بادهای امید هنوز
سرکش و بی قرار در وزشاند.
چهل و هفت سال است
که سایهی سنگین اهریمن،
بختِ سپید خانه را سیاه کرده است.
خیابانها لبالب ازِ ظلمت جاری
و کوچهها مسلخِ هراس و سکوت
مادرانی با فانوسهای لرزان
دوان دوان می دوند
در پیِ ردِ پای فرزندانی که
به پای قیام ایستاده اند
و پدرانی که حبس واسیرند ،
از بغض های کال...
فریادی که بلوغ را فهمیده ست
و ازهر قطره اشک خون ،
خورشیدی می شود در رگ های زمین
که به میزبانی صبح می رود.
شعلهی این نورها
سرانجام سینه ی فراخ شب را
می درد
و زنجیرها ی زنگار گرفته ،
در هجومِ همین بادهایِ بیآرام ،
از هم می گسلند.
بادی که از سمت یاران می وزد ،
خاکستر ترس را می برد
واز خاک این لاله ها ،
بیشه ای از پایداری رشد می کند
فصل تپش قد م های آزا دی
نزدیک ست ...
شهلا آقاپور
galerie-benakohell.de/index.html