logo





دامی بر گذار

سه شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۷ ژانويه ۲۰۲۶

شهریار حاتمی

new/shahryar-hatami1.jpg
در نشریهٔ صبح سوئد، سِوِنسکا داگبلادت (Svenska Dagbladet)، در تاریخ ۱۰ دی‌ماه ۱۴۰۱، مطلبی به قلم روزنامه‌نگاری ایرانی‌تبار به نام سارا عبداللهی با عنوان "مطالعات آیت‌الله، چهره‌ای ناشناخته از او را آشکار می‌کند" منتشر شد. مطلبی که به رهبر کنونی جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای می‌پرداخت و می‌کوشید از لابه‌لای کتاب‌ها و علایق مطالعاتی او، تصویری پیچیده‌تر و کمتر کلیشه‌ای ارائه دهد. تصویری از مردی که در کنار متون مذهبی و ایدئولوژیک، به ادبیات، موسیقی و اندیشه‌های گوناگون، حتی غربی، دل بسته بود. مردی که، به گفتهٔ خودش، رمان بینوایان ویکتور هوگو بر او تأثیری عمیق گذاشته بود. با این همه، این مطالعات مانع از آن نشد که او به دیکتاتور خشن و سرکوبگر امروز بدل شود.

این مقاله یادآور نکته‌ای بنیادین است، دیکتاتورها دیکتاتور به دنیا نمی‌آیند، بلکه در شرایطی ویژه به دیکتاتور تبدیل می‌شوند. آن‌ها به‌ندرت در هیئت هیولا متولد می‌شوند؛ بلکه آرام‌آرام شکل می‌گیرند، در شکاف میان ترس و امید، در زمانه‌ای که جامعه می‌لرزد و انسان‌ها در پیِ زمینی محکم برای ایستادن‌ هستند.

وقتی واژهٔ "دیکتاتور" را می‌شنویم، اغلب چهره‌ای سرد و شرور در ذهن‌مان نقش می‌بندد؛ موجودی بی‌احساس و بیگانه با فرهنگ انسانی. اما تاریخ بشری روایت دیگری را در گوش ما زمزمه می‌کند. بیشتر آن‌ها از تاریکی آغاز نکردند. با کلمه آمدند، با ایده‌های بزرگ، با وعدهٔ بازگشت به شکوه و عظمت پیشین و بهبود اوضاع؛ با کتابی در دست و رویایی در نگاه، سکان کشتیِ درهم‌شکسته را به دست گرفتند. بسیاری از آن‌ها اهل مطالعه بودند، دلبستهٔ فرهنگ و هنر، و گاه حتی شاعر و نویسنده.

هیتلر، استالین، مائو در چین، موسولینی در ایتالیا، و نیز خمینی و خامنه‌ای؛ همگی اهل مطالعه بودند، دلبستهٔ فرهنگ و هنر و از عدالت سخن می گفتند، از کرامت انسانی، از برابری و گاه از دینِ رحمت الاهی. اندیشه‌هایشان را در قالب مانیفست، شعر و زبانی به‌ظاهر روشنفکرانه بیان کردند. هیچکدام از روز نخست سخن از بستن، کشتن و نابود کردن، نراندند.

الگویی تکرارشونده در همهٔ این روایت‌ها دیده می‌شود؛ نمایشی کهن که بارها و بارها بر صحنهٔ تاریخ بشر اجرا شده است. در دلِ بحران‌های عمیق یک جامعه، میل به نظم شدت می‌گیرد و آشوب، ستم و نابرابری، طاقت‌فرسا می‌شود. در چنین بزنگاهی، چهره‌ای بانفوذ ظاهر می‌شود و با سنگ‌نوشتهٔ ده‌فرمانِ خود، وعدهٔ نجات می‌دهد.

قدرت متمرکز می‌شود، به‌طور "موقت" و با این وعده که دموکراسی بعداً خواهد آمد. اندیشهٔ غالب چنین است که جامعه هنوز برای دموکراسی آماده نیست؛ نخست باید کشور را نجات داد، امنیت را حفظ کرد و نهادها را ساخت. اما زمان می‌گذرد و مرزها آرام‌آرام محو می‌شوند. انتقاد نامِ خیانت می‌گیرد و به نامِ امنیت، صداهای دیگر خاموش می‌شوند.

فرهنگ، که روزی زنده و پویا بود، به ابزاری در خدمت تبلیغات قدرت حاکم بدل می‌شود. خشونت، سرکوب و تعقیب به‌عنوان "ضرورت" توجیه می‌گردند و سرانجام، مرزی میان دولت و رهبرِ پرقدرت باقی نمی‌ماند؛ قدرت مطلق و متمرکز می شود.

مشکل هرگز کمبود آگاهی در میان رهبران نبود. مشکل در فقدان اندیشه و فرهنگ نبود و مسئله هرگز آرمان ها نبودند. مسئله، قدرت متمرکز بود؛ قدرتِ بی‌حد و مرز و بی‌پاسخ‌گویی که به نام نظم و امنیت، هر مقاومتی را درهم شکست.

تاریخ بشر با وضوحی دردناک گواهی می‌دهد که قدرتِ متمرکز و بی‌مرز، این ویژگی را دارد که فرشته را به شیطان بدل کند.

شهریار حاتمی
استکهلم ۷ بهمن ۱۴۰۴

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد