logo





گردوهای عمقزی

سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۷ سپتامبر ۲۰۲۱

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan-06.jpg
چهارنفربودند، ورزیده ی توپروگردن کلفت. پشت کوهی بودند. هرسال فصل گردوتکانی، توکوچه باغ هاودرختستانهاولوبودند. هرکدام یک چوب خوشدست هم قددرخت گردو، روشانه هاشان داشتند. نزدیک دروازه ی باغهاکه میرسیدند، یکی شان، خوش صداوبلبلی، دادمیزد:
« گردوئی! گردومی تکونیم!...»
درختهای گردوی بیشترباغهاتکانده شده بودند. اواسط پاییزگذشته وفصل گردو تکانی روبه پایان بود.
پشت دوازه ی باغ ودرختستان گردوهای پرسن وسال عمقزی که رسیدند، یکی شان که انگارجلودارشان بود، به سه نفردیگرگفت:
« درختای اینجاهنوزتکونده نشده، باغ همون پیرزن تک وتنهاست. امروزهرچی پرسه زدیم وگلوپاره کردیم، یکی نگفت خرتون به چند. یه دقه وایستین، دربزنم، ببینم چیزی میماسه، اگه اینجام چیزی نماسه، اوضاعمون خیلی بیریخته، میباس بساطمونوجمع کنیم وبریم، دیگه فصل گردوتکونی داره تموم میشه . »
دروازه زنگ نداشت، یک ربع ساعت رودرزنگ خورده مشت کوبید. سرآخرعمقزی لای لنگه ی دررابازکرد، خودرابیرون خیزاند، عینک ته استکانیش راروچشمهاش جابه جاکرد، سراپاووجنات هرچهارنفرشان راوارسی ووراندازکردوگفت:
« شوماهمون گردوتکونای پشت کوهی هستین؟ حالاچی کاردارین؟ چرادرباغومی شکونین؟ »
همان که مشت رودرکوبیده بود، گفت « سلام، همه ی باغاودرختستوناگردوها شونوتکوندن، فقط مال شومامونده، تاکلاغامابقی گردوهاتونبردن، اجازه بده امروزاونارو واسه ت بتکونیم، حاجیه خانوم. »
« اتفاقاخیلی وقت چشم به راهتون بودم. چیجوری می تکونین؟ »
« واسه خاطرگل جمال شوما، نصفانصف، حاجیه خانوم. »
« ای بابا! قدیمامردم رحم ومروت داشتن، ده یک می تکوندن، ازهرصدتاگردو، ده تاشوورمیداشتن واسه خودشون، چیجوریه که شومامیخواین نصفانصف بگیرین؟ »
« کجای کاری، قدیمانون سنگک دوآتشه ی خشخاشی دونه ای سی شی بود، مرداون روزگارادیگه، حالادونه ای خدات تومنه، اون نون سگک وآردگندمم توخواب نمی بینی دیگه حاجیه خانوم. »
« من درصدمرصدسرم نیست، ازصدتاگردوچنتاشوواسه خودتون ورمیدارین؟ »
« تخفیف میدیم، ازهرصدتاگردو، چلتاش مال ماچارنفردست به دهن، شصتاشم مال شوماحاجیه خانوم گل. »
« نه، طمع تون زیاده، ازصدتاگردو، سی تاش مال شوما، هفتادتاش مال من صاحب درختم، بیشترم نمیدم، نمیخواین، برین. »
پشت کوهی هاده بیست قدم دورشدند، عمقزی لای درزنگ زده ی نیمه باز، کمی باخودش زمزمه وصداکرد:
« اوهوی، پشت کوهیا!برگردین، باشه، همون چلتاازصدتاروقبول دارم، به شرطی که امروزتمومش کنین. فرداقراره پسرم بیادببردم پیش دکترچشم، چشمام آب مرواری آورده وپاک باباقوری شده، الانم پرهیب شوماهارومی بینم. نزدیک روخوب می بینم، دورروتارمی بینم. »
چهارجوان یال ازکوپال دررفته ی پشت کوهی برگشتندومشغول گردوتکانی شدند. پائین هاراباچوبهای بلندشان میکوبیدند، رگبارگردوهای رسیده روی علف های دوراطراف درختهامیبارید. دونفرشان دورتنه وشاخه های درخت می پیچیدندو قرقی وار، خودرابالامی کشیدند، باچوبهاشان گردوی نوک شاخه هارامی تکاندند. سرآخریک گردوهم روی درخت نمیماند.

سه ماه تعطیلی تابستان که مدرسه وکلاس ودرس وشاگردنداشتم، تهران دودآلودرارهاکردم، رفتم قشلاق شهرک کوهستانی زادگاهم، آپارتمان یک خوابه طبقه ی سوم عمقزی رااجاره کردم.
هوای تمیزولطیف کنارباغ وگردوستان رااستنشاق میکردم. روی تراس کوچک، رویکی ازصندلیهای کنارمیزفلزی کوچک گردنشسته بودم، بعدازصبحانه، کتاب میخواندم.
تراسم مشرف به کوچه سه چهارمتری بین باغ عمقزی وآپارتمانم بود. کوچه وباغ زیرنگاهم بود. ازبالاهمه رامیدیدم، ازپائین هیچکس متوجه من نبود.
گردوتکانی چهارجوان پشت کوهی، برام خیلی تماشائی بود. کتاب ومطالعه را کنارگذاشتم وششدانگ، رفتم تونخ درختهای گردوگردوتکانها، عمقزی بافاصله ای دور، بندکیف دستی معروفش رادوردست چپش پیچیده بودوبادست راستش، توعلفهاپال پال میکرد، گردوهای دورازدرخت پریده راپیدامیکردوتویک کیسه ی بافتنی میریخت. دیدش تاربود، دوروکارگردوتکانهارا درست وحسابی نمیدیدوسرش گرم کارخودش بود.
دونفر، پای درختها، گردوهای ریخته راباسرعت جمع میکردند و توکیسه گونی میریختند. جوان جلودار،یک کیسه نایلکس دستش داشت، گردوهای درشت را جدامیکردوتوکیسه نایلکس میریخت، کیسه پرکه میشد، تویک کیسه گونی کنار درباغ خالی میکرد.
ده بیست متردورتر، جوی رودخانه مانندآب روان کنارکوچه، واردزیریک پل دالون مانند می شد. جلوی دهنه پل رایک کپه بوته ودرختچه گرفته بودوداخلش پیدانبود.
جوان جلودارکیسه ی پرشده ی گردوراازکناردرباغ، روکولش گرفت وازدربیرون خزید، کیسه گونی رابردزیرپل وپشت بوته هاودرختچه ها، طوری جاسازی کردکه ازتوکوچه پیدانبود.
جریان حسابی جلبم کردوششدانگ نگاه وحواسم راسپردم به باغ وکارهای گردوتکانها.

نزدیکهای غروب که کارشان تمام شد، سه کیسه پرازگردوهای درشت، زیرپل وتودرختچه هاوبوته هاپنهان کرده بودند.
رحیم، پسریقورته تغاری عمقزی همان نزدیکی، سوپرداشت، بهش پیامک زدم ونوشتم:
« کاسه ی آب دستته، بگذارزمین وفوری بیا. »
نوشت « چی شده؟ خانوم معلم؟ واسه مادرم اتفاقی افتاده؟ ازجائی افتاده ؟ زمین خورده وجائیش شکسته؟ »
« نه، عمقزی هیچش نیست، یه عده دارن گردوهاشوغارت می کنن.»
نوشت « سرم شلوغه، واسه م بنویس، قضیه ازچی قراره؟ »
« گردوچینای پشت کوهی، سه تاکیسه ازگردوهای درشتوکش رفتن وزیرپل قایم کردن، گردوتکونیشون داره تموم میشه، احتمالایه ساعت دیگه کیسه هارومی برن.»
نوشت «‌ ده دقیقه دیگه خودمومیرسونم، خیلی ممنون خانوم معلم. »
توکوچه وکناردرازپیکانش پیاده وزنگم رازد، سرم راازکنارتراس خم کردم وگفتم:
« اونجا، زیرپل وپشت بوته هاودرختچه هاست. »
آهسته گفت « صداشوهیچ جادرنیار، شتردیدی، ندیدی. »
سه کیسه گونی گردوراتوصندوق عقب پیکانش گذاشت ودرش رابست. پیکان راچندکوچه بالاترپارک کرد، برگشت ورفت توباغ:
عمقزی باجلودارپشت کوهی هاکل کل میکردومی گفت:
« « چن کیسه گونی شده؟
« هفت ونیم کیسه گونی، حاجیه خانوم. »
« ای بابا! هرسال ده تاکیسه گونی میشد، چراامسال هفت ونیم کیسه شده؟ »
« واسه این که خیلی دیرتکوندی وکلی ازگردوهاروکلاغای غارتگربردن حاجیه خانوم. »
« حالاچن کیسه سهم من وچنتاسهم شومامیشه؟ »
« واسه خاطرگل جمال حاجیه خانوم، ارفاق میکنیم، چارتاکیسه سهم شوما وسه ونیم کیسه م سهم ماچارتازحمت کش دست به دهن، میخوام ازماراضی باشی وسال دیگه م ماگردوهاتوبتکونیم. »
رحیم عمقزی که کنارشان گوش ایستاده بود، گفت:
‌ « خیلی خب، حرفی نیست، سه ونیم کیسه ی سهمیه تونووردارین وبرین، هوا داره گرگ ومیش میشه، حاجیه خانوم، گردوهارومن میبرم، شومام بیابروخونه ت، یه کم تاریکتربشه، جائی رونمی بینی، دیروقته دیگه، میخوام درباغو ببندم. »
دست عمقزی راگرفت وازدروازه ی باغ بیرونش کشید، دروازه رابست وقفل سنگین درازولوله مانندراتوحلقه های جاقفلی گذاشت وقفل کرد. درخانه رابازوعمقزی راداخل طبقه ی اول کردورفت.
پشت کوهی هامدتی پابه پاکردند. هوای بعدازغروب، گرگ ومیش وکوچه تیره و خلوت شد. هیچ جنبنده ای توکوچه نبود. هرچهارنفرکنارپل ایستادند، یک ربع ساعت، زیرپل، بین بوته هاودرختچه هاراوارسی وزیروروکردند، کیسه هارانیافتند، انگاریک تکه نان شده وسگ خورده بودشان. پشت کوهی هادوراطراف راپائیدندو هاج واج وسر گشته، دورهم جمع شدند، سرکنارگوش هم بردندوپچپچه کردند.
سرآخرجوان جلودارباصدای بلندوعصبی گفت‌:
« تاحالاهمچین کلاه گشادی سرمون نرفته بود. من ازاون بیدائی نیستم که بااین باداجاخالی کنم. هرکلکی هست، زیرسرهمین پتیاره ی پیرهاف هافویه. سرم بره، میباس تلافیشوسرش دربیارم. شوماگردوهاروببرین خونه کلوخیمون، شبم نیومدم، منتظرم بمونین، خیالتون تخت باشه، هرجورشده، خودموبهتون میرسونم. همه چی روجمع وجورکنین، دیگه فصل کارتمومه، من که رسیدم،آماده باشین، میزنیم به چاک جاده، میریم اونجاکه فلکم نتونه پیدامون کنه. »
زنگ خانه ی عمقزی توطبقه اول راچندبارزد، عمقزی لای درراکمی بازکرد، سرش راکمی بیرون آوردوپرسید:
« سهم گردوهاتونوکه بردین، دیگه چی کارداری؟ »
« مچ پیچم روبنددرکیسه گردوی آخری، جامونده، مچم دردناجوری داره، اگه نباشه نمیتونم ازچوب گردوزنی استفاده کنم، اجازه بده بیام ورش دارم. »
« « گردوهااینجانیست، پسرم بردتوسوپرش، سرکوچه، برواونجاازش بگیر...
عمقزی حرف میزدکه جوان پشت کوهی دررابافشاربازکردوچپیدتوخانه، درراپشت سرش بسدودیگر صدائی نشنیدم. شستم خبردارشدکه دارداتفاق ناجوری میافتد. فوری به رحیم پیامک زدم:
« کاسه آب دستته، بگذارزمین ومثل برق خودتوبرسون خونه. »
« بازچی شده، خانوم معلم! سرچراغه، سرم خیلی شلوغه، اصلانمیتونم بیام. »
« یکی ازپشت کوهی های گردن کلفت، درزد، عمقزی لای دروکه بازکرد، چپیدتو، دروپشت سرش بست، دیگه صدائی نشنفتم، دیربرسی، پشیمونی وآه وافسوس بی فایده س، بعدنگی نگفتم. »
رحیم، بی حرف، قطع کرد. ده دقیقه بعد، یک ماشین پلیس پرسرعت رسیدو پشت درخانه میخکوب شد. رحیم ودونفرپلیس پریدندبیرون. زنگ راکه چندبارزدندو دربازنشد، بامشت رودرکوبیدند. ده دقیقه پشت درمعطل ماندند. صدای گرپ گرپ دویدن روپله های متنهی به پشت بام راشنیدم. سرم راازلبه ی میله های جلوی تراس خم کردم، کلیدم راپرت کردم پائین وگفتم:
« ازراه پله دویدورفت پشت بوم. »
رحیم کلیدرابرداشت ودستپاچه، دررابازکرد، یکی ازپلیس هاپله هاراباسرعت دویدورفت روپشت بام.
ناگهان جوان پشت کوهی رادیدم که ازطرف چپم وانتهای باغ، فاصله ی کوچه ی سه چهارمتری را، مثل عقاب، پریدروپشت بام خانه ی طرف دیگرکوچه...
پلیس لب پشت بام ماتش بردودرجاخشکش زد. روبه دوپلیس توی کوچه دادکشید:
« اون یه رزمی کاره! فقط یه رزمی کارمیتونه این فاصله روبپره. پریدروپشت بوم اون خونه، درشوبزنین، بپرین تو، تاخودشوگم وگورنکرده، خفت شوبگیرین، منم الان خودمومیرسونم. »
جوان پشت کوهی کفش هاش رادرآورد، آنهاراباکیف عمقزی روی پشت بام انداخت، پابرهنه وبی صدا، راه پله راپائین رفت. ته راهرو، نزدیک درخروجی، یک درگاهی یافت که جلوش پرده آویخته بود. خودراتودرگاهی وپشت پرده خیزاندومرده وار، سیخ ایستاد. فرداش که رفته بود، زن هماسایه که دیده بودش، اینهاراتعریف کردوگفت: دیدمش، ازترس صدام درنیامد.
پلیس هاتمام خانه راتجسس کردندوکسی رانیافتند، سرآخربرگشتندکنارماشین وپشت درخانه ی عمقزی. عمقزی هراس زده ودرحال پس افتادن، پال پال کردوخود راکنارماشین وپلیس هاکشاند، دادکشید:
« تموم زندگیم توکیفم بود، باخودش برد، به خاک سیام انداخت، دستم به دامنتون، اگه کاری نکنین، دقمرگ میشم...»
یکی ازپلیس هاگفت « غمت نباشه، حاجیه خانوم، خوشبختانه، کفشاشووکیفو روپشت بوم همسایه انداخته وگریخته، بگیر، اینم کیفت. »
عمقزی ازسرراحتی، نفس عمیقی کشید، کیف راگرفت وروسینه ش چسباند. ناگهان انگارچیزی به خاطرش رسید، دستپاچه، به زانودرآمدوتمام دل وروده ی کیف راروزمین جلوش خالی کرد. تمام محتویات راباکف دست ونک انگشتهاش وارسی وامتحان کرد، آه ازنهادش برآمد، باناخنها، دوطرف صورتش راخراش داد، اشک ریزان، دادزد:
« تموم هستی موبرده حرومزاده! »
رحیم کنارش چندک زدوپرسید « چیهاتوبرده؟ »
« پولای نقدم، تموم طلاهاوگردنبنددویست گرمی پنج مریمی طلای ۱۸عیارم که ازمادرم به ارث برده بودم روبرده، کیف وآشغالای بی ارزش دیگه روواسه م گذاشته، ذلیل مرده!...»


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد