logo





تصویر آخرالزمانی دبیرکل از بحران جهانی، سترونی راه حل هایش، و صورت بندی بحران از منظری دیگر

يکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰ - ۰۳ اکتبر ۲۰۲۱

تقی روزبه

Taghi
آنتونیوگوترش به عنوان نخستین سخنران مجمع عمومی هفتادو ششمین نشست سالانه سازمان ملل با ارائه گزارشی فشرده و کمابیش شفاف و روشن از اوضاع جهان، به گفته خودش زنگ خطر را به صدا در آورد. سخنان او باهمه کم و کاستی هایش، به یک تصویرآخرالزمانی از جهان موجود شباهت داشت. کاربست مقولاتی چون بن بست نابودی، ایستادن برلبه پرتگاه، سمت گیری اشتباه، احساس بی آیندگی و ناامیدی جوانان- سازندگان آینده- از آینده خود، و رشد عدم عقلانیت و علم ناباوری و راست کیشی. ترس از «خزیدن جهان به سمت دوقطبی شدن و دو مجموعه متفاوت از قوانین اقتصادی، تجاری، مالی و فناوری، دو رویکرد متفاوت در توسعه هوش مصنوعی و در نهایت دو استراتژی نظامی و ژئوپلتیک متفاوت»، داشتن فاصله نوری با اهداف تعیین شده زیست محیطی در پیمان پاریس، تشدیدنابرابری های خیره کننده و شکاف های طبقاتی و رفاهی در مقیاس جهانی بویژه در دوره پاندومی و تهدیدهائی که متوجه صلح جهانی است و انواع تبعیض های جنسی و دیگرتبعیض ها که جملگی بیان گر ابعادوخامت آمیزبحران هائی هستند که می روند از کنترل خارج شوند. در سخنان او آشکارا کفه نا امیدی و احساس خطر از مسیرحرکت بر کفه اصلاح و امید غلبه داشت: «ما با بزرگترین آبشاربحران تمام زندگی خود مواجه شده ایم. این یک کیفرخواست اخلاقی برای وضعیت جهان ما و قباحت آوراست. ما در آزمون علوم قبول اما در اخلاق رد شدیم».

بیان چنین سخنانی از تریبون سازمان ملل و توسط بالاترین مقام مسؤل آن، یعنی نهادی که رسما متقبل تمشیت بحران های جهان و برقراری عدالت و صلح و تأمین حقوق بشر است، باردیگر این پرسش را پیشارویمان قرار داد که با کدام کوله بار و به کدام سو روانه ایم؟.

لویاتان های دیجیتالی!

سوء استفاده وسیع از اطلاعات و داده های دیجیتالی شهروندان دارای جنبه های مختلفی است. از بهره برداری مالی و تجاری توسط شرکت ها و غول های بزرگ و نهادهای قدرت گرفته تا شکاف ها و تبعیض های موجود در بهره مندی از دنیای دیجیتال و تا خطریک تهاجم سایبریک گسترده به عنوان پیش درآمدیک حمله نظامی گسترده با هدف انهدام و از کارانداختن زیرساخت های حریف و سلب قدرت واکنش متقابل: «من مطمئن هستم که هرگونه رویارویی بزرگ آینده، با یک حمله سایبری بزرگ آغاز خواهد شد. چارچوب‌های قانونی برای رسیدگی به این مسأله کجاست؟ سلاح‌های خودمختار، امروزه می‌توانند اهداف را انتخاب کرده و افراد را بدون دخالت انسان بکشند. آنها باید ممنوع شوند».

اما علاوه بر آن ها او به سویه های دیگری از یکه تازی غول های دیجیتال و اربابان قدرت به عنوان یکی از بزرگترین چالش ها و خطراتی که با آن روبروهستیم نیز اشاره می کند: دستکاری اذهان و شکل دادن به الگوهای رفتاری ما. گرچه چنین هشدارهائی تازگی ندارد و بارها توسط پیشروان اجتماعی و جامعه شناسان داده شده است. اما بیان آن از زبان یک مقام رسمی در یک موقعیت بین المللی اهمیت خود را دارد:

«یک کتابخانه وسیع از اطلاعات در موردهر یک از ما جمع آوری شده است اما ما کلیدهای آن کتابخانه را نداریم. ما نمی دانیم این اطلاعات چگونه، توسط چه کسی یا با چه اهدافی جمع آوری شده است، اما می‌دانیم که داده‌های ما به صورت تجاری برای افزایش سودشرکت‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. آن ها، الگوهای رفتاری ما، همچون قراردادهای آتی، کالا شده و فروخته می‌شود. داده‌های ما هم چنین برای تأثیربر ادراک و نظرات ما استفاده می‌شود. دولت ها و دیگران می‌توانند از آن برای کنترل یا دستکاری رفتار مردم، نقض حقوق بشر افراد یا گروه‌ها و تضعیف دموکراسی سوء استفاده کنند. این یک داستان علمی تخیلی نیست؛ یک واقعیت علمی است». به این ترتیب جمع آوری و کنترلی که به شکل نرم افزاری و در قالب داده های دیجیتالی از همه عرصه های زندگی شهروندان از ریزترین تا درشت ترین صورت می گیرد چنان است که لویاتان های غیردیجیتالی حتی خوابش را هم نمی دیدند! تنها تفاوت عمده آن است که اگر آن ها عمدتا با مکانیز های انضباطی و تنبیه و سخت افزاری کنترل می کردند و واداربه تمکین، اینان از طریق کنترل از درون و القاء سوژگی کاذب منویات خویش را پیش می برند.

سرمایه داری هم چون یک سامانه اعمال قدرت!

آن چه که گوترش تحت عنوان شکل دادن به الگوی رفتاری و دستکاری ذهنی به آن اشاره می کند، در حقیقت چیزی جز پیشرفته ترین نوع تکنولوژی اعمال قدرت برای تبدیل شهروندان به ابژه سرمایه و بازار و یا اهداف سیاسی معطوف به آن نیست. در عین حال، بازتاب یک احساس نگرانی فراگیر و همگانی از پایش دیجیتالی است که گوئی راه فراری از آن وجود ندارد و همه ناگزیرند خود را با آن همساز کنند. دستکاری در ذهنیت ها و تولیدالگوهای رفتاری موردپسندسرمایه و سیاستمداران، فراتر از تبدیل نیروی کار به کالا که تبدیل خودانسان و کلیت او با همه توانائی های جسمی و ذهنی اش به کالاست. هدف ایجادتجانس و همذات سازی او و جامعه با سرشت و میل پایان ناپذیرسامانه سرمایه است به تبدیل همه عناصرهستی به کالا، هرچه و هرجا که بتواند و تمکین و انقیادهمگانی به امیال و بایدونبایدهای سرمایه.

تولیدکالا توسط کالا!

دستکاری ذهن ها و شکل دادن به الگوهای رفتاری ما، اعم از نوع مصرف کردن و اندیشیدن و آرزوکردن و عشق ورزیدن و تفریح کردن و کلا نحوه زیستن، امروزه به تکنولوژی قدرت برای کنترل جوامع بشری ابعادنوین و بس خطرناکی داده است که براستی عنوان«لویاتان های دیجیتال» برازنده آن است.

تبدیل کردنمان به ابژه کامل سامانه سرمایه در عین حال به معنای شکل دادن به پدیده نوظهوری بنام «پرولتاریای نوین دیجیتالی» است و عجیب نیست که در نتیجه بسط مناسبات سرمایه داری به همه وجوه زندگی، شاهدیم که همه به کاربران ماشین های غول آسای دیجیتال در ابعادجهانی ( پرولتاریای نوظهوردیجیتال) تبدیل شده ایم، آن هم بدون مزد و محدودیت ساعت کاری و رایگان و چه بسا با میل و رغبت کامل!. بطوری که با هر کلیک خود در حال تولیدسود و فربه کردن سرمایه های نجومی غول های هیولاوشی هستیم که کنترل و نبض کل جامعه بشری را در اختیار خود گرفته اند و افزایش نجومی ثروتشان روزانه وساعتی است.

به بیان دیگر این مصداق همان گزاره ای است که طبق آن در نظام سرمایه داری تولیدکننده و محصول هر دو یکی هستند، یعنی کالا ( انسانِ تبدیل شده به کالا) کالا تولید می کند، در برابرآن مناسبات بدیلی که طبق آن قراراست انسان، انسان تولید کند ( به گفته مارکس انسان تولید می کند و انسان تولید می شود). از آن جا که سرمایه در ذات و گوهرخود یک رابطه اجتماعی و مناسبات قدرت نابرابر است، حتی در همان نقطه صفرتولید در رابطه بین یک سرمایه دار و کارگری که تن به فروش نیروی کارخود می دهد، در دوره سرمایه داری معاصر که سرمایه به همه عرصه های زندگی و طبیعت چنگ انداخته است و زندگی و جوامع انسانی را هم چون یک کارخانه عظیم و گستردهِ تولید و انباشت و بازتولید کنترل می کند، این پویش درونماندگارکالاسازی سرمایه به کل کالبداجتماعی جامعه تسری یافته و همه عرصه های زندگی را در کلیت خود کنترل می کند. آن چه که آنتونیوگوترش به عنوان دبیرکل سازمان ملل بر زبان آورده است، چیزی جز اعتراف ولو ناخواسته به این پویش سرطانی سرمایه نیست.

با این همه از آن جا که سرمایه داری یک کلیت ناتمام است و بندنافش به کارگران و مولدین واقعی ثروت و قدرت و نیز مقاومت آن ها گره خورده است، قادر نشده و نیست که جهانی را که به تسخیرخود در آورده است به تمامی با امیال و الزامات خود سازگارکند. تشدید و عروج بحران ها خود بازتاب همین ناتوانی است!. گواین که وجودچنین بحرانی هنوز به معنی صف آرائی قاطع و فراگیرضدسرمایه داری توسط «پرولتاریای جهانی» در برابر سرمایه داری جهانی و لاجرم هموارشدن راه رهائی از چنگ این اختاپوس نیست. برعکس به دلیل گسست ها، رقابت ها و آشفتگی های مهمی که در میان طبقات فرودست وجود دارند و به وجود می آیند، رفع آن ها شرط لازمِ تغییرتوازن قوا و برآمدجنبش های آزادیخواه و برابری طلبانه است.

آیا این آژیرخطر شنیده خواهد شد؟

در شرایطی که جامعه جهانی با «آبشاربحران ها» هر روز و هرساعت با سرریزشدن آوارگون میلیون ها و بلکه میلیاردها خبر و واقعه و پیام مواجه هست و بخش مهمی از آن ها از وقوع فاجعه و جنگ و گرسنگی و تباهی و ترور و شکنجه در چهارگوشه جهان خبر می دهند، آیا می توان امیدداشت که صدای زنگ خطری که این بار توسط دبیرکل سازمان ملل به صدا در آمده است شنیده شود و یا آن که درمیان بی شمار تلاطم ها و وقایع و اطلاعات ریز و درشت به سرنوشت خبرهای دیگر دچارشده و پس از مدت کوتاهی محو و جای خود را به موضوع های دیگری خواهدداد؟. آیا سیلان رویدادها و روزمرگی ها و انواع مصیبت های ریز و درشت مبتلابه بشر به او اجازه می هد که بتواند اندکی از تنگناهای روزمرگی فاصله گرفته و به افقی فراختر از محدوده های جلوی چشمش بنگرد و بیاندیشد؟. آیا ما با یک نوع کرختی ناشی از آبشاررویدادها مواجهیم که موجب عدم حساسیت لازم و متناسب در برابر تهدید ها و چالش های بزرگ و فراگیری گشته است که در سرنوشتمان مؤثرند و هرلحظه بزرگتر می شوند و به ما نزدیک تر؟. متأسفانه این واقعیت دارد که امروزه مغاک بزرگی بین روزمرگی و غرق شدن در مسائل خرد و ریزمحلی و اطراف خود و یا کشوری و مسائل کلان و جهان شمول به وجودآمده است، گرچه این ها ذاتا در برابرهم نیستند و از قضا بطورمتقابل برهم تاثیر گذارند، اما این رویکردیک جانبه است که فرصت و مجال اندیشیدن به ریشه ها و به روندهای فراگیر و سراسری را از ما گرفته است. و این در حالی است که در این دهکده جهانی که هم چون ظروف مرتبطه عمل می کند، همه سوارقطارسرنوشت مشترکی هستیم که معلوم نیست به کدام سو در حرکت است. بیش از آن، حتی طبق همین آژیری که در هفتادوششمین نشست سازمان ملل به صدا در آمده است می دانیم که به سوی پرتگاه و یا یک بن بست ویران کننده روانیم! بدیهی است که از دولت ها و اربابان جهان که خود مسبب و عامل آن هستند نمی توان انتظارشنیدن و تصحیح مسیر داشت، مگرآن که شدیدترین و توفنده ترین فشارهای جنبش های بزرگ و نقش آفرینی «ابرقدرت» افکارعمومی آن را وادارد. اما اکنون چنین توفشی که در تناسب با ابعاد خطر و اهمیت پی آمدهایش باشد از جانب مسافران قطارسرنوشت دیده نمی شود که لاجرم برانگیختن آن خودبخشی از نقشه راه است. به ویژه که در طی دوسال گذشته پاندومی کرونا که خود به یکی از رکن های بحران تبدیل شده است، تأثیرمنفی خود را در شکل گیری اعتراض های گسترده و توده ای بجا نهاده است. بهرحال، یک فاکتورمهم و کارساز برای شکل گیری جنبش های سراسری و مقابله فعال با «بحران انتقال» ایجاد تعادل و رابطه سازنده بین مسائل و مبارزات اخص کشوری با مبارزات جهانی است. [این رابطه بین شرایط و مسائل داخلی با جهانی، خاص و عام، یک رابطه انضمامی است و درونماندگار].

عدم تناسب ابعادبحران و نقشه برون رفت از آن در سخنان گوترش!

هر چقدر که تصویردبیرکل از بحران ها و هشدار نسبت به پی آمدهای مسیر تا کنونی به عنوان یک مقام مسئول کمابیش شفاف و صریح است، بهمان اندازه پاسخ وی در ریشه یابی و چگونگی برون رفت از بحران ها کنگ و ناروشن است. همه چیز نهایتا به بداخلاقی و رفوزه شدن دولت ها و دست اندرکاران سیستم جهانی در اخلاق بر می گردد. گوئی که مقصراصلی وضعیت بحرانی جهان همانا بدخلقی دولت ها هستند که اگر به خودآیند و نمره خوبی بگیرند کارهای جهان روبه راه خواهد شد!. در نتیجه راه حل او در درجه اول به یک توصیه پیرامون بهبوداخلاق تنزل پیدا می کند.

البته این گونه چاره اندیشی ها با توجه به ساختارنهادسازمان ملل و مبعوث شدن خوددبیرکل توسط این قدرت ها، چندان غیرمنتظره نیست و عجیب نیست که مخاطب اصلی وی همین قدرت ها باشند. توصیه های دیگر او برای خروج از بحران شامل بازگشت به چندجانبه گرائی، دعوت به همکاری و تفاهم بیشتر و استفاده از انرژی جوانان با ایجادشاخه ای از جوانان در نهادسازمان ملل است.

مخاطب دبیرکل و سترونی دولت ها و نهادهای جهانی

مخاطبان اصلی توصیه های دبیرکل همان کسانی هستند که جهان را باین روزکشانده اند. دخیل بستن به خودعاملان بحران برای حل آن ها در حالی که همان سیاست ها را ادامه می دهند، به چیزی بیش از یک خوش خیالی نیاز دارد: خود و دیگر فریبی. چرا که اولا این بحران ها از آسمان نازل نشده اند بلکه اساسا بیلان خروجی دولت ها و طبقات حاکمه است. به ویژه بیلان دوره پسا فروپاشی جنگ سرد و جهانی سازی چهارنعل توسط سرمایه داری رهاشده از مهار که کل سخنان دبیرکل متوجه آن است. می توان پرسید برآمدغولی بنام چین جدید که اکنون به عنوان آماج جدیدی برای دوقطبی سازی جدید با تغییر ریل مبارزه جهانی علیه تروریسم و راهبرد«تمدن سازی» به مددلشکرکشی از جمله در افغانستان توسط دولت های آمریکا و متحدان نزدیکش معرفی می شود، از کجا سربرآورده است؟. به جز پیوندسیلکون ولی با نیروی عظیم کارارزان چین؟ یعنی از نحوه انکشاف جهانی سرمایه داری در پی سودخواری بیشتر که اکنون به شکل یک جنگ هژمونیک و تمام عیار بین دوقدرت برای سرکردگی قرن بیست و یکم در آمده است. حتما در این سخنرانی یکی از مهم ترین مخاطبان دبیرکل دولت جدیدایالات متحده بود. آمریکائی که پس از جنگ دوم جهانی به عنوان قدرت هژمونیک و تکیه گاه اصلی برای ایجادنظم حهانی نوین از دل جنگ گرم سر بلندکرد و حال آن که اکنون خوداین تکیه گاه است که دچارشکاف و دوشقگی شده است. بطوری که همزمان با سخنرانی جوبایدن در سازمان ملل شاهدیم در خودآمریکا جناح مقابل به دلیل «بایدن گیت» افغانستان و نارضایتی از سیاست های زیست محیطی و مهاجرتی و امثال آن در صدداستیضاح او برآمده است که این روزها با افت درجه مقبولیتش در نظرسنجی های جدید از ترامپ هم عقب افتاده است. و این یعنی که تحولات داخلی آمریکا که منجر به آمدن بایدن شد نه فقط بازگشت ناپذیرنیستند، بلکه خطررجعت همان جریان راست که گوترش نسبت به عروج آن ها هشدار می دهد وجوددارد. بگذریم از این که حتی خودبایدن هم برخلاف وعده بازگشت چندجانبه گرائی اش، عملا به پیش برد وصایای راست محافظه کار در دفاع از شعاراول آمریکا و سیاست دوقطبی سازی جهان حول چین و روسیه با ادعای رهبری جهان و یکجانبه گری اش، چنان که با دورزدن اروپا با تشکیل پیمان آکوس شاهدش بودیم. پیمانی که به معنی پرده برداری از گوشه ای از سیمای جهان پسا خروج افغانستان و پسا کرونا محسوب می شود. سیاست های اعلام شده بایدن مصداق همان دوقطبی کردن جهان و خطرجنگ سردجدیدی است که دبیرکل نسبت به آن هشدار می دهد و به عنوان بزرگترین خطری که در کل حیات زندگی امان با آن مواجه شده ایم نام می برد.

خلاصه آن که از هرسو که بنگریم، چه سخنان دبیرکل و چه عملکرد و جهت گیری های دولت ها و قدرت های حاکم برجهان نشان دهنده آن است که به خودی خود در بالا و توسط قدرت های بزرگ، پاسخی برای برون رفت از بحران ها و تغییرمسیرحرکت یافت نمی شود و راه حل را باید در جای دیگر و به واسطه عاملین دیگر جستجو کرد.

در جستجوی صورت بندی بحران و راه برون رفت

در شرایطی که جهان با بحران نظم موجود و تعینات آن مواجه شده است و در ملتقای عبور از آن به نظم نوین و در کشاکش حول آن بسر می برد، با این پیشفرض که غایت و مقصودی پیشینی در کارنیست، و بقولی هم شق بربریت و هم شق حرکت به سمت رهائی مطرح است و همه چیز به آن بر می گردد که کدام طبقه و جریان و نیروی تاریخی بتوانند مهرخود را بر رویدادها بزند. اکنون معلوم شده است که از انقلاب صنعتی بدین سو، بشر ( و بورژوازی) نقش منفی خود را بر طبیعت و گرمایش آن حک کرده که اکنون به نقطه های بحرانی خود نزدیک شده است، آیا حالا انسان می تواند راهی برای برون رفت نه از یک بحران که از بحران های چندگانه و مرکب بیابد و مسیرحرکت خود را تغییربدهد؟. تغییرمسیری که مستلزم تغییرات مهم و رادیکال در مناسبات درونی بین خود و یا تعامل با طبیعت و از جمله نحوه زیست و تغذیه خوداست. همه چیز بر می گردد از یکسو به میزان نقش آفرینی مثبت نیروهای پیشرو از یکسو و خنثی کردن نقش آفرینی منفی قدرت های ذینع از وضعیت موجود از سوی دیگر. نکات زیر در راستای پاسخ به همین پرسش است:
الف- جهان بطورهمزمان با انباشت بحران های حل نشده و بزرگ و مرتبط با هم در عرصه های گوناگونی مواجه هست که آن را به لبه های پرتگاه می کشاند.

ب- دامنه تأثیری گذاری این بحران ها عموما فراکشوری بوده و با خصلت جهانی و تمام بشری متمایز می شوند، که با وجودتوزیع نابرابراین بحران ها، اما در مجموع کسی از ترکش های آن در امان نیست. عوامل متعدد و چه بسا متضادی در تشدیدبحران ها دخیلند، اما در مقیاس کلان دال اصلی و عامل عمده را می توان و باید در عملکرد و بیلان سرمایه داری جهانی شده و تاخت و تاز چندین دهه ای آن تحت عنوان سیاست های نئولیبرالیستی و نحوه مواجهه اش با پی آمدهای سلطه و نحوه انکشاف خود دانست. که بیش از همه بر زندگی و معیشت میلیاردها نفر از ساکنان سیاره- اکثریت عظیم فرودستان جهان- تأثیر مخرب بر جای نهاده و امیدبه آینده را از نسل های جدید و آینده ساز ربوده است. تضادآن با برابری و عدالت اجتماعی، با دموکراسی و تعمیق آن و با محیط زیست و در یک کلام با زندگی در مقیاس تازه ای عیان شده است. چنان که در این روزها و مشخصا در این سخنرانی، بویژه نسبت به ابعاد بحران بزرگ زیست محیطی و تغییرات اقلیمی ناشی از نقش انسان (و نظام تولیدی حاکم) با خطررسیدن به نقاط بازگشت ناپذیر و نیز بحران سلامتی، پی آمدهای گسترده پاندومی کرونا و نحوه مواجهه با آن، بخصوص بر قاطبه اقشارتهیدست جهان و کلا خطرگسترش پاندومی ها و البته بحران های مهم دیگری چون بحران پناهندگی و مهاجرت ها و جنگ ها و ظهور لویاتان های دیجیتال، انباشت زرادخانه های کشتارجمعی و تولید و کابردمصنوعات هوشمندخارج از کنترل با اهداف سودجویانه و نظامی از جمله کشتارباصطلاح هوشمندانه و... نیز وجود دارند که جملگی بر اساس منطق تولیدسود و رقابت و انباشت و فربه کردن هرچه بیشتر یک اقلیت با فاصله نوری از دیگران استواراست.

ج-راه حلی برای برون رفت از بحران در بالا یافت نمی شود. سرمایه داری جهانی شده که مولد و متهم اصلی بحران های کنونی است، خود قادر نیست و نمی تواند منتقد و محاکمه کننده خویش باشد و هرچه هم که انجام دهد تنها برای نجات خویش از چنبره بحران ها و تقویت تکنولوژی و مصادره و کنترل و «رام کردن» هرچه بیشتر جامعه است. حتی اگر شده و بتواند با مصادره شعارانقلاب سبز علیه انرژی های فسیلی با هدف و سودای گشودن بازارهای جدید و در راستای تعمیق فرایند کالاسازی در ریل های باصطلاح جدید ( آن گونه که جوبایدن در سخنرانی اش در مجمع عمومی به آن اشاره کرد) و یا آن گونه که این روزها شاهدیم در تلاش برای تسخیرفضا با اهداف چندگانه انباشتن آن از سلاح های کشتارجمعی به امیدکسب برتری بر رقبا و رونق بخشیدن به کسب و کارهای تولیدوسائل کشتارجمعی، یا تبدیل فضا به حوزه گردشکری و تجاری کردن آن و یا حتی سودای مستعمره کردن سیارات دیگر ( از جمله استخراج معادن)است. با کوچک و حقیرشدن سیاره زمین، اکتشفات جدید با همان روحیه تجاری و نظامی کشف قاره ها، متوجه فضای اطراف زمین و سیارات دیگر هم شده است. دیگر آن افسانه های ساخته و پرداخته شده خودانتقادی و خوداصلاحی دمکراسی های غربی نیز کارآئی موردادعای خویش را از دست داده است. چرا که خوداین دمکراسی نیز دچاربحران سترونی شده است. بگذریم از این که حتی آن شکوفائی و منشورنظم جهانی پساجنگ و تشکیل دولت های رفاه نیز اساسا محصول فشار از پائین و بیم از انقلابات و فروپاشی سیستم و از جمله تقسیم جهان به بلوک شرق و غرب طرفدارسوسیالیسم و سرمایه داری بود (صرفنظر از آگاهی امروزمان از ماهیت و چیستی آن نوع تجربه ها و در س های بزرگ آن ها).

د- اکنون در شرایطی که نه بازگشت به گذشته یعنی بازیافت پتانسیل و شادابی اولیه آن منشورکهنه شده پساجنگ جهانی دوم و نهادها و ساختارها و نظم برآمده از آن ممکن است، به دلیل از دست دادن ظرفیت های تاریخی اشان و تغییررادیکال شرایط و توازن نیروها، بطوری که حتی اجماعی حول اصلاح سیستم هم در بالا وجود ندارد، و نه حتی اگر هم ممکن بود با سطح مطالبات و دستاوردهای امروزبشر برای شیوه زندگی بهتر و بلوغ و قامت کنونی وی خوانائی داشت. در چنین شرایطی که حرکت به جلو در بالا مسدوداست، در وضعیتی که جهان به برداشتن گام ها و تغییرات اساسی در تناسب با بحران نیازدارد، آن نیروی محرکه و تکیه گاه اصلی که اهرم تغییر را می توان بر روی آن نهاد، تنها در پائین یافت می شود و با نقش آفرینی مثبت مردمان تحت ستم و جنبش های ترقی خواه. یعنی همان عاملانی که همواره در تاریخ تحولات بزرگ نقش آفرین بوده اند. اما اکنون در شرایط به قول دبیرکل «بن بست نابودکننده» آن ها دیگر نمی توانند به نقش های غیرمستقیم و بازنمائی شده و نیابتی با وساطت و میانجی گری سرمایه و دیگر نیرو ها و طبقات وابسته به آن بسنده کنند. در حقیقت این بن بست، بن بست بالائی ها است و نه بن بست کل بشریت و توان او. آزادشدن چنین نیروئی در پائین البته امرآسانی نیست و با ِورد و شعار و یا به شیوه های گذشته شدنی نیست و در گرو «خودآگاهی» به این سترونی در بالا و این درک تاریخی است که وظیفه برون رفت از این بحران و انتقال به وضعیت نوین اکنون بیش از هر زمان دیگری بر عهده خودسازندگان تاریخ و مولدین اصلی ثروت و قدرت، یعنی جنبش های مردمان خلع یدشده و تحت سلطه و استثمار، آن هم نه در مقیاس ملی در این یا آن کشور، بلکه در مقیاس جهانی و با مطالبات جهانی است که خود مستلزم خانه تکانی ازتنگنای خرافه ها و الگوهای زیست تحمیل شده از سوی سرمایه و بقایای محدودنگری دوره سپری شده دولت-ملت گرائی و دیگررسوبات ارتجاعی و بازمانده و فعال شده از تاریخ کهن چون پارادایم اسلام سیاسی و انواع دیگر بنیادگرائی هاست. در همین راستا پیوند جنبش های جهان حول خواسته های جهان شمول خود-عروج انسان در قامت عصرجهانی شدن- و برای شکل دادن به اعتراضات سراسری و مشخصا حول منشوری از مطالبات نوین و پیشرو، منشوری معطوف به عبور از بحران دوره انتقال که بسیاری از آن ها در طی این سال ها توسط جنبش ها و پیشروان مطرح شده اند و نیاز به تدقیق و فراگیرشدن دارند، مهم ترین دستمایه پیشروی است. تنها عاملین و سوژه هایی که نگاهشان به ریشه های بحران و متعلق به جهان نو هستند می توانند به «بحران انتقال» و زدودن سترونی آن معنای واقعی و مثبت بدهند. همانطور که جریان های ذینع از جهان کنونی و روندهای کهنه نیز در پی زدن مهرخویش برجهانی هستند که دیگر نمی توان به شیوه تاکنونی آن را پیش برد.

بدیهی است که در این میان بهره گیری هوشمندانه از شکاف های بلوک بندی های قدرت ها، بدون آویختن به هیچکدام از قطب های سرمایه داری‌ و با حفظ استقلال کامل از آن ها، در اتخاذاین یا آن تاکتیک می تواند کاربردعملی داشته و در خدمت استفاده بهینه از فرصت ها و زایل کردن تهدید ها باشد.

ه- تاریخ و تاریخمندی یعنی متفاوت بودن حال از گذشته و طرحی نوافکندن. بشر همواره از تجربه ها و خطاهای خود و راستی آزمائی پروژه های به عمل آمده می آموزد و با کسب آگاهی های نوین و تدوین فرضیه های جدید به تغییروضعیت و ساختن آینده مبادرت می کند و در همین رابطه بکارگیری درس های تجربه بزرگ قرن بیستم و خروجی آن ها، به ویژه آن چه که نباید انجام شود، اهمیت زیادی دارد. شعار یا سوسیالیسم یا بربریت و بازخوانی آن در تناسب با جهان کنونی و پیچیدگی هایش باردیگر اهمیت پیداکرده است. با این تأکید که در این معنا سوسیالیسم به مثابه بدیل، بیش از هر چیزی بیانگرمناسبات اجتماعی مبتنی بر فرصت های واقعا برابر برای تک تک افرادجامعه است و نه نظر و ایدئولوژی ناکجاآبادی و یا حتی تقلیل آن به یک پروژه و سیستم معین. اگر سرمایه داری به دلیل وابستگی اش به استثمارکارگران و زحمتکشان همواره یک کلیت ناتمام و ناخودبسنده و هم چون یک سامانه و انگلی مکنده برپیکره جامعه و انحصاری کردن توانائی ها و داشته های آن است، سوسیالیسم نیز در جهتی دیگر و دقیقا متضاد با آن، با وابستگی اش به توانائی و اراده و آگاهی و شکوفائی تک تک افرادجامعه، خودارجاعی و خودگردانی آن همواره یک برنامه نیمه تمام است.

و- صورت بندی بحران به شکل «بحران انتقال»، از یکسو بیانگرکشاکشی است که بین کهنه و نو در ضرورت عبور از جهان پساجنگ دوم به جهانی نو و در تناسب با قدوقامت و دست آوردهای بشرامروز جریان دارد. و از سوی دیگر بیانگربحران انتقال و زایش نو است که خودمحصول عوامل متعدد و پیچیده و بازدارنده ای است که هم در بالا و هم در پائین عمل می کنند. در نتیجه چنین کشاکشی گرچه نظم مستقر و بازیگران عمده آن دیگر قادر نیستند به همان شکل و شیوه تاکنونی حکمرانی کنند، اما نیروهای نو نیز هنوز قادر نیستند که خلأ در حال به وجودآمدن را پرکنند. به سبب آن چه که می توان از آن به عنوان «بحران بدیل» یا بحران زایش نام برد، نظم نوینی که بتواند جایگزین نظم کهنه و پاسخ گوی انباشت بحران ها باشد، هنوز وجودعینی و فعلیت یافته ندارد. جان سختی نظم کهن و ریشه دوانده در اعماق جامعه جهانی در غیاب آمادگی لازم جامعه جهانی برای زدن مهرخود بر نظم نو از یکسو و نیز سترونی بالائی ها در قیاس با دوره پساجنگ از سوی دیگر، از مهم ترین خودویژگی وضعیت کنونی یعنی بحرن انتقال است که جهان تا اطلاع ثانوی با آن در گیراست. ما هنوز نمی دانیم که چگونه می توانیم و باید از این بزنگاه حساس و خطیرتاریخی عبورکنیم. با این همه این را می دانیم که دستمایه های اصلی ما برای عبور از بحران، سوای درس های تجربه های گذشته و این پیشفرض که هیچ تقدیری در کار نیست مگر تقدیرخودانسان، تلاش برای صورت بندی درست بحران و آگاهی از مختصات وضعیت انتقالی و پررنگ کردن خطوط چهره جهانی است که می تواند از دل جهان کهنه بیرون بیاید و این که جنبش های ترقی خواهانه اهرم های واقعی تغییرند.

اگر در نظر بگیریم که انتقال از جهان و مناسبات کهنه شده پساجنگ به جهان نو و با مناسبات و منشوری نوین و در خورزمانه، از جمله مستلزم تغییرات رادیکال در سه وجه اصلی بحران، یعنی شکاف عظیم طبقاتی و انواع دیگر تبعیض های موجود،‌ بحران دموکراسی نیابتی و بازنمائی شده که به معنی غیرقابل کنترل شدن دولت ها و سلطه شرکت ها و غول های بزرگ بر زندگی امان است و ضرورت تقویت و نقش آفرینی هرچه بیشتر دموکراسی مستقیم در سطوح و عرصه های گوناگون زندگی، و بحران زیست محیطی که به سرعت به نقطه های بازگشت ناپذیر می رسد، نه فقط توضیح دهنده علل سترونی انتقال از بالاست بلکه اساسا چگونگی تداوم و تقسیم سهم و تصاحب امتیازات بیشتر محل نزاع و رقابت است. هم چنین به آن معنی است که ما نه فقط با قفل شدگی در بالا بلکه با بحران انتقال در پائین هم مواجهیم که به معنی فقدان خودآگاهی لازم به نقش عاملیت خود در عبور از بحران و تشتت در صفوف خودهست. یکی از مواردمهم این تشتت را در سربلندکردن جنبش های ارتجاعی واپسگرائی چون طالبان ها شاهدیم. چنین شکافی در پائین و در صفوف کارگران و فرودستان تحت استثمار در همه جا از خودایالات متحده به مثابه پیشرفته ترین کشور سرمایه داری تا فی المثل رقابت و شکاف بین کارگران چین و آمریکا و بطورکلی در صفوف طبقه کارگرجهان جاری است. ایجاداین نوع شکاف ها و رقابت ها، با دامن زدن و عمده کردن تعلقات ملی و زبانی و نژادی صورت می گیرد. بازتولید و دامن زدن به این نوع شکاف ها در شرایطی که در عصرسرمایه داری جهانی شده بسر می بریم، توسط طبقات حاکم و سرمایه داری بحران زده بیانگر پیچیدگی و چندوجهی بودن بحران و دشواری های عبور از آن است.

در یک جمع بندی فشرده پیرامون چگونگی عبور از بحران پیچیده و چندوجهی انتقال، می توان به نکات سه گانه زیر تأکید کرد:

۱-جهان تک قطبی، جهانی که در آن یک قدرت بلامنازع و هژمونیک وجود داشته باشد چنان که آزموده شد، جهان خطرناکی است. از دوره پسافروپاشی بلوک شرق و دوگانه سازی جهان بر پایه جنگ سرد تا اعلام پایان تاریخ و اعلام دوره تک ابرقدرتی ایالات متحده و ایجادنظم نوینی بر پایه آن و تا ۱۱ سپتامبر و جایگزین کردن «جنگ هم جانبه و جهانی» علیه تروریسم بجای دوگانه های جنگ سرد، و تا لشکرکشی با هدف استقرارنظم نوین در منطقه حساس خاورمیانه و بالأخره تا فرجام نهائی و پایان دوره «پایان تاریخ»، که با خروج تراژیک دولت آمریکا و متحدینش از مهلکه باتلاق جنگ افغانستان با تفویض قدرت به همان دشمنی که بیست سال پیش تر موردتهاجم نظامی قرارگرفته بود و اینک با بدرقه خونین از خاک افغانستان همراه می شد. وجه اقتصادی این دوره مقارن بود با تهاجم لجام گسیخته نئولیبرالیسم که مجموعا اقتصادسیاسی دوره ای را تشکیل می داد که چهارگوشه جهان را شخم زد و با پی آمدهای وسیع اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و زیست محیطی همراه بود که سخنان آنتونیوگوترش بیلان خروجی آن محسوب می شود. جهان دارای تک ابرقدرت فرقی نمی کند که کدام کشور و بلوک، قدرت فرادست را داشته باشد، شرق یا غرب، جهانی خطرناک است و حتی می توان گفت به فرض اگر با فرادستی چین به عنوان یک قدرت اقتدارگراتر همراه باشد، حتی اگر نه بیشتر که کم تر خطرناک نیست. بنابراین مسأله اصلی تنظیم مناسبات قدرت متوازن و متعادل است. جهان با یک نیروی هژمونیک، جهان تک قطبی، بدلیل عدم توازن در توزیع قدرت جای خطرناکی برای آزادی و برابری و صلح و محیط زیست محسوب می شود.

۲-مهمترین خصلت جهان پسا افول تک ابرقدرتی و پسا پایان پایان تاریخ و پسا خروج از افغانستان و بالأخره پساکرونا که در کشاکش یافتن تعین جدید خوداست، همانا جهان چندقطبی است. اما تا آن جائی که به قدرت ها بر می گردد، این قطب بندی های درون سامانه سرمایه داری محسوب می شود و رابطه فی مابین آن ها ترکیبی از ستیز و همکاری به مثابه شریکان اقتصادی و متقابل یکدیگر در عین رقابت های گسترده و البته با نسبت های متفاوت فی مابین است و معنای جنگ سردهم را حتی اگر به بلوک بندی های اقتصادی و سیاسی و مالی ی منجر شود که دبیرکل از پیدایش آن ها نگران است، باید نسبی و در همین چارچوب در نظرگرفت. در این رابطه مهم ترین قطب ها عبارتند: از بلوک بندی حول ایالات متحده ( که پیمان آکوس طلیعه آن است)، تکوین و انسجام بیشتر اتحادیه اروپا با شکل دادن به قدرت نظامی تاحدی مستقل از ایالات متحده و سیاست های نسبتا مستقل در حوزه های مورداختلاف، و بالأخره بلوک چین و روسیه که آن ها نیز چالش های خود را دارند و بیش از دوقطب دیگر اقتدارگرائی را نمایندگی می کنند [ باید در نظرداشت که بطورکلی رشد اقتدارگرائی به موازات تقویت روندانباشت بر اساس مکانیزم های فرااقتصادی برای سرمایه داری بحران زده و در شرایط رقابت های سنگین اجتناب ناپذیراست]. از آن جا که در بالا پاسخ قاطع و لازم برای حل و کنترل بحران های بزرگ جهانی و مطالبات عمومی وجود ندارد و اساسا بخودی خود فاقدچنین ظرفیتی هستند و حتی به دلیل نگرانی از گشوده شدن جعبه پاندورای مطالبات رادیکال و انباشته شده و برای حفظ امتیازات خود در ساختارهای فرسوده شده کنونی، سعی خواهند کرد که در زیرچتر نظم صوری و نمادین کنونی عمل کنند.

قطب چهارم!

۳- سوای قطب های اصلی فوق، گرچه هنوز نمی توان ظهورخرده قطب بندی ها در سطوح دیگر را منتفی دانست، همانطور که اشاره شد این قطب بندی ها به عنوان تحولات درون نظام سرمایه داری در چارچوب و بسترسرمایه جهانی به عنوان ظرفی فراگیر صورت می گیرد که در عین حال هم به دلیل داشتن منافع و تهدیدها و مشکلات مشترک، و هم به دلیل توان های بازدارندگی متقابل، دامنه منازعات و رقابت ها تا حدی می تواند کنترل شود. از همین رو تا موقعی که کفه توازن قوا بطورچشمگیری به سود یک طرف تغییر نکرده باشد، وجودمنافع متقابل از یکسو و توازن قوای کمابیش مشابه نظامی و اقتصادی از سوی دیگر، که خود بیان شکاف و بحران در اردوی سرمایه داری است، به خاطر همان خصلت بازدارندگی نسبی در برابررویکردهای حذفی متقابل در حوزه های سیاسی اقتصادی و سیاسی و نظامی، می توان انتظارداشت که بطورکلی جهان چندقطبی در کنارتهدیدهای خاص خود، حامل فرصت های تازه ای هم به سودرشد و گسترش جنبش ها باشد و امکانات تازه ای برای نقش آفرینی «ابرقدرت افکارعمومی» و شکل گیری جنبش های وسیع ترجهانی حول مطالبات مشترک و فراگیر فراهم سازد و به جهان پسا تک ابرقدرتی سیمای تازه ای بخشد. این به معنانی امکان شکل گیری یک قطب مستقل از قدرت ها در پائین است که خود یک شرط حیاتی برای عبور از بحران انتقال و تحمیل مطالبات نوین جامعه بشری به قدرت ها و نیز کنترل خطرها و ستیزها و منازعات قطب های تازه است.

تقی روزبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۱

گوترش: در لبه پرتگاه هستیم .جهان بیدارشود
https://www.irna.ir/news/84478884/
تقی روزبه:
پاندومی کرونا، بحران انتقال و صورت بندی آن
https://www.akhbar-rooz.com/28837/1399/02/19/







نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد