
فیلم زوربای یونانی ساخته شده در ۱۹۶۴ بی شک یکی از برجسته ترین آثار سینمایی ساخته شده در طول تاریخ سینما است و باز بی شک میتوان گفت صحنه پایانی فیلم که انتونی کویین در ساحل میرقصد بهترین صحنه این شاهکار هنری است. این رقص در زمانی اتفاق می افتد که همه تلاش های زوربا برای راه اندازی و بهره برداری از یک معدن بر باد شده. معدن فرو ریخته، کسب و کار شکست خورده، و امید دود شده و به هوا رفته با این حال او میرقصد چیزی که در ظاهر غیر منطقی به نظر میرسد، این واکنش غیر متعارف روانی زوربا سوالی را پیش روی ما قرار میدهد که چگونه میتوان بعد از این شکست و یا مصیبت رقصید؟ در جواب این سوال، تفاسیر متعددی بر این رقص نا بهنگام و علت و یا علل آن شده است، چند تفسیر که از برجستگی بیشتری برخوردارند در زیر آمده:
ا- زوربا با فاجعه رودررو میشود ولی آن را انکار نمیکند و میگوید " زندگی نقشه مرا نابود کرد – ولی من هنوز اینجا هستم". این نه یک خوش بینی ساده لوحانه بلکه قبول واقعیت از موضعی توانمند است.
ب- در طول فیلم کاراکتر روشنفکر داستان سعی در فهم روشنفکرانه از زندگی دارد، ولی زوربا زندگی را فیزیکی زیست میکند. رقص او فلسفه، بی فلسفیدن است. نه با کلمات بلکه با رقص و زبان بدن، زبانی نشات گرفته از متن زندگی. رقص بدن پاسخی است به آنچه ذهن و کلمات قادر به بیان آن نیست.
پ – زوربا در واقع رقص اجرا نمیکند بلکه در در حالتی است که سعی میکند با رقص فاجعه را از خود بیرون کند. آزادی از کنترل درونی و احتباس درونی غم بدست نمییاید بلکه از بیرون کردن غم و خلاصی از آن قابل حصول است.
ت- رقص بعد از فاجعه اتفاق می افتد نه قبل از آن که میتوان آن را این گونه تعبیر کرد، معنا چیزی نیست که ابتدا آن را پیدا کنیم و بعد با آن زندگی کنید معنا چیزی است که بعد از فاجعه بوجود میآید.
ث- نیچه فیلسوف آلمانی گفته من تنها به خدایی اعتقاد دارم که میداند چگونه برقصد، او رقص را برترین نمود نشان عشق به زندگی میدانست ، زوربا به عنوان یک انسان معمولی فقط به زندگی باور نداشت او به آن عشق میورزید و رقص بروز این عشق است.
این رقص یکی از زوایای پنهان روان پیچیده انسان در مواجهه با سختی ها را که میتواند حتی به صورت واکنشهای غیر متعارف باشد را بر پرده سینما آشکار کرد. سویه ای از روان انسانی که میخواهد زندگی را با تمام وجود زندگی کند و در فاجعه به رقص پناه میبرد. رقص زوربا ممکن است این تصور را پیش آورد که شاید صرفا پرده سینما است که میتواند به چنین سویه ای از روان پیچیده جان بخشد، امری که در عرصه زندگی واقعی شاید نتوان آن را مشاهده و یا حتی تصور کرد.
امروز ۶۲ سال از ساختن این فیلم گذشته، در کمال حیرت در کشورمان شاهد بودیم که دیگر فقط پرده سینما نیست که میتواند به این سویه پیچیده روان انسان جان بخشد بلکه در دنیای واقعی هم میتوان این پدیده عجیب را مشاهده کرد. دیدن کلیپی در یو تیوب که یک پدر لر در مرگ فرزندش میرقصد ( مرجع ۱) موجب یادآوری فیلم زوربای یونانی و قلمی کردن این نوشتار شد. در کشورمان، مردم، این بازیگران و یا قهرمانان عرصه زندگی عادی توانستند که در برابر چشمان حیرت زده هموطنان و جهانیان با رقص در سوگ عزیزان خود به این سویه از روان انسان درد دیده جان بخشند و راه جدیدی در مبارزه برای آزادی باز کنند. آن چه از دیدن این کلیپ میتوان استنباط کرد آن است که این هموطن غیور لر از مردم عادی کشورمان است - مانند زوربا - و نه از روشنفکران و یا نخیگان که زندگی را ارج مینهد. از قضای روزگار رقص او تا حدی شبیه به رقص زوربا است با این تفاوت که او نقش بازی نمیکند بلکه مصیبت بر او وارد شده و ضربه بزرگی زده، رقصی است که مهر پدری نیروی محرکه آن است و بسیار اصیل تر از رقص زورباست که برای یک ضایعه اقتصادی میرقصد.
سبب ساز جانگیری این صحنه های حماسی در کشور، کشتار دیماه خونین به ویژه در روز های ۱۸ و ۱۹ آن ماه بود. پس از فاجعه کشتار که در تاریکی اینترنت و شب اتفاق افتاد، در مکان های تحویل پیکر جان باختگان راه آزادی به خانوادههایشان و یا در آرامگاه های شهر های ایران پس از هولناک ترین کشتار تاریخ معاصر ناگهان در دهن کجی به حاکمیت برخی صاحبان سوگ با سلاح رقص به زندگی آری گفتند و تفی به وسعت ایران نثار روی ناشسته و کثیف حاکمیت کردند. حاکمیت خودکامه ای که انتظار داشت اشک مردم را ببیند تا روان سادیستی خود را ارضا کند، ناگهان با رقص و شادی روبرو شد. بی شک هیچ داد خواهی در جهان چنین دادی و با این شیوه از بیداد گران نستانده است و چنین زخمی بر روان پریش آنان وارد نکرده.
گفتنی است که رقص در پرواز و سوگ عزیزان، در فرهنگی رخ میدهد که که عزاداری، سیاه پوشی، و گریه و مویه بهوسیله روحانیون شیعه قرن هاست که در آن نهادینه شده. روحانیونی که از طریق رواج عزاداری و گریه زاری برای هر مناسبتی و اشاعه فرهنگ مرگ و مظلوم نمایی کسب درآمد میکنند. آن چه در دیماه خونین به ویژه در روز ها و شبهای ۱۸ و ۱۹ در پناه تاریکی اینترنت اتفاق افتاد، فاجعهای بود بیسابقه و تا ابد لکه ننگی خواهد بود برای حاکمیت کنونی ایران تحت رهبری بخشی از روحانیت قدرت پرست شیعه که در اوایل انقلاب با خدعه میگفتند ما " عاشقان خدمتیم و نه شیفتگان قدرت".
در تفسیر، شرح، و چرایی واکنش به ظاهر شاد انسان در هنگام یک مصیبت، از دیدگاه های فلسفی گوناگون، روانشناسی، بیولوژی، علوم ادراکی و... مطالب زیادی منتشر شده است و کارشناسان ایرانی هم در تفسیر ان با توجه به اثر شوکه کننده آن در ایران کوشیده اند. حشمت و شکوه این واکنش که به طور گسترده در ایران شاهد بودیم، در حدی است که باید بسیار بیشتر به آن پرداخت. شاید بتوان آن را سر آغاز فصل جدیدی از تاریخ اجتماعی ایران و با کمی تسامح اغاز یک رنسانس فکری در ذهنیت جامعه ایران در مواجهه با مشکلات اجتماعی و سیاسی کشور دانست.
در طول نزدیک به پنج دهه حیات خونبار ج. ا.، در هر دهه شاهد خیزش های مردمی و سرکوب و کشتار های بی محابای مردم توسط رژیم بودهایم. نگاهی موشکافانه به این جنبش ها، روش حاکمیت در سرکوب و کشتار مردم، و واکنش مردمی که عزیزانشان را در این جنبش ها از دست دادند، معیاری خوبی است برای درک تغیرات شگرفی که در رفتار و روانشناسی مردم در پنج دهه گذشته بوجود آمده. به این منظور، در زیر به اختصار به این جنبش ها و به تفکیک هر دهه پرداخته شده.
در دهه شصت در سایه هیولا هایی مثل لاجوردی و محمدی گیلانی و اعدام زندانیان سیاسی اولین نسل مادران و پدران داغدیده در ایران پدید آمدند که در تمام ان دهه ادامه داشت و با اعدام وسیع سال ۶۷ به نقطه اوج خود رسید. در آن دوران بیشتر واکنش های پدران و مادران داغدیده پناه بردن به روش های سنتی سوگواری در ایران و استعانت از عالم بالا و نفرین و این مقولات بود.
در دهه هفتاد با شورشهای پراکنده در مشهد و اطراف کرج جمعی دیگری از داغ دیدگان تحویل جامعه شد. در سال ۱۳۷۸ سرکوب شدید جنبش دانشجویی و سبعیت به کار رفته در آن نیز جمع محدود دیگری از مادران و پدران داغدار بر جای گذاشت و آغازی شد بر قدرت گیری فرماندهان سپاه . در آن هنگام فرماندهان سپاه در حمایت از آقای خامنه ای و حمله به اصلاح طلبان نامهای نوشتند که تا حدودی خطوط سیاسی آینده ایران را روشن میکرد و آغازی شد برای خودکامگی لجام گسیخته. واکنش داغدیدگان در سوگ عزیزان در این جنبش ها هم بیشتر خود مخفی و در حد سنتی بود.
در دهه ۸۰ با جنبش سبز روبرو شدیم که خواست عمدهاش اجرای قانون اساسی بود بدون هیچ گونه نشانی از حرکتها و یا شعار های رادیکال، آن هم به شدیدترین وجهی سرکوب شده و داغداران جدیدی به جامعه بلا دیده ایران عرضه کرد. جنبشی که در نهایت مدنیت خواستهها محدودی در داخل نظام داشت و شعار معروف "رای من کو" را به شعاری جهانی تبدیل کرد. انتخاب فرمایشی احمدی نژاد در واقع آغازی بود بر پایان جمهوریت نیمبندی که قبل از آن وجود داشت. در آن دوران نیز واکنش مردم در حدی نبود که توجهی را جلب کند.
در دهه ۹۰ با دو خیزش مهم روبرو بودیم ، به خاطر این که جنبش های قبلی با خواست های مدنی به جایی نرسیده بودند، کم کم فضا حالت رادیکالتری گرفت و شاهد شعارهای هنجارشکنانه در خیابان ها بودیم. هر دو خیزش سرکوب شدند و جمع دیگری از پدران و مادران داغدار حاصل سیاست های خشن حاکمان بود. حاکمانی که یکی از وزرایش با وقاحتی وصفناپذیر گفت ما فقط به سر ها شلیک نکردیم به پا ها هم شلیک کردیم. در این جنبش ها تعداد زیادی نابینا شدند که از مشمئز کننده ترین سیاست های نظام در کاربرد تفنگ های ساچمه ای بود. واکنش مردم به سرکوب نیز خشنتر بود و نشان از تغییرات آینده میداد و اولین نطفههای مواجهه شجاعانه با مرگ چه در خیابانها و چه در پای چوبههای اعدام در آن دیده شد که نوید میداد مقاومتهای بزرگتر و متفاوت از خیزش های دیگر در راه است.
در چهار سال اول قرن جدید شمسی با دو جنبش بزرگ روبرو شدیم، جنبش زن -زندگی- آزادی و خیزش دیماه گذشته. که اولی طولانیتر بود و جمع جدیدی از پدران و مادرن داغدار بر جای گذاشت . دومی ولی از لحاظ سبعیت و کاربرد خشونت برای رژیم لکه ننگی شد و مسئله خشونت نظام و آن چه بر مردم ایران رفته را در سطح بین الملل مطرح کرد. تعداد کشته شدگان این خیزش که تا کنون به طور دقیق مشخص نشده چنان گسترده است که باور کردن ارقام آن مشکل است. بر این مبنا میتوان دریافت که داغ دیدگانی که از این جنبش به جامعه ایران اضافه شدند بسیار بیشتر از هر جنبش دیگری است. واکنش معترضین و داغدیدگان در این دو جنبش در از دست دادن عزیزان به کل با جنبش های قبلی فرق داشت، که آخرین آن رقصیدن در سوگ عزیزان بود که در دی ماه خونین شاهد بودیم.
گفتنی است که در جنبشهای دهه ۹۰ کم کم نوع برخورد معترضین به مرگ عوض شد و هراس از مرگ فرو ریخت تا حدی که در جریان جنبش مهسا باز جویان اعتراف کردند که با نسل جدیدی طرف هستند که که با مبارزان نسل قبلی فرق دارند . در دی ماه گذشته ناگهان با پدیده شادی در سوگ عزیزان از طریق رقصیدن و یا دست زدن روبرو شدیم. بی شک این تحول روانی در روانشناسی اجتماعی ایرانیان نوید دهنده دوران جدیدی از حیات سیاسی – اجتماعی ایرانیان است. ایرانیانی استحاله یافته که شاید بتوان آنان را مجهز به خردی دانست که از آن با عنوان "خرد پسا تراژیک" نام بردهاند که نزدیکترین تفسیر و تبیین علمی بر نوع واکنش هایی باشد که شاهد هستیم . خردی که انسان ها بعد از درگیری طولانی با شرایط وحشتناک اجتماعی کم کم به آن دست مییابند که چگونه در این شرایط مبارزه کنند، زنده بمانند، و به مبارزه ادامه دهند. دکتر ویکتور فرانکل که مدتی را در بازداشتگاههای آلمان نازی زندگی کرده و شرایط وحشتناکی را متحمل شده بود، از اولین متفکرانی بود که در" کتاب انسان در جستجوی معنا" به این حالت پیچیده روانی توجه کرد.
قبل از پرداختن به بحثی مختصر در مورد خرد پسا تراژیک شایان ذکر است که آن پنج تفسیری که در ابتدای نوشتار برای رقص زوربا آمد در رقص های اجرا شده در سوگ عزیزان در ایران هم صادق است با این تفاوت که رقص سوگ در ایران برای جانباختگان راه آزادی بود که دلیلی بسیار والاتر از دلیلی بود که زوربا برای ان میرقصید. مردم چه نیکو به جهانیان نشان دادند که علیرغم زندگی در نظامی که در سبعیت و خون خواری حدی نمیشناسد، هنوز ترفند های شگفتانگیز برای مبارزه در راه آزادی در آستین دارند.
در ساده ترین تعریف خرد پسا ترازیک مفهومی است در فلسفه و روانشناسی که ناظر بر نوعی خرد است که در انسان بعد از آن که به مصیبتی گرفتار آمده، و یا دچار رنجش عمیقی شده، و یا ضایعه بزرگی مثل از دست دادن غیر عادلانه عزیزان را تجربه کرده، رشد میکند. این خرد کمک میکند انسان بدون آن که بر اثر آن مصیبت فرو پاشد و یا ناامید شود از آن عبور کند. بدیهی است توان انسان ها برای رشد این خرد و درونی کردن آن متفاوت است، اما به نظر میرسد که بسیارانی از مردم ما در این راه موفق بوده اند، روز های بعد از فاجعه دی ماه خونین و رقص سوگ شاهد این مدعاست.
این خرد نه یک خوش بینی ساده لوحانه است ونه محلی برای ناامیدی و ضعف. حالتی است که به روشنی و با شجاعت با فاجعه روبرو میشود در حالیکه در فکر آن است که آن را از خود دور کند و به زندگی ادامه دهد. عناصر تشکیل دهنده چنین خردی عبارتند از:
قبول واقعیت از موضع قدرت و درک این مطلب که رنج بخشی از زندگی است و یک شکست فردی نیست.
از نظر دیدگاهی در مییابد که باید چیزی که او را از حرکت باز میدارد مثل سوگ عزیزان را از خود دور کند.
کمک میکند تا بیشتر با دیگران در تلاش هایشان همدل شده و درد مشترک را با همدلی با دیگران آسان تر تحمل کند.
مقاومت خود را افزایش میدهد و تا به توانی رسد که قبلا فاقد آن بوده.
در مییابد که تراژدی را باید به هدفی والا تبدیل کند و نه آن که در غم خانه نهانی سکنی گزیند.
این نوع خرد به آهستگی رشد میکند و کمتر توان التیام بخشی دارد و بیشتر باعث رشد ریشه های جدید مقاومت میشود.
بی شک واکنش کنشگران و داغ دیدگان جنبش مهسا و دی ماه خونین به خوبی نشان داد بسیارانی در ایران کنونی بعد از سالها زندگی در تحت شرایط سخت استبدادی و تحمل فشار های وحشتناک گزمههای حکومتی توانستهاند این نوع خرد را در خود نهادینه کنند. مادران داغ دیده این جنبشها عجز و لابه نکردند و یا کمتر کردند و با مرگ عزیزان خود با صلابت برخورد کردند. برخوردی که مشاهده آن در داغدیدگان دهه شصت بسیار نادر بود. در جنبش دی ماه با افزودن رقص سوگ یک بار دیگر ثابت شد که این مردم خرد زندگی تحت رژیمی خشن و دون پرور را به خوبی در خود رشد دادهاند.
این نوع خرد بیشک آن چیزی است که رژیم از آن وحشت دارد. زیرا میداند که دیر یا زود بعد از خوابیدن دود مسلسلها مردم دوباره کابوس آنان خواهند شد. بی دلیل نیست که گفتهاند رژیم بیش از ترس از حمله خارجی از مردم خودش میترسد و باید اضافه کرد به خصوص از مردمی که در سوگ عزیزانشان رقصیده اند.
قبل از انقلاب شاعری گفته بود که "مپندار خاموشی من هست برهان فراموشی من"، در این زمان مردمانی که به طور طبیعی خرد پسا تراژیک را بر اثر سیاه کاری های رژیم در خود رشد داده اند دیگر خاموش نیستند و در سوگ عزیزانشان میرقصند لذا میتوان گفت " مپندار که شادمانی من هست برهان فراموشی من". من اکنون انسان دیگری هستم، از این پس با خرد بهدست آمده از ستمی که سالیان زیادی بر من روا داشته اید به میدان خواهم آمد.
مرجع ۱
https://youtu.be/uIMaYamtt7w