logo





آهو(۱۶)

يکشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۸ ژانويه ۲۰۲۶

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
...
در همان دو سال، مادرم در زبان فرانسه چنان پیشرفت کرده بود که برای اطرافیان باورکردنی نبود. با وضوح و اطمینان حرف می‌زد؛ با لهجه‌ای خوش‌آهنگ‌تر از پدرم. گاهی از او می‌پرسیدند آیا اهل «لیون» است. هنوز هم نمی‌دانم چرا لیون، اما می‌دانم این یعنی صدایش، صدای غریبه‌ها نبود.
پدرم هم در همین فاصله، در محل کارش به سمتی بهتر با مسئولیتی مهم‌تر رسید؛ و البته درآمدی بیشتر. او سرپرستِ خطِ تولیدِ مهم‌ترین محصولِ کارخانه شده بود. آن زمان، این‌ها فقط خبرهای خوب بودند؛ امروز می‌دانم همه‌ی این تغییرها نشانه‌های آرامِ جا افتادنِ ما در زندگی تازه‌مان بود.
بهترین کادوی نوئلِ آن سال، رؤیایی بود که جامه‌ی عمل پوشید. در روزهای تعطیلیِ آخرِ سال، یک روز پدر و مادر گفتند خوب گرم بپوشم؛ می‌خواهیم برای گردشی در هوای آزاد، به جایی کمی دورتر برویم. گرم پوشیدم. پدر و مادر هم.
وسیله‌ی رفت‌وآمد ما، مثل همیشه، اتوبوس و مترو بود. با سه بار پیاده و سوار شدن در ایستگاه‌های مختلف، بالاخره واقعاً به جایی بیرونِ شهر رسیدیم. من، در نهایتِ کنجکاوی، فهمیدم این گردش، معمولی نیست. چرا؟ چون هیچ‌چیزش شبیه گردشگاه نبود.
بالاخره رسیدیم به جایی که باید می‌رسیدیم: نمایشگاهی بزرگ و پرزرق‌وبرق از اتومبیل‌های نو. واکنش طبیعیِ من این بود که فریاد بزنم:
«ماشین! ماشین! بابا یعنی داریم ماشین می‌خریم؟»
و بی‌وقفه، با صدایی بلند، فقط می‌گفتم: «آخ جوووون!»
مثل هر کارِ دیگری، پدر از پیش همه‌چیز را آماده کرده بود. همین که وارد نمایشگاه شدیم، فروشنده‌ای که انگار پدر را قبلاً دیده بود، فوراً جلو آمد و با او خوش‌وبش کرد. پدر، من و مادر را به او معرفی کرد. فروشنده پرسید:
«مادام و ماموازل دوست دارند ضمن دیدن ماشین‌ها، ببینند چه چیزی را بیشتر می‌پسندند؟»
ما هر سه، دنبال فروشنده، در محوطه‌ی بیرونیِ نمایشگاه، میان آن‌همه ماشینِ نو و شیک قدم زدیم. من تک‌تک‌شان را دوست داشتم و اگر ممکن بود، از هرکدام یکی می‌خریدم. بعد از آن‌که درباره‌ی هر مدل و قیمتش توضیح گرفتیم، به دفتر کار فروشنده، داخل نمایشگاه، برگشتیم. پدر و مادر پس از گفت‌وگو، روی مدلی که برای نیازِ خانواده مناسب‌تر بود به توافق رسیدند.
کارهای اداری، بررسیِ مدارک هویتی،اوراق گواهی تایید وام بانکی وسایر شرایط مربوط به انجام خرید اتوموبیل خیلی طولانی بود. برای نهایی شدن قیمت ماشینی که ما پسندیده بودیم، باره ها و بارها فروشنده به مدیر خودش مراجعه کرد و برگشت. ولی بالاخره تمام شد.
ما حدودِ ظهر وارد نمایشگاه شده بودیم. وقتی سوارِ ماشینِ نوِ خودمان از آن‌جا بیرون آمدیم، ساعت پنجِ بعدازظهر بود. این، بهترین کادوی نوئلی است که در خاطر دارم. ما ماشین نو داشتیم. من پشتِ سرِ هم قربان‌صدقه‌ی پدر می‌رفتم. از آن ماشین، خاطره‌های بسیاری در ذهنم مانده است؛ خاطره‌هایی که هیچ‌وقت از یاد نمی‌روند.
در طی همین دو سال، مادرم یکی از فعال‌ترین اعضای انجمنِ والدین و مدرسه بود. نظرش را می پرسیدندو حرفش را گوش می‌کردند. طرح‌هایش را می‌پذیرفتند. چندین بار عهده‌دارِ مدیریت جلسات شد و همه از کاردانی‌اش تعریف می‌کردند. نزدیکِ پایانِ سالِ تحصیلیِ چهارمِ من بود که خبری بس خوشحال‌کننده، فضای خانه‌ی ما را شادمان‌تر کرد. خانم آندره به مادر گفته بود مدرسه در نظر دارد یک کمک‌مربی برای کودکانِ پیش از سالِ اول استخدام کند. اگر مادرم بتواند از عهده‌ی کلاسِ آموزشی آن ــ که ۸ هفته است ــبرآید و امتحانِ لازم را با موفقیت بگذراند،نِلی و خانم مدیر برای استخدام او هر کاری خواهند کرد. حتی گفته بودند در صورت تمایل، حاضرند برای ثبت‌نام در دوره‌ی آموزشی نیز کمکش کنند.
شبی که مادر این موضوع را با پدر در میان گذاشت، تنها نگرانی‌اش این بود که آیا در صورت شرکت در چنین کلاسی، می‌تواند تابستان به ایران برود یا نه.
پدر، مثل همیشه، در کمال آرامش با او گفت‌وگو کرد. در چنین وقت‌هایی که دلهره یا نگرانیِ گنگی ذهن را درگیر می‌کند، حضورِ یاوری که انسان را به‌درستی درک می‌کند، تسکینی است بس ارزشمند و آرام‌بخش. پدر بسیار خوب از عهده‌ی چنین کاری برمی‌آمد. نتیجه‌ی صحبت‌هایشان این شد که ، با خانم آندره یا نِلی، و یا خانم مدیر، این موضوع را در میان بگذارند که مادر قصد دارد برای دیدار خانواده‌اش، در ماه‌های تعطیلیِ تابستان به ایران برود.
مشورت و راهنمایی پدر مؤثر بود. مادر با خانم آندره در مورد رفتنش به ایران صحبت کرد و ایشان گفته بودند درهرحال تابستان مدرسه کلا تعطیل است و جای نگرانی نیست.
*************
در گذرِ شتابانِ روزها و ماه‌ها، همه‌چیز آن‌چنان تند می‌گذرد که گاهی باورش سخت است. وقتی کلاس چهارم را به پایان رساندم، بزرگ‌ترین غصه‌ام جدایی از پاتریسیا بود؛ بانویی که حضورش به الگو و سرمشق زندگی من بدل شد. او بود که نهالِ نورسیده‌ی دشتِ جانِ مرا با ایده‌های انسان‌باورانه و شکیبایی آبیاری کرد. از او آموختم که میان صبوری و وا‌دادن، فاصله‌ای بسیار است.
روزی هنگام تماشای تابلویی از شیری که از بلندا به دوردست می‌نگریست، گفت:
«Un lion ne se presse pas.»
وقتی معنایش را پرسیدم، پاسخ داد:
«برای رسیدن به آنچه می‌خواهی، شکیبایی لازم است، اما کافی نیست؛ باید تلاش هم کرد. مثل شیر.»
از آن پس، گوش‌های من جهان را آن‌گونه می‌شنوند که پاتریسیا می‌شنید. چشم هایم با آنچه از اویاد گرفتم به دنیای اطرافم می نگرد.دقیقاً با پیروی از روش‌هایی که از او آموختم، مسیر زندگی‌ام را جهت داده‌ام. میان ما هرگز رابطه‌ای اینترنتی یا پیامکی شکل نگرفت. با ایمیل یکدیگر را به یاد نمی‌آوریم. خودنویس، جوهر، کاغذ، پاکت و تمبر، ابزار ارتباطی من و آموزگارم پاتریسیاست.هنوز هم به نامه‌هایم پاسخ می‌دهد و من این را افتخاری بزرگ برای خود می‌دانم.
به یاد دارم روزی به مادر گفته بودم: «خوش‌به‌حال بچه‌های پاتریسیا»، بی‌آنکه بدانم او فرزندی ندارد. بعدها این را دانستم؛ و چرایی‌اش را نیز.
سالی یک‌بار، در تعطیلات تابستان، او را می‌بینم. در دهکده‌ای نزدیک آنسی ساکن است.
کلاس چهارم به پایان رسید. بخشی از تابستان آن سال را در کرمان گذراندیم و چند روزی هم برای انجام کارهای اداری به تهران رفتیم. در تهران در هتل اقامت داشتیم؛ برای من، نخستین تجربه‌ی هتل و هتل‌نشینی بود. مادرم باید مدارک تحصیلی‌اش را برای ترجمه و تأیید به اداره‌های مختلف می‌برد و دلیل سفرمان همین بود.
تهران هیچ شباهتی به کرمان نداشت؛ شاید حتی به خودش هم شبیه نبود. شاید به جاهای دیگری شباهت داشت. اما مردمش، همچون کرمان، در هاله‌ای از غم، اندوه و خشمی بی‌دلیل پیچیده بودند. پرخاشگری و واکنش‌های ناشی از عصبانیت‌های آنی در هر گوشه دیده می‌شد. چیزی که بیش از هر رفتار دیگری به چشمم می‌آمد، کم‌رنگ بودن احترام متقابل میان مردم بود؛ کم‌رنگ‌تر از آنچه در کرمان دیده بودم.
در آن سفر احساس غریبی می‌کردم. بچه‌های فامیل طرز حرف زدنم را به شوخی می‌گرفتند. خودم هم می‌دانستم بسیاری از کلمات را نادرست تلفظ می‌کنم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد؛ جز آنکه در دل، برای خودم تکرار کنم:
«Un lion ne se presse pas»
نه اینکه من شیر باشم، نه؛ فقط صبور باشم.
عمو تهمورث بهترین مدافع من در میان کودکان بود و با آن‌ها شوخی می‌کرد و سر به سرشان می‌گذاشت. این، از چیزهایی بود که در آن سفر بیش از همه توجهم را جلب کرد.
در آن مقطع، بسیاری از امور برایم غریبه می‌نمود. بیش از همه، نوع پوشش زنان. دیدن مادرم با لباس‌هایی بد‌رنگ و بد‌شکل، با روسری، در گرمای سوزان کرمان، رقت‌انگیز بود.
خیلی زود دلم برای لیل تنگ شد. دوست داشتم هرچه زودتر بازگردیم. اما روزها به طرز عجیبی دراز می‌شدند؛ زمانِ حال کش می‌آمد و انگار پایان‌پذیر نبود.
بهترین بخش آن سفر، اقامت چندروزه‌مان در خانه‌ی روستایی و باصفای پدربزرگم، «آقابزرگ»، بود. در همان چند روز، با کمک عمو تهمورث، «الاغ‌سواری» هم کردم. بار اول می‌ترسیدم، اما دفعات بعد، کاری لذت‌بخش شد.
زندگیِ روستایی به نظرم آسان نمی‌آمد؛ امّا می‌فهمیدم از دردسرها و پیچیدگی‌های شهر، در آن‌جا خبری نیست. روزهای داغ را در باغی، کنار برکه‌ای، زیر درختان می‌گذراندیم. غروب‌ها، روی بام‌های کاهگلیِ خانه‌ها فرش یا تخت‌هایی برپا می‌شد و نسیمی خنک از جانب کویر وزیدن می‌گرفت. تا دیر وقت همان‌جا می‌ماندیم.
روزی به زیارتگاهی رفتیم. تا سال‌ها بعد نمی‌دانستم آن‌جا آرامگاهِ چه کسی‌ست. پدر و مادرم مذهبی نیستند؛ تازه اگر نخواهم بگویم لامذهب‌اند! امّا دیداری بود دسته‌جمعی و بد هم نبود. بنای معماری قشنگی داشت؛ با حیاطی بزرگ و آب‌نمایی وسیع، و از رفتارِ همه می‌شد فهمید که لازم است احترام این محیط را رعایت کنیم!
در هفته‌ی آخر اقامت‌مان در کرمان، دانستم که ما دیگر در این شهر خانه‌ای نخواهیم داشت. دریافتِ این نکته باعث شد تا پایانِ اقامت‌مان، حالِ تهوّع، دل‌پیچه و لرزشی غیرارادی در فک‌ها و آرواره‌ها، و به‌خصوص چانه‌ام، مرا رها نکند.
به محض بروز این حالت، پدرم و عمو تهمورث مرا به مطبِ دکتر امامی بردند؛ آن دکترِ ارجمند و دوست‌داشتنی که همیشه مرا یادِ عمو تهمورث می‌انداخت. پس از معایناتِ دقیق، با پدرم صحبت کرد، گونه‌هایم را بوسید و به زبان فرانسه گفت:
«Y a rien de mal, tout va bien, Ahoo joon.»
شنیدنِ این جمله از دهانِ دکتر مرا هیجان‌زده کرد. نمی‌دانم چرا، امّا با تمامِ وجودم احساس کردم این صدا، از همه‌ی صداهای اطرافم آشناتر است.
روز آخر و خداحافظی با همه ی آنها که در مدّت اقامتمان مارا عزیز میداشتند بسیار غمگین و دل شکننده بود. تعجّب میکردم چرا در سفر دوسال قبل چنین حالی را حس نکرده بودم! غمگین ترین لحظه آن بود که من «جوونُومی» را بغل کرده بودم و گریه کنان نمیخواستم از او جدا شوم. همین سببی بود تا بعضی دیگر از افراد فامیل به خصوص سیما جون هم بگریه بیافتند. این هم تمام شد.
تا بخود جنبیده باشم، هواپیما روی باند فرودگاه پاریس بزمین نشسته بود.
وقتی به خانه رسیدیم برای لحظاتی حس کردم،‌چقدر این خانه کوچک است! در همان حال دریافتم این بود که دوست داشتنی ترین جایی است که می شناسم. حتّی از خانه ی کرمان بیشتر دوستش دارم! ویادم آمد که ما دیگر در کرمان خانه یی نداریم. همه ی آنچه درآن خانه بود هم دیگر نخواهد بود. پدر و مادرم به من چیزی نگفته بودند. من از حرفهایی که با سیما جون و عموتهمورث می زدند فهمیده بودم، آن خانه به فروش خواهد رسید. و همه چیز دیگرش.

ادامه دارد



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد