بلیک درحال شاشیدن است که احساس میکند اسلحه کنار سرش فشار داده میشود.
" تکون نخور لعنتی! "، صدا جوان است؛ هجاها مثل یک کیف دستی ارزان قیمت مچاله شده اند.
"خود عوضیش از من بیشتر ترسیده. "
بلیک آه می کشد.چشم از جورابهاش برنمیدارد"زیپمو ببندم، اشکال نداره؟ "
سکوت.
یک نفس کشیدن، یکی دیگر.کوتاه، محکم. بعد " اوکی. اما هیچ کار دیگه نکن."
بلیک مقاومت می کند که سر تکان دهد. گره کوچک توی دلش باز میشود، مثل روبان ابریشمی که دخترش در دست میگرفت، میرقصید، میچرخیدو میچرخید.
کارت پستالهائی از دنیای قدیم.
یک تویست سریع. یک هشتاد. دستها بالا و فراز و فرود.
سرو صدائی شبیه پستانداری ترس آور.
خرت خرت استخوان توی گوشت و عضله وپارچه.
بلند شدن و پرواز یک گله پرنده، قارقار، موج صدای وحشی که از تنه ای به تنه دیگر کمانه می کند تا اینکه جنگل یکجا ببلعدش.
بلیک پای چپش را محکم به پائین میخکوب میکند، اسلحه راازبین انگشتهای شل بیرون می کشد، مهاجم خود را داخل گودال آب توالت درجه دارها پرت میکند، با کنارههایی شبیه یک دره و شش فیت عمق.
عمق تابوت.
تمام ذهنش فریاد می کشدکه دور شود، اما در فاصله ای که این فکر جوانه میزند، چشمهاش رو به پائین سیر می کنند.
تیشرت کلاس چهل و سه. هفده، اگر اینطور باشد.
بلوند. خونین. ترسیده. درحال غرق شدن.
چهره ی پسرجوان را هراس رنگین کرده " کمکم کن، آقا. "
" بچه کونی. "
" نمیتونم شنا کنم. بازوی لعنتیمو شکوندی. "
بلیک سعی می کند چیزی حس نکند.
کیوسک را قفل و کلید را پنهان می کند.
حالا چهره ی پسرجوان به زحمت پیداست. سعی که میکند فریاد بزند، پساب دهانش را پر می کند. پیشانی وموهاش فرو میرود. رشتههای ناچیز از بین رفتهاند.
تنش محض و سرب مذاب بلیک را پر میکند، ازپاها رو به بالا – تمام راه به طرف شانه هاش. اول داغ؛ بعد به سرعت سرد و تبدیل به سنگینی میشود، ترس.
" اون تنها بود؟ "
" بهتره گم و گور شم. "
" اون طرف، اونا منتظرمن. "
پیش از آن، بلیک در فرودگاه ایستاده بود و تماشا میکرد که مردم با آرنجهاشان به هم تنه میزدند و راه خود را به طرف صندلی بهتر باز میکردند. از خانمش پرسیده بود " اگه این قضیه واسه آخرین قوطی لوبیا بود، چی می شد؟ "
بلیک حالا فهمید.
بلیک برکه میگردد، خانمش زیرِ برآمدگیِ تخته سنگ ایستاده، پسر زیر پرو پاهاش، خیلی شبیه خواهر بزرگترش است که نگاه کردن بهش، بلیک را سرشار از عشقی رنجآور میکند که قلبش را شاد و دلش را به درد میآورد.
قبلا، خانمش درخشان و زیبا بوده. فردی نیرومند؛ خیلی نیرومندتر از بلیک. مهربان اما قاطع، نجیب و باگذشت؛ در هر توفان، همه ی تکیه گاههای بلیک. حالا نازک وچسبنده، می ایستد- با مفاصل حفرهای و ساییده شده- اما هنوز زیبا، هنوز لنگر بلیک، هنوز از عشق مادری که نمیتواند بمیرد، میدرخشد.
بلیک تنها میتواند فکر کند.
ما قبلا خیلی چیزها بودیم. اما قبلا رفته است.
حالا، تنها بعدا هست.
خانمش بلیک را نگاه می کند، با چشمهای فرو رفته ی سو سو زننده ی بین امید و نومیدی. " همه چی اوکیه؟ ما صدای یه شلیک شفنتیم. "
مخفیانه اسلحه را نشان خانمش میدهد " این هیچ چی نیست. "
خانمش مکث می کند. با نفس حبس شده، لبهاش حرکت میکنند، از طریق احساسات، در سکوت کار می کنند. " حالا کدوم راه؟ "
بلیک به غرب و بین درختها اشاره می کند " اون راه، گمون کنم " ...
_______________________________________________________
داستانها همیشه جیمز را مجذوب کرده اند. از توییست گرفته تا گلدفینچ، از رمانهای گرافیکی و یا هر چیز فانتزی یا علمی-تخیلی دیگر. اما هیچوقت در باره ی نوشتن تا آخر عمر، فکرنکرده است. در زمینه ادبیات انگلیس و مطالعات فیلم، لیسانس گرفته است، جیمزحرفه خود را در صنعت جلوههای ویژه آغاز کرد. نقش هرازگاهیش به عنوان ویراستار، بهش آموخت که داستانها به همان اندازه که به محتوا مربوط میشوند، به ریتم و قالببندی نیز اهمیت میدهند. بچه هاش بزرگ که شدند، جمیز تصمیم گرفت و خواست با آنها، به عنوان کاراکترهای اصلی، یک داستان بنویسد. این ایده تبدیل شد به 120000 کلمه اپرای فضایی نوجوانانه، با کیفیتی مشکوک. اما این موضوع دو چیز به جیمز آموخت: که عاشق نوشتن است و نوشتن آسان نیست.
جیمز با زن فرانسوی و دو بچه ش در کانتر بوری زندگی می کند. آنها با هم موزیک می نوازند و اونو (بازی با چوب بیسبال) بازی میکنند و کلی میخندند...
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد