logo





هاروکی موراکامی

به آواز باد گوش بسپار

ترجمه علی اصغر راشدان

سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰ - ۱۶ نوامبر ۲۰۲۱

new/aliasghar-rashedan-06.jpg
حول حوش سه ساعت طول کشید تا بیدار شود پنج دقیقه دیگر وقت بردتابه محیط دور اطرافش آگاه شود. تمام این مدت، با دستها درهم پیچیده، آنجا نشستم، ابرهای متراکم افق راتماشاکردم که شکل عوض می کرد دو طرف شرق می رفتند.
دفعه ی بعد که چک کردم، پتوی پارچه ای را تاگردنش بالا کشیده بود و با وجناتی تهی، بالا و من را نگاه میکرد. انگار با بخارات آنچه ویسکی در شکمش برپا کرده بود، مبارزه میکرد.
« تو...کی هستی؟ »
« به خاطر نمیاری ؟ »
سرش را به تندی تکان داد. سیگار آتش زدم ویکی تعارفش کردم، نادیده گرفت.
« توضیح بده. »
« بایدازکجاشروع کنم؟ »
« از اول شروع کن.»
از اول شروع کنم؟ سرنخی نداشتم که از کجا شروع شد، یا مقولات را طوری توضیح دهم که دختری تواندقبول کند. ممکن بود قبل یا بعد دوباره قبول نکند. ده ثانیه طول کشید تا افکارم را تنظیم کنم. شروع کردم:
« یه روزملایم بود، بعدازظهرروباشناتواستخرگذروندم، بعدرفتم خونه، چرتی زدم وشام خوردم. بعدازساعت هشت بود. سوارماشینم شدم ورفتم گشتی بزنم. درامتدادجاده ساحل توقف کردم. رادیوگوش دادم واقیانوس روتماشا کردم. این مقوله یکی ازعادتای منه. بعدازحول وحوش نیم ساعت، حسی شبیه این داشتم که یه شریک میخوام. نگاه کردن به اقیانوس، وادارم میکنه دلتنگ آدمابشم ودنبال آدمامیافتم که دلتنگ اقیانوسم کنند،‌این یه قضیه عجیبه. تصمیم گرفتم برم بارجی. یه آبجوی سردصدام میکردوفکرکردم رفیقم ممکنه اونجاباشه، امااونجانبود. رواین حساب تنهانوشیدم. سه تاآبجو تویه ساعت. »
حرفم راقطع کردم که خاکسترسیگارم راتوزیرسیگاری بریزم.
« توهیچوقت « گربه زیرشیروانی داغ » روخوندی؟ »
جواب نداد، فقط آنجادرازکشیده وبه سقف خیره مانده وپتویش رامثل یک پری دریائی، چنگ زده بود. عکس العملی نبود. داستانم رادنبال کردم:
« میدونی، تنهائی که می نوشم، همیشه به این نمایشنامه فکرمی کنم، انگاریه چیزی قراره به کله م تلنگربزنه وتموم مسائلم ناپدیدبشه، اماهیچوقت اوضاع به اون شکل پیش نمیره. هیچوقت هیچ چی تلنگرنمیزنه، بعدازیه مدت، ازمنتظررفیقم شدن، خسته شدم، رواین حساب، به آپارتمانش تلفن زدم، متوجه شدم قبلابه یه نوشیدنی دعوتش کرده بودم، یه دخترتلفن روجواب داد...من روترساند، منظورم اینه که رفیقم ازاونجورآدمانیست. گاهی ممکنه پنجاتادختربااون شلخته باشند، امابازم خودش جواب تلفن رومیده. منظورمومی فهمی؟ فکرکردم شماره روعوضی گرفته م وهنوزقطع نشده، تلفن اوقاتموگه مرغی کرد. دقیقادلیل دقیق شو درک نمیکنی. رواین حساب، یه آبجوی دیگه نوشیدم. اونم سرحالم نیاورد. حتما مثل یه احمق عمل می کردم. اماهی، حالاچی چیزدیگه؟ آبجوم روتموم کردم وجی روصدازدم وتونستم حسابم روبپردازم. متوجه شدم بایدبرم طرف خونه، بازی بیسبال گوش بدم وبرم تورختخواب. جی بهم میگه برودستشوئی وصورتتوبشور. جی معتقده آدم متیونه یه جعبه آبجوبنوشه ورانندگیم بکنه، اگه هی آب به صورتش بزنه. روی این حساب، راه دستشوئی روپیش گرفتم. واقعیت روبگم، برنامه ی شستن سروصورتم رونداشتم. فقط رفتم که ادای اون کارودربیارم. حوضچه ی سینک جی معمولاپرآبه، دوست ندارم برم اونجا. شب قبل، واسه یه جابه جائی، آب نداشت. اماتوروکف اونجاپخش وپلابودی. »
آه کشیدوچشمهایش رابست « وبعد؟ »
« بعدازروکف دستشوئی بلندت کردم وکشیدمت کناربار. سعی کردم یکی روپیداکنم که بشناسدت، هیچکس تورونمی شناخت. من وجی زخماتو
وصله پینه کردیم. »
« زخما؟ »
«زمین که خورده بودی، سرت ضربه دیده بود. یه کمم خراشیده شده بود.»
سرش راتکان داد، دستش رااززیرپتوبیرون کشیدوروی بریدگی پیشانیش کشید.
« رواین حساب، من وجی درباره ت حرف زدیم که باهات چی کارکنیم. سرآخر، گذاشتمت توماشینم وآوردمت خونه ت. کیفتوگشتیم، یه کیف پول پیدا کردیم که یه دسته کلیدتوش بودبایه کارت پستی که اسم وآدرست روش نوشته شده بود. من کیف پول خردتوبرداشتم وحسابتوپرداختم وطرف آدرس روی کارت پستی روندم وباکلیدت، دروبازکردم واومدیم تو. تورو رو تختخواب گذاشتم. پایان داستان. رسیدپرداخت پول بارتوکیف پول خردته.»
نفس عمیقی کشید«رواین حساب، واسه چی بی اجازه اینجاسقوط کردی؟»
« ؟ »
« منوروتختخواب که گذاشتی، واسه چی نرفتی بیرون؟ »
« یکی ازدوستام ازمسمومیت الکل مرد. اون یه مقدارویسکی بلعیدوگفت: گودبای ورفت خونه، دندوناشومسواک زد، پیژامه شوپوشیدورفت تو رختخواب. صبح بعد، عینهویه سنگ، سردبود. یه مجلس کفن ودفن خوب واسه ش برگزارشد. »
«...منظورت اینه که تموم شب ازمن پرستاری کردی؟ »
« برنامه داشتم حول وحوش چاربرم خونه، خوابم برد. بیدارم که شدم، فکرکردم اینجاروترک کنم، اماتصمیم گرفتم دوراطراف گشتی بزنم. »
« چرا؟ »
« متوجه شدم بالاخره توبایدبدونی چی اتفاقی افتاده. »
« یه مردنجیب واقعی، ها؟ »
کلماتش تاهراندازه که میتوانست بسازد، مسموم بودند. تلاش کردم نادیده انگارمشان. رفتم عقب که ابرهاراتماشاکنم.
« من...چیزی گفتم؟ »
« یه کم. »
« مثلاچی ؟ »
« مثلایه مقدارچیزائی. فراموش کرده م چی بود، مهم نبود. »
بدون بازکردن چشمهایش، غرزد « کارت پستی؟ »
« توکیف دستیته. »
« تواونوخوندی؟ »
« یه تنفس بهم بده. »
« چراکه نه؟ »
« چرامن ؟ »
داشتم خسته می شدم. لحن کلامش، یک جوری عصبانیم میکرد. همزمان، بایدقبول کنم که وادارم کرداحساس دلگیری کنم. به خاطرچیزی که درآن فاصله گذشت. اگرشانس بهتری داشتم، درشرایط عادی تری ملاقاتش می کردم وسرخوشانه ترباهم وقت می گذراندیم، یاآنطورحس میکردیم. حالاازنظرخودم، نمیتوانستم به خاطرآورم ملاقات کردن یک دختردرشرایط عادی چه شکلی است.
پرسید « ساعت چنده ؟ »
مقداری راحت شد، ازتختخواب پائین رفتم وساعت الکتریکی روی میزراچک کردم، گیلاس راپرآب کردم وبرایش بردم، گفتم:
« ساعت نهه. »
بفهمی نفهمی سرتکان داد، درجانشست وپشتش رارودیوارتکیه دادوگیلاس آب راخالی کرد.
« « خیلی نوشیدم ؟
« یه کم بیشتر. من بودم، میمردم. »
« منم الان حس میکنم نیمه مرده م. »
ازکیف دستی نزدیک تخت، سیگاری بیرون کشیدوآتش زد، همراه اولین پف دود، آه کشید. کبریت راازپنجره ی باز، طرف باراندازپرت کرد.
« یه چیزی بیاربپوشم. »
« مثلا چی ؟ »
دوباره چشمهایش رابست، سیگارهنوزبین لبهایش می لرزید:
« یه چیزکهنه،باسئوالای لعنتی سردم نکن. »
رفتم سراغ کمدتواطاق، درهایش رابازکردم وبعدازمدتی تردید، یک لباس تعویضی بدون آستین بیرون آوردم ودادم دستش. لباس راازروسرش پائین کشید، زحمت شورت پوشیدن به خودش ندادوزیپ پشتش راکشید. دوباه یک آه دیگرکشید.
« « بایدبدوم بیرون.
« کجابریم؟ »
« سرکار. »
تفش راپرت کردبیرون، روپاهایش تلوتلوخورد. روی لبه ی تخت نشستم وصورت شستن ودوسه باربرس کشیدن روموهایش راتماشاکردم.
اطاقش راتمیزنگهداری کرده بود، اماتنهاتادرجه ای، انگارازرش تلاش برای زیباترکردن رانداشت. رضایت، به سنگینی توی فضاآویخته بود. ده فیت مربع بودوبالوازم ارزان جمع وجورشده بود، تنهابرای درازشدن فضاداشت ونه بیشتر. ایستادوگیسهایش رابرس کشید.
« چیجورکاری ؟ »
« به تومربوط نیست. »
به اندازه ی یک سیگارآتش زدن وکشیدن، ساکت ماندم. پشت به من، توی آینه رامی پائیدوبانوک انگشت هایش، خطوط تیره ی زیرچشمهایش راماساژ میداد.
دوباره پرسید « ساعت چنده؟ »
« ده دقیقه ازنه گذشته. »
گفت « بایدبریم. لباساتوبپوش وبروخونه. »
بایک قوطی ادکلن اکروسل، زیربغل هایش رااسپری زدوگفت:
« توخونه داری، نداری؟ »
جواب دادم « آره، دارم. »
همانطورروتخت نشسته، تی شرتم راسرکشیدم وپوشیدم. برای آخرین بار، یک نگاه طولانی بیرون پنجره انداختم.
« داری کجامیری ؟ »
« نزدیک بارانداز. به توربطی داره؟ »
« میرسونمت، اینجوری دیرنمیرسی. »
برس دردست، خیره نگاهم کرد، به نظررسیدانگارهرلحظه تواشک منفجر میشود. فکرکردم: اگراین اتفاق بیفتد، احساسش بهترمیشود، اماگریه نکرد.
« گوش کن، بگذاریه چیزروبرات روشن کنم. من خیلی نوشیدم،
بیتشرازظرفیتم. بعدازاون، هرچی پیش اومده، مسئولش خودمم. »
تقریبا باحالتی تجاری، دسته برس رابه دست خودمی کوبید. چیزی نگفتم، منتظرماندم تاحرفش راادامه دهد.
« درست میگم؟ »
« حتما. »
« آدمی که ازیه دخترسوء استفاده میکنه، یه آدم ضایع شده ست ... تونمیتونی لقبی پائین ترازاون داشته باشی. »
« « ماهیچ کاری نکردیم.
لحظه ای گذشت. میتوانستم جنب وجوشش برای کنترل خشمش راببینم.
« اوهو، آره ؟ پس واسه چی لخت بودم ؟ »
« خودت لباساتودرآوردی. »
« عجب شانس چرب وچیلیه. »
برس راروی تخت پرت کردوباسرعت شروع کردبه ریختن وسائل توکیفش، کیف پول، رژلب وآسپرین ها.
« میتونی ثابت کنی هیچ کاری نکردیم؟ »
« واسه چی خودت وارسی نمی کنی که ببینی؟ »
به شکلی جدی عصبانی بود « چیجوری میتونم این کارلعنتی روبکنم؟ »
« قول شرف میدم، کاری نکردیم. »
« نمیتونم بهت اعتمادکنم. »
حالامن هم دراوج عصبانیت بودم « توراه انتخاب دیگه ای نداری. »
بگومگویمان راقطع کرد، ازاطاق بیرونم راند، درآستانه،من رادنبال ودرراقفل کرد.
بدون یک کلمه حرف زدن، روآسفالت پیاده روکناررودخانه حرکت کردیم، به محوطه ی خالی وجائی که ماشینم پارک شده بود، رسیدیم. بایک دستمال کاغذی، شیشه ی جلوی ماشین راپاک کردم، دراین فاصله، آهسته، ماشین رادورزد، مشکوک نگاه وبرسیش کرد. ایستادوبه کله ی سفیدگاوی که روی کاپوت ماشین نقاشی شده بود، خیره ماند. گاوحلقه ی بزرگی توی بینی ورزسفیدی بین دندانهایش داشت وباخنده ای شهوی می خندید.
« تواینونقاشی کردی؟ »
« نه، صاحب قبلیش این کاروکرده. »
« واسه چی یه گاو؟ »
« منومیزنه. »
دوقدم عقب رفت که گاورامقداری بیشتروارسی کند، بعدبالب های محکم درهم فشرده، داخل ماشین شد، انگاراززیادحرف زدن پشیمان شده بود.
توماشین به شکلی خفه کننده داغ بود. یکی بعدازدیگری، سیگارآتش زدو کشید. درامتدادراه تابارانداز، ساکت بود. همانطورکه سیگارمی کشید، عرق خودرابایک حوله پاک میکرد. سیگاری آتش وسه پک میزد، زنگ رژ لبش رارو فیلتروارسی میکرد، قبل ازآتش زدن سیگاربعدی، توزیرسیگاری ماشین می فشردش.
به مقصدمان که رسیدیم، فریادزد « هی، درباره ی شب گذشته، توچی گفتی ؟ »
« همه جورچیزا. »
« مثلاچی؟ بهم بگو. »
« ازجمله، مثلادرباره ی کندی. »
سرش راتکان دادوآه کشید.
« نمیتونم چیزی به خاطربیارم. »
ازماشین پیاده که شد، یک اسکناس هزارینی، پشت آینه ی دیدعقب ماشین مچاله کردورفت...



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد