رضا پهلوی منشور سیاسی خود را در چهار محور اصلی خلاصه نمودهاست که از آن به عنوان "چهار اصل" نام میبرد. نخستین آنها به پذیرش "تمامیت ارضی" بازمیگردد. اما او نمیگوید که این تمامیت ارضی کدام سرزمینها را در بر میگیرد. چنانکه از صحبتهای او در رسانههای فرامرزی میتوان دریافت که منظورش از تمامیت ارضی، همان تمامیت ارضی کشور ایران است. همان سرزمینی که او خود را وارث و مالک آن میپندارد. در عین حال، هواداران او همواره از عبارت تمامیت ارضی به عنوان مقابلهی با "تجزیهطلبی" سود میبرند. ناگفته نماند که تا کنون در جایی از ترکیب تجزیه طلبی یا عبارت تمامیت ارضی تعریف به عمل نیاوردهاند، ولی همیشه از آنها به عنوان چماقی علیه طرفداران فدرالیسم یا مخالفان تمرکز در ادارهی کشور سود میجویند. گفتنی است که همهی این مخالفان فدرالیسم سیاسی در کشورهایی به سر میبرند که نظام فدرال را برگزیدهاند. ولی رضا پهلوی چنین الگویی را در حکمرانی ایران نمیپذیرد تا بر تمامیتخواهی خود در سیاست اصرار بورزد.
بند دوم منشور سیاسی رضا پهلوی به موضوع "جدایی دین از سیاست" برمیگردد. این موضوع در حالی بین هواداران رضا پهلوی تبلیغ میشود که پدیدهی تاریخی سلطنت یا پادشاهی فقط در فضایی از دین توجیه میپذیرد. چنانکه پادشاهان ایران پیش از پیدایی اسلام چنین مشروعیتی از پادشاهی را همواره از خدای آسمان و دین رسمی کشور میگرفتند. پس از پیدایی اسلام نیز همهی پادشاهان و حاکمان فلات ایران مشروعیت خود را به سامانهای بیسامان از این دین پیوند میزدند. ماجرایی که تا دورهی پدر رضا پهلوی نیز ادامه داشت. حتا پدر بزرگش نیز به اصرار گروهی از مراجع قم جمهوریخواهی را کنار گذاشت تا امر سلطنت را قدر بشناسد. چون شیعیان از پیش همین نظام وراثت خونی را برای امامان خویش نیز برگزیده بودند. قانون مدنی و قانون مجازات زمان شاه و پدرش هم به تمامی با احکام شیعه تطابق داشت. در نتیجه کنار زدن دین از سلطنت، دروغی است که هرگز امکان واقعیت نمییابد.
بند سوم از منشور رضا پهلوی به موضوع "برابری شهروندان و آزادیهای فردی" اختصاص دارد. اما موضوع "برابری شهروندان" با دسیسههای عوامانهی رضا پهلوی برای سلطنت کنار نمیآید. چون او خودش را نیرویی ورای همین مردم عادی به حساب میآورد که بتواند بر تخت سلطنت بنشیند. چنین دیدگاهی حتا با اعلامیهی جهانی حقوق بشر هم به چالش برمیخیزد. چراکه در فضای آن فردی از افراد جامعه را به اعتبار خون و تبار خانوادگیاش بر دیگران رجحان میبخشند. چنین مزیتهایی را برای طبقهی مسلط جامعه، در اسلام شیعی نیز میتوان سراغ گرفت. چون "سادات" به عنوان اولاد محمد پیامبر اسلام از امتیازهای بیشتری در بین مردم سود میبرند. فقیهان و مجتهدان هم همواره از همین امتیازهای طبقاتی بهره گرفتهاند تا بخواهند چیرگی خود را بر زندگی خصوصی یا اجتماعی مردم به اجرا بگذارند. با همین دیدگاه نظری و عملی است که بین نظام پادشاهی و حکومت دینی فقیهان همپوشانیهای فراوانی دیده میشود.
مطالبهی رضا پهلوی نیز مطالبهای شخصی است که چیزی از برکناری علی خامنهای فراتر نمیرود. او تنها به تصرف تخت پدر مخلوعاش میاندیشد، بدون آنکه بخواهد در ساختار تمامیتخواهانهی جمهوری اسلامی تغییری اساسی پیش بیاورد. برای نمونه او نیز همانند خامنهای مشارکت مردم را در ساختار حکومت مزاحمتی همیشگی برای انحصارگرایی خویش میبیند و به طور طبیعی اعتنایی به آزادی تشکلهای صنفی و سیاسی به عمل نمیآورد. چون از ته دل باور دارد که در جامعهی بسته و مسدود بهتر میتواند به آرزوهای تنگنظرانهی خویش نایل آید. با همین دیدگاه مشوش و پریشان است که در منشور خود تنها به آوردن عبارت "آزادیهای فردی" اشتیاق نشان میدهد تا خیلی حقهبازانه آزادیهای اجتماعی را در متن آن نفی و طرد نماید.
بهتر بود که رضا پهلوی خیلی ساده سیاست کهنه و عوامانهاش را کنار میگذاشت و به پذیرش یا عدم پذیرش اعلامیهی جهانی حقوق بشر نیز اشارهای میکرد. جدای از این تکلیفش را با کنوانسیونهای زیست محیطی و کارگری و همچنین پیماننامههای حقوق کودک و زنان روشن مینمود. اما او به خوبی میفهمد که متن چنین کنوانسیونهایی هرگز با باور فرسوده و واپسگرایانهی پادشاهی او همسویی نشان نمیدهد. در نتیجه در ذهن خودانگارانهاش به نفی تمامی آنها برمیخیزد تا چنین حقوقی را از جامعه و شهروندان آن، به نفع خویش مصادره نماید. گفتنی است که چنین راهکار مخربی را همواره نیروهایی از سیاستمداران راست افراطی و فاشیستمآب نیز دنبال کردهاند. پدیدهای که در هنجارهای سیاسی فراقانونی ترامپ و برخی احزاب نژادپرست اروپا نیز دیده میشود.
اصل چهارم از منشور رضا پهلوی را به "حق انتخاب و تعیین سرنوشت (انتخابات آزاد)" اختصاص دادهاند. بعضی از رسانههای وابسته به سلطنتطلبان هم متن آن را به شکل "حق انتخاب آزادانه و تعیین سرنوشت" آوردهاند. در واقع با گروهی از واژهها بازی میکنند تا حق طبیعی و بدیهی تعیین سرنوشت ملیتهای ایرانی را مخدوش نمایند. موضوعی که جرگهی خودمانی سلطنتطلبان از فرآیند اجتماعی آن واهمه دارند تا با چماق پوسیده و کهنهی تجزیهطلبی به چالش با آن برخیزند. با این همه، عبارت "حق انتخاب و تعیین سرنوشت" چنان گنگ و مبهم است که هرگز هیچ پیام روشنی از آن به دست نمیآید. برای نمونه گفته نمیشود کسی که انتخاب میکند، میتواند انتخاب نیز بشود. با تمامی این احوال مردم عادی و شهروندان کشور همواره با انتخابات هدایت شدهی شاه و جمهوری اسلامی مشکل داشتهاند. چون در انتخاباتهای رستاخیزی شاه، کاندیداها را از صافی ساواک عبور میدادند و در انتخاباتهای جمهوری اسلامی نیز همین نقشمایهی نامردمی را شورای نگهبان حکومت به پیش میبرد.
خیلی ساده بگویم رضا پهلوی در برنامههای سیاسی خود هیچ علقه و علاقهای به برگزاری انتخابات آزاد نشان نمیدهد. او در صورت اقتدار سیاسی همان شیوههای انتخاباتی پدرش و روحالله خمینی را از نو دنبال خواهد کرد. چنانکه از پیش خود را در مجامع برون مرزی به عنوان رهبر و نمایندهی مردم ایران جا میزند. رهبری شورای گذار را هم به تنهایی به نام خودش نوشته است. تازه چنین شورایی را "شورای دموکراتیک" نیز مینامد. چون یاد گرفته است که همانند پدرش و روحالله خمینی اراده و خواست مردم را به نفع خویش مصادره نماید. نوعی از انتخابهای فردی و خودمانی که متن نانوشتهی آن تنها و تنها در اتاق خلوت رضا پهلوی به تصویب میرسد.
رضا پهلوی در توجیه رفتار قیممآبانهاش بارها تکرار کرده است، که هرکس میخواهد میتواند سوار اتوبوساش شود. او از پیش خود را مالک این اتوبوس سیاسی و به عنوان تنها رانندهی آن جا میزند. بدون آنکه بخواهد زیست آزادانهی اجتماعی و سیاسی دیگران را تأیید نماید. با همین رویکرد دیکتاتورگونه است که حق و حقوقی در فضای سیاست برای این و آن باقی نمیگذارد.
خواستهای تلنبار شدهی اقتصادی و سیاسی شهروندان کشور در نگاه رضا پهلوی به فراموشی سپرده میشوند. بسیاری از همین خواستها از همان ابتدای انقلاب ضد سلطنتی سال ۵۷ به فراموشی سپرده شدند. چون جمهوری اسلامی نیز بنا به ماهیت ضد انسانی خویش از توان پاسخگویی به این مطالبات بازماند. مطالبهی رضا پهلوی نیز به برکناری علی خامنهای محدود میماند و او پس از سرنگونی خامنهای و قبضهی قدرت، کارش را تمام شده میبیند. معنای او از دموکراسی، چیزی از همین حق فردی فراتر نمیرود. نوعی از دموکراسی ساختگی و قلابی که مشارکت آزادانه و همگانی مردم را در ساختار آن پس میزنند تا در فضای آن جایی برای تشکلیابی صنفی و سیاسی نیروهای مولد جامعه باقی نگذارند. رضا پهلوی به طور طبیعی تجربههای پدرش، خمینی و خامنهای را در این گسترهی سیاسی قدر میشناسد تا زمینههای کافی برای اقتدار شخصی او آماده گردد.
سپس دورههای جدیدتری از سرکوب تودههای مطالبهگر آغاز خواهد شد که مردم در کف خیابانها همچنان جان ببازند و مطالبات تلنبار شدهی خود را از دورهی شاه و جمهوری اسلامی فریاد بزنند. ولی رضا پهلوی بروز و ظهور چنین آیندهی اسفباری را در جایی انکار نمیکند. حتا او دانسته و آگاهانه اقتدار عوامانهاش را به پیدایی چنین آیندهای از فلاکت مردم پیوند میزند. بدون تردید اتحاد عمل همهی گروههای تحت ستم ایران خواهد توانست از بروز چنین فاجعهای در جامعه جلوگیری به عمل آورد.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد