تاریخ حاضر است
قانون مقرّرست؛
با ضربهٔ چکُش:
« تق تق
حق با قویترست… »
قاتل، همان که بود
ــ بر تخت و قاهر ست ــ
مقتول؛ بی حساب
هزاران هزار فرد
خونها شَتَک زده؛
بر بام و درب و راه خیابان ِ شهر ظاهرست …
شاید کسی ز پنجره «زن» را ،
فریاد کرده بود
یا دیگری ز دَم ِ «زندگی» یاد کرده بود
یا مشعل ِ هزار گوشی ِ روشن به نیم شب،
چون دشنهای
داغی به چشم ِ خستهٔ سفّاک کرده بود
ــ ماری به گوش ِ بستهٔ ضحّاک کرده بود ــ
آشفت و بر سریر؛ هراسان نشست و گفت :
« فرمان مقدّر ست
حق با قویتر ست
آتش در افکنید به دامان ِ خرد و پیر !!! »
هر جامهای ز قاتلی « آتش به اختیار»
آتش گرفت و تیر
چندین هزار قمری ِ سر داده بانگ ِ صبح
غلتان به خون خویش
در آن شب ِ چو قیر …
***
ایران مکدّر ست
کین ها به سینه هاست
خون ها به دیده هاست
تا تخت باقی است،
فرقی نمیکند ز کدامین قبیله اند شیخ و شاه
ناموس ِ جنگل است؛
حق با قوی تر ست ….
محمدبینش (زیبا روز)
این شعر را بشنوید
برای ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ که گوشیهای روشن تاریکی را ستاره باران کردند.