آزادیِ عزیزتر از جانم، سلام
امیدوارم هرجا که هستی، حالت خوب باشد.
دورت بگردم، قرنهاست که تو دوستِ مکاتبهایِ من هستی و هنوز توفیقِ دیدارت را نیافتهام. خیلی دلتنگِ توام و دیدارت را روزشماری که نه، قرنشماری میکنم.
نکند نامههایم اصلاً به دستت نمیرسد یا شاید در میانهی راه، در هیاهوی خودنمایی بَدَل های تو گم میشوند. زبانم لال نکند یک بیماری عجیب گریبانت را گرفته باشد که جواب نامه هایم را نمیدهی.
قرنهاست از تو بیخبرم. نمیدانم کجا و در پیچِ کدام جاده گرفتار هستی. اگر از احوالِ من جویا باشی، باید بگویم، ملالی نیست جز دوریِ شما.
امروز احساسِ کودکی را دارم، با قلبی تپنده و پراضطراب که آدمهای غریبهای که ادعا میکنند از طرف اداره بهزیستی آمدهاند، میخواهند او را از والدینِ بیرحم که هر روز او را کتک میزنند و زخم بر جانش مینشانند، جدا کنند تا به خانوادهای غریبه بسپارند. خانوادهای که نشانِ بدرفتاری در آن آشکار است.
در کشاکشِ بین دستانِ والدینم و غریبهها که میخواهند مرا ببرند، دارم دوپاره میشوم. بزرگسالانی را میبینم که بیتفاوت به این صحنه مینگرند، و من در چشمان هیچکدام، امنیتی را که سخت بدان نیازمندم، نمییابم.
آزادی جان، پیش خودت بماند، میترسم، نه فقط از آنچه هست و دارد اتفاق میافتد، بلکه از آنچه قرار است اتفاق بیفتد.
آرزوی من، رهایی از این دستهاییست که مرا میان خود میکشند، نه انتقال از دستی به دست دیگر.
این را برای تو مینویسم، چون هنوز تنها کسی هستی که میتوانم به آن پناه ببرم.
به امید دیدار هرچه زودتر.
شهریار حاتمی
استکهلم، ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد