در اعتراضات دیماه، از میان هزاران کشته، دستکم ۱۶۰ کودک و نوجوان جان باختند و شمار زیادی دیگر هنوز در بازداشت هستند. هر بار که این عدد تکرار میشود، انگار کسی تلاش میکند فاجعه را به چیزی قابلهضم تبدیل کند؛ یک گزارش، یک تیتر، یک آمار. اما این عدد آمار نیست. این عدد خون دارد، بوی خیابان میدهد، بوی دود و ترس، بوی بیمارستان و خانههایی که درشان باز ماند، چون کسی برنگشت.
مسئله فقط مرگ نیست؛ مسئله این است که مرگ چگونه ممکن شد. وقتی از کشتهشدن کودکان و نوجوانان سخن میگوییم، با «حادثه» یا «واکنش لحظهای» طرف نیستیم، بلکه با پیامد یک سازوکار مواجهایم؛ مرگی که نه تصادفی است و نه استثنا، بلکه قابل پیشبینی و تکرارشونده است. در چنین وضعیتی، مرگ دیگر یک رویداد نیست؛ نشانهای است از تصمیمی که پیشاپیش گرفته شده بود.
اولین گام برای ممکنکردن این مرگها، تبدیل جان انسان به عدد است. آمار، زبان مدیریت است؛ زبانی برای کنترل و عبور، نه برای مکث و فهم. اما وقتی پای کودک در میان است، این زبان از کار میافتد؛ کودک قرار نیست موضوع محاسبه باشد و هنوز وارد منطق هزینه–فایده نشده است. به همین دلیل، مرگ او نظم معنا را مختل میکند و هر روایتی را که بخواهد خشونت را طبیعی جلوه دهد، به چالش میکشد.
کشتار دیماه نه حاصل «کنترلنشدن اوضاع» بود و نه واکنشهای آنی. شلیک بخشی از برنامهای بود که از پیش طراحی شده بود؛ هم در سطح امنیتی و هم در سطح گفتمانی. پیش از آنکه گلوله شلیک شود، زبان شلیک ساخته شده بود. معترضان پیشاپیش از دایرهی شهروندی خارج شده بودند: «آشوبگر»، «عامل بیگانه»، «توطئه». این نامگذاریها تصادفی نبودند؛ کارکرد داشتند. قرار بود قتل، نه بهعنوان جنایت، بلکه بهعنوان ضرورت بازنمایی شود. وقتی کسی «تهدید موجودیتی» تعریف میشود، شلیک به او دیگر کشتن نیست؛ «دفاع» است.
اما جامعه هنوز به این نقطه نرسیده بود. شکاف اصلی اینجاست: حاکمیت آمادهی کشتن بود، اما مردم هنوز باور نمیکردند که چنین سطحی از خشونت ممکن است. بسیاری تصور میکردند نهایت پاسخ، بازداشت یا سرکوب کلاسیک است. باور عمومی این نبود که کودک و نوجوان هدف مستقیم قرار بگیرند. این ناباوری، نه سادهلوحی، بلکه حاصل تجربهی تاریخی متفاوتی بود که ناگهان فرو ریخت.
نتیجه، فاجعهای بیسابقه بود. هزاران نفر کشته شدند و دستکم ۱۶۰ نفر از آنان کودک و نوجوان بودند. تکرار این عدد آسان است، اما عدد مسئله را توضیح نمیدهد. این کشتار، از حیث سن قربانیان، گسترهی جغرافیایی و تلاش سازمانیافته برای حذف نام و روایت آنان، در تاریخ معاصر ایران کمنظیر است. این صرفاً سرکوب اعتراض نبود؛ عبور آگاهانه از یک خط قرمز تاریخی بود.
بنابراین پس از شلیک، مرحلهی دوم برنامه آغاز شد: حذف. حذف از روایت، تصویر و حافظهی جمعی. بینامکردن قربانیان، ادامهی همان خشونت با ابزارهای دیگر است. به همین دلیل، اصرار بر نامها اهمیت دارد؛ نه از سر احساسات، بلکه بهعنوان کنش سیاسی. نام، واحد حداقلی مقاومت در برابر پروژهی آماریسازی مرگ است و یادآور این حقیقت است که آنچه از دست رفته «عدد» نبوده، زندگی بوده است.
ارجاع به اسطوره و حماسه، اگرچه تسلیبخش است، اما گمراهکننده هم هست. آرش کمانگیر فقط افسانهی فداکاری نیست. آرش روایت لحظهایست که انسان تصمیم میگیرد تنش را سپر کند تا چیزی فراتر از خودش بماند. اما تفاوت اینجاست: آرش انتخاب کرد. کودکان ما انتخاب نکردند. و همین تفاوت، درد را بیانتها میکند. چون اینجا حماسه نیست، قتل است. آنها هزینهی شکافی را دادند که خودشان نساخته بودند. تبدیل این مرگها به روایت حماسی، ناخواسته همان کاری را میکند که حذف میخواهد: پاککردن مسئولیت.
نسلی که این کودکان به آن تعلق داشتند، نه رادیکالتر از نسلهای پیش بود و نه هیجانزدهتر. تفاوت در منطق اجتماعیشدن است. این نسل با «بقا» اجتماعی نشده، با «مقایسه» اجتماعی شده است؛ مقایسهای مداوم با جهانی که میبیند اما به آن دسترسی ندارد. در چنین وضعیتی، احساس حذفشدگی نه استثنا، بلکه تجربهی روزمره است.
در این بستر، حاکمیت نه تنها کانالهای اعتراض، بلکه رابطهی نمایندگی را نیز از میان برده است. نیروهای سیاسی مستقل حذف یا بیاثر شدهاند، نهادهای میانجی فروپاشیدهاند و هر صدای مخالفی پیشاپیش بیاعتبار شده است. مسئله فقط نبود گفتوگو نیست؛ مسئله این است که حاکمیت مردم را طرف گفتوگو به رسمیت نمیشناسد. وقتی چنین است، سیاست از معنا تهی میشود و تنها چیزی که باقی میماند، زور است.
کنشهای انفجاری جامعه، محصول این وضعیتاند؛ نه انتخاب اخلاقی یک نسل و نه رادیکالیسم ذاتی. وقتی مسیرهای پایدار کنش بسته میشوند و پاسخ از پیش تعیینشده گلوله است، اعتراض به خیابان رانده میشود: کوتاهمدت، بیسازمان و پرهزینه. این منطق را معترضان نساختهاند؛ به آن رانده شدهاند.
آنچه در دیماه رخ داد، نه تغییر ناگهانی رفتار جامعه، بلکه آشکارشدن کامل منطق حاکمیت بود. جامعه دیر فهمید، اما فهمید؛ و این فهم، نقطهی بیبازگشت است. پس از آن، مسئله دیگر اصلاح یا اعتراض در چارچوبهای پیشین نیست؛ مسئله این است که چگونه میتوان با نظمی مواجه شد که کشتن را از پیش ممکن و مشروع کرده است.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد