logo





رضا پهلوی نسخه بدل دونالد ترامپ

شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۸ فوريه ۲۰۲۶

الف خمیرانی

ضا پهلوی در رفتار اجتماعی و سخن‌ورزی‌ها، تکرا دونالد ترامپ است در ابعادی کوچک‌تر. در این نوشته، مقایسه میان دونالد ترامپ و رضا پهلوی بیشتر از منظر سبک رهبری، گفتمان سیاسی و جایگاه رسانه‌ای مطرح می‌شود تا از نظر موقعیت واقعی قدرت سیاسی. مهم‌ترین نکات مشترک یا قابل مقایسه میان این دو را می‌توان چنین خلاصه کرد:

تکیه بر «شخصیت» به‌جای حزب کلاسیک

هر دو بیش از آن‌که نماینده یک حزب نهادینه باشند، بر شخصیت فردی و کاریزما تکیه دارند. ترامپ گرچه در حزب جمهوری‌خواه فعالیت می‌کند، اما حرکت او تا حد زیادی «ترامپیسم» شخصی است. رضا پهلوی نیز به جای یک حزب سازمان‌یافته، بیشتر بر جایگاه نمادین فردی و شبکه‌های هواداری متکی است.

این دو شخص، هر یک به شکلی از تشکل گرایی حزبی گریزان هستند. هر دو «رهبری شخصی» را بر سازمان نهادی ترجیح می‌دهند. هر دو چهره سیاست را بر محور شخصیت و اقتدار فردی تعریف می‌کنند، نه بر محور حزب. ترامپ عملاً حزب جمهوری‌خواه را به ابزار حرکت خود بدل کرد، نه اینکه خود را تابع ساختار آن سازد. رضا پهلوی نیز بارها از تشکیل حزب رسمی فاصله گرفته و بیشتر به نقش «رهبر نمادین» یا «هماهنگ‌کننده» تأکید کرده است. در هر دو مورد، حزب به عنوان نهاد واسط میان رهبر و توده‌ها کم‌رنگ می‌شود.

در بی‌اعتمادی به بوروکراسی حزبی، یکی از عناصر مشترک این دو، نوعی بدگمانی نسبت به نخبگان سازمانی است. ترامپ بارها بوروکراسی حزب جمهوری‌خواه و نهادهای واشنگتن را مانع اراده مردم معرفی کرد. رضا پهلوی نیز نسبت به گروه‌ها و سازمان‌های اپوزیسیون که ساختاری ایدئولوژیک یا تشکیلاتی دارند، فاصله‌گذاری کرده است. در هر دو، تصور غالب این است که تشکیلات رسمی می‌تواند رهبری فردی را محدود کند.

۲. استفاده گسترده از رسانه و شبکه‌های اجتماعی

حزب کلاسیک نیازمند برنامه و ایدئولوژی نسبتاً ثابت است. اما سیاست شخصیت‌محور امکان تغییر موضع سریع را فراهم می‌کند. ترامپ در موضوعات مختلف (تجارت، سیاست خارجی، مهاجرت) گاه مواضع متغیر داشته بدون آنکه مقید به پلتفرم سنتی حزب باشد. رضا پهلوی نیز تلاش کرده خود را فراتر از تقسیم‌بندی‌های کلاسیک (چپ/راست، سلطنت/جمهوری) معرفی کند تا طیف وسیع‌تری را جذب کند. این انعطاف با حزب و دمکراسی سازمانی سازگار نیست.

هر دو از رسانه برای شکل‌دادن مستقیم به افکار عمومی استفاده می‌کنند. ترامپ با توییتر (ایکس) و رسانه‌های تلویزیونی مخاطبان مستقیم داشت. رضا پهلوی نیز به‌ویژه در فضای مجازی و تلویزیون‌های ماهواره‌ای که به شکلی وابسته به او هستند، و یا طرفدارش، با مخاطبان ارتباط می‌گیرد. در هر دو مورد، ارتباط مستقیم با مخاطب بدون واسطه نخبگان حزبی برجسته است.

در نظریه‌های جدید رسانه، سیاست دیگر رقابت برنامه‌ها نیست؛ بلکه رقابت روایت‌ها است. هر بازیگر سیاسی می‌کوشد: واقعیت مطلوب خود را بسازد. چارچوب تفسیر رویدادها را تعیین کند و واژگان و تصاویر ذهنی را کنترل کند.

در این جنگ روایی، حتی گزاره نادرست هم اگر بتواند: هویت جمعی بسازد، خشم یا امید ایجاد کند و دشمن مشترک تعریف کند، کارکرد سیاسی پیدا می‌کند.

گفتمان ملی‌گرایانه با اتکا بر نوستالژی گذشته

نوعی ملی‌گرایی احساسی و هویتی در سخنان هر دو دیده می‌شود: ترامپ با شعار «اول آمریکا» (America First) و رضا پهلوی با تأکید بر «ایران ملی»، هویت تاریخی و یکپارچگی سرزمینی. البته محتوای این ملی‌گرایی‌ها متفاوت است، اما در تکیه بر غرور ملی و گذشته تاریخی شباهت دارند.

هر دو از نوعی نوستالژی سیاسی بهره می‌گیرند: ترامپ: بازگشت به عظمت اقتصادی و صنعتی گذشته آمریکا را شعار می‌دهد. رضا پهلوی، ارجاع به دوران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ و ثبات آن دوره برای بخشی از مخاطبان را. این نوستالژی به‌عنوان ابزار بسیج سیاسی عمل می‌کند.

رابطه پیچیده با نخبگان سیاسی و اتکا به هواداران احساسی

هر دو در نسبت با نخبگان سنتی موقعیتی تنش‌آلود داشته‌اند: ترامپ با بخشی از نخبگان جمهوری‌خواه و بوروکراسی واشنگتن درگیر بود. رضا پهلوی نیز با طیفی از اپوزیسیون سنتی یا نیروهای جمهوری‌خواه ایرانی اختلاف دارد.

پایگاه اجتماعی هر دو تا حدی قطبی و احساسی است: هواداران پرشور و مخالفان شدید. این دوگانه‌سازی یکی از ویژگی‌های سیاست مبتنی بر شخصیت است.

سرمایه و تبلیغ

ترامپ از ثروت خویش و دوستانش برای به خدمت گرفتن رسانه ها استفاده می کند و رضا پهلوی از کمک های مالی اسرائیل استفاده می کند. این را چگونه می توان توضیح داد.

در جهان امروز، سیاست بدون منابع مالی و رسانه‌ای تقریباً ناممکن است؛ اما منشأ این منابع، نوع سیاست را شکل می‌دهد.

در قرن بیست‌ویکم، سیاست بیش از هر زمان دیگری به سرمایه وابسته است: رسانه‌ها (تلویزیون، شبکه‌های اجتماعی، لابی‌ها)، اتاق‌های فکر. کارزارهای انتخاباتی و تبلیغاتی.

بنابراین هر بازیگر سیاسی ناچار است برای دیده شدن و اثرگذاری، به منابع مالی و رسانه‌ای دسترسی داشته باشد. در مورد دونالد ترامپ، الگوی کلاسیک سرمایه‌داری آمریکایی دیده می‌شود: استفاده از ثروت شخصی، شبکه سرمایه‌داران همسو، و رسانه‌های خصوصی و محافظه‌کار. او در واقع نمونه‌ای از پیوند مستقیم سرمایه و سیاست در سرمایه‌داری متأخر است؛ جایی که میلیاردر می‌تواند خود به بازیگر سیاسی تبدیل شود و رسانه‌ها را بخرد یا همسو کند.

اما وضعیت چهره‌هایی مانند رضا پهلوی متفاوت است. او در داخل کشور قدرت نهادی ندارد. حزب، دولت یا پایگاه اقتصادی داخلی در اختیارش نیست. در تبعید فعالیت می‌کند و در چنین وضعی، نیروهای اپوزیسیون معمولاً برای ادامه فعالیت سیاسی یا به کمک‌های مالی دولت‌ها یا نهادهای خارجی وایسته‌اند، یا به لابی‌های سیاسی و حمایت رسانه‌ای برون‌مرزی.

در فضای سیاسی ایران، بارها در رسانه‌ها و تحلیل‌ها ادعا یا بحث درباره ارتباط برخی نیروهای اپوزیسیون با حمایت‌های خارجی ـ از جمله نسبت داده‌شده به اسرائیل یا برخی دولت‌های غربی ـ مطرح شده است. این بحث‌ها بخشی از جنگ روایت‌ها در سیاست خاورمیانه است و باید با احتیاط تحلیلی دیده شود، زیرا همه موارد به‌طور شفاف قابل اثبات عمومی نیست.

از دید جامعه‌شناسی سیاسی می‌توان گفت: در نظام‌های سرمایه‌داری پیشرفته، سرمایه خصوصی مستقیماً سیاست را می‌سازد. در اپوزیسیون‌های تبعیدی، سیاست بدون پشتوانه مالی خارجی دشوار است. بنابراین مسئله فقط افراد نیستند، بلکه جایگاه ساختاری آنهاست: یکی در مرکز نظام سرمایه‌داری جهانی عمل می‌کند. دیگری در حاشیه و تبعید، و ناچار از جستجوی منابع بیرونی است.

هژمونی رسانه‌ای و بازنمایی جنبش‌ها

هژمونی رسانه‌ای فراتر از سلطه آشکار است و به توانایی شکل‌دهی به افق معنایی جامعه مربوط می‌شود: تعیین اینکه چه چیزی دیده، چه چیزی مشروع و چه چیزی نادیده گرفته شود. رسانه‌ها در این فرآیند از بازتاب‌دهنده واقعیت به تولیدکننده آن تبدیل می‌شوند؛ با گزینش تصاویر، تکرار شعارها و حذف صداهای دیگر، جنبش‌های چندصدایی به روایت‌های تک‌محوری بدل می‌شوند.

این وضعیت نمونه‌ای از انحصار نمادین است؛ جریانی که بتواند نشانه‌ها و معناهای مرتبط با اعتراضات را تحت کنترل گیرد، خود را به‌عنوان گزینه مرکزی تثبیت می‌کند. بازنمایی مداوم رضا پهلوی در رسانه‌ها نمونه‌ای از این پدیده است که تدریجاً تصویر می‌سازد مبنی بر اینکه اعتراضات طبیعی به سوی بازگشت سلطنت هدایت می‌شوند. تکرار رسانه‌ای، رؤیت‌پذیری را با مشروعیت هم‌معنی می‌کند و برساخته بودن رهبری به‌عنوان ارگانیک پذیرفته می‌شود.

این گزینش رسانه‌ای، پیچیدگی واقعی اجتماعی را به حاشیه می‌راند: بحران اقتصادی، مطالبات کارگری، سرکوب زنان و تبعیض‌های قومی اغلب دیده نمی‌شوند و به جای آن، دوگانه ساده‌شده‌ای باقی می‌ماند. جنبش‌های اجتماعی در چنین فضایی در معرض بازتعریف از بیرون قرار می‌گیرند و استقلال معنایی خود را از دست می‌دهند. نمونه روشن آن جنبش «زن، زندگی، آزادی» است؛ اگر روایت آن در انحصار یک جریان خاص قرار گیرد، همان منطق هژمونیک که پیش از این رژیم را شکل داده بود، این بار در قامت اپوزیسیون بازتولید می‌شود. بنابراین در عصر رسانه، پرسش اصلی دیگر «چه کسی حکومت می‌کند» نیست، بلکه چه کسی روایت را کنترل می‌کند؛ زیرا کنترل روایت، پیش‌شرط کنترل آینده است.

سیاست و دروغ

ویژگی بسیار مشهود بین ترامپ و رضا پهلوی دروغگویی است. آنها با این که می دانند حرفشان دروغ است، آن را تکرار می‌کنند.

این پدیده را می‌توان در چارچوب سیاستِ پسا-حقیقت (post-truth politics) و منطق تبلیغات مدرن فهمید، نه فقط در سطح اخلاق فردی.

نخست باید توجه کرد که وقتی درباره‌ی چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ یا رضا پهلوی از «دروغگویی» سخن گفته می‌شود، اغلب منظور منتقدان این است که آنان گزاره‌هایی را تکرار می‌کنند که یا قابل اثبات نیست، یا با داده‌های موجود ناسازگار است و یا بعداً نادرست بودنشان روشن می‌شود. اما سؤال مهم‌تر این است: چرا سیاستمداری گزاره‌ای را که می‌داند مورد مناقشه یا حتی نادرست است، تکرار می‌کند؟

در سیاست معاصر، به‌ویژه در عصر شبکه‌های اجتماعی، معیار اصلی موفقیت یک گزاره لزوماً «درست بودن» نیست، بلکه اثرگذاری آن است. در این منطق: تکرار یک ادعا می‌تواند آن را در ذهن مخاطب «واقعی» جلوه دهد. احساسات (ترس، امید، خشم) از داده‌های دقیق مؤثرترند. مخاطبان اغلب روایت هماهنگ با باورهای خود را می‌پذیرند. این همان چیزی است که نظریه‌پردازان ارتباطات آن را «ساخت واقعیت از طریق تکرار» می‌نامند.

از زمان تبلیغات سیاسی قرن بیستم یک اصل شناخته شده وجود دارد: گزاره‌ای که مدام تکرار شود، حتی اگر محل تردید باشد، در ذهن عمومی تثبیت می‌شود. در عصر دیجیتال این اثر چند برابر شده است: شبکه‌های اجتماعی امکان تکرار سریع می‌دهند. رسانه‌های همسو روایت را بازنشر می‌کنند، و مخاطبان در «حباب‌های اطلاعاتی» می‌مانند.

در چنین فضایی، سیاستمدار ممکن است بداند گزاره‌اش محل مناقشه است، اما تکرار آن را ابزار بسیج هواداران می‌بیند.

در بسیاری از جنبش‌های پوپولیستی، حقیقت تجربی جای خود را به «حقیقت احساسی» می‌دهد: رهبر می‌گوید: «آنچه هوادارانم احساس می‌کنند، مهم‌تر از داده‌هاست.» گزاره‌ها برای تقویت هویت جمعی بیان می‌شوند، نه برای گزارش دقیق واقعیت. در این چارچوب، سخن سیاسی شبیه شعار هویتی می‌شود، نه گزارش خبری. منتقدان این رفتار را دروغگویی یا بی‌صداقتی می‌نامند. این رفتار بخشی از تکنیک‌های تبلیغاتی و جنگ روایت‌هاست.

به طور کلی؛ شباهت‌های اصلی میان این دو را می‌توان در سه محور خلاصه کرد: سیاست شخصیت‌محور، استفاده از رسانه برای ارتباط مستقیم با توده‌ها، و بهره‌گیری از گفتمان ملی‌گرایانه و نوستالژیک.

اما این شباهت‌ها بیشتر در سطح سبک و گفتمان سیاسی است، نه در سطح موقعیت واقعی قدرت یا ساختار سیاسی.

تفاوت‌های بنیادی (برای درک دقیق‌تر)

با وجود شباهت‌های بالا، تفاوت‌ها بسیار مهم‌اند: ترامپ رئیس‌جمهور یک ابرقدرت است؛ رضا پهلوی در موقعیت اپوزیسیون است. ترامپ قدرت اجرایی واقعی دارد؛ رضا پهلوی قدرت نمادین و گفتمانی دارد. ترامپ در چارچوب انتخابات دموکراتیک آمریکا عمل کرد؛ رضا پهلوی خارج از ساختار رسمی قدرت ایران است.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد