آرامشی فریبنده بر فراز تهران گسترده است. پس از قتلعام جنبش اعتراضی، حاکمیت قدرت خود را به نمایش میگذارد و مردم میان سوگ و خشم در نوساناند. صداهایی از کشوری ملتهب.
در میدان آزادی تهران ــ جایی که زمانی همه راههای ایران از آن اندازهگیری میشد ــ یک آمبولانس سوخته دیده میشود. این خودرو زمانی در شعلهها سوخت که رژیم در ماه ژانویه با خشونت جنبش اعتراضی در خیابانها را سرکوب کرد.
مقامات در برابر این لاشه سوخته تابلویی نصب کردهاند: «آیا میدانید این خودرو با پول مالیات شما خریداری شده است؟»
یک شاهد عینی چنین روایت میکند. او مینویسد: «تمام شهر پر از پوسترهایی است که در آن کسی نقشه ایران را در آغوش گرفته است. زیر آن نوشته: “میتوانی به آینده چنگ بزنی.” و: “ما برنامهای داریم.”»
در یک مینیبوس سیاه نیروهای امنیتی دیده میشوند. یک خودروی نظامی با مسلسل سنگین نصبشده بر آن از کنار میگذرد. اینگونه است که قدرت دولتی در ایران پس از قتلعامی که خود به راه انداخته، ظاهر میشود: مسلح و پنددهنده، بدبینانه و ظاهراً بیتفاوت.
حتی خود رژیم نیز اذعان دارد که در روزهای ۸ و ۹ ژانویه بیش از ۳۰۰۰ نفر جان باختهاند.
آژانس «فعالان حقوق بشر در ایران» مستقر در آمریکا از ۶۸۷۲ کشته تأییدشده سخن میگوید؛ آماری که معتبر تلقی میشود. این نهاد هنوز ۱۱٬۲۸۰ مورد دیگر را در دست بررسی دارد.
شبکه خبری مخالف حکومت «ایران اینترنشنال» در لندن شمار کشتهشدگان را دستکم ۳۶٬۵۰۰ نفر برآورد میکند.
در مقابل، وحید سلطانی ــ حقوقدان نزدیک به دستگاه حاکم ــ ادعا کرد پلیس «رویکردی مبتنی بر مدارا و خویشتنداری» در پیش گرفته است.
در محلههایی که طی اعتراضات شدیدترین درگیریها رخ داد، اکنون نیروهای شبهنظامی مستقر شدهاند. زنی از شمال شهر مینویسد: «خبرچینها و مأموران لباسشخصی در خیابانها هستند. در هر گوشهای از در به در میروند، در میزنند و روی دیوارها مینویسند: “تحت نظر”. خودسرانه، فقط برای ترساندن مردم.»
رژیم ایران که از استقرار نیروهای نظامی آمریکا در خلیج فارس احساس تهدید میکند، در عرصه خارجی ابتدا چهرهای آماده گفتوگو نشان داد. برای روز جمعه گفتوگوهایی میان عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، و استیو ویتکوف، فرستاده ویژه دونالد ترامپ، برنامهریزی شده بود. گفته میشد محور اصلی این مذاکرات برنامه هستهای ایران خواهد بود.
اما در داخل کشور، رژیم هیچ نشانی از آمادگی برای گفتوگو نشان نمیدهد. اگر مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، در آغاز اعتراضات نشانههایی از همدلی بروز داده بود، اکنون حکومت دوباره به زبانی سخن میگوید که چون تمسخری آشکار به نظر میرسد.
حمیدرضا مقدمفر، مشاور سپاه پاسداران ــ نیروی نخبه رژیم ایران ــ گفت: «نیروهای امنیتی عالی و هوشمندانه عمل کردند.»
او افزود که آنان نه از سلاح جنگی و نه از مهمات جنگی استفاده کردهاند. دستور چنین بوده است: «کشته شوید، زخمی شوید، اما نکشید.»
مردم ایران به چنین تحریکهایی چگونه واکنش نشان میدهند؟ آیا هنوز زیر شوک خشونتی هستند که فعلاً اعتراضات را خاموش کرده، یا سکوتی که بر کشور سایه افکنده فریبنده است؟
آیا مردم میخواهند ترامپ تهدید خود برای حمله نظامی دوباره به رژیم را عملی کند، یا از جنگ میترسند؟
اشپیگل با شمار زیادی از مردم داخل کشور درباره این پرسشها گفتوگو کرده است.
ارتباط با مردم ایران همچنان دشوار است. قطع اینترنت ارتباطات جنبش اعتراضی را هفتهها فلج کرد.
کارشناس آیتیای به نام «مهنار» (نام تغییر داده شده) مینویسد: «فقط پس از قطع اینترنت دوباره فهمیدم ما چهقدر زیادیم.»
او خود را متعلق به طیف میانه سیاسی میداند که دیگر رژیم موجود را نمیخواهد، اما نسبت به سلطنتطلبان نیز همدلی ندارد.
رضا پهلوی، پسر آخرین شاه سرنگونشده در سال ۱۹۷۹، در آغاز سال از تبعید در آمریکا به اعتراض فراخوانده بود. بسیاری این فراخوان را دنبال کردند. با این حال روشن نیست چه تعداد از معترضان واقعاً خواهان بازگشت ولیعهد پیشین هستند.
مهنار مینویسد: «گاهی در جریان اعتراضات چنین به نظر میرسید که نبرد اصلی میان رژیم و پهلویها جریان دارد. میانهروها در حاشیه ماندند. فکر میکنم ما بسیار بیش از آنیم که در انزوای خود تصور میکردیم.»
او مینویسد حتی در دوران قطع اینترنت نیز برایش روشن بوده که رژیم دست به کاری هولناک زده است. تا امروز تنها بخش کوچکی از آنچه در روزهای ۸ و ۹ ژانویه بر معترضان گذشت، شناخته شده است.
یک داروساز جوان از شهر گرگان در ساحل دریای خزر روایت میکند:
«با مامان و بابا در میان جمعیتی بزرگ راه میرفتم. اما گروه نیروهای امنیتی هم عظیم بود. ابتدا با گاز اشکآور و تفنگهای ساچمهای ما را عقب راندند، بعد با لیزرهای سبز نشانه گرفتند و با گلوله جنگی شلیک کردند. یک ساچمه به پشت پدرم خورد، مادرم از دهان زخمی شد، من از پایین کمر، و خواهرزادهام از چشم ــ خوشبختانه زیر پلک.»
او ادامه میدهد: وقتی تظاهرکنندگان دوباره به حرکت افتادند، اوضاع وخیمتر شد. «نیروهای امنیتی با کلاشینکف به سوی ما آمدند و هرچه بیشتر با گلوله واقعی شلیک کردند. آدمها پشت سر ما مثل دومینو فرو میافتادند. به بنبستی دویدیم و به خانهای پناه بردیم. آنجا حدود ۵۰ نفر در یک پارکینگ سرپوشیده نشسته بودند و پناه گرفته بودند.»
ساعاتی بعد، گروه دوباره جرئت کرد بیرون برود.
«خیابانها پوشیده از خون بود. پلیسها پرسیدند: “از کجا میآیید؟” پاسخ دادم: “ما زخمی شدهایم. دنبال یک داروخانه میگردیم.” پرسیدند: “اغتشاشگران این کار را با شما کردهاند؟” جواب دادم: “نه، این کار آدمهای خود شما بود.”»
زنی دیگر از پایتخت نیز گزارش میدهد: «هر جا پرتو لیزر سبزی دیده میشد، کمی بعد صدای شلیک میآمد. من هشت جسد را شمردم که کنار هم مقابل یک کافه در میدان صادقیه افتاده بودند. معترضان فریاد میزدند: “حمایت از پهلوی!” و “مرگ بر دیکتاتور!”»
در ایران منظور از «دیکتاتور» رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای است.
تقریباً همه کسانی که اشپیگل با آنان تماس گرفته، در یک نکته همنظرند: آنچه دیگر نمیخواهند.
کارشناس آیتی «مهنار» مینویسد: «من از ادامه بقای این رژیم میترسم. اگر این افراد دوباره نیرو بگیرند، حتی همان آزادیهای اندکی را که با زحمت به دست آوردهایم از ما خواهند گرفت: مثلاً کاهش اجبار حجاب، یا گردهماییهای زیرزمینیای که هرچند در مقیاسی کوچک میتوانستیم برگزار کنیم».
«چه میخواهم؟»
زیبا، ۲۹ ساله و مادر دو کودک، میگوید: «پایان جمهوری اسلامی.»
به گفته او، مردم سالها مبارزه کردهاند ــ از اصلاحطلبان سیاسی که مدتهاست کنار زده شدهاند، تا فعالان «جنبش سبز» ۲۰۰۹، اعتراضات ۲۰۱۷، ۲۰۱۹ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲.
او میگوید: «سالهاست امیدواریم چیزی تغییر کند. تا کی باید با جانمان هزینه بدهیم تا این حکومت سقوط کند و جهان بفهمد پایان جمهوری اسلامی به سود همه است؟»
پس آیا جهان باید مداخله کند؟ یعنی رئیسجمهور آمریکا که در ژوئن ۲۰۲۵ تأسیسات هستهای ایران را بمباران کرد و در ژانویه به معترضان وعده داد کمک در راه است، اما اکنون دوباره از یک «توافق» احتمالی با رژیم سخن میگوید؟
یک گرافیست ۴۷ ساله از تهران، که خود را سلطنتطلب میداند، مینویسد:
«نمیگویم آمریکا یا اسرائیل بیایند و ما را آزاد کنند. اما جهان باید بداند که ما به فراخوان ولیعهد رضا پاسخ دادیم و بیسلاح به خیابان آمدیم.»
او انتظار دارد کشورهای غربی «نیروهای جنایتکار رژیم را درهم بشکنند تا ما بتوانیم آنچه را ناتمام مانده به پایان برسانیم.»
کارشناس آیتی، مهناز، محتاطتر است:
«من هم آرزو میکنم حملهای از بیرون بهطور معجزهآسا آزادی را برایمان بیاورد»، مینویسد. «تقریباً خجالت میکشم بگویم: نه، چنین چیزی نمیخواهم. چون ما بهنوعی همین حالا هم زیر نوعی اشغال زندگی میکنیم.»
او باور ندارد ترامپ بتواند ایران را نجات دهد. «اما رژیم موجود ما را میکشد. من خواهان نوعی دموکراسی هستم که در آن طرفداران خامنهای و طرفداران پهلوی بتوانند حزب تشکیل دهند و برای کرسیهای پارلمان رقابت کنند؛ تا نهایتاً چهار یا هشت سال زیر تصمیمات بد رنج ببریم، نه دههها.»
رژیم شاه ــ سلطنت محمدرضا پهلوی ــ نیز زمانی کوشیده بود یک جنبش اعتراضی را سرکوب کند، هرچند نه با خشونتی در حد جمهوری اسلامی امروز.
در اوایل سال ۱۹۷۸، چند نفر در تظاهراتی کشته شدند. طبق آیین شیعه، چهل روز بعد مراسمهای عزاداری سراسری برگزار شد که دوباره به کشتهشدن افرادی انجامید؛ چرخهای که هر چهل روز تکرار شد.
در پایان، رژیم پیشین سقوط کرد و رژیم کنونی آغاز شد.
چهلم قربانیان قتلعام ژانویه در روزهای ۱۷ و ۱۸ فوریه خواهد بود.
در اینترنت از پیش «فراخوانی» منتشر شده که گفته میشود به بازاریان بازار بزرگ تهران نسبت داده شده است؛ فراخوانی برای بزرگداشت کشتهشدگان در آن روزها:
«محل برگزاری: همه بازارها و گذرگاههای تهران و همچنین بازارهای اصلی همه شهرهای دیگر».
چنین سناریویی نیز قابل تصور است: بازگشت مردم به خیابانها و رادیکالتر شدن بیشتر اوضاع.
زنی از تهران در پیامی مینویسد: «رادیکال شدن در ایران هرگز از مردم آغاز نشده است. این حکومت است که با رفتار خود رادیکالیسم ایجاد میکند. آنچه بعداً رخ خواهد داد بستگی دارد به اینکه آیا مقامات به مردم اجازه برگزاری این مراسمهای سوگواری را میدهند یا میکوشند جلوی آن را بگیرند».
رژیم و دستگاه تبلیغاتیاش چنان رفتار میکنند که گویی از موقعیت خود کاملاً مطمئناند.
در حالی که هزاران خانواده هنوز برای پسران، دختران، مادران و پدران خود عزادار بودند، شبکه تلویزیونی «افق» نزدیک به سپاه پاسداران روز یکشنبه مسابقهای تلویزیونی به نام «چتچتی» پخش کرد.
مجری برنامه، مردی به نام محمد محبی، با لحنی ساختگی و شادمان پرسید: «جمهوری اسلامی اجساد را کجا نگه میدارد؟» سپس چهار گزینه ارائه داد:
«اول: در یک یخچال دو در، دوم: در دستگاه یخساز، سوم: در فریزر یک سوپرمارکت ــ یا چهارم: من بستنیفروشم، کسبوکارم را خراب نکنید!»
در پایان نیز شماره تلفنی برای تماس و پاسخ اعلام کرد.
این برنامه در اینترنت و در میان ایرانیان مهاجر با ناباوری و خشم شدید روبهرو شد.
یک ایرانی تبعیدی گفت: «در روزهایی که تقریباً هر کسی خانوادهای را میشناسد که یکی از عزیزانش را از دست داده، این کاری بسیار توهینآمیز و دردناک است. این کشور را دلقکهای خشن اداره میکنند. آنها درباره قتلعامهای خودشان شوخی میکنند.»
رسانههای دولتی اعلام کردند دادستانی علیه مجری و مسئول برنامه اعلام جرم کرده است.
اما حتی تلاش مجری برای عذرخواهی نیز بدون طعنه نبود. مردی با لباس سپاه پاسداران وارد استودیو شد و با تندی به محبی گفت باید از مردم عذرخواهی کند. مجری چنین کرد، اما آن هم با لحنی طعنهآمیز؛ گویی فقط کمی زیادهروی کرده است.
دهههاست که رهبری ایران بارها توانسته با قتلهای هدفمند و بازداشتهای گسترده هر موج اعتراضی را خاموش کند و ترس بیافریند.
اما در عین حال هرگز چنان نفرتی ایجاد نکرده که ترس کاملاً به سوی دیگر برگردد ــ همان نیرویی که در سال ۱۹۷۹ انقلاب را به پیروزی رساند.
به نظر میرسد حاکمان خاطره آسیبپذیری خود را از دست دادهاند.
تنها چیزی که برای رژیم باقی مانده افزایش دوز سرکوب است: تهدید به نابودی مخالفان، تمسخر آنان، تا قدرتی را شبیهسازی کند که خود نیز دیگر به آن مطمئن نیست.
تا کنون، وفاداری اردوگاه خودی و منافع مادی آن رژیم را از شکاف درونی حفظ کرده است.
اما این بدان معناست که حاکمان و اکثریت رو به افزایشِ محکومان همچون دو قطار به سوی یکدیگر میتازند و درگیری مسلحانه هرچه محتملتر میشود.
در حال حاضر، ایجاد بیشترین هراس آخرین ابزار تهدید رژیم است.
اما حتی هولناکترین تهدیدها نیز روزی پژواک خود را از دست میدهند. همانگونه که در سال ۱۹۷۹ چنین شد.
نویسندگان: سوزان کولبه، کاترینا اوسترهاما، کریستف رویتر، فریتس شاپ، برنهارد زند
به نقل از اشپیگل شماره ۷ سال ۲۰۲۶