
صحنه هایی که از برگزاری چهلم فاجعه ۱۸ و ۱۹ دی ماه شاهد بودیم، برای من چنان غافلگیر کننده و از قوه تخیل و تجربه دادخواهی من دور است که مانده ام چه توصیفی برای آن بکار ببرم. در آنها هم شکوه را می دیدم و هم اندوهی بسیار عمیق. آیا از ابعاد کشتار بود که در سوگواری های به عادت تبدیل شده جا نمی گرفت؟ آن هزار و هزار «مردگان» نبودند کشته شدگان جنایتی بی نهایت مهیبی بودند که نمی دانیم با کدام جنایت در تاریخ کشورمان قیاس کنیم. ولی به تجربه دیده ایم که جنایت با جنون کشتن پایان نمی گیرد در فشار و در تنگنا قرار دادن بازماندگان و خانواده های داغدیده تداوم می یابد. زخمی به جا می گذارد که ماندگار است ولی این را هم می دانیم که خانواده داغدیده و جامعه ویران از داغ و خشم برای دوام خود مرهمی می خواهد.
خانواده هایی که عزیزشان به خانه برنگشته نبود کارهای زیادی در پیش رو داشتند و فرصتی برای سوگواری نداشتند. بهت و شوک همه را فلج کرده بود. پزشک قانونی کهریزک که تصویرش از ذهن ها پاک نمی شود و نباید هم بشود، تنها نمونه ای از درد و رنج خانواده ها را به نمایش گذاشت. پیکرهایی هنوز شناسایی نشده اند و ناپدیدشدگانی که پیکرشان پیدا نیست. اگر جسد عزیز را پیدا می کردی، برای مجوز دفن آن با تهدیدها و شرایط مقامات رژیم مواجه بودی از جمله عدم برگزاری مراسم.
فاجعه ملی سوگواری جمعی می طلبد و ایستادن در کنار داغدیدگان. چهلم فرصت آن را فراهم کرد. آرامستانها در شهرو روستاهای مختلف شاهد جمعیتی بود -از پیر و جوان - که پیشتر به خود ندیده بود. تنها تعداد نبود که باعث می شد این سوگواری ها هیچ شباهتی با سنتهای مرسوم و ریشه دار عزاداری نداشته باشد. این «چهلم» شکل و حتی مضمون متفاوتی داشت. بغض جمعی در سرود و آواز خوانی و رقص تبلور یافت و شعارهای ضدحکومتی به جای فاتحه خوانی نشست.
علی آشوری در مقاله «سوگ به مثابه آیین بدن و حافظه» ریشه این نوع سوگ جمعی را در فرهنگ کردی می داند که در آن «مرگ در عرصهای صرفاً خصوصی محصور نمیماند. سوگ در میدان عمومی شکل میگیرد و از خلال صدا، ریتم و حرکت به تجربهای مشترک تبدیل میشود. حرکت هماهنگ دایرهی بستهی رقصندگان، ضرباهنگ تند دف یا دستافشانی، همگی بدن را به صحنهی ظهور اندوه بدل میکنند. اندوه درونی از طریق ریتم به کنشی بیرونی تبدیل میشود و از انزوای فردی فاصله میگیرد. این فرایند نوعی انتقال عاطفه از فرد به جمع را ممکن میسازد. سوگ در این ساختار، تجربهای مشترک و قابلتقسیم میشود و اجتماع از خلال آن خود را بازمیشناسد.»*
این نوع سوگ جمعی برای عزیز کشته، که ضمن اینکه از ریشه های سنت تغذیه می کند، در عین حال سنت شکن و پدیده ای نو است. ظهور سیاسی آن به روز خاکسپاری پیکر جوان مهسا(ژینا) امینی برمی گردد به لحظه ای که گورستان آیچی شهر سقز مکان یک رخداد تاریخی شد: بغض های فروخورده ترکید و ژن ژیان ئازادی را سرداد. روسریها در هوا چرخید و سوزانده شد. در آنجا هم از دل آیین های در معرض فراموشی نمادهای نو خلق شد برای نمایش اعتراض. مثل بریدن گیس که ریشه در آیین سوگواری در فرهنگ کرد و لری دارد. این اقدام که ضرورتا با برداشتن حجاب پیوند داشت، به سرعت به یک نمایش اعتراضی و همبستگی جهانی فمینیستی تبدیل شد.
می خواهم داستان پردرد سوگواری بر کشته شدگان را به دورتر ببرم به سال ۶۰، به تابستان ۶۷، به خاوران، به قطعه سوخته ۴۱ بهشت زهرا به سنگ قبرهای شکسته در سراسر ایران. اینکه در کشور ما گورستانها به مکانی برای اعتراض و دادخواهی تبدیل میشوند، بیش از آنکه ربطی به سنت دینی داشته باشد، به حس مشترک انسانی برمی گردد به احساس جمعی خشم و اعتراض به بی عدالتی. از سوی دیگر ممنوعیت مکان های عمومی برای تجمع و مراسم یادبود، گورستان برای خانواده ها امکانی نسبتا امن می شود گرچه گورستانها هم هرگز از تاخت و تاز نیروهای نظامی و امنیتی در امان نبوده اند. مورد گورستان خاوران علاوه بر اینها یک گورستان ممنوعه محسوب می شود با گورهای بی نام و نشان و گورهای جمعی برای ناپدیدشدگان قهری و اعدام های پنهانی که رژیم مسئولیت آنها را به عهده نگرفته است. خاوران یکه نیست، سمبلی است از جنایتهای دهه ۶۰.
سمبل ها، نمادهای نو و سنت شکنی در آن سالها هم در حال شکل گیری بود. خانواده هایی هم که برای حفظ خاوران ایستادگی کرده و می کنند، در زمان خود با سنتهای مردسالار درگیر بودند. در فرهنگی که عزاداری و یادبودها را به ویژه برای زنان و مادران امری خصوصی و در چهاردیواری خانه می پسندید، آنها اندوه بی پایان اعدام عزیز اعدام شده را به عرصه عمومی بردند با تلنگر به وجدان جامعه ای که به سیاست فراموشی رژیم تن می داد.
چرا کشتید؟ این سوال که مادران و خانواده های اعدام شدگان کشتار تابستان ۶۷ بیش از سه دهه با خود این سو آن سو بردند با تجمع در ادارات مختلف، در یادمان های خانه هایشان و گردهم آئی ها در خاوران، تا دادخواهی را مسئله ما کردند. این پرسش بیشتر بار اعتراضی و دادخواهانه دارد تا آنکه داغدیدگان در انتظار پاسخ از رژیمی باشند که مسبب و عامل آن بی عدالتی است. این پرسش در سالهای بعد، در قتل های سیاسی پاییز ۷۷ و سرکوب دانشگاه، در کشتار معترضان جنبش سبز، در ۹۶، در آبان خونینی ۹۸، در سرنگونی هواپیمای اوکراینی جریان یافت و امروز بعد از فاجعه ملی دی ماه به برانداختن بنیاد ستم برخاسته است.
طعن تاریخ است که حکومتی که در بهشت زهرا با سخنان خمینی پایه گذاشته شد، نوید سقوط اش نیز در روزهای بهمن در همین گورستان بلند شده است.
*سوگ بهمثابه آیینِ بدن و حافظه
https://www.radiozamaneh.com/879261/
از فیس بوک منیره برادران، ۵ اسفند ۱۴۰۴