استاد دانشگاه هاروارد، کریستینا کراس، این موضوع را بررسی میکند که چرا خاستگاه اجتماعی، سرنوشت و فرصتهای کودکان آمریکایی را تعیین میکند.
Christina Cross (کریستینا کراس)، جامعهشناس ۳۵ ساله، در دانشگاه نخبهٔ Harvard University (دانشگاه هاروارد) تدریس میکند. او پژوهش میکند که چرا نابرابری در ایالات متحده از نسلی به نسل دیگر تداوم مییابد. کراس در کتاب خود با عنوان Inherited Inequality («نابرابریِ بهارثرسیده») بررسی میکند که انواع گوناگون خانواده چه نقشی در این فرایند دارند.
اشپیگل: خانم کراس، شما در محیطی فقیر و عمدتاً آفریقاییـآمریکایی در شهر Milwaukee (میلواکی)، در شمال Chicago (شیکاگو)، بزرگ شدهاید. در دوران کودکی از چه چیزهایی محروم بودید؟
کراس: وقتی کودک بودم، واقعاً وضعیت مالی خانواده و محلهام را درک نمیکردم. تازه وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که بسیاری از فرصتها برای ما وجود نداشت. من به یک مدرسهٔ دولتی میرفتم. معلمان فوقالعادهای داشتیم که واقعاً برای آموزش ما تلاش میکردند، اما همهچیز با کمبود مواجه بود. گاهی معلمان مجبور میشدند وسایل آموزشی بچهها را از جیب خودشان بخرند. یکی از معلمان محبوب من، آقای «ابرْت»، ناگهان شغلش را از دست داد، فقط به دلیل کاهش بودجه.
اشپیگل: آیا تجربهٔ کودکی شما دلیل این است که امروز دربارهٔ نابرابری تحقیق میکنید؟
کراس: از همان کودکی در مدرسه، در کلیسا و در محله توضیحهای مختلفی میشنیدم دربارهٔ اینکه چرا جامعهٔ ما با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکند. فقر فقط یکی از این مشکلات بود. خیلی زود گفته میشد که دلیل اصلی، خانوادههایی هستند که فقط یک والد از کودک مراقبت میکند، بهویژه مادران تنها. بعدها فهمیدم این روایت فقط در محلهٔ ما وجود ندارد. نظرسنجیها نشان میدهد ۸۰ درصد آمریکاییهای سفیدپوست و ۶۰ درصد آمریکاییهای سیاهپوست معتقدند ساختار خانواده یکی از دلایل اصلی نابرابری میان سیاهان و سفیدان است.
اشپیگل: آیا در محیط زندگی شما وقتی کودک بودید، مادران یا پدران تنها زیاد بودند؟
کراس: بسیار زیاد. این موضوع با این واقعیت مرتبط است که محلهٔ من یکی از بالاترین نرخهای زندانیشدن را در ایالات متحده دارد. سیاهپوستان و سفیدپوستان تقریباً به یک اندازه مرتکب جرم میشوند، اما آفریقاییـآمریکاییها بسیار بیشتر به زندان میروند، بهویژه مردان. بنابراین حبس گسترده احتمال این را افزایش میدهد که کودکی با یک مادر تنها بزرگ شود.
اشپیگل: آیا در کودکی احساس میکردید داشتن دو والد بهتر از یکی است؟
کراس: بیشتر این حرف را از بزرگترها میشنیدم. اما در عین حال آنها میدانستند که ممکن است به دلایل مختلفی یک نفر ناچار شود به تنهایی از کودک مراقبت کند: یکی از والدین ممکن است بمیرد، به زندان بیفتد یا رابطهٔ میان والدین دوام نیاورد. بنابراین مادران تنها همیشه از روی انتخاب آزاد در این وضعیت قرار نمیگرفتند.
اشپیگل: خود شما با هر دو والد بزرگ شدید؟
کراس: ابتدا با هر دو والد زندگی میکردم، بعد آنها از هم جدا شدند و هر دو شریک زندگی جدیدی پیدا کردند. مدتی هم نزد بستگان زندگی کردم. بسیاری از دوستان من هم در دوران کودکیشان بیش از یک شکل خانوادگی را تجربه کردند. بعضی نزد پدربزرگ و مادربزرگ زندگی میکردند و بعضی دیگر در تعطیلات تابستانی به خانهٔ خویشاوندان فرستاده میشدند.
یکی از دلایل این است که کسانی که پول کمتری دارند اغلب به صورت خانوادهٔ گسترده زندگی میکنند تا هزینهها را با هم تقسیم کنند. علاوه بر این، در میان کسانی که ثروتمند و سفیدپوست نیستند، احساس تعهد خانوادگی نیز معمولاً قویتر است.
اشپیگل: داستان خانوادگی خود شما چه تأثیری بر پژوهشهایتان داشت؟
کراس: وقتی مشغول نوشتن رسالهٔ دکتری بودم، متوجه شدم که پژوهشهای جامعهشناسی تقریباً بهطور کامل بر تجربهٔ طبقهٔ متوسط سفیدپوست آمریکا متمرکز شدهاند. اما این تجربهها با آنچه من در اطراف خود میدیدم ــ بهویژه در خانوادههای گسترده و خانوادههای تکوالد ــ مطابقت نداشت. تجربهٔ شخصی من کمک کرد این خلأها را ببینم.
اشپیگل: شما در کتابتان مینویسید که در آمریکا «روایتی» دربارهٔ خانوادههای بهاصطلاح خوب و بد وجود دارد. آیا در این روایت حقیقتی هم هست؟
کراس: ابتدا باید پرسید اصلاً چه چیزی یک خانواده را «خوب» یا «سالم» میکند. آیا خانوادههای گسترده لزوماً بدتر از خانوادههایی هستند که دو والد دارند، همانطور که در آمریکا اغلب ادعا میشود؟ پژوهش من بهوضوح نشان میدهد: نه. فقط یک شکل خانوادگی وجود ندارد که برای کودکان مناسب باشد. اما در تلویزیون و سینما خانوادهٔ هستهای سنتی ایدهآلسازی میشود.
مثلاً به سریال The Fresh Prince of Bel-Air («شاهزادهٔ بلایر») فکر کنید: وقتی شخصیت ویلیام اسمیت دچار مشکل میشود، او را نزد خانوادهٔ عمویش میفرستند، چون آنها ثروتمندند و ازدواج باثباتی دارند. این بهعنوان راه بهتر برای او نمایش داده میشود تا اینکه نزد مادر خودش بماند، زیرا مادرش تنهاست.
اشپیگل: با این حال بسیاری از کودکان آرزو دارند با پدر و مادرشان با هم زندگی کنند.
کراس: بهطور میانگین کودکانی که با هر دو والد در خانه بزرگ میشوند وضعیت بهتری دارند، این درست است. اما سؤال تعیینکننده این است: آیا دلیلش خودِ شکل خانواده است یا مزایای دیگری که معمولاً با حضور دو والد همراه است؟ مثلاً درآمد بیشتر، استرس کمتر، ثبات بیشتر و والدینی که از نظر روانی حال بهتری دارند؟
حتی وقتی کودکان سیاهپوست و سفیدپوست هر دو در خانوادههای پایدار با دو والد بزرگ میشوند، کودکان سیاهپوست بهطور متوسط عملکرد ضعیفتری دارند؛ مثلاً در میزان اخراج از مدرسه، گرفتن مدرک یا رفتن به دانشگاه.
اشپیگل: درآمد خانواده چه نقشی در این میان دارد؟
کراس: خانوادههای سیاهپوست بهطور متوسط درآمد و دارایی بسیار کمتری دارند، حتی اگر هر دو والد حضور داشته باشند. در مورد ثروت شکاف بسیار بزرگ است: خانوادههای سفیدپوست با دو والد تقریباً چهار برابر دارایی دارند. آنها همچنین بیشتر کتاب، وسایل آموزشی و اسباببازیهای آموزشی در خانه دارند؛ چیزهایی که همگی مستقیماً به پول مربوط میشوند.
اشپیگل: برای از بین بردن این نابرابری چه باید کرد؟
کراس: مشکل، خانواده نیست؛ مشکل نظام اجتماعی است. ما باید دست از حمایت از یک شکل خاص از خانواده برداریم و در عوض بپرسیم: خانوادهها ــ صرفنظر از شکلشان ــ به چه چیزهایی نیاز دارند؟ هیچ دلیل قانعکنندهای وجود ندارد که فقط خانوادهٔ ظاهراً «سالم» با دو والد را ایدهآل بدانیم.
اشپیگل: آیا دولت آمریکا خانوادههای دووالدی را ترجیح میدهد؟
کراس: دولت پول زیادی صرف برنامههایی میکند که هدفشان تثبیت ازدواج و درگیر کردن پدران در زندگی خانواده است. زنان کمدرآمد را به دورههایی میفرستند که قرار است رابطهٔ زناشوییشان را نجات دهد، بهجای آنکه مستقیماً به آنها کمک مالی شود. پیام این است: راه خروج از فقر از ازدواج میگذرد.
اشپیگل: و در نظام مالیاتی؟
کراس: در نظام مالیاتی، زوجهای متأهل که درآمدشان بسیار نابرابر است بیشترین سود را میبرند؛ یعنی همان الگوی کلاسیک: خانوادهٔ هستهای با مرد نانآور و زنی که کار مراقبتی را انجام میدهد.
اشپیگل: در آلمان نیز نظام مالیاتی موسوم به تقسیم مالیاتی زوجین (Ehegattensplitting) بیش از همه به نفع زوجهایی است که درآمدهای بسیار نابرابر دارند، زیرا دو درآمد در محاسبهٔ مالیاتی بهطور مساوی تقسیم میشود. آیا این یک مشکل است؟
کراس: این نظام نابرابری را در روابط تثبیت میکند؛ چیزی که بهویژه به زنان آسیب میزند، خصوصاً زمانی که رابطه به جدایی منجر شود. اگر واقعاً به رفاه کودکان فکر میکنیم، بهتر است بهجای حمایت از خانوادههایی با نقشهای جنسیتی سنتی، از مشوقهای مالیاتی دیگری استفاده کنیم.
اشپیگل: مطالعهای از سوی Ifo Institute نشان داد که در آلمان نیز درآمد والدین بیش از گذشته بر موفقیت آموزشی کودکان تأثیر میگذارد. آیا آلمان در حال شبیه شدن به ایالات متحده است؟
کراس: دیدن این الگوها در هر دو کشور قابل توجه است. نابرابری بیشازپیش به ارث منتقل میشود؛ مزیتها از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند ــ دقیقاً به همین دلیل عنوان کتاب من چنین است. در ایالات متحده، نابرابری در درآمد و ثروت به سطحی رسیده که از اواخر قرن نوزدهم تاکنون مشاهده نشده بود. در نتیجه، فرد تنها تأثیر محدودی بر فرصتهای زندگی خود دارد.
اشپیگل: چگونه میتوان این الگو را شکست؟
کراس: پاسخ سادهای وجود ندارد؛ چندین اقدام باید همزمان انجام شود. در ایالات متحده، یکی از راههای مقابله با نابرابری ثروت طرحی است به نام «اوراق قرضهٔ نوزادان» (Baby Bonds). در این طرح، هر کودک هنگام تولد یک حساب پسانداز دولتی دریافت میکند. کودکانی که از خانوادههای فقیر هستند، پول بیشتری در این حساب دریافت میکنند نسبت به کودکانی که والدینشان از پیش ثروتمندند. این پول در طول زمان رشد میکند و کودک میتواند بعدها آن را برای تحصیل، خرید خانه یا دیگر شکلهای سرمایهگذاری در آینده استفاده کند. نخستین مطالعات نشان میدهد که این طرح واقعاً به کاهش نابرابری کمک میکند.
اشپیگل: دادن پول مستقیم به مردم بحثبرانگیز است. آیا بهتر نیست به جای آن روی آموزش سرمایهگذاری شود؟
کراس: این کلیشه که افراد فقیر پول را هدر میدهند، واقعیت ندارد. تحقیقات نشان میدهد که بیشتر افراد فقیر وقتی پول بیشتری به دست میآورند، آن را برای آیندهٔ بهتر فرزندانشان سرمایهگذاری میکنند. البته آموزش نیز بسیار مهم است و یکی از عوامل اصلی نابرابری محسوب میشود.
در ایالات متحده مدارس از طریق مالیاتهای همان محله تأمین مالی میشوند. اگر کودکی در محلهای فقیر بزرگ شود، مدرسهٔ او پول کمتری برای معلمان، کتابها و رایانهها دارد. افزون بر این، تحصیل در دانشگاه برای خانوادهها روزبهروز گرانتر میشود. در بهترین دانشگاهها عملاً فقط ثروتمندان میتوانند از عهدهٔ شهریه برآیند. از این نظر، شرایط در آلمان بهتر است.
اشپیگل: چه اندازه از نابرابری در ایالات متحده به نژادپرستی و تاریخ بردهداری مربوط میشود؟
کراس: نژادپرستی نقش بسیار بزرگی دارد. بسیاری از چیزهایی که نابرابری نژادی را به وجود آوردهاند هرگز بهطور جدی بررسی یا جبران نشدهاند و به نوعی نامرئی شدهاند. مثالش جداسازی نژادی است. پس از جنبش حقوق مدنی، جداسازی رسمی نژادی لغو شد، اما تلاشهای جدی برای جبران خسارتهای آن صورت نگرفت. بهترین کاری که امروز میتوانیم انجام دهیم این است: نابرابری را بهوضوح نام ببریم، آسیبها را به رسمیت بشناسیم و اقداماتی انجام دهیم که آنها را جبران کند.
اشپیگل: فضای سیاسی چگونه بر کار شما در دانشگاه Harvard University تأثیر میگذارد؟
کراس: هاروارد به دلیل شکایتهای دولت Donald Trump در مرکز توجه قرار گرفته است. اما من به دانشگاه آمدهام تا کاری انجام دهم که اهمیت دارد. آزادی آکادمیک به این معناست که من پژوهشم را بر اساس آنچه در حال حاضر از نظر سیاسی مطلوب است تنظیم نمیکنم.
اشپیگل: اگر امروز با نوجوانان محلهٔ قدیمی خودتان صحبت کنید، چه توصیهای به آنها میکنید؟
کراس: به آنها میگویم که خانوادهشان البته در آنچه از آنها در آینده ساخته میشود اهمیت دارد. اما در عین حال تشویقشان میکنم که به اطرافشان نگاه کنند ــ به محلهشان، به مدرسههایشان ــ و ببینند که بسیاری از چیزهایی که برایشان رخ میدهد فراتر از خانوادهٔ خودشان است. سپس نه فقط خشمگین شوند، بلکه برای تغییر تلاش کنند.
به نقل از هفتهنامه اشپیگل شماره ۹ سال ۲۰۲۶