زبان سکسیستی سلطنتطلبان امروز در خیابانهای کشورهای غربی، اصلاً دربارهی سکس نیست، دربارهی قدرت، سلطه و تحقیر کامل دیگری است. «دیگری» در اینجا نه شکست میخورد، نه قانع میشود، بلکه از حیث بدنی و نمادین له میشود. در اینجا سیاست به زبان تجاوز حرف میزند، نه استدلال.
فحش جنسی بهمثابه لذت سیاسی
فاشیسم، و خویشاوندان نرمترش، تنها غرایز را سرکوب نمیکند، بلکه به آنها مجوز میدهد. فحشدادن، تجاوز کلامی، تحقیر جنسی در واقع یک لذت جنسی همراه دارد، لذتی که میکوشد اجتماعی شود. آنها با این فحشها به «دیگران» میگویند: «ما» با هم میخندیم، فحش میدهیم، میدریم، میکوبیم، میکنیم و پیروز میشویم.
مردانهسازی سیاست
فرهنگ فحش سلطنتطلبانه، عمیقاً فالوسمحور است. سیاست را به میدان زورآزمایی مردانه تقلیل میدهد. هر مخالفی «زنواره»، «مفعول»، و «قابلتجاوز» میشود. این همان چیزی است که میشود نامش را گذاشت: «ناسیونالیسم فالیک». در اینجا ملت همان آلت مردانه است و دشمن یک سوراخ. دخول نیز پیروزی است.
در این زبان، با حذف زبان سیاست و سیاستورزی، بحث نیز حذف میشود تا در نبود برنامه، آیندهای نامعلوم پنهان بماند. سیاست منحصر میشود به اینکه: چه کسی میگاید و چه کسی گاییده میشود. این دقیقاً سیاستِ «رهایی از طریق طرد» است، اما در خشنترین و عریانترین شکلش.
چرا این فرهنگ اینقدر رواج دارد؟
این فرهنگ مسئولیت ندارد، هزینهی اخلاقی ندارد، و به افراد حس قدرت فوری میدهد. برای جماعتی که شکست تاریخی خورده و پروژهی سیاسی منسجمی ندارد و فقط نوستالژی را با زبان خشم فریاد میزند، فحش جنسی سریعترین راه تجربهی قدرت است.
اگر بخواهیم بیپرده بگوییم: این فرهنگ فحش، نه حاشیهی سلطنتطلبی، بلکه یکی از هستههای سیاست عاطفی و بدنی آن است. نه تصادفی است، نه احساسی، نه صرفاً واکنشی. بلکه شکل خام و بیپردهی همان سیاستی است که: آزادی را با تجاوز قاطی میکند، لذت را با تحقیر و سیاست را با بدنِ لهشدهی دیگری.
فالوس: از عضو بدن تا دالِ قدرت
در فهم لاکانی، فالوس نه آلت تناسلی، بلکه دالِ مرکزیِ قدرت، کنشگری و داشتن حقِ عمل است. در جوامع مردسالار، داشتن فالوس همانا فاعل بودن، حاکم بودن، تصمیمگیر بودن است. فاقد فالوس بودن برابر است با مفعول، و مطیع بودن و در نهایت، تحقیرپذیری. فحشها دقیقاً روی همین تمایز کار میکنند.
در فحشهای رایج این جوامع، همیشه یک منطق ثابت عملکرد دارد: فحشدهنده خود را دارندهی فالوس میداند و مخاطب را فاقد فالوس یا قابل تصرف با فالوس. به این معنا که؛ «من فاعلم، تو موضوعِ کنش منی». و البته این دیگر زبانِ توهین نیست؛ اعلام موقعیت در سلسلهمراتب قدرت است.
چرا مادر، خواهر، زن؟
در جوامع سنتی، زن حاملِ «شرفِ مرد» است. بدنِ زن، میدانِ نمادینِ رقابت مردان است. پس وقتی فحش به مادر، خواهر و یا به زنِ طرف مقابل، ارجاع میدهد، در واقع میگوید: «فالوسِ تو را بیاعتبار میکنم» و تو را بیشرف و بیناموس میگردانم. در واقع؛ تحقیر زن، میانبُرِ تحقیر مرد است.
در تفاوت فحش مردانه و فحش زنانه در جوامع سنتی میتوان گفت؛ فحش مردانه در جوامع مردسالار، عمودی است (از بالا به پایین). بر تصرف، دخول و تحقیر بدنی استوار است. هدفش تثبیت فاعلیت گوینده است.
در مقابل، فحش زنانه، وقتی امکان بروز مییابد، اغلب، افقی یا تدافعی است. بدنِ خودِ زن را به ندرت ابزار تحقیر دیگری میکند. بیشتر متوجه افشای قدرت، تمسخر اقتدار یا برهمزدن هنجار است. به بیان دیگر، فحش مردانه «فالوسساز» است و فحش زنانه، در صورت رهایی نسبی، میتواند «فالوسزدا» باشد.
در سالهای اخیر لشگری از زنان نیز در تظاهرات سلطنتطلبان فحشهای فالوسمحور مردانه را با هیجان و شوری فراوان، بازمیگویند. این پدیده جدید را چگونه میتوان تحلیل کرد؟ آیا زن در این موقعیت آنسان از نظر فکری عقب رفته که فالوس مرد را به عنوان یک فالوس حامی، فالوس خود نیز میپندارد؟ چه انگیزهای این زنان را وامیدارد تا با فالوسی که خود ندارند، ادبیات فالوسگرایانه را به شعار درآورند؟ در این شکی نیست که این عده بر آنچه بر زبان میرانند، آگاه هستند، اما چرا به تکرار آن دل خوش دارند؟
شعارهای جنسیشده کنش «تهدید» را جایگزین «بحث» میکنند. گوینده نه میخواهد قانع کند، نه حتی شکست دهد؛ میخواهد تحقیر بدنی کند. این تغییرِ کنش، سیاست را از عرصهی عمومی به میدان زور منتقل میکند.
فحش به مثابه فالوسِ گفتاری
در بسیاری از جوامع سنتی و مردسالار، مردی که قدرت نهادی ندارد، امنیت ندارد، آینده ندارد، زبان اما هنوز جیزی است که در اختیارش هست. در این موقعیت، فالوس به مثابه فحشِ جنسی جایگزین زبان رسمی میشود؛ ابزاری برای تجربهی لحظهایِ قدرت. به همین دلیل است که فحشها اغلب اغراقآمیزند، تکراریاند و نیاز به «تماشاگر» دارند. فالوس باید دیده شود و به تصویر درآید تا کارکرد داشته باشد.
وقتی فحش به شعار تبدیل میشود، فالوس فردی به فالوس جمعی تبدیل میشود. و «من» به «ما». این همان چیزی است که در سیاست تودهای خطرناک میشود. جمعی که خود را «فاعل مطلق» میپندارد و دیگران را «بدنِ قابل تصرف» میبیند. در شعارها که به شکلی آیینی و همراه با خنده، تکرار میشوند، میتوان یک تخلیه هیجانی را بازیافت که در لذتی مشترک اجتماعی میشود.
در جوامع سنتی سیاست هنوز بدنی است. اقتدار هنوز مردانه است و فحش، زبانِ خامِ سیاست باقی میماند. فحشهای جنسی در جوامع مردسالار، تمرینِ زبانیِ سلطهاند؛ جایی که فالوس، نه ابزار لذت، بلکه واحدِ قدرت است. و به همین دلیل، این فحشها اتفاقی نیستند، فرهنگی به معنای خنثی هم نیستند، بلکه سیاسیترین شکلِ زبانِ روزمرهاند. زبان فحش حس قدرتِ آنی بدون مسئولیت را نتیجه میشود. ایجاد همبستگی از راه خنده و شوک پدید میآورد و جایگزین خلأ سیاستگذاری را با هیجان موجب میشود.
در جامعه مدرن فالوس از بدن جدا میشود و به عنوان عضوی چون دیگر اعضای بدن دیده میشود. قدرت نهادی و حقوقی جای آن را میگیرد و فحش جنسی اعتبارش را از دست میدهد. وقتی زبان، دیگری را به بدنِ قابل نفوذ تقلیل میدهد، او دیگر سوژهی حقوقی یا سیاسی نیست. نتیجه، مشروعیتیابی خشونت نمادین و سپس مادی است.
در ایران معاصر، فحشِ جنسیشده را باید در بستر فروپاشی اقتدارهای نهادی، اقتصادی و اخلاقی فهمید. وقتی دولت، قانون و آینده مشروعیت خود را از دست میدهند، بدن دوباره به صحنهی سیاست بازمیگردد. فالوس در اینجا نقش «جبرانکننده» دارد: آنچه مردِ اجتماعی در واقعیت ندارد، در زبان بازسازی میشود.
در این فضا، فحش جنسی جای قدرت سیاسی را میگیرد، جای امنیت اقتصادی را میگیرد و جای کنش جمعی سازمانیافته را پر میکند. بههمین دلیل، هم در گفتار رسمی اقتدار (تحقیر، تهدید، تمثیلهای جنسی پنهان) و هم در گفتار اپوزیسیونیِ خشن، منطق واحدی عمل میکند: سیاست به نمایش فالوس تقلیل مییابد.
یک جمعبندی کوتاه
فالوس در فرهنگ فحشِ جوامع مردسالار، و بهطور خاص در ایران، نه یک عنصر زبانی حاشیهای، بلکه ستون فقرات سیاستِ روزمره است. فحش جنسی، تمرینِ نمادینِ سلطه است؛ جایی که بدن، جای قانون و تجاوز، جای استدلال مینشیند. تا زمانی که سیاست از بدن جدا نشود و به حقوق، نهاد و آیندهی مشترک منتقل نگردد، فالوس همچنان زبانِ غالبِ خشم، مقاومت و حتی اپوزیسیون باقی خواهد ماند. با اتکا به نظرات فروید، و لاکان میتوان گفت فرهنگ فحشِ جنسیشده در سلطنتطلبی ایرانی سازوکاری است برای پیوند زدن لذت و قدرت. این فرهنگ نه انحرافی زبانی، بلکه تکنیکی سیاسی است که با مجوز دادن به تجاوز نمادین، سیاست را از عرصهی استدلال به میدان بدن منتقل میکند. نتیجه، تولید همبستگی از راه تحقیر و جایگزینی آیندهی مشترک با آیینِ طرد است. فرهنگ فحشِ جنسیشده در سلطنتطلبی ایرانی نه حاشیه، بلکه هستهای عاطفی-بدنی است که سیاست را به لذتِ تحقیر گره میزند. این منطق، بهجای آیندهی مشترک، آیینِ طرد میسازد و بهجای شهروند، بدنِ مغلوب تولید میکند.