logo





داستان خوابی عجیب اما شیرین

چهار شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۰ - ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۱

ابوالفضل محققی

abolfazl_mohagheghi_0.jpg
نمی دانم چرا رسم جنین است که نوشته حتما باید جدی و انکادره شده باشد ونهایت به یک جمع بندی منطقی و کلاسیک برسد ؟
حال آنکه زندگی تماما چنین نیست ومجموعه ای است از وافغیت و رویا از جبر و اختیار،از شادی یک خندیدن بی تکلف از ته دل تا جاری شدن بی اختبار اشکی صمیمانه در حضور دیگران بی آن که حساب کنی جه قضاوت خواهند کرد وچه میزان بر جدی بودنم شک خواهند نمود.
بهر حال صحنه زندگی همیشه با اما واگر ها و اندکی تئاتر آمیخته است و ما نیز
چه بخواهیم و چه نخواهیم جز بازیگران این صحنه .
اما خواب این دنیائی سیال بی حضور هر دم نهیب زنند عقل که کجائی؟ مجموعه در هم پییچیده از آن چه که در تاریک حانه ذهن پنهان شده و به تلنگری و شاید جابجائی بک عملکرد شیمیائی گاه با روشنی یک واقعیت در ذهنت طاهر می شود .لحظه ای بسیار کوتاه اما گاه بدرازی یک قرن .
هر بار پزشکم که پارکینسون من را کنترل می کد بمن می رسد یکی از سوالاتش این است "آیا کابوس می بینی؟ یا چیز های ترسنک در مقابل دیده گانت ظاهر می شود؟" من بخنده می گویم :" تمام خواب های من آرام و تا حد زیدی ختده آور است و تنها زمانی که به حاکمان سرزمینم ایران فکر می کنم برایم کابوس می شود دیدن حنایت کاران نشسته بر مسند قضا نشسته بر فراز قانون ."
او هم می خندد. می گویم "آیا ترسناک تر از طالبان چیزی هست ؟" می گوید" نه "!
وارد بحث نمی شوم که ترسناک تر از آن ها آن بزک کرده گان شیک پوشی هستند که آنها را از قامت یک روستائی ساده به هیکل یک دیو در آوردند! در بطری کردند و هر زمان که لازم دیدند به اسامی مختلف از بطری خارجشان می کنند !
بگذریم سخن از خواب بود و خواب دیدن من!
واقعیت این است که قبل از خواب می خواستم مطلبی در رابطه با گروه موسیقی "سل‌لا" جوانانی که چند روز قبل بخاطر اجرای یک کار دستجمعی زیبا دستگیر شدند و نیروی انتظامی با افتخار اعلام کرده که تمام نوازندگان از بزرگ و کوچک تا صاحب خانه را در بیست و چهار ساعت دستگیر کرده اند و شهر دزفول شهر "دار المومنین‌" است وبقول "مش قاسم" اجازه این بی آبروئی را در "مملکت غیاث آباد" به چند تا جوان نمی دهد! چیزی بنویسسم که دیدم اعتراض وسیع در دنیای مجازی "خدا لعنت کند این بانیان دنیای مجازی را" و همزمانی و مقایسه جمهوری اسلامی با هم پالگان طالبانی نیروی انتظامی حرف خود را پس گرفته و آن را شایعه مخالفان جمهوری اسلامی و "مش قاسم " خوانده است.چیزی ننوشتم !
خواب دیدم همراه یک همکلاسی سال های بسیار دور "بهمن همتیان" که پدرش آقای ابراهیم همتیان" رئیس اداره فرهنگ هنر وقت بود در خیابان سعدی زنجان در حرکت و گفتگو هستم .کنار خیابان چند نفری ایستاده و سخت سرگرم بحث و گفتگو هستند .
بهمن می گوید" نگاه کن ! وزیر فرهنگ است آن هم پدرم هست که دوره شان کرده اند بیا برویم ببینم چه می گوید. "بطرفشان می رویم وزیر فرهنگ مردی متوسط القامه است که هر چه تلاش می کنم نامش را بخاطر نمی آورم آیا درخشش است ؟ نه !در خواب خنده ام می گیرد تو هم که بیشتر از درخشش کسی را نمی شناسی .
آقای همتیان را بسیار خوب می شناسم .لباس شیکی پوشیده است و هنوز بهمان زیبائی و طراوتی که از مه رویان زنجان دل می برد باقی مانده است.
پیش می رویم دست می دهند آقای همتیان می گوید" بیا که خوب آمدید بحث بر سر این گروه دزفولی است که دستگیر کرده اند! نمی دانم چه بر سر این مملکت آمده زمان ما التماس می کردیم که جوان ها بیایند این کتاب خانه ما گروه موسیقی تئاتر راه بیاندازند کسی قدم در کتب خانه نمی‌نهاد. این آقای وزیر است که دارد بمن انتقاد می کند که چرا نتوانستیم گروه موسیقی راه بیاندازیم‌؟
می گویم "قربان همان که کتابخانه باز کرده بودیم پیش این بازاری های متعصب زنجان کفر ابلیس شده بودیم. بیچازه این آقای عزیز زرگری که ویلن می زد اسمش شده بود مطرب که مسخره اش می کردند و خود شما آقای محققی چکار میکردی؟"
وزیر فرهنگ نگاهی بمن می کند می گوید :" نه نه من با این آقا بحثی ندارم !"
راهش را می کشد که برود می گویم:" آقا شلوارتان پاره است بدهبد بدوزند!"
نگاه تلخی می کند می گوید" شلوار خودتان را نگاه کنید؟"
عصبانی می شوم آقای همتیان دستم را می گیرد دوتائی در امتداد خیابان بطرف اداره فرهنگ و هنر می رویم. بحث بر سر موسیقی است. می گوید:" محقق ناراحت نشو اما این جوان ها بیشتر از شما زندگی را می فهمند! ببین چطور تو این بدبختی تو این بگیر و ببند دارند از عشق حرف میزنند از بچه ده ساله تا دختر جوان هجده ساله دارند به این خوبی سازمی زنند زمان ما کجا از این خبر ها بود؟ همین شما یکبار پایتان به کانون پرورش کودکان و نوجوانان خورد؟ اون خانم که آن جا نشسته چادر روی سرش کشیده خانم فرح پهلوی است ."
باور نمی کنم. نزدیک تر می رویم سلام می کند می گوید منم همتیان این آقا باور ندارد که شما خانم فرح پهلوی هستید! چادرش را کنار می زند واقعا خود خانم فرح پهاوی است. تعجب می کنم!
می گویم "شما این جا چکار دارید ؟" چشمانش پر اشگ می شود "کجا بروم وقتی این بچه ها شروع به نواختن می کنند من بی اختیار چادر سرم می کنم می آیم این جا همین گوشه می نشینم و گوش می کنم و آرامش می یابم ."
دنبال جمله ای می کردم که پیدا کنم و بگویم که دسته ای دختر و پسر بدون حجاب اسلامی با ساز های مختلف از راه می رسند و شروع به نواختن می کنند.
کسی دستم را می کشد." بیا و برقص "
"من ؟عمرا اگر برقصم. تا حالا نرقصیده ام در کش وقوس در رقتن از دست بچه هائی که اصرار دارند برقصم هستم که از خواب بلند می شوم .
در حال خواب وبیداری از خودم می پرسم" راستی چرا ما هرگز نرقصیدیم؟ چرا برای رقصیدن باید کسی به زور دستمان را بگیرد تا دو قدمی بر داریم ،دستی تکان بدهیم و برگردیم ؟ من و رقص نه بابا ما اهل رقص نیستیم ! چرا؟"

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد