در روز ۲۶ دی ماه، مجلس شورای ملی، به دولت بختیار رأی اعتماد داد و در همان روز، ساعت ۱۲ و ۸ دقیقه محمد رضاشاه از طریق فرودگاه مهرآباد، کشورش را برای همیشه ترک کرد.
بلافاصله پس از خروج شاه از کشور، روزنامه ها با تیتر درشت « شاه رفت » در سراسر کشور منتشر و خبر فوق را به گوش مردم رسانیدند. این خبر از رادیو و تلویزیون نیز پخش گردید. با انتشار خبر خروج شاه از کشور، مردم انقلابی به خیابان ها ریختند و به ویرانی و آتش زدن تمام سنبل های سلطنتی پرداختند و وحشت و اضطراب شدیدی در شهرهای کشور برپا کردند.
من آن روز اوضاع تهران را چگونه دیدم؟!
نویسندۀ این سطور که در آن روز در جلسه ای با حضور گروهی از همکاران شرکت داشت، پس از پایان آن جلسه، بوسیلۀ پیشخدمت از این خبر آگاه شد. در حیاط محیط کار نیز صدای بوق گوشخراش اتوموبیل های شهر، سکوت را به شدت برهم می زد. صدای مبهم وهمهمه گونۀ « شاه رفت»، «درود بر خمینی»، «مرگ بر شاه» همچون صدای طوفان دهشت باری از هر گوشۀ شهر شنیده می شد. همچنین آوای رقص و شادی مردمِ عنان گسیخته، همچون غرّش رعدِ آسمانِ بارانیِ بهار، ترس و وحشتی ناشناخته در من ایجاد کرده و لرزش ناشی از آن تا عمق درونم نفوذ کرده بود.
باری نویسنده که می بایست از حوالی پشت سازمان برنامه ( محل کارم) تا شمالی ترین نقطۀ تهران (خانه ام) طی طریق نماید، ناگزیر وارد خیابان های شهر گردید. تمام خیابان ها مملو از مردم عنان گسیخته بود که همگی فریاد « مرگ برشاه، درود بر خمینی» سر داده بودند. پس از ورود به اولین خیابان، بوسیلۀ مردمِ حلقه زده به دور آتش شعله ور در وسط جاده، تذکر دستورگونه ای مبنی بر روشن کردن چراغ های اتوموبیل به علامت شادی صادر شد. آنگاه برف پاک کن های ماشین بوسیلۀ شخصی از گروه دیگری به بالا برده شد و سپس دستور به حرکت درآوردن آن ها نیز صادر گردید. در طول خیابان ها، شعارهای مذکور و فریاد شادی گوشخراشِ مردم، تمام شهر را به لرزه در آورده بود و رقص و شادی و پخش شیرینی و آب نبات برقرار بود. البته مقداری نقل و نبات نیز از شیشۀ ماشین - که در آن سوز سرمای زمستان اجبارآ پائین کشیده و با حرکت دست با مردم همراهی می کردم - به داخل ماشین ریخته شد. اجتماع مردم در میادین عمومی متراکم تر از جاهای دیگر بود و گذشتن از آن مناطق غیر ممکن می نمود. کاشف به عمل آمد که مجسمه های شاه در حال سرنگونی است. آنچه موجب تعجب من شد، دیدار یرخی از «روشنفکران»! وتحصیلکرده های فوکول کراواتی اروپا و آمریکا دیده در بین مردم بود که با مشت های گره کرده و با آواز انقلابی شعار «مرگ بر شاه و درود بر خمینی» را دم گرفته و گروهی از مردم کوچه و بازار را به دنبال خود می کشیدند!!
ترافیک شهر سنگین و هر لحظه سنگین تر می شد و حرکت ماشین ها قدم به قدم بود. بیشتر از دوساعت برای رسیدن به منزل طول کشید. در این مدت طولانی افکار وحشتناکی بر مخیّلۀ نویسنده حکمفرما بود. از شهر بوی خون به مشام می رسید. البته ماه های متوالی بود که خون و آتش سکۀ رایج کشور بود؛ لیکن بر آگاهان روشن بود که این شور و شوق انقلابی به زودی به خون و آتش ایران سوزی مبدل شده و آرزوهای ملتی را خاکستر خواهد کرد. البته سقوط « دیکتاتور » خوش آیند بود. لیکن من که از تاریخ کلیسای قرون وسطای اروپا و نیزتاریخ روحانیت تشیع را چندین سال تدریس کرده بودم، بهتر می دانستم که جایگزینی این حکومت به وسیلۀ حکومت دینی، بزودی ظهور سیاه ترین رژیم مرتجع تاریخ کشور را فراهم خواهد ساخت.
بر همگان روشن بود که شاپور بختیار توان تحمل این سیل بنیان کن را نخواهد داشت. در آن تاریخ به نظر می رسید که تنها قدرتی که توان مقابله با خمینی را دارد، ارتش « شاهنشاهی » بود. لیکن آن نیز همانطور که از نامش پیداست، شاهنشاهی بود و اگر هم پیروز می شد بجز سناریوی ۲۸ مرداد نتیجه ای عاید مردم کشور نمی گردید. در آن تاریخ هنوز کسی نمی دانست که همان ارتش هم مدت هاست که پوچ و بی مصرف شده است. حکومت نظامی طولانی و رودرروئی نظامیان در خیابان ها در مقابل اسلامگرایان، ضعفِ تصمیم گیری و دستوراتِ ضد و نقیضِ فرماندهان، کار خودش را کرده است. « گُل پراکنی » انقلابیون و تبلیغات اسلامی آنان در این مدت، تاروپود سربازان و درجه داران را در نوردیده و همکارانِ مسلحِ مناسبی از آنان برای یاری خمینی فراهم آورده است. وحشت از این بود که در صورت کودتای نظامیان، اوّلآ ده ها هزار خون بی گناه ریخته خواهد شد، ثانیآ اگرهم به فرض این که ارتش پس از پیروزی دوباره شاه را برسریر قدرت ننشاند، بدون شک دیکتاتوریِ نظامیِ جدیدی همچون کشورهای همسایه، در ایران برقرار خواهد کرد .(۱)
خسته و کوفته و متوحش به خانه رسیدم. در بُهت و حیرت در کنار همسرم با اشتهای کور، غذائی تناول شد. ما بقی روز به مکالمۀ تلفنی و بحث و گفتگو با چند تن از دوستان و همکارانی که چون من سایۀ سیاه ضحاک را بر آسمان کشور مشاهده می کردند، گذشت تا شب فرارسید. با کلّه ای منگ و سنگین سر به بالین نهادم. لیکن جوّ آشفته و مغشوش انقلابی روز گذشتۀ شهر تهران، خواب را از من ربوده بود. صحنه هائی که در طول چند ساعت گذشته از آن ها عبور کرده بودم، از مخیّله ام محو نمی شدند. شعارهای کینه توزانه توآم با نفرت ، قهقهه های گروهی از انسان های ناآگاه و زود باور، کف زدن های دسته هائی که اینجا و آنجا حلقه هائی تشکیل داده و رقصنده هائی را با ریتم موزیک رقص و یا ترانه های شاد همراهی می کردند. در برخی از خیابان ها شعله های آتش برافروخته و در دور آن اجتماع کرده و سرود انقلاب سر داده و سرمای سوزناک دی ماه را به مبارزه گرفته بودند.
ولی من در اوهام خویش و با اضطراب، در آیندۀ نزدیکی کف خیابان های شهر را به رنگ خون می دیدم. در تصوراتم به روشنی تجسم می کردم که چه آیندۀ وحشتناکی سرنوشت کشور را رقم خواهد زد.
با بیخوابی کلنجار می رفتم. در بین افکار آشفته ام به سیه روزی آیندۀ این مردم و این کشور می اندیشیدم. به یاد اوردم آن تحصیلکرده هائی را که سال های سال است که در تآلیفات و نشریات و سخنرانی ها و در کلاس های درس مدارس و دانشگاه ها مدام از عدم آزادی ها و دموکراسی در جامعه سخن گفته و با گلایه از استبداد و دیسپوت حکومتی، مردم ناآگاه را به مقاومت و جنبش و شورش دعوت کرده اند لیکن امروز که این فرصت در دسترشان قرار گرفته است، سیاه ترین و وحشتزا ترین نوع حکومت قرون و اعصار را خواستارهستند. به یادم آمد که در تظاهرات میلیونی روزهای تاسوعا وعاشورا (۱۹ و ۲۰ آذر ۱۳۵۷) آنان با علاقه و افتخار گوش تا گوش در پشت صف ملایان قرار گرفته و با مشت های گره کرده شعارهای روحانیان و اسلامیان را تکرار می کردند. و باز هم از خاطرم گذشت که مدتی پبش متولیان انقلاب « احتمالآ» برای تبلیغات و شناساندن خمینی به مردم کشور، کتابی تحت عنوان « ولایت فقیه» به قلم خمینی منتشر کرده بودند و آن کتاب را «زیرمیزی» از کتابفروشی های « پاساژ انقلاب» (واقع در مقابل درب اصلی دانشگاه و چسبیده به اول خیابان اردیبهشت) خریده بودم. من آن کتاب را از اول تا اخر چندین بار مطالعه کرده و ناباورانه از مضامین محتوای آن، ترس و وحشت و اضطراب سراپای وجودم را لرزانیده بود. در فرازی از گفتارش در قدرت و اختیارات «ولی فقیه » که بنا به پیشنهاد او می باید امت اسلامی را راهبری کند مینویسد:
« ... در حکمت خدای حکیم روا نیست که مردم، یعنی آفریدگان خویش را بی رهبر و بی سرپرست رها کند، زیرا خدا می داند که بوجود چنین شخصی نیاز دارند و موجودیّت شان جز به وجود وی قوام و استحکام نمی یابد»(۲)
خمینی در این متن بطور وضوح مدعی است که «فقیه» شخصیتی است که از جانب خدا برای « رهبری و سرپرستی» و ادارۀ بندگانِ نیازمند، فرستاده شده است. یک صفحه بعد، می نویسد: «مردم ناقصند و نیازمند کمالند و ناکاملند»(۳) و در صفحۀ بعد این بار مردم را در مقام صغیر و دیوانه و مخبّط و پریشان عقل شمرده و« ولی امر » را به عنوان « قیّم » آنان به حساب آورده و می نویسد: « امروز و همیشه وجود ولی امر یعنی حاکمی که قیم و برپا نگهدارندۀ نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد »(۴)
شور بختانه در آن تاریخ گروه عظیمی از همان روشنفکران، آن کتاب را نخوانده و یا اگر خوانده بودند مطالب کتاب را به جد نگرفته بودند.
رهبر جبهۀ ملی ایران - بزرگترین حزب موجود کشور – مدت ها بعد در مصاحبه ای اعتراف کرد که آن کتاب را نخوانده است .(۵)
همان تحصیلکرده ها نه تاریخ تشیع و روحانیان آن را می دانستند و نه تاریخ کلیسای غرب در قرون وسطی و مبارزات روشنگران آن دیار بر علیه آن را! و لذا از جنایات و خرافات روحانیان شیعه ( که از پیش کسوتان خمینی بودند) و نیز از کشتار و آتش زدن و سنگدلی کلیسائیان خبر نداشتند!(۶) در این موقع تاریخ تشیع و روحانیان ان در ایران و نیز تاریخ قرون وسطای کلیسای کاتولیک در مقابل چشمانم مجسم گردید. از خواب ناز منصرف شدم و به سراغ مدارک و اسناد رفتم. رفتار ظالمانۀ آنان را یک بار دیگر مرور کردم:
تاریخ مفصل تشیع و روحانیت آن، در دوران صفویه و قاجاریه که نشانگر قتل و کشتار و ارتجاع و خرافات و نفرت آنان از ایرانیان بود، ورق زدم. در این مورد امثال فراوانی را یافتم. از آن میان مطالبی انتخاب کردم:
آورده اند که از آقا حسین خوانساری – مجتهد متنفّذ زمان شاه سلیمان صفوی - پرسیدند: این حدیث صحیح است که می گوید: « پیش از خلق آدمیان جهان در دست ایرانیان بود؟ او به طعنه از باب تصحیح کلام پاسخ داد: نه! بلکه در دست الاغ بود»!(۷)
در مدارک دم دستم چشمم به عقاید ملایانی که در طول دوران قاجار مردم را با زرنگی و دورنگی فریفته و یا بزرگترین ظلم ها را در مورد آنان روا داشته بودند، افتاد. از آن جمله
- ملا علی کنی در نامه ای به ناصرالدین شاه در تعریف آزادی از دید اسلام و تشیع می گوید:
« کلمۀ قبیحۀ آزادی ... به ظاهر خیلی خوش نماست و خوب و در باطن سراپا نقص است و عیوب ...»
و نیز ملای خونخواری که نام طولانی « حجة الاسلام حاجی محمد باقر بن سید محمد تقی موسوی شفتی رشتی » (۱۷۶۶-۱۸۴۹) را یدک می کشید، جزو افتخارات زندگی اش این بود که:
« هفتاد نفر را به حدود شرعیه قتل نمود و اما حد غیر قتل بسیار بود، در دفعۀ اول که به سبب لواط حکم به قتل فرمود، به هرکه تکلیف کرد که او را قتل کند، ابا کردند. آخر خود برخاست و ضربتی زد که او را تآثیری نکرد، پس شخصی برخاست و او را گردن زد و خود بر او نماز گزارد و در وقت نمار غش کرد ...»(۹)
آنگاه به فجایع کلیسای قرون وسطی پرداختم:
در ۲۷ ژوئیۀ ۱۶۵۶ م، باروخ اسپینوزا «از بزرگترین فلاسفۀ قرون حدید»(۱۰) را در ۲۴ سالگی به دادگاه کشیده و به شرح زبر تکفیر کردند:
« به این وسیله به اطلاع همه می رسانیم که هیچکس نباید با او [با اسپینوزا] گفتگو کند، کسی نباید با او مکاتبه داشته باشد، هیچکس نباید به او خدمتی کند، هیچکس نباید با او زیر یک سقف بنشیند، کسی نباید بیشتر از چهار زراع به او نزدیک شود، هیچکس نباید نوشته ای را که او املاء کرده است
و یا بدست خود نوشته است، بخواند.»(۱۱)
و نیز ولتر – آن بزرگترین فیلسوف قرن نورانی اروپا – در مورد روحانیان کلیسائی می نویسد:
« من از مردمی که از گوشۀ حجره های خود تکلیف حکومت های جهان را تعیین می کنند، خسته شده ام(۱۲) قانون گذارانی که بر روی اوراق چند غازی بر جهان حکومت می کنند،... از ادارۀ زن و فرزرند و اهل خانۀ خود ناتوانند ولی از وضع قوانین برای مردم جهان سخت لذت می برند ...(۱۳)»(۱۴)
او در طول تمام عمرش، کلیسا و مسیحیت را به مبارزه طلبید و طرحی نو در دنیای غرب برانداخت!
حوالی پگاه بود که بالاخره خستگی شب بر وحشت و اضطراب روز گذشته و افکار مغشوش فائق آمد و پلک های چشم روی هم افتاد...
اینک که این مطلب را دوباره مرور می کنم، ۴۷ سال از نوشتن آن گذشته است و رژیم اسلامی ۴۷ سال است که ایران و منطقه را به ترور و آتش کشیده است. ۴۷ سال جنایات، فساد، دزدی ها و ویرانی کشور را بدون شک مورخین نوشته و یا در حال نوشتن هستند. ولی آخرین ضربه ای که در نتیجۀ انقلاب سیاه اسلامی آن سال! در یک ماه پیش بر پیکر جوانان ایران وارد آمد و جهان را در بهت و حیرت فرو برده و بغض مردم دنیا را برانگیخت، قتل عام وحشتناک مردم ایران بوسیلۀ حکومت اسلامی بود! جوانام کشور که از دست ظلم و دزدی و فساد و استبداد حکومت به تنگ آمده و جانشان بر لبشان رسیده است، و برای چندمین بار با مشت های گره کرده جهت ترمیم اشتباه پدران و پدربزرگانشان در خیابان های کشور دست به اعتراض زده بودند، دچار کشتار نظامیان امنیتی و سپاهیان و پاسداران گشته و بر اساس آمار O N G در طول دوشبانه روز بین سی و چهل هزار نفر از جوانان دست خالی به وسیلۀ مآموران و پاسداران تا دندان مسلح رژیم به قتل رسیده و عرصۀ خاک وطن را در راه آزادی گلگون کردند ... و شوربختانه پیش بینی ۴۷ سال پیش من به حقیقت پیوسته بود ...
-----------------------------------
۱- تشیع و قدرت در ایران، ج۴، ص ۳۲۱، (ح)
۲- روح الله خمینی، ولایت فقیه، صص۴۲.
۳- همان، ص ۴۸.
۴- همان، ص۴۹.
۵- کریم سنجابی، امیدها و نا امیدی ها، ص۳۵۱. و نیز تشیع و قدرت در ایران، ج۴، ص۲۹۵.
۶- و گرنه چگونه ممکن است که همصدا با ملایان و طلاب و حاشیه نشینان شهر، اینگونه طالب برقراری حکومت اسلامی باشند؟
۷- ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات ایران، ج ۱/۵، ص۱۸۸.
۸- آدمیت، اندیشۀ ترقی، ص ۲۰۰.
۹- سعید نفیسی، تاریخ اجتماعی و سیاسی، ج۲، ص ۵۳. به نقل از قصص العلما، تآلیف سلیمان تنکابنی.
۱۰- ویل دورانت، تاریخ فلسفه، شرکت سهامی کتاب های جیبی، ترجمۀ عباس زریاب خوئی، ص206.
۱۱- همان بالا، صص ۲۱۳-۲۱۲.
۱۲ - نامۀ سپتامبر، 1763م.
۱۳- پلیسیه، ص 237، پاورقی و نیز ص ۲۳۶.
۱۴- ویل دورانت، همان، ص ۳۳۵.