logo





داستان یک کتابفروشی در میدان انقلاب (بخش ۱ تا ۳)

دوشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۰ - ۰۱ نوامبر ۲۰۲۱

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
از پله ها سرازیر می شوم زیرزمین نه چندان بزرگی است مقابل دانشگاه تهران. دست چپ کتابفروشی کوچکی است بنام انتشارات شناخت، دست راست قهوه خانه ای که نامی ندارد از آن دست کتاب فروشی ها و قهوه خانه هائی که از دل انقلاب بیرون زدند. محصول تب کردگی روزهای نخستین انقلاب.

کتاب فروشی بسیار کوچکی است .اما ظاهرش را نگاه نکنید چرا که بخشی از تاریخ روزهای انقلاب دراین کتاب فروشی که در واقع اصلی ترین مرکزنشر و توزیع بزرکترین جریان چپ آن روز یعنی سازمان چریک های فدائی خلق ایران باشد درهمین چهار دیواری رقم می خورد.

کتابفروشی کوچکی که بخشی از خاطرات جوانیم با چهره هائی که هرگز فراموششان نمی کنم با این کتاب فروشی کوچک گره خورده است .کتابفروشی کوچکی که هر بار بیادش می آورم حالتی بمن دست می دهد بین شادی وغم نوعی سرمستی که هنوز بعد گذشت چهل سال خماری و افسوس آن را برسردارم اندوه کسانی که دیگر هرگز نخواهم دید. جهره هائی که هر بار که بخاطرشان می آورم با فریادی در گلو محو می شوند .

بسیاری را غول انقلاب در کام خود کشیده، برخی را آواره و اندک باقی مانده را چنان با روزمرگی زندگی، ناتوانی وپیری زودرس در هم آمیخته که تنها در باز آفرینی خاطرات توان دیدن ودمی نشستن با آن ها برایم ممکن است. دست شما را میگیرم با خود بداخل این کتاب فروشی کوچک می برم .تا با هم بدیدار کسانی برویم که تب وتاب ها ،هیجان ها ورویاهایشان بخشی ازتاریخ این سرزمین را تشکیل می دهد! درست یا غلط اما واقعیت تاریخی یک دوره، یک نسل.یک مکان.

این که از روبرویم می آید نامش سیامک اسدیان است با نام مستعار اسکندر از معدود چریک های باقی مانده از سال های دورکه هنوز" مبارزه مسلحانه برای اوهم استراتژی است و هم تاکتیک . جثه ای درشت ورزیده که درهیچ شرایطی حاضر بر زمین نهادن سلاح خود نیست.مردی از لرستان ساده وشفاف چون کریستال که قلبی بسان یک کودک دارد.هرگزحکومت جدید را نپذیرفت وتن به سازش با آن ها نداد.

مسلسل بیادگار مانده از حمید اشرف گرانبها ترین ثروتش بود که حاضر بر زمین نهادنش نبود."مگر می شود چریک را بدون سلاح تعریف کرد؟"سلاحی که اورا ازسازمانی که داشت در میان سیلاب حاصل از انقلاب در گندابه ای که بعدا نام جمهوری اسلامی گرفت غسل تعمید می یافت! جدا میگرد.سازمانی که داشت تمامی باورهای حسی و خاطرات اورا زیر سئوال می کشید! آخرین دیدارمان مقابل کتابفروشی شناخت بود.

از پله ها که بالا آمدم روبرویم ظاهر شد با همان خنده همیشگی بمحض رسیدن همان طور که رسمش بود دندان برلب پائینی نهاد لگدی آرام برساق پایم کوبید "همه سازمان را تنها گذاشتید؟آخوند جماعت را بر یاران دیروز ترجیح دادید؟ می خواهم توضیح دهم .با دست بازویم رافشار می دهد. "میدانی سخت ترین روزهای زندگیم هست .عقلم می گوید شما ها درست می گوئید اما قلبم واحساسم با این نگاه واستدال شما بیگانه است.امید که باز روزی همدیگر را ببینیم ."دستش را می کشد بهروز باید سرقرار رفیقی بروم باز همدیگر خواهیم دید!" جدا می شود ودیگر هرگز اورا ندیدم تا خبر درگیرش درشمال رامی شنوم.مقاومت تا آخرین فشنگ .مردی که هرگز نمی توانست به مبارزه بدون سلاح بیاندیشد.

ذاتابرای چریک بودن وجنگیدن آفریده شده بود.سربازی همیشه آماده برای جنگیدن.برای چریک بودن ملاک های خود را داشت.که سلاح همیشه آماده شاه بیت آن بود .گشته شدنش دیگر در منطق یاران قدیمی نمی گنجید . حال او مرده بود بی هیچ افتخاری.

در مرگش تنها سردبیر نشریه کارکه از علمداران حمایت ازخط "امام "بود مطلبی نوشت با عنوان "آئینه سکندر جام جم است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا."

حال باید از پله های انتشارات شناخت پائین می رفتم ونوشته را برای چاپ می سپردم .می بینمش با همان کت بزرگ که چاک های دو طرف آن را دوخته اند کتی که باید مسلسل یوزیش را زیر آن پنهان کند. .صدایش می کنم با چهره ای محو شده بر میگردد در چشمانم خیره می شود واز مقابلم بالبخندی که تمام صورتش را پوشاند عبور می کند ."مرگ بی افتخار شما نیز خواهد رسید.چند روز بعد از جمشید طاهری پور نویسنده مطلب می پرسم.آئینه سکندرازکدام احوال دارا با ما سخن می گوید؟ "

"این را به کنایه نوشتم " اسکندر" هرگز معنای عینی توده مردم وقدرت آنها را در نیافت .دیروز در مسیر آمدنم به تحریریه کار به دو جریان بر خوردم بچه های فدائی با تعدادی قلیل با پرچم های سرخشان از طرف دانشگاه بطرف میدان امام حسین می رفتند وشعار ضد امریکائی می داند وآنسوی دیگر دریائی از مردم که آن ها هم فریادمرگ بر امریکا سر داده بودند در حرکت بسمت میدان آزادی؟
ایستادم ونگاه کردم واشگ ریختم براستی ما در کجا قرار داریم ؟ مشی چریکی با ما چه کرد؟که همیشه در جهت عکس مردم رفتیم ؟" خاموش می شود وباآن چشمان درشت آمیخته به سوال در من خیره می شود ."

....ادامه دارد

داستان یک کتابفروشی در میدان انقلاب قسمت دوم

کتابفروشی کوچک میدان انقلاب نتیجه یک کشمکش دیرین شکل گرفته از سال ها بحث و جدل بین زندانیان سیاسی زمان شاه پیرامون درستی یا نا درستی مشی مبارزه مسلحانه بود. بحث های طولانی که از سلول های زندان اوین تا زندان قصر ادامه می یافت.حال با وقوع انفلاب وسرازیر شدن میلیون ها توده مردم به خیابان ها تمامی این بحث ها بگوشه رانده شده بودند.

درشور وحال حاصل از روزهای نخستین انقلاب که عمل جای تفکر را گرفته بود.همه در نئشگی آزادی ناشی از خلع قدرت با رویا های خود در حال دویدن بودند.همه عجله داشتند هرکس متاع خود را در گوشه ای پهن کرده و تبلیغ می کرد. همه چیز ساده و آسان بنظر می رسید. هنوز هیچکس به هیچکس نبود همه خود راصاحب انقلاب میدانستند.هیجان چنان سراپای مردم ازهر قشر وطبقه را گرفته بود که کمتر کسی قادر بدیدن جلوی پای خود بود.
همه چیز در این بلبشوری وپلشتی ناشی ازسرازیرشدن توده های برآمده از اعماق جامعه،لات های کف خیابانی که در چشم برهم زدنی در کمیته ها مستقرشده ونخستین ارگان های سرکوب حکومت بر آمده ازشکم غول انقلاب راتشکیل میدادندهمراه با تقکرقرون وسطائی مردی که برای جنگ با آزادی اندیشه وویرانی سرزمینی که هیچ احساسی به آن نداشت آمده بود! گم شده بود.

کسی این جوجه غول های رها شده از بطری انقلاب را جدی نمی گرفت. آخوند جماعت رقمی بحساب نمی آمد. اعدام های پشت بام مدرسه مروی بروجدان عمومی رفته در خماری بهشتی که خمینی شعارش را میداد تاثیری نداشت!جامعه جادو شده نه تنها اعترا ضی نمی کرد بلکه تداوم وگسترده بودن آن را طلب مینمود.

میدان انقلاب ، دانشگاه ها مرکز ثقل گروه های ریز و درشتی شده بودند که می خواستند درهمین بحث های سرپائی مسئله انقلاب را حل کنند.چنان شور وحالی بر فضا حاکم بود که حتی خور و خواب فراموش شده بود.بخش اعظم خیابان انقلاب کتاب فروشی شده بود. کتاب های جلد سفید،کتاب های ممنوعه همه بساط های کتابفروشی هارا بتصرف خود در آورده بودند.

برای پاسخ به کنجکاوی هم که شده بود اکثر تحصیل کردگان،روشنفکران چند تائی از این کتاب ها خریده، تورقی می زدند جملاتی از مارکس،لنین،چگوارا، ارتش خلق،جمهوری دموکراتیک خلق حفظ می کردندو در بحث های خیابانی چنان قاطعانه از آنها فاکت می آوردند که جای شکی باقی نمی گذاشت.

شهوت سخن گفتن از رویاهای شکل گرفته در فضای انقلابی، استدلال کردن و مجاب نمودن شنوندگان چنان لذت بخش وشیرین بود که هرگز نظیرآنرا تجربه نکرده بودند! احزاب وسازمان های سیاسی بهترین مکان برای سازمان دادن وبر آورده کردن این رویا های زیبا بود.
اقبال وسیع جوانان و نو جوانان به جریان های انقلابی که بدنه سازمان های سیاسی را تشکیل می دادند ازهمین دیده شدن و بحساب آمدن و تاثیر گذاشتن و ساختن آینده بهترمایه می گرفت.

اطلاعیه ها ،جزوات،کتاب ها مهم ترین ابزار کار این سازمان ها بود.بعد سال ها انتشارمخفی کتاب و جزوه که بسختی ومحنت زیاد حاصل میشد . حال امکان چاپ ونشرعلنی آن ها فراهم شده بود. هر چند از همان روز نخست خاری بود در چشم حکومتی که دراندک زمانی کوتاه به بزرگترین دشمن آزادی و نشر آگاهی بدل گردید.
نوشتم انتشاراتی شناخت مولود جدال نظری برسر درستی و یا نادرسنی مبارزه مسلحانه و نگاه به ماهیت انقلاب وجریان حاکم شده بر کشوروشیوه برخورد با آن بود. که منجر به جدائی سازمان چریک های فدائی خلق و شکل گیری دو جریان اقلیت و اکثریت گردید.کتابفروشی کوچک شناخت هدیه تولد سازمان اکثریت بود که یکی از اعضای حزب توده ایران از روی علاقه شخصی بی سر وصدا دراختیاربخش انتشارات سازمان نهاد..

نخستین مکان انتشارات علنی چریک های فدائی در روزهای آغازین انقلاب خانه کوچکی در یکی از خیابان های مقابل دانشگاه گمانم خیابان اردیبهشت بود. بنام انتشاراتی چکیده .مجموعه ای ازپرشور ترین اعضای سازمان که در آن روزهای پرالتهاب و تشنه آگاهی شب وروز در آن حیاط کوچک مایه از جان می نهادند تا بخشی ازنیاز آن همه نیروی سرازیر شده به سازمان را با نشر،توزیع سریع وبموقع بیانیه ها ،موضعگیریهای سازمان تامین کنند.

ادامه دارد

داستان یک کتاب فروشی در میدان انقلاب - قسمت سوم

با انشعاب در سازمان چریک های فدایی خلق و جدا شدن فکری این دو از یک دیگر بخش های تشکیلاتی نیز درکوتاه ترین زمان بصورت چریکی ازهم جدا گردید. هر کس هر امکانی داشت بسرعت شبانه در تاکسی باری ریخت واز دسترس دیگری خارج ساخت.

اکثریت که حال خود را بخشی از پیکرو از متولیان انقلاب می دانست و رهبریت خمینی را با اما واگر زیر عنوان خوانشی تازه ازراه رشد غیر سرمایه داری که دگم هایش درپروسه انقلاب سایید خواهد شد پذیرفته بود.آرام آرام شروع به کندن لباس های چریکی وپوشیدن رختی دو گانه کرد. لباس زیری دوخته شده ازپود مخفی کاری دوران چریکی ولباس رویی دوخته شده از تارهای تازه رشته شده دوران فعالیت علنی .

جامه از تن بدر کردنی که خوشبختانه زمان فرصب زیادی نداد تابه کندن لباس های زیر برسد.

همان باقی مانده لباس زیر ناشی از تفکرو تجربه دوران مخفی چریکی بود که توانست بخش اندک اما مهم دستگاه رهبری و تشکیلات را از زیر ضربات یورش گسترده جمهوری اسلامی به جریان های چپ بیرون بکشدو ضربات نفراتی کمتری را متقبل گردد.

سال های غریبی بود تفکری که تلاش داشت از خمینی همان بتی را در اذهان افراد سازمانی بسازد که ازکاسترو در ذهن داشتند. کسی که وظیفه خطیر مبارزه با امپریالیسم امریکا و پیش بردن انقلاب در راستای عدالت اجتماعی را بر عهده داشت.

خبر های رسیده از بدنه تشکیلات ،اخبار و نقل قولهای رهبران که عمدتا از کانال حزب توده می رسید قند در دل اعضای سازمان آب می کرد.از خمینی چهره ای ساخته می شد که چگوارا باید در مقابل او لنگ می انداخت.

ما چندان تفاوتی با توده عادی مردم نداشتیم. برعکس تمامی ادعاهای روشنفکری ما نیز در جستجوی <گودو> صاحب زمانی از لون جنس چپ بودیم. همان گونه که توده های عامی در جستجوی صاحب زمان خود به خمینی رسیده بودند و تمام خواسته های خود را در سیمای او متجلی می ساختند ما نیز با یاری حزب توده در قالب سیاست ورزی آرام آرام دل در گرو خمینی می نهادیم ولباس دمکرات انقلابی بر تن او می دوختیم ، چشم بربسیاری از فجایع که اتفاق می افتاد می بستیم واز کنارش می گذشتیم.

بی خبر از خنده مکارانه او و اطرافیانش که با همراهی ما در حال کوبیدن آزادی در سیمای لیبرال ها و لیبرالیسم بودند!

هر خبری که می رسید نشانه ای بر درست بودن خط مشی جدید بود.از سپاهی پاسداری که سطل رنگ نگاه می داشت تا هوادار سازمان شعار مرگ بر امریکا بر دیوار بنویسد تا کمیته ای که هوادار دستگیر شده با اعلامیه های سازمانی را با بر داشتن چند اعلامیه برای خود آزاد میکرد.

ازاجرای بند ج ، دال که از سر زبانمان نمی افتاد تا تمام قدرت بدست شورا ها. این دوره دور شیفتگی تشکیلات فدایی اکثریت به خمینی و جمهوری اسلامیست .دوره ای که تمامی تشکیلات بسیج گردیده بودند تا از خمینی دفاع کنند و در لوای این دفاع کردن شعار های خود را که خوشبینانه فکر می کرد همان شعار های خمینی است در بین مردم اشاعه دهند.
این تفکر سازماندهی متناسب با خود را طلب می کرد ..انتشارانی و کتابفروشی شناخت مولود همین گونه تفکر بود،محلی نیمه مخفی نیمه علنی، که مهم ترین بخش کار و تلاش سازمان در عرصه پخش را بر عهده داشت .

انتخاب چهره های مردمی و پر جنب وجوش از اعضای تشکیلات برای امرانتشارات بخصوص در کار پخش از طریق کتابفروشی شناخت که داشت به اصلی ترین مرکز سازماندهی توزیع تبدیل می شد در دستور کار قرار گرفته بود.

کتابفروشی کوچکی که بمحل رفت آمد اعضای علنی و توده ای و گاه مخفی قاطی شده در رفت آمد های خریداران کتاب به امری عادی بدل گردید بود. کمتر فرد سازمانی بود که گذرش به این کتابفرشی کوچک نیفتد .چشم و گوشی نجنباند و احیانا دیداری با دوستان تازه نکند.

کم نبودند اعضای سازمانی بخصوص پیک های شهر ها و شهرستان ها که به کتابفروشی سر نزنند و در قهوه خانه زیر زمینی مقابل کتابفروشی دور میزی با هم ننشینند، بحث نکنند. هرچند که بحث در قهوه خانه ممنوع بود.

فکر حاصل از کار علنی و تازه پا بودن ارگان های تعقتیب و مراقبت جمهوری اسلامی که هنوز خوب جایگزین نشده بودند! این فرصت را برای مدتی به اعضای سازمان داده بودکه بی خیال وبی خبر از فاجعه در راه در یمین ویسار جولان دهند. تنها جوان های موتلفه بودند که می آمدند زاغ سیاه کتابفروشی را چوب می زدند. کسانی که بعدا پایه های اصلی تعقیب و مراقبت جریان های چپ بخصوص حزب توده گردیدند. هرگز روزی که حماد شیبانی را دیدم که برکف کتابفروشی نشسته تکیه داده بر قفسه های کتاب با چشمانی اشگبار شعری از نیما را می خواند فراموش نمی کنم .

نازک آرای تن ساق گلی که که بجان پروردم

و بجان دادمش آب

ای دریغا !به برم می شکند !
روز های بعد جدایی اقلیت و اکثریت بود چه میزان غم بر چشم ها وشانه های اوسنگینی می کرد؟

ادامه دارد

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد