logo





تأملی بر اصلاح، گذار یا انقلاب پس از سرکوب

دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹ فوريه ۲۰۲۶

حميد فرخنده

new/Hamid-Farkhondeh.jpg
جامعه ایران هنوز در سوگ و شوک سرکوب خونین دی‌ماه به‌سر می‌برد؛ زخمی که نه‌تنها التیام نیافته، بلکه با سرنوشت نامعلوم مذاکرات ایران و آمریکا و سایه‌ی سنگین جنگ، هر روز عمیق‌تر می‌شود. فضای عمومی جامعه آکنده از اندوه، خشم فروخورده و نوعی بلاتکلیفی سیاسی است. با این‌همه، سیاست، خواسته یا ناخواسته، همچنان به زندگی روزمره مردم گره خورده است؛ چرا که ریشه‌ی این فاجعه ملی نیز، پیش و بیش از هر چیز، سیاسی است و گریزی از مواجهه با آن وجود ندارد.

پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، یکی از مفاهیمی که در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران برجسته شد، مفهوم «گذارطلبی» بود. گذارطلبان اعلام کردند نه اصلاح نظام را ممکن می‌دانند و نه انقلابی دیگر را راه‌حل، بلکه رفراندوم قانون اساسی را به‌عنوان گزینه‌ای میانی مطرح کردند. آنان خود را بدیلی میان اصلاح‌طلبی و انقلاب معرفی کردند؛ نیرویی که نه محافظه‌کاری و تفریط اصلاح‌طلبان ـ از جمله در پرهیز از خیابان ـ را می‌پذیرد و نه افراط انقلابیون و پیامدهای خشونت‌بار انقلابی دیگر را.

اما اشکالِ اساسی در این رویکرد گذارطلبان آنجاست که «گذارطلبی» راهبردی مستقل نیست. اگر هدف آنها، وادار کردن حاکمیت به پذیرش خواست عمومی از مسیر کنش مدنی است، پیش‌نیاز آن فراهم‌کردن بستر اجتماعی و تقویت ابزارهای لازم در جامعه است. پس در این صورت، تفاوت این راهبرد با رویکرد اصلاح‌طلبانی که بر همین مسیر تأکید دارند، چیست؟ و اگر قرار باشد با بسیج توده‌ای و اعتراضات خیابانیِ فاقد آمادگی و سازمان‌یافتگی، حاکمیت را برای تن دادن به رفراندوم به چالش کشید، این راه چه تمایزی با منطق و روش انقلابیون دارد؟

سرکوب خونین اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی و کشته‌شدن گسترده معترضان، بار دیگر نسبت میان سیاست خیابانی و مسئولیت سیاسی را به پرسشی جدی بدل کرد. تجربه اعتراضات ۸۸، ۹۶ و ۹۸ نیز نشان داده بود که حضور خیابانیِ فاقد برنامه و رهبری مشخص، چه پیامدهای خونباری می‌تواند داشته باشد؛ اما کشتار دی ۱۴۰۴ ابعاد تازه‌ای از این فاجعه را عیان کرد. این سرکوب گسترده توضیح می‌دهد که چرا چهره‌هایی چون مصطفی تاج‌زاده و برخی دیگر از اصلاح‌طلبان و گذارطلبان داخل کشور علیرغم شجاعت و پرداخت هزینه فردی وارد ریسک جمعی نمی‌شدند. آنها با وجود دفاع نظری از حق اعتراض و‌ محکوم کردن سرکوب مردم، خود ابتکار فراخوان عمومی برای حضور خیابانی را بدست نمی‌گرفتند.

سرکوب اخیر به‌روشنی نشان داد که ورود به خیابان، بدون سازمان‌دهی، بدون امکان مهار خشم جمعی و بدون درک دقیق از توازن قوا، می‌تواند به چه فاجعه‌ای بینجامد؛ فاجعه‌ای که متأسفانه در اعتراضات اخیر رخ داد. استفاده از خیابان، بدون پیوند روشن با بدنه اجتماعی معترض و بدون ارزیابی میزان نفوذ نیروهای سیاسی بر جمعیت، ریسکی بزرگ است. نیروی سیاسی مسئول، اگر خود را پاسخ‌گوی جان مردم و سرنوشت نهایی اعتراضات بداند، نمی‌تواند جامعه را بدون محاسبه دقیق ظرفیت‌ها و مخاطرات، به میدان رویارویی با حاکمیت بکشاند.

از این‌رو، در پی‌آمد اتفاقات تلخ دی‌ماه، تعریف روشن‌تر نسبت گذارطلبی یا تحول‌خواهی با خیابان، از اهمیت بیشتری برخوردار است. خیابان نه صرفاً به‌عنوان ابزاری در زبان سیاسی، بلکه به‌مثابه میدانی که نیازمند مدیریت، برنامه‌ریزی و شناخت از توازن قواست. سخنان اخیر علی شکوری‌راد، فعال اصلاح‌طلب، نشان می‌دهد که چگونه نیروهای امنیتی می‌توانند با دامن‌زدن به آشوب، سرکوب را به نام حفظ نظم و امنیت توجیه‌پذیر کنند. بنابراین، بهره‌گیری از تاکتیک خیابان، بدون اندیشیدن به امکان نیروهای امنیتی برای سرکوب یا رسوخ هدفمند آنها برای توجیه سرکوب، می‌تواند به پرداخت هزینه‌های سنگین انسانی، سرخوردگی و افول جنبش تحول‌خواهی یا گذارطلبی و یا حتی انقلابی بینجامد.

این تعامل و گفتگو درباره شیوه استفاده از خیابان می‌تواند، برخلاف گسست نظری پیشین میان اصلاح‌طلبان و گذارطلبان، نقطه‌ای برای همگرایی دوباره باشد؛ همگرایی‌ای که مرز میان خیابان به‌‌‌مثابه «میدان جنگ» و خیابان به‌‌مثابه «میدان اعتراض مدنی» را روشن‌تر می‌کند. در میدان جنگ، دست برتر با اسلحه‌بدستان سرکوبگر است، در میدان اعتراض مدنیِ خشونت‌پرهیز، پیروزی از آنِ مردم است.

در سوی دیگر، سلطنت‌طلبان، براندازانی که رهبری شاهزاده رضا پهلوی را پذیرفته‌اند و همچنین مجاهدین خلق در فضای سیاسی پس از سرکوب، امکان گسترش و تقویت صفوف خود را دارند. علیرغم دعواهای تند و تاریخی که میان سلطنت‌طلبان و مجاهدین خلق وجود دارد از منظر روش سیاسی، تفاوت معناداری میان این دو جریان سیاسی دیده نمی‌شود؛ هر دو بر براندازی، رهبری متمرکز و فردی، اتکا به حمایت خارجی و نگاه حذفی به رقبای سیاسی اشتراک نظر دارند. با این حال، تاکنون دو مانع اصلی از همگرایی کامل این دو جریان جلوگیری کرده است. موانعی که در صورت تمایل طرفین، رفع‌ناشدنی نیستند.

نخست، انحصارطلبی و هژمونی‌خواهی هر دو جریان است و دوم، همراهی و ائتلاف مجاهدین خلق با نیروهای قومی و فدرالیست هست. اگر سلطنت‌طلبان در شعار «سه مفسد» تجدیدنظر کنند یا دست‌کم واژه «مجاهد» را از آن حذف کنند و در مقابل، مجاهدین خلق نیز از حمایت از فدرالیسم و همکاری با نیروهای قومیت‌گرا فاصله بگیرند، زمینه نزدیکی این دو جریان به‌طور جدی فراهم می‌شود. در چنین سناریویی، شاهزاده می‌تواند کمبود نیروی سازمان‌یافته نظامی یا «گارد جاویدان» خود را با تشکیلات، تجربه میدانی و توان نظامی مجاهدین خلق جبران کند و مجاهدین نیز قادر خواهند بود ضعفِ فقدان پایگاه اجتماعی در داخل کشور را با تکیه بر پایگاه اجتماعی بزرگ شاهزاده جبران کنند یا پوشش دهند. پیوند این دو نیروی انقلابی و برانداز، چه‌بسا بخشی از نیروهای انقلابی با گرایش‌های دیگر را نیز امیدوارتر کرده و به این جبهه بپوندند.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد