logo





داستان کتاب فروشی میدان انقلاب - قسمت چهارم تا ششم

شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰ - ۰۶ نوامبر ۲۰۲۱

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
داستان کتاب فروشی میدان انقلاب قسمت چهارم

برای نشان دادن وضعیت وشرایطی که تحت آن شرایط انتشاراتی و کتاب فروشی شناخت کار می کرد و وظیفه توزیع آن همه کتاب، جزوه، اعلامیه ، تراکت و پوستر راانجام می داد نا چارم گریزی کوتاه به جو بالای سر کتابفروشی یعنی خیابان انقلاب بزنم!
هر چند که هرگز نخواهم توانست آن روز هارا،با آن همه تب و تاب، با آن بیقراری که سنگ برروی سنگ بند نمی شد را ترسیم کنم.
همه وارد صحنه شده بودند. از نوجوانان دبیرستانی، تا پیر مرد دستفروش. چه امید و هیجانی در جامعه موج می زد، همه خود را سهیم در این دگرگونی می دیدند .فرقی نمی کرد چه مخالف خمینی و چه موافق خمینی.
تمام قید وبند ها فرو ریخته بود .هیچ کس به هیچ کس نبود. برای مدتی همه رها وآزاد بدون قدرتی باز دارنده می توانستند اظهار وجود کنند. فاصله های طبقاتی و اجتماعی بهم ریخته بود. مدیر دیروزی هم ردیف دربان اداره خود گردیده بود. نوعی برابر حقوقی که به فرو دستان، به کسانی که هرگز دیده نمی شدند اجازه می داد قدی راست کنند ،شهامتی بیابند!جرأتی بخود بدهند و کلامی بر زبان آورند.
کسی بر کلام آن ها ایراد نمی گرفت ،کسی تحقیرشان نمی کرد.همه چیز دیگرگون شده بود،نوعی همدلی اجتماعی برای شکل دادن به فضایی انسانی و برابر حقوقی اجتماعی شکل گرفته بود.
اقبال وسیع جوانان بخصوص محصلان و دانشجویان که با شورحال خاص جوانی بطرف کارگران و اقشار پایین اجتماعی کشیده شده بودند باور نکردنی بود. همه با گرایش های مختلف بسته به این که چه کسی از روشنفکران قبل انقلاب در سر راهشان طاهر شده بود! روشنفکر و سیاسی شده بودند.از آنارشیست دو آتشه تا ملی گرای متعصب ،از کمونیست سخت پای بند بر پایی جامعه کمونیستی که نمی دانست چیست !تا بچه مجاهد خواهان جامعه بی طبقه توحیدی که او هم نمی دانست چیست!از هواداران چریک ها که خود را از عاملان اصلی انقلاب می دانستند، توده ای ها که از موضع بالای حزب کهنه کار سیاسی وارد می شدندوگاه به میخ می زدند و اکثرا به نعل. تا مذهبی های صف کشیده با تلورانسی از شریعتی تا خمینی که یک شبه انقلاب از دل خود به بیرون پرتاب کرده بود در این بازار مکاره ای که انقلاب بر پا کرده بود حضور داشتند.
رو در روی هم می ایستادند! بحث ومجادله می کردند.سر خواسته ها و جامعه ای که نمی دانستند چگونه شکل خواهد گرفت سروکله هم می کوبیدند .هم دیگررابا اصطلاح هایی که تازه یاد گرفته بودند و تا امروز هم معنی عملی آن ها مشخص نشده متهم می کردند.
بحث های بی پایانی که به مجادله سر مفروضات می گذشت وزمان را از کفشان می گرفت و در اختیار حکو متی که داشت توسط خمینی و اطرافیانش شکل می گرفت قرار می داد . بحث هایی که به عادت وشهوت کلام تبدیل شد و تا امروز ادامه یافته،
گرم ترین بازارکتاب، بازار پوستر، نوار،پرچم ، و پلاکارد بود.از مصدق تا میرزا کوچک خان،از طالقانی تا جلال آل احمد،از صمد بهرنگی تا چگوارا ازگلسرخی تا رهبران مجاهدین وچریک ها.
سازمان ها وگروه هاای که نیروهای خود را ریز این پوستر ها ،سرود ها و شعار ها حرکت می دادند ،هنوزجوشش اجتماعی، فعل انفعالات حاصل از فرو پاشی،ازهم گسیختگی تمامی ارگان های سیاسی،اقتصادی،اجتماعی وتب بالای جامعه بگونه ای بود که زمان می خواست تا خمینی میخ خود را کاملا برحلقه دیرک های خیمه تازه بر پا شده انقلاب بکوبد وستون خیمه بر افرازدو بیضه اسلام بر آن استوار کند.
این زمان حد فاصل آزاد ترین دوره انقلاب بود.حکومت جدید هنوز قدرت سرکوب گسترده نداشت. گروه های سیاسی نشه ازفرصت بدست آمده آسیمه سر بدون هیچ برنامه وچشم انداز دقیقی بدنبال حوادث کشیده می شدند با جیک جیک مستانه ای که خبر از زمستان پیش رو نداشتند .
لات های ابن الوقت،تلکه گیران ،پا اندازان،گردن کلفت های محلات که اکثرا هییت ها ،تکیه ها ،باشگاهها و زور خانه های خود را داشتند وهمیشه در خدمت وپشت پیشنماز مسجدی،آخوند روضه خوانی صف می کشیدند در محرم دسته جات سینه زنی وقمه زنی راه می انداختند، علم می کشیدندو غذای نذری می خوردند. بنا به عادت طفیلی گری ،فرصت طلبی و مفت خوری خود بوی قدرت، یکه تازی و کباب راتوسط حکومتی که خود بخشی از بدنه آن بودند را حس کرده بودند با سرعت عمله واکره خود را از کف خیابان ها،قهوه خانه ها از شهر نو گرفته تا گودعرب ها جمع کردند با همکاری بچه بازاری ها، حجتیه ای هاودار دسته موتلفه بعنوان نخستین دسته های سرکوب حمایت شده توسط حکومت گران جدید در جلو صحنه ظاهر شده ودر کمیته های انقلاب جای گزین گردیدند.
این دسته جات که بعد ها توسط خمینی به نام نامی سربازان گمنام امام الزمان مفتخر گردیدند اولین نیروهای آتش به اختیاری بودند که با پشتیبانی حکومت شروع به سرکوب وایجاد رعب در جامعه نمودند.
کتاب فروشی ها و انتشاراتی ها از جمله مکان هایی بودند که بطور مرتب توسط این گرو های فشار مورد تهاجم قرار میگرفتند.ادامه دارد
************

داستان کتابفروشی میدان انقلاب قسمت پنچم

بالا گروهی خشمگین که زهرا خانم سردستگی آن هارا می کند به بساط های کتابفروشی هجوم می آورند .اما هنوز آن جرئت را نیافته اندکه شیشه بشکنند ویا کتابخانه ای را به آتش بکشند.سازمان دهندگان پشت پرده حد خود را می دانند و افرادی را که پشت سر این کتاب فروشی ها ایستاده وحمایت می کنند می شناسند .زمان لازم است تا دندان به جویدن آن ها تیز وبرا شود .بهمان چنگ انداختن در موی دختری تیغ کشیدن بر لباس پسری اکتفا می کنند.
می شود گفت اکثر کتاب فروشی های مقابل دانشگاه و خیابان های مشرف بر آن در دست نیرو های چپ وجریان های ملی است. تک وتوکی کتابفروشی تهی دست مذهبی از نظر کتاب وجود دارند که حتی خود مذهبی ها هم کمتر گذرشان به آن ها می افتذ .
در این دور تعداد کتاب فروشی وانتشاراتی حزب توده حضوری چشمگیر دارند واکثر کتاب های تئوریک ،ادبیات حزبی توسط این کتابفروشی هاو انتشاراتی های وابسته بحزب توزیع می شود. با وجود پز منفی جریان های چپ و روشنفکران در مقابل حزب اما نوشته های طبری با بزرگنمائی و تبلیغاتی که در مورد وی صورت می گرفت جزو کتاب های پر فروش هستند.
پور هرمزان انتشاراتی ابوریحان را دارد. انتشاراتی سپیده دم را آقای کوچکی می چرخاند. انتشاراتی پیک ،انتشارات کوچک که ناصر موذن سرپا کرده بود. هر گوشه خیابان های دور بر دانشگاه پر بود از کتابفروشی های خرد و درشت. می توان گفت اکثرا چپ که عطش بیکباره حادث شده در زمان انقلاب جوانان را جواب می دادند .
صدای نوار های انقلابی .تظاهرات وشعار دادن هاکه تعداشان از دست خارج شده. چهره ای بسیار پر جنب وجوش وجستجو گری به میدان داده است. جریان های چپ کوچکی که عمدتا زاده شده از بطن جنبش چریک های فدائی ونقد آن ها ست اعلام موجودیت کرده اند. بخشی از ویژگی های آن روز و شریک درکشاکش به اصطلاح بحث های ایئدولوژیک بودند .
شایعه هائی که دهان بدهان در میدان انقلاب می چرخید ودودلی در این که چه کسی کدام سازمانی با سواد تر وسیاسی تر است؟ باسوادی وقدرت پلمیک شان مترادف با توانائی سیاسی وتشکیلاتی آن ارزیابی می شد. یکی از دغدغه های نیروهای سیاسی بود که تلاش می کردندافرادی که قادر به هماوردی به آن ها باشد در این بحث ها حضور داشته باشند.
جریان راه کارگر ترمینی تحت عنوان بناپارتیسم راه انداخته بود که کتاب هجده برمر مارکس بیس آن بود همه فعل انفعالات سیاسی توسط حکومت و مردم از همین دیدگاه با همان زبان خاص مارکس در هجدهم برمر مورد نقد وبررسی قرار می گرفت .
سازمان پیکار تمام هم وغم خود را صرف حضور در جنبش کارگری وانتخابات شورائی بر آمده از دل جنبش طبقه کارگر نهاده بود.
در این میان وضعیت وحجم کار انتشارات شناخت که وظیفه رساندن بموقع انتشارات سازمان به دست اعضا وهوادران در سراسر ایران را بر عهده داشت سخت سنگین بود.
این که با دمپائی چرمی که بیشتر شبیه دمپائی های هلندی است دارد بسرعت پله های ورودی کتابفروشی را یک دو تا می کند کسی جز مسعود سلطان پور نیست. لحظه ای آرام قرار ندارد. صورتی نسبتا گردوسبزه وبا دو چشم هوشیار ودر عین حال شوخ وبیقرار.
شاید روزی صد بار از این پله ها بالا پائین می رود همین طور که از مقابل کتابفروشی ها رد می شودد آرام دست پیک تبریز را می گیرد "رفیق جان ساعت چهار همان قرار قبلی."
هنرمند تئاتری که انقلاب مسئول پخشش کرده است .من اورا همیشه با بلند گوئی بر دست در نمایشنامه "عباس آقا کارگر ایران ناسیونال "تئاتری ساخته برادرش سعید سلطان پور مجسم می کنم که دارد شرح عباس آقا را می گوید.
جلوی ماشین انقلاب نشسته و در بلند گویش مرتب تکرار می کند "این ماشین کجا می ره؟
این که بازاره لاکردار!
ماشین واسه مردم شاخ شده .
ملت مگر اسیر شده ؟"
سپس حمله حزب الله وسنگ وپاره آجر از آسمان می بارد.
دنیائی خاطره است از تئاتر ها، از سعید واز فعالیت خود که تحت تاثیر سعید بود. اما در این پیچش حاصل از انقلاب او راه وتفکر سعید را نپذیرفت ودر مقابل سعید که به اقلیت رفت اودر اکثریت ماند با حجم عظیم کاری که بر دوشش نهاده شده بود .
راوی ونقال صحنه های بسیار تئاتری، مسلط و گرم سخن ."محصل کلاس سوم متوسطه بودم آن موقع هنوز چریک ها اعلام موجودیت نکرده بودند. سعید به گونه ای جبهه ملی چی بود. اعلامیه های جبهه ملی را میداد که پخش کنم .من هم راحت ترین راه را انتخاب می کردم یک دسته چند تائی از اعلامیه ها را می گذشتم روی زین موتور می نشستم رویشان گاز می دادم هر موقع که بجای خلوتی می رسیدم کمی از زین بلند میشدم بلند شدن همان پخش شدن اعلامیه ها همان." قاه قاه می خندید.
می دانست صدای گرمش را دوست دارم. هر موقع ریشی می گرفتم می خندید و بخشی از سرود درون نمایشنامه عباس آقارا برایم زمزمه می گرد .
"عمری در کار عمری در کار
گاهی خسته ، گاهی بیمار، گاهی بیکار .
دستت از داس ،دستت از پتک، بسته پینه.
رنجت انبوه، سنگین چون کوه، کوه کینه.
پوشاکت خون، خوراکت خون، خشمت خونبار!
برخیز !ای رود طغیان بر خیز!
برخیز چون موج طوفان برخیز ! برخیز .!"
دستم را می فشرد "راضی شدی ؟"نمی دانم این دوستی و مهر از کجا آمده بود ؟ "

*****

داستان کتابفروشی میدان انقلاب بخش ششم

تمام تلاشم را می کنم که پس این همه سال مقابل ورودی کتابفروشی شناخت بیاستم ، از کوچه ها از میان حوادث بیشماراز میان صدها چهره که در زندگیم ظاهر شدند عبور کنم ،خاطراتم را باز یابم. باشد که بتوانم گوشه ای بسیار ناچیز آز آن چه که در سال های بی خبری توائم با شیدائی بر من ویا بهتر است بنویسم بر ما ونسل ما گذشت را باز گو کنم.
بد یا خوب روزهائی از تاریخ یک ملت هست که همیشه در آرزوی آزادی در تقابل با بی عدالتی آسیمه سر در پی هر کس که علمی بر افراشت دویده وسرانجام خسته واز پای در افتاده چون من با چشمانی اشکبار بگوشه ای خزیده وبر ویرانی آرزوهایش نظر کرده است.
این خاطرات بخشی از روز شمار روز هائی است که هنوز عرق انقلاب برتن ملت خشگ نگردیده وهر کس از ظن خوددر جستجوی راهی برای نشاندن نگین آرزوهای خود برروی انگشترفردا مایه از جان می نهاد. بی خبر از انگشتر های عقیقی که از حجره های قرون وسطائی در لباس مذهب بر نگین انگشتر رهبران وفرصت طلبان آینده در حال نقش بستن بود.
پای کوبی شادمانه،ارتجاعی وبی چشم انداز برظهور غولی که تحول شتابان آخرین سال های دوران پهلوی را نمی دیدوپای ویران گر خود برروی هرآن چه که سال ها بقیمت تلاش شبانه روزی نسل زحمتکش بعد انقلاب مشروطیت بدست آمده بود می نهاد.
مردم این سیاهی لشگر تاریخ حال با پاهای ورم کرده کفش هائی که در طی پنجاه سال از گیوه وچارق به کفش چرمی وکفش ملی فرا روئیده بود را داشت باردیگر به نعلین، لباس بی یقه آخوندی،به ریش وپشم دوران قاجاری مبدل می ساخت.
به پلشتی،طفیلی بودن و خشگ مغزی نهفته در بطن حکومت دینی که داشت تعبد بی زحمت وبی ارزش بدون پرسشگری را بر جای تخصص علمی حاصل ازتلاش نیم قرن اخیر زنان ومردان فرهیخته می نهاد تن می داد.
به جریان های سیاسی به خودمان می اندیشم که با بی خیالی وخنده بر راهپیمائی های توده بی سربرآمده از چاه جهل و تعصب مذهبی می نگریستیم که چگونه در همین میدان انقلاب، مقابل دانشگاه که در قلب حوادث قرار داشت شعار "یا رو سری ویا توسری" می دادند ما عکس العملی نشان نمی دادیم.
چرا که همه چیز را از زاویه مبارزه جوئی خمینی با امپریالیسم آمریکا توجیه می کردیم. در بطن حوادث بودیم با چشمانی بمانند یک مذهبی متعصب که بدون پرسش چشم بر واقعیت می بندد.ما نیز با ایدولوژی مخالف اما در عمل بیکسان چشم بر تحولات پیرامون، بر این شعار های متحجر که داشت ساده ترین حق زنان را در انتخاب نوع پوشش می گرفت می بستیم.
مقاومت و تظاهرات زنان در برابر این اجحاف را به باز ماندگان سلطنت وسازمان دهی لیبرال ها نسبت می دادیم که گویا قصد برهم زدن اوضاع وبازگشت به دوران "بورژوازی و ولنگاری طبقه مرفه" زمان پهلوی را داشتند.
دختران وزنان معترض تشکیلات را به سکوت در برابر حرکاتی که گویااز امریکا خط می گرفت و میخواست انقلاب را از مسیر انقلابیش منحرف کند دعوت می کردیم .پشت هر حرکت دست لیبرال ها را همسو با امریکا می دیدیم که خواهان خارج کردن چرخ انقلاب از گردونه بحرکت در آمده توسط توده های مردم بود.
چشمانی که نمی دید ،گوش هائی که نمی شنید وذهن هائی که بسته شده وقادر به تجزیه تحلیل درست آن چه که در عمل کرد هر دم تشدید شونده ارتجاعی خمینی منعکس می شد نبودند.
ما نیز تبدیل به سیاهی لشگری پر مدعا باشعار های انقلابی تهی از محتوا گردیده بودیم. با چه هیجان ،شور وشتابی در حال جا انداختن حاکمیتی بودیم که آرزو های ساخته شده در ذهن خود رادرسیمای او می دیدیم .
کافی بودبااندکی تعقل فاصله گرفته از احساسات پوپولیستی با ذهنی باز که آلوده بر تعصب گروهی نگردیده بود در خیابان انقلاب در مقابل همین ورودی کتابفروشی شناخت می ایستادیم ودر میان هیاهو به نقطه نظر مخالفان انقلاب نیز گوش می سپردیم وبر آن چه که در عمل پیش می رفت دقت می کردیم .
اما دریغ که چنین نبود می نوشنیم ، مخالفان فکری خود را می کوبیدیم ،منتشر می کردیم ،بوسعت توزیع می نمودیم بی آن که لحظه ای به نقد ودرستی وعمق کاری که می کردیم، اندیشه کنیم. وقتی برای فکر کردن نبود .ماانقلابیون همان گونه که قبل انقلاب عمل می کردبم حال نیز مانند یک تراکتور در حال شخم زدن بودیم بی آن که دانه پر مغزی بر زمین بیفشانیم.
کسی از پشت دست خود را بر گردنم می اندازد بزرگ و قوی بودن دست هایش را حس می کنم .لحظه ای جا می خورم بسرعت بر می گردم .خنده ای بلند ومردی درشت اندام که درتمام دوران دانشجوئی همیشه هوایم را داشت .آقای اسماعیل رفیعیان معاون دانشکده که اولین برخورد محبت آمیزش با من به حلاج ومطلبی که در باره او نوشته بودم بر می گشت وتا انقلاب ادامه می یافت.
امروز بعد نزدیک دوسال اورا اندکی دورتر از کتابفروشی شناخت که تازه از پله های آن بالا آمده بودم می دیدم .می دانستم از شهر مرند بعنوان نماینده برای نخستین دوره مجلس شورای اسلامی بر گزیده شده وحال نماینده مجلس است .چه اتفاق عجیبی میدان انقلاب .یک نماینده چپ دانشجویان پیشگام با یک نماینده مجلس شورای اسلامی .
بگرمی در آعوشم می کشد اصولا چنین بود بی تکلف وپر احساس .به یک غذا خوری دنجی که در بلوار الیزایت می شناسم می رویم .با محبت بمن خیره شده "محققی چه می کنی ؟در مورد این حکومت چه فکر می کنید ؟خیلی دلم می خواهد بدانم چطور شد که این طور دل به این جمهوری اسلامی بستید ؟بارها از خود می پرسم چطور می شود کسی مثل تو و سازمان چریک ها این طور دنبال این آخوندها بیفتد؟"می خندم ...

ادامه دارد

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد