logo





وضعیت کنونی و ضرورت تغییر

جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۷ فوريه ۲۰۲۶

ندا زمانی



مقدمه

وضعیت کنونی در ایران قابل دوام نیست و باید تغییر کند، اما چگونه و به دست چه کسی؟ آیا جنگ گزینه‌ای قابل دفاع برای تغییر است؟ آیا چاره‌ای جز جنگ برای تغییر شرایط کشور باقی نمانده است؟ از پس یک جنگ احتمالی چه شرایطی می‌تواند سر برآورد؟ و اگر به جای جنگ سازشی انجام شود، تحولات ایران به کدام سو خواهد رفت؟

زشتی و فلاکت‌آور بودن جنگ کمابیش بر بیشتر مردم روشن است، پس شاید تنها استدلالی که می‌توان برای امید بستن به حمله نظامی به ایران به‌عنوان راه‌حل برای نجات از سلطه حاکمیت کنونی آورد، بیان بن‌بست موجود در این حکومت، وضعیت فاجعه‌بار اقتصادی، اجتماعی و محیط‌زیستی کنونی و عدم وجود راه‌های دیگر نجات است.

در اساس، در وجود بن‌بست سیاسی در کشور و وضعیت بد موجود توافق عمومی هست. اما باز تأمل در جزییات، زمینه‌ها، روندها و دورنماها به روشن شدن وضعیت کنونی ما یاری می‌رساند. اما پیش از پرداختن به مقدمات استدلال برای دل‌بستن به تجاوز خارجی، بایستی در خطرات یک حمله نظامی و وجود یا عدم وجود شانس‌هایی برای آغازی امیدآفرین‌تر تأمل کنیم.

تفاوت میان دخالت قانونی و حمله نظامی

پیش از هر چیز بایستی میان دخالت قانونی و هدفمند خارجی و حمله خارجی تفاوت قائل شد. نوعی از دخالت بین‌المللی در لحظات خاصی، از مجرای نهادهای بین‌المللی معتبر و با طی روندهای قانونی برای فشار به کشورهایی که به نقض وسیع حقوق بشر دست می‌زنند، می‌تواند قابل دفاع و حتی ضروری به نظر برسد. در اینجا اما سخن از حمله نظامی به یک کشور، به‌ویژه بدون داشتن مجوز قانونی از نهادی چون سازمان ملل است.

گاه برای داوری در نتایج بعدی حمله نظامی به یک کشور به نمونه‌های چنین حملاتی در پایان جنگ جهانی دوم از طرف متفقین اشاره می‌شود، و با اتکا به اینکه آلمان، ایتالیا و ژاپن پس از جنگ و اشغال سربرآوردند، برای ایران نیز چنین دورنمایی را ممکن می‌شمارند.

در این مقایسه چند نکته از یاد می‌رود: اول، تأمل در تلفات و خسارات عظیم؛ دوم، عملکرد یک ایدئولوژی تهاجمی نژادپرستانه در کشاندن جهان به جنگ جهانی ویرانگر علیرغم تلاش‌های صلح‌طلبانه؛ سوم، تداوم قدرت صاحبان قدرت اقتصادی، اداری و سیاسی پس از حمله خارجی؛ و بالاخره، تفاوت تمامی شرایط جهانی از آن هنگام تاکنون است. به تشریح جزییات این نکات که برای اهل مطالعه و تحقیق روشن‌اند، نمی‌پردازم.

مقایسه با حملات آمریکا و متحدانش

انگیزه‌ها، زمینه‌ها، شرایط و نتایج حملات آمریکا و متحدانش به ایران را باید با حملات چند دهه اخیر آنها به کشورهای این منطقه مقایسه کرد. در این رابطه، سخنان وسلی کلارک، ژنرال بلندپایه سابق آمریکا، در مصاحبه ۲ مارس ۲۰۰۷ قابل تأمل است که بیان داشت آمریکا پس از حمله به افغانستان، برنامه حمله به هفت کشور دیگر منطقه و سرنگونی آنها را دنبال می‌کرده است. این هفت کشور عبارت‌اند از عراق، سودان، سومالی، لیبی، سوریه، لبنان و ایران. در دو دهه گذشته در تمامی این کشورها شاهد حملات و یا دخالت گسترده آمریکا و متحدانش بوده‌ایم.

در بیشتر این کشورها نه‌تنها به دلیل انگیزه‌ها و نتایج حملات آمریکا، بلکه به دلیل زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در گذشته نیز می‌توان مشابهت‌های تاریخی یافت. در زمان جنگ سرد، و در سایه وجود دو قطب قدرتمند جهانی، تا پنجاه سال پیش، در این کشورها به نوعی سکولاریسم محدود مدرنیستی با اتکا به یک اقلیت خاکم بود که می‌توانست رونق اقتصادی و رفاه نسبی را برای طبقه متوسط تأمین کند. و بالاخره همه این کشورها که پس از جنگ سرد، مورد فشار، تحریم و حمله نظامی قرار گرفتند، تا پیش از آن نه‌تنها در نظام سیاسی و اقتصادی جهانی آمریکا محور ادغام نشده بودند، بلکه از دید سیاست آمریکا و غرب «دولت‌های یاغی» تلقی می‌شدند.

تمامی این کشورها با تضعیف و فروپاشی نظام دو قطبی جهان وارد یک دوران ناپایدار و تشدید تنش با غرب شدند. تمامی این کشورها کمابیش با فشارهای اقتصادی و تحریم روبه‌رو شدند و در نهایت در همه این کشورها به استثنای ایران، شاهد فروپاشی و جابه‌جایی نظم و قدرت حاکم بوده‌ایم، هرچند در افغانستان، پس از یک دوره ۲۰ ساله، حکمرانی طالبان دوباره برقرار شد.

نتایج و پیامدهای دخالت خارجی

شرط عقل است که اگر به دنبال نمونه‌هایی برای مقایسه و ارزیابی علل و نتایج احتمالی یک حمله خارجی هستیم، در درجه اول به این نمونه‌ها مراجعه کنیم.

اشتراکات این کشورها و پیش‌بینی‌پذیری این تحولات نشان می‌دهد که محدود کردن علت فشارهای اقتصادی و تشدید محاصره و فشار تا سرحد حمله خارجی به این کشورها، در نهایت بیش از هر چیز در عدم هماهنگی این کشورها با سیاست جهانی آمریکا، اسرائیل و غرب نهفته است و نه به طور نمونه به خاطر سرکوبگری آنها. در این نمونه‌ها، تشدید سرکوبگری تا سرحد کشتار بی‌مهابای مردم، بیش از آنکه علت حملات نظامی باشد، معلول نتایج تشدید فشارهای خارجی چون تحریم و فلج کردن این کشورهاست که به گسترش نارضایتی می‌انجامد. همزمان، تبلیغات بسیار گسترده در داخل و خارج زمینه و آمادگی روحی و روانی برای پذیرش چنین مداخله‌ای را فراهم می‌کند تا در نهایت وقت ضربه مهلک نظامی آمریکا و متحدانش برسد.

نتایج این حملات و مداخلات مستقیم و یا غیرمستقیم خارجی تاکنون تصویر روشنی به دست می‌دهد. در اثر این دخالت‌ها و تغییر نظم، قدرت منطقه‌ای این کشورها به شدت تضعیف شده است. در داخل نیز این کشورها با خطر چندپارگی و ضعف نهادهای قدرت مرکزی روبه‌رو هستند. در حالی که زیرساخت‌های این کشورها از حملات خارجی و درگیری‌های داخلی آسیب جدی دیده است، منابع اقتصادی و درآمدهای خارجی این کشورها بسیار محدود و تحت کنترل غیرمستقیم ایالات متحده آمریکا درآمده است. در هیچ‌یک از این کشورها نشانه‌های امیدوارکننده‌ای از دورنمای توسعه پایدار اقتصادی و یا سیاسی وجود ندارد.

امید و جامعه ایرانی

آیا رشد جامعه و وجود فرهنگ پربار ایرانی امیدبخش وضعیت کاملاً متفاوتی در چنین شرایطی است؟

امید بستن به چنین بیمه‌ای برای گذشتن از میان آتش جنگ چندان خردمندانه نیست. جنگ می‌تواند جامعه و انسان‌ها را به وضعیت طبیعی هابزی نزدیک‌تر کند. چنین وضعیتی را از رفتار مردم در جنگ اول جهانی و بروز قحطی در ایران شنیده‌ایم. شکاف‌های دینی، قومی و سیاسی در ایران چنین امیدی را تقویت نمی‌کنند. بر خلاف انقلاب ۵۷، با تشدید نارضایتی‌ها و اعتراضات، این شکاف‌ها کاسته نشده‌اند و نشانه‌هایی از حرکت مخالفین قدرت حاکم به سوی اتحاد گسترده وجود ندارد. به عکس، شاهد تشدید جبهه‌بندی‌ها هم هستیم.

بن‌بست و دل‌بستن به حمله نظامی

بخش دوم استدلال مدافعان آشکار و یا شرمگین حمله نظامی به بن‌بست در کشور برمی‌گردد. این حس در بسیاری از مردم به وجود آمده است که بدون یک تغییر معنادار در قدرت سیاسی، کشور شتابان به سوی ویرانی می‌رود، پس ما چیزی برای از دست دادن نداریم و می‌توانیم دل به قمار حمله نظامی ببندیم. برتری این دل‌بستن هم در آن است که مسئولیتی در برابر نتایج آن به عهده نمی‌گیریم و می‌توانیم با اطمینان ادعا کنیم که هیچ‌گونه تأثیری در تصمیم‌گیری برای حمله به ایران نداریم.

پیش از همه لازم است روشن شود که دل‌بستن به حمله نظامی نیز یک تصمیم سیاسی است، مثل دل‌بستن به گرفتن حقوق خود در همین نظام و یا تلاش برای گذار از آن، و یا براندازی آن. در هیچ‌یک از این انتخاب‌ها، ما به‌عنوان فرد یا جریان، به‌تنهایی نقش تعیین‌کننده‌ای نداریم. تأثیر ما تنها به‌طور باواسطه، زمان‌بر و به سختی قابل پیش‌بینی یا ارزیابی، در مجموعه وسیعی از عناصر و عوامل تأثیرگذار وارد می‌شود.

اگر دل‌بستن به حمله نظامی خارجی تفاوتی با انتخاب‌های دیگر داشته باشد، این تفاوت در چشم‌پوشی از هرگونه عاملیت خود و جامعه در روند تحول، و واگذاری این عاملیت، ولو به‌طور موقت، به قدرت‌های خارجی است. این یک انتخاب است و پذیرفته نیست که خود را در برابر نتایج احتمالی آن پشت عوامل غیرقابل کنترل، چون خشم مردم و خواست قدرت‌های بزرگ، پنهان کنیم.

پیامدهای جنگ

جنگ و حمله نظامی در کنار درد و رنج و مرگ و آوارگی و زخم‌های هولناک، تخریب وسیع زیرساخت‌های صنعتی، ارتباطات، و امکان تأمین بهداشتی و معیشتی، و آوارگی میلیونی به دنبال دارد که ترمیم آن دهه‌ها به طول می‌انجامد.

اما آیا ما به چنین شرایطی رسیده‌ایم که چاره‌ای جز پذیرا شدن هر ریسکی، هرچقدر پرخطر، برای تغییر وضعیت نداریم؟

برای پاسخ همه‌جانبه به این پرسش باید روند تحول شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران را بررسی کنیم، تا به این پرسش پاسخ دهیم که چرا به اینجا رسیدیم، وضعیت ایران در مقایسه با کشورهایی که به لحاظ تاریخی ژئوپلیتیک تشابهاتی دارند چگونه است، و آیا گریزی از بدتر شدن اوضاع وجود دارد یا نه.

مقایسه با کشورهای هدف حمله آمریکا

آیا ایرانیان چیزی برای از دست دادن ندارند؟

اگر به درآمد سرانه دلاری تولید ناخالص ملی لیبی نگاه کنیم، رقم بسیار بالاتری می‌بینیم. اما آیا لیبی که زمانی به لحاظ رفاه مردم عادی سطح بسیار بالایی داشت، اکنون وضع بهتری از ایران دارد؟ گزارش‌ها حکایت از یک کشور تکه‌تکه‌شده و فرو رفته در ناامنی، ملوک‌الطوایفی، تبهکاری و فقر گسترده دارند.

علیرغم شدیدترین فشارها و تحریم‌ها، وضعیت عمومی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در مقایسه با کشورهایی که به نقل قول از وسلی کلارک به‌عنوان هدف تغییر و حکومت و براندازی از سوی آمریکا پس از حادثه ۱۱ سپتامبر تعیین شدند، تا به امروز هنوز بدتر نیست. در ایران هنوز نظام بیمه درمانی و آموزش همگانی وجود دارد. نهادهای سیاسی، صنفی، فرهنگی و خیریه، علیرغم همه محدودیت‌ها، به نحوی فعال‌اند، گفتگو و تبادل نظر درباره ایران در داخل و خارج از کشور، و حتی از درون زندان‌ها، در سطح گسترده، با محتوای قابل توجه و تعداد زیادی مخاطب وجود دارد و برق و آب و نیازهای اولیه، با همه محدودیت‌ها هنوز در هم نشکسته است، و امنیت و تبهکاری در قیاس با بیشتر کشورهای دنیا هنوز در سطح بهتری قرار دارد.

هرچند بسیاری از معضلات ایران چون کاهش منابع آبی و فرونشست زمین، آلودگی هوا، بیکاری، تورم و مهاجرت، در بسیاری از کشورهای پیرامونی نظام سرمایه‌داری جهانی هم به‌طرز نگران‌کننده‌ای وجود دارند، اما در ایران این وضعیت به واسطه همزمانی شکاف فزاینده میان ملت و حکومت، تحریم‌های اقتصادی، و حاکمیت انگلی الیگارشی درهم‌تنیده اقتصادی، سیاسی و نظامی-امنیتی، و نظام به‌شدت تبعیض‌گرا، و تهدیدهای فزاینده خارجی به شکل محاصره و حمله نظامی، نبود هیچ‌گونه دورنمای بهبود، و کشتارهای وسیع، شدت ناامیدکننده‌ای به خود گرفته است.

عبور از بحران و ضرورت تغییر

به نظر می‌رسد عبور از این وضعیت به ضرورتی گریزناپذیر تبدیل شده است، اما اگر نمی‌بایستی امیدی به بمب‌های متجاوزین بست، پس چگونه؟

چه دورنماهایی پیش روی ایران وجود دارند؟

برای اندیشیدن به راه خروج از بن‌بست کنونی بایستی روند رسیدن به این نقطه را پیش چشم آورد.

علت‌العلل معایب این نظام که به وضعیت کنونی انجامیده است، از یک سو ایدئولوژی تبعیض‌گرا، فرقه‌ای و سرکوبگر آن و از سوی دیگر تکیه آن بر یک الیگارشی اقتصادی غارتگر رانت‌خوار است. این دو ویژگی بنیادی این نظام از پی جنگ به این سو، قدم‌به‌قدم میدان عاملیت مردم را تنگ‌تر کرد. تشکل‌های صنفی، فرهنگی و سیاسی مختلف تضعیف و نابود شدند، در حالی که سفره مردم به واسطه غارتگری، ناکارآمدی و تحریم، روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شد و حق تجمع و تشکل مردم از آنان سلب و اعتراض با سرکوب فزاینده روبه‌رو شد.

به لحاظ سیاسی، در سه دهه آخر قرن گذشته هجری، موضوع مرکزی سیاست داخلی، جنگ قدرت خامنه‌ای برای مهار، تابع کردن یا حذف رقبای خود از صحنه سیاسی کشور بود. سیاست خارجی ایران هم در بسیاری از موارد به‌شدت متاثر از همین ستیزها بود که از اتخاذ و پیگیری یک سیاست عملگرایانه و دورنگرانه جلوگیری می‌کردند. حل گره‌ای‌ترین موضوع سیاست خارجی ایران، یعنی ایجاد ثبات نسبی در روابط با ایالات متحده آمریکا، نیز اسیر همین جنگ قدرت و ارزیابی نادرست از شرایط پس از برجام همچنان لاینحل ماند.

تحولات شتابان منطقه‌ای از پس واقعه هفتم اکتبر و سقوط حکومت اسد در سوریه، راه را بر تنگ‌تر کردن حلقه محاصره نظامی و اقتصادی-مالی به دور ایران هموار کرد.

بدتر شدن وضعیت اقتصادی کشور، روزبه‌روز زندگی را برای اقشار گسترش‌یابنده‌ای از مردم فلاکت‌بار کرد. تمامی این روندها به پشت کردن هرچه بیشتر مردم به حاکمیت انجامید. اکثریت فزاینده‌ای از مردم امید خود را از اصول‌گرا، چه تندرو و چه اعتدالی، و نیز از اصلاح‌طلبان حکومتی بریدند.

جنبش‌های اعتراضی و همبستگی مردم

در دهه‌های پیش جنبش‌های اعتراضی اقشار محروم‌تر و اقشار متوسط شهری از هم جدا و گاه در برابر هم بودند. جنبش اصلاح‌طلبی و جنبش سبز به‌طور عمده بر دوش طبقات متوسط شهری بود، در حالی که بخش‌های بزرگی از طبقات محروم‌تر از احمدی‌نژاد حمایت کردند. به عکس، در جنبش‌های ۹۶ و ۹۸ طبقات محروم‌تر در میدان بودند و طبقه متوسط با تردید و نگرانی تماشاگر بود. اما در پشتیبانی از جنبش‌های اعتراضی ۱۴۰۱ و دی‌ماه ۱۴۰۴، اقشار میانه و محروم‌تر جامعه هم‌دوش و هم‌صدا شدند.

آیا این گسترش دامنه اعتراضات و سرکوب‌های خونین در حافظان و پشتیبانان حاکمیت بی‌اثر خواهد بود؟

حکومت منابع مالی کافی برای اداره کشور و حتی راضی نگاه داشتن پایه‌های اجتماعی خود ندارد و مهم‌تر از آن، مشروعیت آن در نزد بخش بزرگی از جامعه از میان رفته است.

ریزش دائمی و گسترنده صفوف هواداران حکومت و یا نیروهای خوش‌بین به آن در دهه‌های گذشته به جایی رسیده است که حکومت، پس از فروکش حالت اضطراری، با تداوم اعتراضات و مطالبه‌گری مدنی، دیر یا زود مجبور به بازبینی در رویکرد و عملکرد خود خواهد شد.

خطر دل‌بستن به حمله نظامی

اینکه آمریکا حمله کند یا توافق صورت پذیرد، و رفتار حاکمیت در پی هر یک از این دو امکان، شرایط به‌کلی متفاوتی را پیش روی ما می‌گذارد.

آن چیزی که بایستی نگران آن بود، هوشیاری و اتحاد مردم و اپوزیسیون در مبارزه برای خواست‌های خود است. دل‌بستن به حمله نظامی خطاست. تقویت عاملیت و اثرگذاری مردم و جامعه در برابر حاکمیت بایستی هدف اصلی جنبش باشد.

در اعتراضات تاکنونی روشن شده است که نیروهای امنیتی به دنبال به خشونت کشاندن اعتراضات مردمی هستند. هدف آن است که با کشتار، دستگیری و ارعاب آگاه‌ترین، فعال‌ترین و شجاع‌ترین معترضان و سرخورده کردن جنبش، آن را برای مدت طولانی از تاب و توان بیاندازند. اقدام تأثیرگذار دیگر نیروهای امنیتی، تفرقه‌افکنی و ایجاد وحشت نسبت به جنبش با تندروی در شعارها، نفرت‌پراکنی و نمایش خشونت است.

مرحله انقلاب یا فشار به حکومت

پرسش بسیار مهم دیگر این است که آیا جنبش به مراحل نهایی یک انقلاب و براندازی رسیده است یا هنوز در مرحله فشار به حکومت در جهت خواست‌های خود قرار دارد؟
دعوت معترضان به تسخیر مراکز دولتی از سوی رضا پهلوی تنها در صورتی معنا می‌داشت که حکومت در آستانه فروپاشی باشد. لازمه این امر، روند آشکار شکاف و فروپاشی در میان حاکمان و هواداران آن است. چنین شکافی در اوج یک روند مبارزاتی طولانی و پیگیر توسط مردم محتمل است.

روند امید بردن بخش اعظم جامعه از حکومت، زمان آنچنان درازی نیست که به اعتراض گسترده و تلاش فعالانه برای ایجاد تغییر رسیده باشد. برای تعالی طبیعی جنبش، این روند اعتراضی هنوز می‌بایستی مبارزات مقطعی و محدودتری انجام دهد تا دورنمای مشخص‌تر و امیدآفرین‌تری برای تغییر و تحول در جامعه و قدرت پیدا شود.

تجربه تاریخی مردم ایران

ملت ایران بیش از صد و بیست سال است که برای رسیدن به یک دولت ملی، قانون‌مدار و متکی به خواست و آرای خود تلاش می‌کنند. در جنبش اصلاحات ۷۶، و جنبش سبز ۸۸، و حتی زمان جنبش‌های اعتراضی کوچک و بزرگ دهه نود، بخش بزرگی از مردم هنوز به تغییر وضعیت در درون نظام امید داشتند.

این امید بخش بزرگی از جامعه بود که با سرکوب خونین جنبش زن-زندگی-آزادی رنگ باخت. با کشتار وحشیانه مردم در جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴، حکومت اکنون چون فرقه‌ای جنایتکار و جدا از مردم جلوه می‌کند. اکنون با این حکومت بودن بسیار هزینه‌بردار است.

اما اینگونه نیست که پایگاه اجتماعی و نیروهای حکومتی همگی این جدایی از مردم را باور دارند و خود را از مردم و برای مردم نمی‌بینند. اگر چنین می‌بود، حکومت تا این حد مجبور به روایت‌سازی از اعتراضات مردم و نسبت دادن آن به جریان‌های صهیونیستی و خارجی و غلو در خشونت‌ورزی مخالفان و سرپوشی جنایات خود نمی‌دید.

در میان پایگاه اجتماعی و نیروهای حکومت هنوز هم نیروهای منتقد خشونت و منتقد فساد و رانت‌خواری، هرچقدر هم ناپیگیر، عرضه‌اندام می‌کنند.

نقش مبارزه خشونت‌پرهیز

تداوم پیگیر مبارزه مطالباتی و اعتراضی خشونت‌پرهیز، بایستی تشکل و انسجام مردم و شکاف در نیروهای حاکمیتی را تا جایی پیش ببرد که تغییر ممکن شود.

تأکید بر تفاوت میان مبارزه رفرمیستی و جریان اصلاح‌طلبی در گذشته نیز لازم است. جریان اصلاح‌طلبی در درجه نخست تلاش برای تغییر در سیاست‌های حاکمیت از طریق فعالیت در ساختار قدرت است.

تکیه جریان رفرمیستی بر مبارزات خشونت‌پرهیز مردم، و همبستگی و تشکل آنان برای عاملیت بیشتر و تحمیل خواست‌های خود به حاکمیت است. جریان رفرمیستی به دنبال تدارک انقلاب نیست، اما لزوماً انقلاب را در اساس به‌عنوان آخرین شکل تحمیل خواست‌های مردم به حاکمیت رد نمی‌کند.

رفرمیسم انقلابی

سرکوب‌های خونین حکومتی و بن‌بستی که ایجاد کرده است، خواست گذار از جمهوری اسلامی را به خواستی فراگیر تبدیل کرده است.

در چنین شرایطی یک جریان رفرمیستی محافظه‌کار پاسخگوی شرایط زمان نیست. آنچه خواست زمانه است، رفرمیسم انقلابی است؛ به معنای سیاستی که خواست گذار از ساختارهای ناکارآمد، تبعیض‌گرا و سرکوبگر جمهوری اسلامی را دنبال می‌کند، اما به دنبال راه‌های مبارزه خشونت‌پرهیز برای تحمیل خواست‌های مردم به حکومت است.

و در افق تغییر، حق مردم بر برافکندن نظم موجود در چارچوب یک انقلاب، و در صورت مقاومت خشونت‌آمیز در برابر خواست ملت، در مرحله نهایی حتی به شکل اعمال خشونت در محدودترین و ضروری‌ترین شکل آن محفوظ است.

اهداف و دورنمای تغییر

و بالاخره این پرسش مطرح می‌شود که تغییر با کدام نیروها، با کدام هدف و دورنما؟
آنچه نیاز کشور و مردم است، روشن است: صلح و امنیت، توسعه و رفاه، برابری و آزادی. شاید بتوان آن را شعارگونه چنین بیان کرد:

صلح، آبادی
همبستگی، برابری
نان، مسکن
جمهوری و آزادی

صلح به معنای یافتن و گشودن راه‌های حل خشونت‌پرهیز در داخل و خارج، آبادی یعنی اصل قرار دادن توسعه پایدار، همبستگی به معنای تکیه بر خواست‌های مشترک و مخالفت با تبعیض، حذف و نفرت‌افکنی، برابری یعنی ایجاد زمینه حقوقی و مادی برای مشارکت برابر مردم در سرنوشت خویش، نان و مسکن یعنی تعهد دولت به تأمین نیازهای اولیه همه شهروندان، جمهوری یعنی ایجاد ظرفی که در آن قانون و نهادهای قدرت همگی بر رأی و اراده مردم، به‌طور دوره‌ای و موقت، انتخاب و تجدید شوند، و آزادی یعنی داشتن عملی حقوق و امکان مشارکت، و واقعیت‌بخشی به اعمال خواست و اراده در تصمیم‌گیری‌های فردی، اجتماعی و سیاسی.

نیروهای تغییر

اما کدام نیروها بایستی تغییر در جهت خواست‌های مردم را به پیش ببرند؟
برای ایجاد زمینه تغییر نیاز به شکل‌گیری یک خواست ملی وسیع داریم که تنها با گفتگو در میان وسیع‌ترین اقشار و جریانات اجتماعی و سیاسی، و وسیع‌ترین همکاری‌های مختلف تصورپذیر است.

سیاست حذفی برای تغییر در جهت خواست‌های بالا سم است. در یک گفتگوی ملی، همه جریاناتی که خود را به لزوم تغییر در جهت برآورده کردن نیازهای مردم و کشور متعهد می‌دانند و حق مطالبه‌گری و اعتراض خشونت‌پرهیز مردم را به رسمیت می‌شناسند، می‌توانند شرکت داشته باشند. نوع و ابعاد و وسعت همکاری از درون چنین گفتگوهایی بیرون می‌آید.

پیامدهای حمله نظامی

اینکه از پس حمله نظامی محتمل آمریکا چه وضعیتی به وجود خواهد آمد و رویکرد مردم و اپوزیسیون به آن چه خواهد بود، تا حد زیادی حدس و گمان است و به روند و ابعاد درگیری‌ها بستگی دارد.

جنگ و حمله نظامی، فضای کشور را امنیتی‌تر و صفوف هواداران خشن حکومت را مستحکم‌تر و بزرگ‌تر خواهد کرد. جنبش حق‌طلبانه مردم از چنین وضعیتی آسیب جدی خواهد دید.

در صورت تضعیف بیش از حد نیروهای نظامی و انتظامی، خطر هرج و مرج و جنگ داخلی نیز وجود دارد. تغییر حکومت در اثر حمله نظامی بسیار قدرتمند نیز ناممکن نیست. اما حکومت جدید بر روی خرابه‌ها و با کوهی از مشکلات و انبوهی از مخالفان داخلی روبه‌رو خواهد شد. حدس و گمان زدن در این‌باره چندان سودی ندارد.

خلاصه کلام

جنگ راه حل نیست. باز کردن دروازه‌های جهنم به روی کشور است.

تحمیل تغییر با ادامه عاملیت مدنی مردم به اشکال خشونت‌پرهیز ممکن، واقع‌بینانه و ضروری است. این تغییر در خواست‌های خود رفرمیستی است، اما چشم به گذار از نظم موجود دارد که دورنمایی انقلابی است.

راه تغییر از راه مبارزه و تشکل خشونت‌پرهیز و گشودگی به گفتگو و همکاری ملی می‌گذرد.

ندا زمانی

۲۶ فوریهٔ ۲۰۲۶

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد