logo





نقد دینی دین

جمعه ۱۴ آبان ۱۴۰۰ - ۰۵ نوامبر ۲۰۲۱

فرهاد قابوسی

نقد مستدل متکی بر منطق (ناشی از تجارب) است، اما نقد غریزی و ذهنی منحصر به مخالفت است.
نقد منطقی دین ساختار عمومی ادیان را می سنجد، اما نقد دینی، دین را از نگاه دینی دیگر می ارزد.
برخلاف تصور متداول که دین را منحصر به پرستش الوهیت می شمارد، مشخصات اساسی و متحجر بینش دینی محتوی هر بینش مابعد الطبیعی "غیر دینی" نیز هست. چون دین یعنی اعتقاد به موضوعات غیر منطقی. لذا از آنجایی که «طبیعت متمایل به تعادل است» تصور تحکم در طبیعت (انسان) مغایر تعادل طبیعی و لذا مابعدالطبیعی (دینی) است. از اینرو نه تنها هر بینش مخالف تعادل اجتماعی نیز بینشی مابعدالطبیعی یا دینی محسوب می شود. بلکه هر نقد دینی از موضع باورهای مابعدالطبیعی نظیر نژادپرستی نیز نقدی دینی بشمار می آید (1).
از یکسو همگرایی اساسی متداوم و متداول نظام مخالف تعادل سرمایه داری با دین گرایان در جوامع "پیشرفته" و پسرفته حاکی از اساس یکسان یادشده است. چون بواسطه تاکید تورات و اناجیل بر اختلاف اجتماعی نه تنها همه احزاب مسیحی کشورهای "دموکراتیک" مبلغ نظام سرمایه داری و مخالف تعادل اجتماعی اند، بل همچنانکه شاهدیم احزاب دین گرای یهودی، هندویی و بودائی و مسلمان نیز همگام با سلطه سرمایه داری و حکومت نامتعادل اقلیت بر اکثریت اند. از اینرو همچنانکه مخالفت منطقی با دین از عناصر بینش علمی واقف به اصل تعادل در طبیعت بشمار می آید، مخالفت با دینی جهت توجیه ادیان دیگر از روشهای متداول نقد دینی محسوب می شود.
از سوی دیگر فقدان منطق در فرهنگ شعر و شعارزده ایرانی سبب شده است که نقد دین در ایران منحصر به نقد از نظر دین و مذهب دیگر شود: اینست که مخالفت با مذهب سنّی معمولا از زاویه تشیع و برعکس صورت گرفته است. بسیاری از دین گرایان ایرانی نیز یا برای تبلیغ دین خویش ویا جهت تسکین غرایز و تالمات شخصی به مخالفت با ادیان دیگر کوشیده و ترقی بینش خود را در گسستن از دین قدیم و گرایش به دین جدید تر یافته اند: منتقدینی نظیر میرزا آقاخان کرمانی و آرامش دوستدار دین را از زاویه همبستگی خانوادگی دریافته ولی نه به نقد اساسی دین پرداخته اند و نه چنان منصف بوده اند که از دین خویشان نیز انتقاد کنند. درحالیکه نقد منطقی دین از آنجایی که اساس اشکالات دین بینش متافیزیکی آن و پرده پوشی بر واقعیت بواسطه ذهنیت مابعدالطبیعی است، متوجه اساس مابعدالطبیعی همه ادیان است. چون اعتقاد به هر تمایزاساسی میان ادیان مختلف نه این که متوجه ذات مابعدالطبیعی دین بلکه عملا ناظر بر پیشفرض تمایز انسانی جوامع دینی از هم و ارزش داوری نژادپرستانه نسبت به جوامع "متدین" دیگر است. از اینرو تعجبی نیست که در نقد غیر منطقی فرهنگ دینی با ارزش داوری و نژادپرستی (1) نظیر عنعنات باستانی ایرانی و ضدیت با اعراب "مسلمان" روبرو شویم.
درحالیکه روال دائمی و کنونی ادیان هندویی در هندوستان (برعلیه "نجس ها" و مسلمین)، بودائی در برمه (برعلیه مسلمین روهینجا) و بعنوان نمونه ای از هزاران مورد مسیحی: رفتار ضد بشری دین مسیحی در کانادا با کودکان سرخپوست آن سرزمین که پس از پرده پرده پوشی طولانی وسیله دولت کانادا اخیرا آشکار شد، نشان می دهد که ناروایی دینی منحصر به مورد اسلام نیست. بلکه مطابق نمونه های کلان و گران طولانی مسیحی، هندی و بودائی آن حاکی از اینست که همگرایی دین و حکومت همواره منجر به نتایج فاجعه آمیز بوده است.
نمونه دیگر آن این حقیقت دینی مربوط با استعمار خونین عالم بدست مسیحیت " دوستدار محبت" است: که طبق دستور رسمی دربار اسپانیا کشتی های استعمارگران اسپانیایی تنها موظف به استعمار آن جزایری بودند که ساکنانشان مسیحی نبوده باشند (2).
اما برخلاف این واقعیات تاریخی در سایه شعر و شعار زدگی فرهنگی، پس از تغییر رژیم در ایران که منجر به ضرر بسیاری، از جمله همکاران رژیم پهلوی شد؛ مخالفت با رژیم اسلامی بدل به مخالفت با فرهنگ ایران "اسلامی" شد. خصوصا از آنجایی که بسیاری بی خبر از ارزش های جهانی فرهنگ جهانساز ایران "اسلامی" از خوارزمی و ابن هیثم گرفته تا ابن سینا، آن را منحصر به سنت های تشیع می شناختند؛ لذا مترقی بودن را در ضدیت با اسلام و نه با دین شناختند و ضدیت با رژیم اسلامی را در ضدیت با فرهنگ "اسلامی" یافتند. در روال این مد ضد رژیم اسلامی بود که آرامش دوستدار به تخطئه ابن سینا کوشید که مورخین فلسفه تجربی شدن علم را ناشی از تجربه گرایی آثار علمی او دانسته اند و اساتید فلسفه علوم هنوز در آکادمی ها به آموزش نظراتش می کوشند. چه خطای گرانی که ابن سینا را که عالم علم و فلسفه مفتخر به اوست، فیلسوف نشاخت ولی فردوسی شاعر را فیلسوف شمرد. صد البته کسی که فردوسی را فیلسوف ببیند، توان فهم ابن سینا را ندارد.
خطای گرانترش اما این بود که اعراب را که بخشی از جامعه ایران را تشکیل می دهند نژاد پرستانه تحقیر کرد و اسلام را به روال نازی ها "انگل ایران زرتشتی" شمرد (3). درحالیکه دین زرتشتی نیز مطابق این نظر می بایستی "انگل" دین عیلامی شمرده می شد. کسی که مدعی سوال بود قادر به این سوال ساده ازخود نشد که آیا استعمارگر انگل است یا استعمار شونده. و یعنی آیا ایران باستان استعمار کننده اعراب انگل بود یا اعراب مسلمان استعمار شده وسیله ایران باستان؟
تخطئه فرهنگ "اسلامی" ایران نیز به این بهانه که در متن آن پرسش ممکن نبود، باز سخن بیهوده و صرفا سیّاسانه مد روزی بیش نیست. که تنها مایل طبع کسانی قرار گرفته است که آشنائی شان با فلسفه صرفا در غرب بوده است: کسانی که هم از عمق جهانساز فلسفه ایران نظیر آثار ابن سینا بی خبرند و هم از ذات دینی فلسفه و حتی علم اروپای مسیحی منعکس در آثار دکارت تا کانت و در علم ریمان و کانتور بی اطلاع اند. چون نه تنها همچنانکه راسل در درسهای هارواردش «تاریخ فلسفه غرب» بدرستی گوشزد کرده است: "فلسفه، بعنوان چیزی برخاسته از الهیات، در قرن ششم پیش از میلاد در یونان آغاز شد، و پس از گذراندن دوره خود با ظهور مسیحیت و صقوط روم باز در الهیات غرق شد." و یعنی هیچ فرهنگی بواسطه ضرورت تاسیسش خصوصا بر فلسفه غیر دینی نیست و لذا خوش رقصی در برابر دکارت و کانت متدینین مسیحی که بابت اثبات خدا مزاحم هندسه اقلیدسی شده است، بعنوان پرسشگر واقعی غیر منطقی است (4). در عین حال امکان این سوء استفاده از هندسه اقلیدسی در اثبات الهی حاکی از ساختار مابعدالطبیعی این هندسه است که چنین سوء استفاده ای را میسر می سازد. لذا سئوال اینست که این منتقدین ظاهرا علاقمند به پرسش، چرا از خود نپرسیده اند که چگونه در هزاره تاریکی فرهنگ مسیحی که امتناع تفکر در فرهنگ مسیحی مستولی بود، پرسشگران و دانشمندانی جهانساز نظیر ابن هیثم و ابن سینا در متن فرهنگ "اسلامی" پرورده شدند که جهانی مفتخر به آنان است. همان فرهنگ دینی اسلامی که این منتقدین پرسش را در متن آن ممتنع می شمارند.
دقت در زوایای منطقی بحث نقد دین اما روشن می کند که نقد دین به این صورت سیاسی و اروپامرکز که سوال را منحصر به اروپای مسیحی و ممتنع در شرق اسلامی بدانیم، قابل طرح نیست و نیازمند دانش کافی بر فلسفه و تاریخ فلسفه و تاریخ علوم است.

حواشی و توضیحات:

(1) بر این اساس انتقاد نیچه از مسیحیت (به جهت اتکاء آن به دین یهودی) نه اینکه نقدی منطقی باشد بلکه مشخصا نقدی مابعدالطبیعی یا دینی محسوب می شود: چون نیچه با دین یهودی (منبع مسیحیت) از اینرو مخالف بود که آنرا مدافع "اخلاق ضعفا " و حامی "اخلاق بردگان" شمرده است. و چون این ارزیابی نیچه در مقایسه با مقولات متافیزیکی"اخلاق سروران" و "ابرمردان" تنظیم شده است، لذا اساس مخالفت نیچه با مسیحیت متکی بر مابعد الطبیعه و دینی است.
(2)
Thomas Stölting, “Notizen zu Kolumbus“, Lettre international,131 (2020).
(3)
بنگرید به مقالات من در نقد نظرات آرامش دوستدار در همین نشریه و در «اخبارروز» مثلا تحت عنوان «سوء استفاده از علم و تاریخ در اندیشه سیاسی» (ریشه های نژاد پرستی در آثار آرامش دوستدار) (در چهار بخش):
آرامش دوستدار، «امتناع تفکر در فرهنگ دین»، در بخش "تغذیه اسلام نوزاد از کالبد ایران کهن"، نویسنده بروال نازی ها که یهود را انگل اروپا خطاب می کردند، از "هستی انگلی اسلام" و "زیست انگلی اسلام در تن ایران باستان" نوشته است. می نویسد: "ریشه مستقیم این هستی انگلی در چنین نهاد و بنیادی طبیعتا اسلامی است. برای اینکه اسلام نوزاد فقط با تغذیه از کالبد بیگانه ایرانی توانسته بزید و بپرورد". و "بقای اسلام در پرتو زیست انگلی آغازینش در تن ایران باستان " ممکن بوده است.
یعنی او دانسته و ندانسته بی خبر از واقعیات تاریخی و اجتماعی در سوگ ایران باستان ایده آلیزه شده است که به اسلام و عرب "براندازنده ایران باستان" تاخته است.
ـ در بخش های دیگر این مقالات نشان داده ام که منتقد مذکور مایه ای در فلسفه نداشت، چون در کتابش «خویشاوندی پنهان»، بخش "خیره سری ها در حق نیچه": نوشتۀ مشهور هگل را که "بنیاد هستی بر تضاد است" به غلط "بنیاد هستی بر تناقض است" ترجمه کرده است. درحالیکه به زبان آلمانی ("تضاد": 1) و ("تناقض": 2)
(2: Widerspruch), (1: Gegensatz)
هستند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
ـ کسانی که نظیر این منتقد در محدوده بینش "ایران باستانی" ایده آلیزه می اندیشند: آیا مایل اند که ایران در عدم "اسلامی" شدنش اما در ادامه "ایرانی" کردن استعماری همسایگان عربش، سرنوشتی نظیر انگلستان مسیحی می یافت که مردم چهار گوشه عالم را از دم شمشیر استعمار انگلی اش گذراند.
چرا اینان در پی سوالات آنچنانی و جوابهای آنچنانی تر اند، اما مایل به سئوالات منطقی در مورد ایران و اسلام نیست تا در یابند که تحقیقات تاریخی نشان داده اند که مردم نواحی مرزی ایران از ظلم و کشتار تئوکراسی زرتشتی ساسانی به اخلاف اعرابی پناه بردند که همین تئوکراسی زرتشتی قرنها استعمارشان کرده بود؟ و یعنی تئوکراسی ساسانی بواسطه شرایط بحرانی تسلط طلبی ضد بشری اش از درون پاشید.

(4) این استدلال دکارت که حتی از نظرفروغی مترجم «دیسکورس» نیز غیر منطقی است، پس از او توسط کانت نیز به همان صورت غلط تکرار شد و حاکی از بینش دینی کانت محسوب می شود.
مضاف بر اینکه هندسه اقلیدسی نیز بواسطه فقدان تعاریف منطقی "نقطه" و "خط و سطح مستقیم" در آن غلط است.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد