به جای آنكه سكوت كنند حرف می زنند.از بقيه حيرت ها و حسرت ها چه بگويم؟ از کدامش بگويم؟ از اينکه گمرک چيانی که تا ديروز در پناه دولت وقت برای رد هر بسته و هر چمدان گوش من و شما را می بريدند و امروز ناگهان می خواهند دزد و ، من و شما رابگيرند؟ يا از کارمندان تلويزيون که در گذشته اوامر دولت های پيش را نه فقط بی چون و چرا بلکه با خوش رقصی اجرا می کردند و حالا برای دولتی که فرمايش صادر نمی کند لب ورچيده اند و ناز می کنند؟يا از نمایندگان مجلسی که به اين اميد از مسند وکالت استعفا می دهند که کرسی وکالت آينده شان را گرم نگاه دارند؟ يااز روزنامه نگارانی که ديروز مرعوب بودند و امروز هم متأسفانه مرعوبند؟ …
و يا از اين آخرين حيرت و حسرت غريب و عظيم که يک نفر ، حتی يک نفر در اين مملکت نيست که صدا و قلمش را صريحا و مستقيما در دفاع از شاپور بختيار بکار برد؟همه اين ها را نمی شود گفت، زياد مفصل است و از حوصله (واحتمالا سياست فعلی) روزنامه ها خارج.من تا امروزبه هيچ روزنامه و نشريه ای مطلبی نداده ام که حال و هوای سياسی داشته باشد. شايد به اين دليل که تا امروز در مملکتم به سياست مداری چون شاپور بختيار بر نخورده بودم که بدانم سياست الزاما مغاير شرافت،صميميت و وطن پرستی نيست.
من تمام اين صفات شرافت، صميميت و وطن پرستی را در آقای شاپور بختيار سراغ کرده ام به علاوه به سرفرازی و آزادگی او مؤمنم. من ايمان دارم که اگر امروز او را از صحنه سياست مملکت مان برانيم خطائی کرده ايم جبران ناپذير و نابخشودنی. من معتقدم که اين مرد عزيز، اين مرد عمل، دارد فدای هيجان وغليان عده ای و فرصت طلبی های عده ديگری می شودو اگر فدا شود اسف انگيزترين شهيد حوادث اخير خواهدبود.من صدايم را به پشتيبانی از آقای شاپور بختيار با سربلندی هر چه تمام تر بلند می کنم ، حتی اگر اين صدا در فضا تنها بماند. من از تنها ماندن هرگز هراسی بدل راه نداده ام. ولی اين بار می ترسم، نه به خاطر خودم ، بلکه بخاطرآينده اين ملک و سرنوشت همه آن ها که دوست شان دارم.